دست به سر شده است
از دست بمبها
سری به دست دارد
پیِ تن
تنها بیتن
تنها میان تنها:
تن
تن
تن
در این جستجوی تن به تن
چقدر بگردد
تا تنی به سری سر به سر شود؟
دست به سر شده است
از دست بمبها
سری به دست دارد
پیِ تن
تنها بیتن
تنها میان تنها:
تن
تن
تن
در این جستجوی تن به تن
چقدر بگردد
تا تنی به سری سر به سر شود؟
تعداد زیادی شعر سپید که بر اساس تاریخ از اواخر سال ۱۳۹۴ تا ۱۳۹۶ نوشته شده است. زبان شعر بسیار ناسلیس است: چه نیازی به جابجایی نهاد و گزاره، فاعل و فعل و مفعول در شعر سپید است وقتی وزن مشخصی وجود ندارد؟ حتی در ذهنم تلاش کردم معادل نحوی نسبتاً درست آن را بازخوانی کنم و به نظرم آمد که اتفاقاً خوشخوانتر میشود. از نظر مضمون واقعاً نمیدانم چه بگویم؟ به نظر میآید این کتاب حاصل تراوشات ذهنی دوران بازنشستگی باشد (الان دارم سعی میکنم حفظ ادب کنم).
از میرزا یوسف مستوفی دیلماج (مترجم) دولت ناصری رسالههایی برجای مانده که اطلاعات جالبی در مورد تعاملات او با شخصیتهای معروف مشروطه مانند فروغی، ملکمخان ناظمالدوله و اعضای لژ فراماسونری آدمیت وجود دارد. علاوه بر آن رسالهای در مورد عشق وجود دارد که گویای اتفاقاتی است که باعث خاطرخواهی و فراق ابدی او میشود. اینها را ظاهراً نویسندهای به نام آقای ناصری نوشته است و در این رمان مکاتبات این نویسنده با انتشارات و در نهایت با نوهٔ برادر میرزایوسف ثبت شده است. به معنایی دیگر، شاهآبادی از فنون روایت پستمدرن که تلفیق واقعیت با امر غیرواقعی است استفاده میکند که روایتگر شخصی خیالی باشد در میان افراد واقعی مشروطه تا نشان بدهد افرادی که درگیر این دوران بودهاند چقدر سطحی و مذبذب بودند و چه زود از قامت دیلماجی معمولی به مشروطهخواه و سپس ضدمشروطه تغییر یافتهاند.
نقطهٔ قوت این رمان از نقطهٔ قوت نویسنده ناشی میشود و آن دقت تاریخی کار است اما نقطهٔ ضعف رمان کوتاهی بیش از حد آن و زبان آن است که اصلاً تداعی زبان دورهٔ مشروطه نمیکند (مقایسه کنید با «بیکتابی» از محمدرضا شرفی خبوشان). در مجموع همین کوتاه بودن رمان شاید در این زمانهٔ کتابنخوانی نقطهٔ قوتی باشد که مخاطب کمحوصله را میخکوب کند و به او امید اتمام زودهنگام کتاب را بدهد.
نوشتههای این مجموعه سبک خاصی دارد: شعر و در ادامه نثری کوتاه در توضیح اتفاقی یا خاطرهای مرتبط با شعر. در مجموع به نظرم رسید باید شعرها را پشت هم خواند چرا که سبکی شبهروایی دارند. یک جورهایی مرا یاد آثار «هوشنگ ایرانی» انداخت. اما این سطح از استفاده از زبان ساده بدون پیرایهها و آرایههای ادبی دلچسب نیست.
او
به ماه نگاه میکرد
و من
به فکر شعری نو بودم
پرسید
اگر روزی
از آن تو نباشم
باز
آنِ تو خواهم بود؟
هر بار که به ماه نگاه میکنم به یاد و او نیل آرمسترانگ میافتم. لبخند میزنم و شوری برای نوشتن در من بیدار میشود ناگفتنی.
دیشب، پیش از خواب، داشتم فکر میکردم چه خوب میشد اگر آرمسترانگ به جای پرچمی که به کرهٔ ماه برد، چند کتاب شعر با خودش میبرد. در آن صورت، ماه به چشم مردم دنیا خیلی زیباتر میشد. خیلی.
خالی از لطف نیست که بگویم برایم عجیب است این کتاب در ایران مجوز انتشار گرفته و بارها در ادوار مختلف تجدید چاپ شده است. البته بماند که این تعجب خود جای تأسف دارد. به چند نمونه از متن که گویای حرفم هست اشاره میکنم:
«نام او [شیخ فضلالله نوری] از جریانات تاریخی این دوره حذف شد. چرا؟ برای این که شیخ، شهید راست و درست «مشروعه»ای است که امروز رژیم مذهبی ایران مدافع آن است.»
«نوری به بدترین شیوهها اعدام گردید، اما ملت ما تاوان چنان تناقضی را که میراث روشنفکری ایران، چه مذهبی و چه غیرمذهبی بود با استقرار حکومت جمهوری اسلامی پرداخت.» (ص ۳۶۵)
من هیچ شناختی از آقای سریعالقلم ندارم جز این که شنیدهام در دورهٔ تدبیر و امید مشاور بخشهایی از دولت بوده است. قضاوتم صرفاً بر اساس همین چیزی است که میخوانم. این کتاب را اگر بخواهم خلاصه کنم این است که فرض کنید سه چهار کتاب معروف تاریخی را خوانده باشی (کتاب روزگاران زرینکوب که ۱۰ سال پیش خواندهام و الحق کتاب خوبی است، و کتابهای شمیم، آدمیت و آجودانی) و بر اساس چند گزارهٔ گلچینشده بخواهی خودتحقیری ملی را به رخ بکشی. یک جورهای این کتاب نسخهٔ فرهنگ سیاسی «جامعهشناسی خودمانی» است. این کتاب پر از تکرار است و همه جا دارد به کنایه میگوید که مشکل الان ما هم از اقتدارگرایی است. نکته آن است که بحث من بر سر درستی یا غلطی گزارهٔ نویسنده نیست بلکه در آن است که یک نویسندهٔ استاد دانشگاه که ظاهراً باید اسم «دکتر» روی جلد کتابش باشد، باید از روشهای استنادی علمی استفاده کند نه آن که با چند خردهروایت، کتابی در سطح یک پست تلگرامی طولانی بنویسد.
پشت جلد کتاب اینگونه نوشته شده است؛ قضاوت با شما:
«تقدیم به ایرانیان زیر ده سال که در آینده: برای کسب ثروت، به نهاد دولت نزدیک نخواهند شد. برای افزایش قدرت کشور، ثروت تولید خواهند کرد. ظرفیت نقدپذیری و اصلاح تدریجی را در خود پدید خواهند آورد. برای ایرانیان دیگر از رانندگی گرفته تا کسب قدرت، حقوق قائل خواهند شد. دروغ گویی و وارونه جلوه دادن واقعیت ها را از نظام معاشرتی خود با دیگران حذف خواهند نمود. غرور بیجا، حسادت و ناجوانمردی را به سکوت، احترام و گذشت تبدیل خواهند کرد.»
از زمان صفویه که حکم پادشاه قانون بود و پادشاه مورد وثوق علمایی مانند علامهٔ مجلسی، تا مشروطه که قانون نقطهٔ مرکزی تمرکز انقلابیون بود، اتفاقات بسیاری در درون نظام حکمرانی و روشنفکری ایران افتاد. با آمدن قاجار، آن مشروعیت و کارآمدی که صفویه داشت، از بین رفته بود. بر تعداد ایرانیانی که فرنگ را دیده بودند اضافه شده بود، شکستهای پشت سر هم از استعمارگران و روسها باعث شده بود بخشی از جریان روشنفکری به فکر بیفتد و تلاشهای مقطعی افرادی چون قائممقام فراهانی و امیرکبیر مزید بر علت شد که پایههای نظام سنتی حکمرانی دچار خدشه شود. از آن موقع بود که دو جناح اصلی تجددمآب و مذهبی-سنتی در ایران شکل گرفت که گاه همگراییشان باعث توفیق مشروطه شد و گاه ناهمگراییشان باعث افول سرمایههای ملی و ازسرگیری استبداد. این کتاب را که مرحوم فیرحی با زبانی علمی نوشته است سیری بسیار دقیق دارد بر مکاتبات، مکتوبات و گزارشهای تاریخی از روند شکلگیری مفهوم قانون، نوع برخورد متفکرین زمان با مفهوم تجدد و سوءتفاهمهایشان که مثلاً قانون فرانسه همان شرع قرآنی است و واکنش شاهان نسبت به این مسائل. در این کتاب آثاری از تکرار تاریخ در زمانهٔ ما نیز یافت میشود. این کتاب برای عموم غیرمتخصص شاید راحتخوان نباشد چراکه نویسنده سعی در بسط مطالب دارد اما همین که مخاطب غیرمتخصصی مثل من را با روند تغییرات چندین ساله در ایران معاصر آشنا میکند غنیمتی بزرگ است.
پ.ن. مرحوم محمد مددپور کتابی چندجلدی دارد به اسم «سیر تفکر معاصر» که به شکل بسیار بسیطی این تغییرات در مواجهه با تفکر غربی را نشان میدهد. در آن کتاب یادم هست که مددپور به تفکرات آخوندزاده به شکل خاص خیلی تاخته بود. آخوندزاده کسی بود که فکر تغییر خط فارسی را پیشنهاد داده بود. رضا داوری اردکانی هم در بسیاری از مقالاتش به نوع نگاه آرمانگرایانهٔ معاصرین نسبت به قانون به عنوان مشکلگشای زمانه نگاه انتقادی دارد و خواندن آن مقالات (به گمانم در کتابهای «ما و راه دشوار تجدد» و «وضع کنونی تفکر در ایران») خالی از لطف نیست.
این رمان جایزهٔ بوکر ۲۰۱۴ را گرفته است. نویسنده اهل جزیرهٔ تاسمانی استرالیاست و شخصیت اول داستان هم اهل همینجاست. نام کتاب از روی یکی از شعرهای ژاپنی باشو است به همین نام. داستان اصلی در مورد سربازان استرالیایی است که زمان جنگ جهانی دوم در جبههٔ متفقین جنگیدهاند و اسیر ژاپنیها شدهاند. این اسیران حالا مجبورند در آسیای شرقی راهآهنی را برای ژاپنیها بسازند و با شرایط سخت وبا، بیماریهای دیگر و گرسنگی این کار را انجام دهند. زمانی که جنگ به پایان میرسد، این راهآهن نیمهکاره خود استعارهای میشود از بیهودگی این جنگ خانمانبرانداز.
شخصیت اصلی این داستان «دوریگو ایوانس» پزشک نظامی است که او هم اسیر شده است. داستان اول با پرشهای زمانی از جوانی و پیری و اسارت دوریگو شروع میشود اما کمکم زاویهٔ دید شخصیتهای دیگری مانند ناکامورا، نظامی ژاپنی مسئول کمپ زندانیهای کارگر راهآهن، و نظامی کرهای مزدور این کمپ وارد داستان میشود.
در فصلهای پایانی داستان با تراژدی عمیقی که در باطن و ظاهر زندگی هر یک از این افراد اتفاق میافتد آشنا میشویم. ناکامورا محکوم به اعدام است و فراری. دختران ژاپنی بعد از جنگ مجبور به تنفروشی به آمریکاییها میشوند. در صحنهای از داستان، ناکامورا شاهد قتل سرباز آمریکایی توسط جوانی ژاپنی با دختر تنفروش هستیم (اصلاحاً پَنپَن). ناکامورا بعد از کشتن جوان ژاپنی، به دختر رحم نمیکند و از او میخواهد کاملاً عریان شود که بتواند پیراهنش را به دختران خیابانی دیگری بفروشد و هزینهٔ زندگی مخفیانهاش را بدهد. مزدور کرهای به جرم ضرب و شتم اسرا محکوم به اعدام است. او میگوید امر امپراتور را انجام داده است و خود امپراتور به زندگیاش دارد ادامه میدهد ولی او به خاطر حقوق پنجاه ینی و گذران زندگی مجبور به این کار بوده است و حالا اعدام نصیب او شده است. و در آخر دوریگو که موقع جنگ رابطهای عاشقانه با زنعمویش داشته است (خود داستان این که چطور «ایمی» همسر عموی او میشود تراژدیای است از فقر و تنفروشی)، تا سالها فکر میکرده ایمی در حادثهای کشته شده است و ایمی هم تا سالها فکر میکرده دوریگو در اسارتگاه اعدام شده بود.
هنر نویسنده توصیف شاعرانه و دقیق اتفاقات است. او جنگ را از زاویهٔ دید متفقین بیشتر بیان میکند و بیشتر اشاره به جنایتهای ژاپنیها میکند (حتی اشارهٔ کوتاهی به حملهٔ اتمی نمیشود)، اما در توصیف واقعاً هنرمندانه دردهای بیرونی و درونی انسانهای درگیر این جنگ را تصویر کرده است. جاهایی واقعاً در تحیر دقت نظر نویسنده بودم که چطور میتواند اینقدر دقیق تصویری را به داستان بیاورد و مخاطب را درگیر خودش کند.
دوستت دارم یعنی
سر بچرخان به سمتی که شانهام میلرزد
با سر انگشتهات اشکهام را پاک کن
بپرس اتفاقی افتاده است
برای من شعر طنز بیشتر شنیدنی است تا خواندنی. مخصوصاً به خاطر آن که به دلایل تقریباً واضح انتخاب واژگانی در شعر طنز روی به کلمات کوچهبازاری دارد و به همین خاطر خیلی نمیشود انتظار لذت ادبیای که از شعر جدی میشود برد داشت.
این شعر از ناصر فیض جالب بود: