محمدصادق رسولی

۱۶۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کتاب و کتاب‌خوانی» ثبت شده است

قفسه‌نوشت ۱۶۹: هنر شفاف اندیشیدن؛ نوشته رولف دوبلی

ذکر چند گزاره در مورد این کتاب را ضروری می‌دانم:


نخست آن که من ترجمهٔ‌ انگلیسی این کتاب را خوانده‌ام و شهرت مترجم فارسی آن تأثیری مثبت یا منفی بر قضاوت من نداشته است.


دوم آن که حس من نسبت به این کتاب کاملاً دوپهلو است. از سویی این کتاب عملاً‌ یک سرقت ادبی است از کتاب‌هایی مانند «تفکر سریع و کند» و چند کتاب دیگر. حالا که اسم آن کتاب‌ها آورده بشود (به عنوان ارجاع) از بی‌ارزشی صحبت‌های نویسنده کم نمی‌کند. از سویی دیگر کتاب‌های مذکور خیلی درازدامن هستند اما این کتاب در ۹۹ فصل ۲-۳ صفحه‌ای جمع‌آوری شده و قاعدتاً‌ با حوصلهٔ پیامک‌باز واتس‌اپ‌باز عشق اینستاگرام و توئیتر هم‌خوانی بیشتری دارد.


سوم آن که کتاب هر جایی که عشقش کشیده از تکامل داروینی سخن رانده و جاهایی برای تصویر آدم بی‌منطق از متدینین مثال آورده است. عملاً‌ از این جهت این کتاب خانوادهٔ علم و عالم را با هم پیوندی ناموسی داده است. به قاعدهٔ هر نکته جایی دارد،‌ این نویسنده خواسته حجت را بر همه تمام کند که آری! این‌چنین است برادر! من روشنفکر سکولار لیبرال تکامل‌باور هستم. به همین خاطر این کتاب به اندازهٔ حتی اندکی ارزش علمی ندارد. به صراحت عرض می‌کنم که همان‌طور که با خط بطلان کشیدن بدون دلیل بر نظریهٔ‌ تکامل مشکل دارم (ر.ک. نظرم در مورد کتاب آوینی در مورد غرب) با ربط دادن بی‌ربط هر چیزی به تکامل هم مشکل اساسی دارم. این مسأله، یک فرضیهٔ زیست‌شناسی علمی (یا شبه‌علمی)‌ است و برای رد یا اثبات آن نیاز به گزاره‌های علمی قابل آزمایش است.   


چهارم آن که این کتاب پنداری فقط با زاویهٔ دید خرید و فروش سهام نوشته شده است. بله؛ بازار سهام بسیار پیچیده و غیرقابل پیش‌بینی است. اما همه چیز که بازار سهام نیست. به نظرم نویسنده بایستی دقت بیشتری در انتشار روزمره‌نویسی‌هایش داشته باشد.

 

خب، این کتاب به درد چه کسی می‌خورد؟ به درد کسی که بخواهد خلاصهٔ کتاب‌های این موضوع را به شکل یک‌جا ببلعد.

 

آیا کتاب جذابی است؟ برای من که عادت به تندخوانی و یک‌جاخوانی دارم این کتاب سه ماه خواندنش به طول انجامید. به خاطر آن که کتاب «تفکر سریع و کند» را قبلاً خوانده بودم، تقریباً‌ هیچ حرف جدیدی در این کتاب پیدا نکردم. صرفاً خلاصه‌نگاری‌ای بود از آن یکی دیگر. 

 

اما سؤال‌ آخر درگوشی: چرا کتاب‌های مبتذل این قدر در ایران پرطرفدار می‌شوند؟ در آمریکا از این خبرها اگر هم باشد، به غلظت ام‌القرای جهان اسلام! نیست.
 

۰۳ خرداد ۰۰ ، ۱۹:۵۱
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۶۴: نگاهی دوباره به «برادران کارامازوف»، اثر داستایوسکی

 

نوشتن در مورد این رمان بلند خودش یک مقالهٔ بلند چند ده صفحه‌ای را می‌طلبد که فرصت نیست. 

کوتاه سخن، آنچه من از خواندن دیگربارهٔ این رمان دریافتم نگاه داستایوسکی به مسألهٔ روان و عقلانیت است. او در دوره‌ای می‌زیست که تفکر عقلانی و گرداندن جامعه بر مدار عقلانیت منفصل باب بود.  داستایوسکی روح و عقل را آنچنان درهم‌تنیده می‌بیند که تجلی آن را در رفتارهای ایوان، برادر خداناباوری که می‌گوید اگر خدا نباشد هر چیزی مباح است، می‌بینیم. رفتارهای دیمیتری نیز گونهٔ دیگری از این نمود است. آلکسی که نماد بارز مذهب در این رمان است حرفی در مقابل استدلال‌های ایوان ندارد اما عمل رضایت‌بخش بسیار دارد. ظاهراً داستایوسکی عادت دارد آن چیزی را کمتر به آن معتقد است در قالب شخصیتی پیچیده و قوی بگنجاند و آن که را قبول دارد در قالب شخصیتی معمولاً ساکت. 
به معنایی داستان سه (چهار) برادر کارامازوف و پدر را قصهٔ روسیهٔ انتهای قرن نوزدهم دید. روسیه‌ای که در تضادهای بین دین و عقلانیت می‌جنگد و نه می‌تواند به سوی عقل منفصل از دین برود و نه تکلیفش با دین مشخص است (مانند بو گرفتن جسد پدر روحانی زوسیما). پنداری داستایوسکی آیندهٔ تلخی را برای روسیه شبیه به آنچه برادر چهارم برای پدر رقم می‌زند می‌بیند. او خطری بزرگ در مباح بودن هر چیزی بدون وجود خدا و فهم ناقص آن از سوی لایهٔ عامهٔ جامعه حس می‌کند. حتی جایی هشدارهایی نسبت به جنگ در آینده می‌دهد. آخرین صفحات رمان که صحبت‌های آلکسی برای کودکان در مورد مودت است، شاید به گونه‌ای موعظهٔ خیال‌اندیشانهٔ داستایوسکی به جهان باشد.
اما در مورد شخصیت‌های عجیب و غریب داستان‌های داستایوسکی: به نظرم همهٔ این رفتارهای عجیب و البته عمیق شخصیت‌ها را باید در «خانهٔ مردگان» رمان خاطره‌محور داستایوسکی در زندان‌های سیبری جست. رمان مذکور را اخیراً خواندم ولی متأسفانه فرصتی برای نوشتن از آن نداشتم.

سخن آخر آن که، دیگر تردید ندارم خواندن چندبارهٔ داستان خوب خیلی بهتر از خواندن داستان‌هایی است که خیلی هویجوری در بازار کتاب گل می‌کنند.
 

 
 

۰۱ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۸:۵۱
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۵۸: نگاهی دوباره به «پاییز فصل آخر سال است» اثر نسیم مرعشی

این کتاب را برای بار دوم خواندم و به نظرم ارزش خواندن دوباره را داشت.

 

خلاصهٔ مطلب این که یک سر و گردن از رمان‌های فارسی دههٔ نود شمسی بالاتر است. احتمالاً خانم‌ها بیشتر با این کتاب ارتباط برقرار کنند خاصه آن که هم نویسنده و هم سه راوی داستان خانم هستند.

 

از خوبی‌های داستان مانند روانی متن و قدرت برانگیختن احساسات که بگذریم، ضعف اساسی در پرداخت فضا و شخصیت‌های مرد داستان وجود دارد. این که بسیاری از هم‌نسلان ما مانند نویسنده از وضعیت موجود ناراضی‌اند بحثی نیست و نیز این که آن‌ها که توانسته و خواسته‌اند به خارج از کشور مهاجرت کرده‌اند. نویسنده جزو معدود دخترانی است که در رشتهٔ مکانیک دانشگاه علم و صنعت حضور داشته و فضای دانشکده‌ای که آن موقع معروف به نرکده بوده را برای من که در علم و صنعت درس خوانده‌ام تداعی می‌کند. اما یک لحظه نگاه کنیم و ببینیم درد چیست؟ اشاراتی می‌شود مانند بسته شدن روزنامه‌ و مثلاً این که همهٔ ما نسل کنکوریم و باری به هر جهتیم و ... خب دیگر چه؟ معلوم نیست شخصیت‌ها دردشان چیست که می‌خواهند از وطن بروند. آخر چرا فرانسه؟ به نظر می‌رسد نویسنده دقت کافی در جزئیات فرآیند مهاجرت نداشته است و صرفاً خواسته صدایی باشد برای نسلی که به هر دلیل از کشور گریزانند.

 

اما یک ضعف کوچک در نام‌گذاری‌ها وجود دارد: ظاهراً اسم‌ها از قصد معنادارند مانند میثاق (میثاق جمعی یک نسل سرخورده)، ارسلان (مرد از کوره‌دررویی که روی زمین زندگی می‌کند و ...)، شبانه (نسل شاملودوست پساشاملو! و البته در تاریکی شب فرورفته)،‌ لیلا (شب)، روجا (روشنایی روز و امیدوار به خروج). اما روجا که رشتی است چرا باید اسم مازندرانی داشته باشد؟ اسم روجا در مازندران پرکاربرد است اما بعید می‌دانم گیلانی‌ها اسم مازندرانی روی خودشان بگذارند.

۲۵ تیر ۹۹ ، ۲۲:۲۳ ۱ نظر
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۵۷: شکواییه‌ای کوتاه

دیگر فرصت نوشتن قفسه‌نوشت را نداشتم و ننوشتم. پس تلگرافی شکایت می‌نویسم از وضع آشفتهٔ ادبیات داستانی امروز.

چند ماه اخیر اتفاقات پشت سر هم رگباری اتفاق افتاده است و گاهی ذهن می‌خواهد پناه بیاورد به داستان. این جور موقع‌ها زبان نامادری جواب نمی‌دهد. اما زبان مادری...

 

اولش با «رهش» شروع شد که بدجوری ضدحال بود. تا آمدم احیا شوم «بند محکومین» ضدحالی بود بر ضدحال قبلی. «تاخون» و «چشم‌هایم آبی بود» بدک نبودند ولی جای کار بیشتری داشتند. «برج سکوت» رسماً سه جلد حرافی است. «کتاب بی‌نام اعترافات» حتی ارزش به نیمه رساندن نداشت. و «خاما» اینقدر پر بود از خطاهای فاحش روایت که به نیمه نرسیده به خودم آمدم و گذاشتمش گوشه‌ای.

 

و حالا در این بی‌کتابی حاصل از قرنطینه، دارم «پاییز فصل آخر سال است» را مجدد می‌خوانم و دوباره می‌فهمم که ظاهراً ایراد از گیرنده نیست، فرستنده‌ها ایراد اساسی دارند.

 

پ.ن.

۱. پر واضح است که پیشنهادم این بار بر محور نخواندن کتاب‌های نام‌برده‌شده می‌چرخد.

۲. از حق نگذریم «بی‌کتابی» و «عشق و چیزهای دیگر» قابل تأمل هستند و خواندنی.

۱۹ تیر ۹۹ ، ۱۸:۱۱ ۱ نظر
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۵۶: ر ه ش؛ نوشتهٔ رضا امیرخانی


تا حدی دشوار می‌نماید در مورد نویسنده‌ای که «من‌او»یش مرا به رمان‌خوانی ترغیب کرد، و سیاهٔ صدتایی‌ رمان فارسی‌اش مرا به جهان کلاسیک رمان غربی آشنا کرد، و «نشت‌نشا» و «سرلوحه‌ها»یش مرا علاقه‌مند به مقالات فارسی کرد، تند و تیز نوشت. اگر بخواهم در مورد «ر ه ش» صادقانه و خلاصه بگویم همین کافی است که تمام غلط‌های سادهٔ داستان‌نویسی را به سادگی می‌شود در این رمان پیدا کرد. مثلاً چه؟ زنی که شبیه مردها حرف می‌زند (احتمالاً موی فرفری دارد، قد کوتاه و ریش بلند). علاقه دارد فارسی سلیس حرف بزند و از جملات گلستان سعدی استفاده کند اما برای واژه‌های سرراست فارسی انگلیسی بلغور می‌کند، دم به دقیقه شعار بگوید: «.. که مسیر را بازتر کنند که مردم به شهدا برسند و شهدا از انقلاب بودند و انقلاب انفجار نور بود و وسط آن انفجار، نور آینهٔ‌ پدر سویی نداشت...»، از قیود توصیفی بی‌حد و حصر استفاده کند: «علا، همان‌جا با زیرکی گفت»، و گاهی آن‌قدر اوج بگیرد که مانند روایت‌های خاله‌زنکی شود: «همهٔ اندوهی که در عالم هست، در صورت صفورا جا شده است.» و بدتر آن که حدود صد صفحهٔ بعد خود آن شخصیت صفورا می‌گوید «تمام اندوه عالم را در صورتم می‌بینم.» (بخوانید برای شادی روح «زاویهٔ دید» فاتحه مع الصلوات)، یا توصیفی که تن کل اساتید کلاسیک داستان‌نویسی را در گور لرزاند: «معاون بسیج یک‌هو فرومی‌ریزد.» و شخصیت اول داستان، «لیا»، وقتی خون جلوی چشمش را می‌گیرد رونوشت شعارهای مقالات «نفحات نفت»‌ را در گفت‌وگوها می‌آورد: «مثل مدیرهای سه‌لتی شده‌ای!» که البته در مقاله شعار دادن و بیانیه صادر کردن ایرادی ندارد اما آخر در رمان؟ حالا ای موقع؟ (با لهجهٔ شیرازی). آخرش که خون جلوی چشم نویسنده را می‌گیرد «ارمیا» را از گور دو رمان دیگر درمی‌آورد و غارنشینش می‌کند و گوییا آرمان‌شهر نویسنده را به رخ مخاطب می‌کشاند که راه‌حل لابد غارنشینی است و پاراگلایدرسواری و البته هر وقت تنگت گرفت «روی هوا ش!شیدن» یا همان «ر ه ش». 

فراستی، منتقد سینما، جملهٔ کلیشه‌ای جالبی دارد در مورد بعضی آثار، که به نظرم در مورد این رمان هم صادق است: «این کار ماقبل نقد است.» شلم‌شوربایی است از شعارهای «ارمیا»، «من‌او»، «بی‌وتن»، «ازبه»، و الخ. کم مانده بود وسط داستان «درویش مصطفا»ی «من‌او» هم بیاید از آن بالا به طریق «از اون بالا کفتر می‌آیه» تفی نثار شهر تهران کند؛ یا اصلاً یکی از شخصیت‌های «ازبه» بیاید وسط بیانیه‌خوانی «لیا» در محضر شهردار تهران، به روی تبلت جناب شهردار تف بیندازد و بپرسد «آخر تو خلبان بیدی؟». این حجم از بیانیه‌نویسی و سیاست‌زدگی در یک کتاب داستان نوبر است. راستی، خودمانیم‌ها، چرا جایزهٔ جلال را به این کتاب دادند؟


۰۶ خرداد ۹۸ ، ۱۲:۱۱ ۵ نظر
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۵۳-۱۵۵: سه کتاب از سه نویسنده از سه کشور

با خودم عهد کرده بودم که برای هر کتابی که می‌خوانم مفصل بنویسم تا این طوری مجبور باشم دقیق‌تر بخوانم. این مطلب نشانی از عهدشکنی‌ست. شاید پاری اوقات مجبور به این کار شوم. و اما بعد؛


پاییز؛ نوشتهٔ الی اسمیث

اولین رمان جدی بعد از برگزیت که از اولین مجموعه از چهارگانهٔ فصل‌های سال این نویسنده است (به گمانم دو فصل دیگر هم منتشر شده‌اند). رمان شاعرانه با جریان سیال خیال است. گاهی کلمات طنین دارند و آهنگین هستند (چیزی مانند سجع). یکی از نکات جالب در شخصیت‌پردازی رمان توضیح ندادن در مورد نژاد یا حتی تمایلات جنسی شخصیت‌هاست که شاید نشانه‌ای از تأکید نویسنده بر بی‌توجهی به این عنوان‌ها در ارزش‌گذاری بر انسان‌ها باشد.


بار هستی (سبکی تحمل‌ناپذیر هستی)؛ نوشتهٔ میلان کوندرا

جدی‌ترین رمان نویسندهٔ اهل چک که قبل از مهاجرتش به فرانسه نوشته شده است. از نظر ادبی کتاب بسیار غنی‌‌ای است ولی به نظرم مبنا کردن بسیاری از مفاهیم داستان بر روی مسائل جنسی و البته نوع نگاه نیست‌انگارانهٔ نویسنده خیلی آزاردهنده است. حتی می‌توانم بگویم نگاه جنسی شخصیت‌های زن داستان مردانه است نه زنانه.


شهر بیست و هفتم؛ نوشتهٔ جاناتان فرنزن

اولین رمان فرنزن منتشرشده در سال ۱۹۸۸. سنت‌لوییس که شهر بیست و هفتم از نظر جمعیتی است با یک کلانتر وارداتی از هند که با جاسوسی در زندگی شخصی مردم و البته روابط منحرف با افراد از طرق مختلف سعی در تلفیق حومه و شهر دارد. جمهوری‌خواه‌ها در مقابلش می‌ایستند و سیاهان همراهی‌اش می‌کنند. این رمان تصویر سیاهی است که فرنزن از آیندهٔ آمریکا دارد. رمان در سال ۱۹۸۴ روایت شده است که به نوعی تداعی‌گر ۱۹۸۴ اورول است. فرنزن در همین اولین رمان نشان داد آیندهٔ روشنی دارد اما پرشخصیتی داستان باعث می‌شود بسیاری از سرنخ‌های داستان گم شود. این داستان تا حدی شبیه به یک رمان پلیسی پرکشش است. اگر کسی بخواهد خانوادهٔ ازهم‌پاشیدهٔ آمریکایی را خوب بفهمد، آثار فرنزن (مخصوصاً سه اثر اخیرش) بهترین گزینه‌ها هستند.

۳۱ فروردين ۹۸ ، ۰۳:۳۵ ۳ نظر
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۵۲: چگونه زندگی‌تان را می‌سنجید؟؛ نوشتهٔ کریستنسن، آلسورث و دیلون

این کتاب خیلی اتفاقی به دستم رسید. قبلاً نمی‌شناختمش. به دلیلی که در انتها خواهم گفت خریدمش. به جرأت می‌گویم یکی از بهترین کتاب‌هایی است که در این موضوع (مدیریت شخصی، پیشرفت، موفقیت شغلی و موفقیت خانوادگی و تربیت) خوانده‌ام. نویسنده استاد کسب‌وکار دانشگاه هاروارد است و اهل خانواده و خیلی مذهبی (در جوانی به عنوان مبلغ مسیحیت به کرهٔ جنوبی رفته است). او این کتاب را درست بعد از فرار از دست سرطان، همان سرطانی که پدرش را کشت، و بعد از دست و پنجه نرم کردن با از دست دادن قدرت تکلم حاصل از لخته‌‌ای که در مغزش به وجود آمد به کمک دو تن از دانشجویانش نوشته است. به نظرم خوب است این دو سخنرانی او را که در مورد همین کتاب گفته است تماشا کنید:

https://www.youtube.com/watch?v=tvos4nORf_Y

https://www.youtube.com/watch?v=5DwYcNr0Nuw


جالب آن است که نویسنده در اواخر دوران جوانی با ۴ فرزند شغلش را از دست می‌دهد و از ناچاری تصمیم به ادامهٔ تحصیل می‌گیرد.

بعداً که به یکی از دوستان کارمند گوگل کالیفرنیا در مورد این کتاب گفتم، گفت که کتاب قبلی این نویسنده، «دوراهی نوآوران»، یکی از پایه‌های فکری در رشد شرکت گوگل بوده است (کما این که کتاب «طرز تفکر» باعث تغییر روند شرکت مایکروسافت بعد از افول در دوران غیبت بیل گیتس شده بود).


حالا چرا کتاب را خریدم؟ رسمی است در کتاب‌خانه‌های عمومی کالیفرنیا: مردم کتاب‌هایی که به هر دلیل دیگر نمی‌خواهند به کتاب‌خانه هدیه می‌دهند. کتاب‌خانه کتاب‌ها را در کتابفروشی‌اش با قیمتی خیلی ارزان (یک تا ۳ دلار) می‌‌فروشد. هر سه ماه یک‌بار یک حراج بزرگ می‌گذارد: یک کیف کوچک خرید «هول‌فودز» به قیمت پنج دلار (به اندازهٔ ده تا سی کتاب بسته به اندازهٔ کتاب) و هر کس هر کتابی که دلش خواست در آن کیف می‌تواند بگذارد و خرید کند. البته این وسط بعضی دلالان کتاب دست‌دوم با دستگاه‌های بارکدخوان پایگاه داده‌شان را بررسی می‌کنند و اگر به کتاب نیاز داشته باشند، با سرعتی عجیب آن‌ها را می‌خرند و در عمل سود بسیار زیادی می‌کنند. مردم هم این وسط کتاب‌های زیادی می‌خرند. من هم تا حدی معتاد این فرهنگ کتاب دست‌دوم خیلی ارزان شدم (اکثر کتاب‌هایی که نه ماه اخیر خوانده‌ام دست‌دوم ارزان‌قیمت خریداری شده‌اند). کیفم پر نشده بود و چند کتاب از جمله همین کتاب را فقط به خاطر عنوان جذاب برداشتم. به نظر می‌آید برخی از مردم به محض خواندن کتاب‌ها آن‌ها را دوباره به کتاب‌خانه پس می‌دهند تا این‌طوری کمکی هر چند اندک به کتاب‌خانه‌ها کرده باشند. برخی هم کتاب‌ها را به عنوان تزئین داخلی (دکور) می‌خرند.


۰۴ فروردين ۹۸ ، ۰۸:۲۳ ۱ نظر
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۵۱: صفر کلوین؛ نوشتهٔ دان دلیلو


«همه می‌خواستند صاحب پایان جهان باشند.» 

جملهٔ‌ بالا اولین جملهٔ کتاب صفر ک (کلوین) است. مثل دیگر اثر مهم دان دلیلو (نویز سفید)، در آخرین کتاب نویسندهٔ هشتاد و دو ساله که در سال ۲۰۱۶ منتشر کرده است، فضای غریبه‌ای در داستان وجود دارد که در همین امروز اتفاق می‌افتد. نوع توصیفات ظاهراً خشک و بی‌احساس است اما اتفاقاتی که در زبان می‌افتد شخصیت‌سازی و فضاسازی می‌کند. شرکتی به اسم همگرایی (کانورجنس) که فناوری مبتنی بر باور ساخته است به یک معنا می‌خواهد جای خدا را بگیرد. این شرکت انسان‌های بیمار را در مکان‌هایی به اسم صفر کلوین، بعد از استخراج مواد فاسدشدنی بدن، منجمد می‌کند و هر وقت که فناوری به حدی از پیشرفت رسید که توان معالجه داشته باشد، آن انسان‌ها را بازمی‌گرداند. پدر راوی که یک سرمایه‌دار نیویورکی است، نامادری جوانِ راوی را به این فناوری می‌سپارد ولی خودش هم دوست دارد زودتر از موعد بمیرد که دیگر درد فراق را تحمل نکند. 

در حین بحث مرگ میان دو زندگی، راوی از مرگ و خوبی‌هایش می‌پرسد. این که مرگ جهان را تازگی می‌دهد. راستی، با شوخی شدن مرگ، تکلیف خدا چه می‌شود؟ نیمهٔ دوم داستان روی دیگری دارد: انسان‌هایی که با تروریسم قصد کشتن بشریت را دارند. راوی با مضمون تا حدی ضداسلامی (یا حداقلش باید بگوییم ضد اسلام تکفیری) دوگانه‌ای از تصاحب آخرالزمان را نشان می‌دهد: یکی فناوری مادی‌گرا و دیگری تروریسم تکفیری. 


صفرِ کلوین کتاب عمیقی است، درست مانند دیگر کتاب دان‌دلیلو که در زبان بسیاری از اتفاقات می‌افتد نه در توصیف‌های درازدامن. به همین خاطر، خواندنش به دقت زیاد نیاز دارد، و البته ترجمه‌اش قاعدتاً کار پرزحمتی باید باشد. به همین خاطر برای نوشتن در مورد این کتاب دو راه وجود دارد: یا بسیار گفت یا مانند این مرورِ کوتاه، به چند جمله بسنده کرد.


۰۴ فروردين ۹۸ ، ۰۷:۲۲
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۵۰: گزینهٔ اشعار شفیعی کدکنی

این کتاب گزینهٔ اشعار شفیعی کدکنی است که ظاهراً در کنار گزینهٔ دیگری که انتشارات دیگری آن را به چاپ رسانیده با هم یک مجموعه‌گزینه! حساب می‌شوند. شعرها از آغاز دوران شاعری شفیعی کدکنی با زبانی که معلوم است تحت تأثیر ترکیبی از سبک هندی و عراقی الهام گرفته شروع می‌شود، جاهایی رد پای الهام از زبان اخوان ثالث دیده می‌شود، به سنین میان‌سالی نویسنده که می‌رسد زبان آثار پخته‌تر و به خاطر همزمانی با فضای قبل از انقلاب سیاسی‌تر می‌شود. هر چقدر زمان سروده شدن اشعار جلوتر می‌رود مضامین انتزاعی‌تر و انسانی‌تر می‌شوند. از رد پای برخی شعرهای بدون امضا می‌شود به مکان سروده شدنشان پی برد (پرینستون یا آکسفورد، دانشگاه‌هایی که شاعر در آن‌ها مدتی در فرصت مطالعاتی بوده است):

آرامش موقر سنجابی را،

که، 

با خوشهٔ‌ اقاقی یا سایهٔ علف

دم‌لرزه می‌کند.

می‌دانم،

آه!

هرگز

باور نمی‌کند کسی از من

کاین مرد

تا چند روز پیش چه می‌کرد

در شرقِ دوردست

… (ص ۱۲۳)

 

رد پای نگاه یأس‌آمیز شاعر در جای‌جای شعرهایش، حتی آنجا که از زبان طبیعت می‌سراید، پیداست:

شوخ‌چشمی خزه

رودخانه را فریب می‌دهد که می‌روم

ولی نمی‌رود

سال‌ها و سال‌هاست

… (ص ۱۵۵)

 

او گاهی کلافه از زبان الکن شعر است که نمی‌تواند حرف‌های دلش را به زبان آن بگوید و به پرنده رشک می‌ورزد:

خوشا پرنده که بی‌واژه شعر می‌گوید

ز کوچهٔ کلمات

عبور گاری اندیشه و سد طریق

تصادفات صداها و جیغ و جار حروف

چراغ قرمز دستور و راهبند حریق

تمام عمر بکوشم اگر شتابان من

نمی‌رسم به تو هرگز از این خیابان من

خوشا پرنده که بی‌واژه شعر می‌گوید (ص ۱۸۰)

 

شعرهای دههٔ هفتاد شفیعی کدکنی طعنه به سرنوشت سیاه بشریت می‌زند. شعرهایی که زیباست، هم از نظر زبانی و هم از نظر مضمون. دو شعر کوتاه از این دوره از شاعری او را در اینجا می‌گذارم:

تا با کدام دمدمه خاکسترش کنند

در کورهٔ مخاصمه 

یا کام اژدها

سطل زباله‌ای است 

زمین

در فضا

رها (ص ۲۱۲)

 

ما شاهد سقوط حقیقت

ما شاهد تلاشی انسان

ما صاحبان واقعه بودیم

چندی به زجر شعله کشیدیم

وینک درون خاطره دودیم

گفتند رو به اوج روانیم

دیدم سیر رو به هبوط است

شعر سپید نیست که خوانیش

این جعبهٔ سیاه سقوط است (ص ۲۱۳-۲۱۴)

 

 

 
۰۴ فروردين ۹۸ ، ۰۷:۰۶
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۴۹: هنر مردن؛ نوشتهٔ اصغر طاهرزاده

در این کتاب بسیار کوتاه که برگرفته از سخنرانی اصغر طاهرزاده است، به این پرداخته می‌شود که یکی از نشانه‌های حقانیت یا عدم حقانیت یک تمدن نوع رویکردش به مسألهٔ مرگ است؛ مانند آنچه قرآن یه یهودیان می‌گوید که تمنای مرگ کنید اگر راست می‌گویید. تمدن غرب که بر جهان سایه افکنده است از مرگ گریزان است و سعی دارد با غفلت، نحوی از مرگ‌گریزی را پی بگیرد. کتاب‌های آقای طاهرزاده جالبند و خوشبختانه همه‌شان در دسترس (در سایت لب‌المیزان).

دریافت کتاب:

http://lobolmizan.ir/book/1180

۲۱ اسفند ۹۷ ، ۰۸:۰۳
محمدصادق رسولی