محمدصادق رسولی

۱۶۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «قفسه‌نوشت» ثبت شده است

قفسه‌نوشت ۱۶۶: بابت مشکل شما متأسفم، اثر ریچارد فورد


این مجموعه داستان را ریچارد فورد در میانهٔ سال ۲۰۲۰ منتشر کرده است. فورد بیشتر به خاطر چهارگانهٔ فرانک بسکومب، که به نظرم اولینش «نویسندهٔ ورزشی» اثری بسیار گرانقدر است، معروف شده است. سبک نویسندگی او معمولاً مخاطبانش را به دو دوسته تقسیم می‌کند. عده‌ای با حساب معروفیت نویسنده سراغش می‌روند و از این که در داستانش هیچ اتفاقی نمی‌افتد مأیوس می‌شوند. دسته‌ٔ دوم قاعدتاً سبک او را می‌پسندند.


فورد نویسندهٔ جمله‌هاست. هر جمله از او به شکلی اقتصادی نوشته شده است. موسیقی درونی جملات کاملاً محسوس است. مانند بحر طویلی که حتی طولانی یا کوتاه شدن جملات بی‌دلیل نیست. بیشتر دغدغهٔ او بحران‌های روحی زندگی آمریکایی‌های سفیدپوست طبقهٔ متوسط است. در کتاب‌های او همیشه نحوی از یأس، پوچی و خستگی معنا می‌شود. این کتاب نیز شبیه بقیهٔ آثار او همین فضا را دارد. فورد در ۷۶ سالگی این کتاب را منتشر کرده است و از نظر جغرافیایی اکثر شخصیت‌های داستانش در فضای نیوانگلند (ساحل شمال شرق آمریکا) زندگی می‌کنند. آدم‌هایی که برای پر کردن خلأهایشان دست به هر کاری می‌زنند از جمله روابط آزاد بدون قید حتی برای مردان و زنان متأهل. زندگی‌ای که برای هر شخصیتی نمود از پوچی بر سر پوچی دارد. زندگی برای شخصیت‌های داستان فورد شبیه به هم هستند. شخصیتی که وکیل است زندگی‌اش را شبیه یک کار اداری پوچ می‌بیند، و برای زنی که هر از گاهی با دوست متأهل جوانی‌اش رابطه دارد مانند کلید الکترونیک اتاق هتلی است که رابطه را در آنجا دارد و دیگر کلید برایش کار نمی‌کند و حس بی‌هویتی حتی در حد ناتوانی در گرفتن وسایلش از اتاق تمام وجودش را می‌گیرد. 


در داستان‌های فورد هیچ اتفاق ویژه‌ای نمی‌افتد. اتفاق ویژه همین زندگی پوچ است. همین است که شخصیت داستانش که چندین میلیون پول نقد در حسابش دارد نمی‌داند تکلیفش را با زندگی چیست. اتفاق در جملات و طعنه‌های شبه‌شاعرانهٔ فورد اتفاق می‌افتد. با خواندن این کتاب بار دیگر به ذهنم رسید  که دود از کنده بلند می‌شود.


یکی از داستان‌های این کتاب به صورت صوتی در اینترنت موجود است:
https://www.youtube.com/watch?v=rtPPENC1-gY

۱۰ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۸:۱۸
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۶۵: زن موقرمز، اثر اورهان پاموک

این رمان در سال ۲۰۱۶ در ترکیه و ترجمه‌اش در سال ۲۰۱۷ در آمریکا منتشر شده است و ظاهراً ترجمهٔ فارسی‌اش نیز موجود است.

 

این بار اورهان پاموک از داستان‌های اسطوره‌ای استفاده کرده است که داستانش، در عین خلق مضمونی عمیق، فضایی ایجاد کند که مخاطب نتواند به راحتی کتابش را زمین بگذارد، نشان به آن نشان که یادم نمی‌آید آخرین باری که یک کتاب را دو ساعت بدون آن که زمین بگذارم خوانده باشم. در مورد جذابیت داستانی کتاب هر چه بگوییم باعث لو رفتن داستان می‌شود. آغاز رمان طوری است که به شک افتادم که آیا واقعاً‌ این کار را پاموک همین چند سال اخیر منتشر کرده است؟ بعد از نام من سرخ است؟ ظاهراً پاموک علاقه‌ای به پیچیده‌نویسی ندارد. حتی بازی‌های روایت با چندین زاویهٔ دید وجود ندارد و نسبت به دو کار قبلی‌ای که از او خوانده‌ام روایتی ساده‌تر و عامه‌پسندتر دارد. اما کجاست که پاموک را پاموک می‌کند و بقیه را داستان عامه‌پسند دوزاری؟

 

قبلاً هم به گمانم در مورد کارهای قبلی‌ای که از پاموک خوانده‌ام این مطلب را نوشته‌ام که دغدغهٔ اصلی پاموک جدال تمام‌نشدنی هویت ترکیه معلق بین سنت و تجدد است. در این میانه او گاه چاره‌ای ندارد که از اسطورهٔ همسایه‌اش ایران قرض کند. چه آن که در کتاب «نام من سرخ است» کلاً یک دورهٔ هنرشناسی ایرانی را می‌گذرانیم چه اینجا که داستان «رستم و سهراب» را که نمونهٔ‌ پسرکشی شرق است با داستان «ادپیوس شهریار» که نمونهٔ پدرکشی غربی است تطبیقی معنایی می‌دهد. پسری که پدر را می‌کشد فرزند حرام‌زادهٔ امتزاج جدل‌های تفکر چپ دههٔ هشتاد میلادی و تفکر سرمایه‌داری پس از آن است. گذشته مانند هویتی فراموش‌شده در چاه عمیق استاد محمود چاه‌کن به فراموشی سپرده شده است. انسان فردمحور سکولار معاصر ترکیه هیچ نسبتی با گذشتهٔ خود ندارد و خود را به طور عمیقی گم کرده است و نسل نوظهور ترکیه چاره‌ای جز عصیان بر این گذشتهٔ نوظهور پساآتاتورکی ندارد. انسان نوظهوری که هم خدا را می‌خواهد هم خرما را و نسل نوظهورتری که این تناقض را نمی‌تواند تاب بیاورد.

 

پاموک، به مثابهٔ یک ترک سکولار، منتقد نظام حکومتی و اجتماعی ایران است. به قول استاد دانشگاهی که راوی با او هم‌صحبت می‌شود: «مگر یادت رفته که توران و روم شاهنامه همین ترکیه است؟» در این داستان راوی (نامطمئن) سری به تهران می‌زند، از وفور کتاب‌های نیچه در فروشگاه‌های خیابان انقلاب متعجب می‌شود. از تعارف‌های عجیب ایرانیان موقع رد شدن از در می‌گوید و از حجاب اجباری زنان و شراب‌نوشی پنهانی طبقهٔ متوسط شاکی است و در نهایت از شباهت بسیار ترک‌ها و ایرانی‌ها می‌گوید. اما به یک چیز اذعان دارد: ایرانی‌ها حتی غرب‌زده‌ترینشان هنوز می‌توانند شاهنامه بخوانند و هر کوی و برزنی حتی در تهران مدرنی که شبیه استانبول شترگاوپلنگ اختلاط و اختلاف سنت و تجدد است اثری از گذشته و تعلق خاطر مردم به گذشته وجود دارد. در اواخر داستان این را به صراحت از زبان پسر می‌خوانیم که او مشکلی با تجدد ندارد. او فقط می‌خواهد «خودش باشد».

 

پی‌نوشت: کاش فرصت داشتم مفصل‌تر از این کتاب بنویسم.

۰۹ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۳:۲۷
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۶۴: نگاهی دوباره به «برادران کارامازوف»، اثر داستایوسکی

 

نوشتن در مورد این رمان بلند خودش یک مقالهٔ بلند چند ده صفحه‌ای را می‌طلبد که فرصت نیست. 

کوتاه سخن، آنچه من از خواندن دیگربارهٔ این رمان دریافتم نگاه داستایوسکی به مسألهٔ روان و عقلانیت است. او در دوره‌ای می‌زیست که تفکر عقلانی و گرداندن جامعه بر مدار عقلانیت منفصل باب بود.  داستایوسکی روح و عقل را آنچنان درهم‌تنیده می‌بیند که تجلی آن را در رفتارهای ایوان، برادر خداناباوری که می‌گوید اگر خدا نباشد هر چیزی مباح است، می‌بینیم. رفتارهای دیمیتری نیز گونهٔ دیگری از این نمود است. آلکسی که نماد بارز مذهب در این رمان است حرفی در مقابل استدلال‌های ایوان ندارد اما عمل رضایت‌بخش بسیار دارد. ظاهراً داستایوسکی عادت دارد آن چیزی را کمتر به آن معتقد است در قالب شخصیتی پیچیده و قوی بگنجاند و آن که را قبول دارد در قالب شخصیتی معمولاً ساکت. 
به معنایی داستان سه (چهار) برادر کارامازوف و پدر را قصهٔ روسیهٔ انتهای قرن نوزدهم دید. روسیه‌ای که در تضادهای بین دین و عقلانیت می‌جنگد و نه می‌تواند به سوی عقل منفصل از دین برود و نه تکلیفش با دین مشخص است (مانند بو گرفتن جسد پدر روحانی زوسیما). پنداری داستایوسکی آیندهٔ تلخی را برای روسیه شبیه به آنچه برادر چهارم برای پدر رقم می‌زند می‌بیند. او خطری بزرگ در مباح بودن هر چیزی بدون وجود خدا و فهم ناقص آن از سوی لایهٔ عامهٔ جامعه حس می‌کند. حتی جایی هشدارهایی نسبت به جنگ در آینده می‌دهد. آخرین صفحات رمان که صحبت‌های آلکسی برای کودکان در مورد مودت است، شاید به گونه‌ای موعظهٔ خیال‌اندیشانهٔ داستایوسکی به جهان باشد.
اما در مورد شخصیت‌های عجیب و غریب داستان‌های داستایوسکی: به نظرم همهٔ این رفتارهای عجیب و البته عمیق شخصیت‌ها را باید در «خانهٔ مردگان» رمان خاطره‌محور داستایوسکی در زندان‌های سیبری جست. رمان مذکور را اخیراً خواندم ولی متأسفانه فرصتی برای نوشتن از آن نداشتم.

سخن آخر آن که، دیگر تردید ندارم خواندن چندبارهٔ داستان خوب خیلی بهتر از خواندن داستان‌هایی است که خیلی هویجوری در بازار کتاب گل می‌کنند.
 

 
 

۰۱ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۸:۵۱
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۶۳: نگاهی دوباره به «توسعه و مبانی تمدن غرب» نوشتهٔ شهید مرتضی آوینی

 


بعد از پانزده سال مجدداً سراغ این کتاب از شهید آوینی رفته‌ام. آنچه آن روزها برایم عجیب و جالب بود ادبیات نیمچه‌نظری یکی از چهره‌هایی بود که معمولاً از او چنین انتظاری نمی‌رفت. بعدتر که با گذشتهٔ آوینی آشناتر شدم تا حدی از آن آشنازدایی کاسته شد.

به خاطر لقب شهادت بر اسم آوینی، چهرهٔ مؤخرتر نوعی‌اش که بیشتر یادآور قشر خاصی از جامعه است و صدالبته روایت فتح، بیشتر جامعه با این وجه از آوینی آشنایی ندارند. این حتی شامل جامعهٔ اصطلاحاً حزب‌اللهی هم می‌شود. احتمالاً خیلی‌ها در مورد گذشتهٔ دورتر آوینی مانند هم‌پالکی بودن با امثال غزاله علیزاده نمی‌دانند و حتی گذشتهٔ نزدیک‌ترش مانند همکاری روزانه با بهروز افخمی و مسعود فراستی را نمی‌دانند. از آن طرف هم بعضی آوینی را تا سطح یک نظریه‌پرداز بالا برده‌اند. انگار نفسِ شهید شدن کم چیزی است، خواسته‌اند با نظریه‌پرداز کردن آوینی به افتخاراتش بیفزایند. آوینی یک هنرمند فیلم‌ساز و روزنامه‌نگار بود که به مسائل جهان دقیق و عمیق می‌نگریست و می‌اندیشید. اما این به معنای نظریه‌پرداز بودن او نیست.

ادامه مطلب...
۰۴ اسفند ۹۹ ، ۲۰:۰۱
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۶۲: شکست رو به جلو؛ نوشتهٔ جان مکسول

این کتاب را صوتی گوش دادم (به شکل عجیبی رایگان در یوتویب بود و بعید می‌دانم به این راحتی از دست ناشر دررفته باشد). صدای گوینده خوب بود.

 

در ردهٔ کتاب‌های انگیزشی با حرف‌های همیشگی و مبالغه‌هایی که همیشه هست. اصل حرف به نظرم درست است. ترس از شکست، یا بدتر از آن، برچسب زدن شکست به معنای پایان کار، بسیار خطرناک است. نویسنده ۱۵ اصل را ذکر کرده مثل این که به عقب نگاه نکنید و حسرت گذشته را نخورید و امثال این حرف‌ها. 

 

برای من و به خاطر ماهیت شغلم که هوش مصنوعی و آزمایش‌هایش بیشتر با شکست مواجه است تا دستاورد، کتاب خوبی است. تأکید می‌کنم: کتاب نه علمی است و نه واقع‌بینانه گزارش می‌دهد. درست است که ما تقریباً نقشی در به دست آمدن فرصت‌ها یا از دست دادنشان نداریم، اما کاری که می‌توانیم بکنیم تلاش و انتخاب درست است، اما نباید این مسأله را نادیده گرفت که فرصت‌ها گاهی نقش بسیاری بزرگ‌تری از تلاش ایفا می‌کنند. مثلاً کافی است به نسبت رتبه‌های بالای کنکور صادره از مدارس پولی در مقایسه با مدارس رایگان در ایران نگاه کنیم و دستمان بیاید که همه‌اش به تلاش نیست.

 

برای دیدن زاویهٔ دید مقابل این حرف، کتاب استثناها به شکلی ساده مسألهٔ نقش فرصت‌ها در موفقیت را بیان می‌کند.

 

۱۹ شهریور ۹۹ ، ۱۸:۱۴
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۶۱: هفت عادت مردم مؤثر؛ نوشتهٔ استیون کووی

 

کتابی که بعد از سی سال از انتشارش هنوز پرفروش است. برخلاف کتاب‌های این ردهٔ موضوعی، کمتر اهل غلو است. پایبندی به اصول و عدم ورود به مصادیق (همان بکن‌نکن‌های برخی از کتاب‌های این رده) از محاسن این کتاب است. عیب کتاب، مانند دیگر کتاب‌های این موضوع، درازگویی است: می‌شد این مطلب را به جای ۴۰۰ صفحه در ۱۵۰ صفحه گنجاند. بدترش آنکه نسخهٔ ۲۰۲۰ کتاب حاوی افاضات فرزند نویسنده در انتهای هر فصل است.

 

اما این هفت عادت چیست؟ این هفت عادت به سه بخش تقسیم شده است. سه عادت نخست فردی، سه عادت بعدی اجتماعی و عادت آخر کلی است.

 

۱. کنش‌گر باشید تا واکنش‌گر

  • طبق اصول تصمیم بگیرید 
  • زبان و واژگان فعالانه به کار ببرید
  • در دایرهٔ تأثیر خود بیش از دایرهٔ نگرانی‌ها تمرکز کنید
  • همیشه در گذار باشید

۲. غایت کارها را در نظر داشته باشید 

  • قبل از شروع هر کاری، به نتایج آن فکر کنید
  • مأموریت فردی از جهت متفاوت (کاری، خانوادگی، معنوی) به صورت مکتوب داشته باشید

۳. اولویت‌بندی: مهم‌ترین کارها را نخست انجام دهید

  • بر کارهای باالویت تمرکز کنید
  • کارهای بی‌اهمیت را وابنهید
  • هر هفته برنامه‌ریزی کنید

۴. تفکر برد-برد

  • همیشه فکر کنید که منابع برای همه فراوان است و پیروزی دیگر به معنای شکست شما نیست
  • بین شجاعت و ملاحظه‌کاری تعادل برقرار کنید
  • به فکر پیروز شدن بقیه هم باشید
  • به مذاکراتی بیندیشید که برد-برد باشد

۵. سعی کنید دیگران را نخست بفهمانید، بعد به فکر فهمیده شدن خود باشید

  • با همدلی به حرف دیگران گوش کنید
  • سعی کنید دیگران را درک کنید به جای آن که خود را در آینهٔ دیگران ببینید

۶. هم‌افزایی کنید

  • به تفاوت‌ها احترام بگذارید
  • همیشه به فکر راه سومی باشید که هر دو طرف به سود برسند

۷. اره را تیز کنید

  • همیشه به فکر بازآفرینی خود در ابعاد مختلف باشید. به استراحت، عبادت و تفریح فکر کنید.

 

این‌هایی که نوشتم خلاصهٔ‌ مبتذلی از حرف‌های کتاب است. این حرف‌ها البته در بافت نوشته‌های نویسنده جالب‌ترند والا این‌هایی که نوشته‌ام بیشتر به شعار می‌ماند اما وقتی به مثال‌های نویسنده فکر می‌کنیم می‌بینیم که عمل کردن به آن‌ها چندان ساده نیست.

 

یک نکتهٔ حاشیه‌ای: نویسنده چند جا از کتاب مثال از زندگی انور سادات، رئیس‌جمهور فقید مصر، زده که اول شعار ضد اسرائیل می‌داد ولی بعد به این نتیجه رسید که به نفع خودش و مردمش است که کوتاه بیاید و با اسرائیل دوست شود. اشتباه نویسنده در آن است که خودش حرف کتاب را نقض کرده است. اگر قرار است، طبق گفتهٔ نویسنده، بر اساس اصول تصمیم بگیریم نه ارزش‌های آنی، کار سادات مخالف اصول نوع‌دوستی و مبارزه با ظلم بوده است.

۰۳ شهریور ۹۹ ، ۱۸:۴۲
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۶۰: در راه؛ نوشتهٔ جک کرواک

 

کوتاه: اتلاف وقت

 

این چهارمین رمانی است که در سال ۲۰۲۰ نیمه رهایش می‌کنم.

 

نویسنده‌ای که پس از طلاق به دنبال هویت گمشده‌اش است، همراه چند رفیق علاف‌تر از خودش دل به جاده‌های آمریکا می‌زند. سبک نوشتاری شبیه به همینگوی است. از جایی به بعد می‌فهمی فقط در جاده‌ای و می‌رود و می‌ایستد و می‌رود و می‌ایستد و می‌رود و می‌ایستد و البته وسطش عیش و نوش و ... این وسط زن‌ها هم مانند جسم صلب فرمانبردار مردانند.

 

دو-سوم خواندم و تمام.

 

پی‌نوشت: مبحثی است به نام sunk cost fallacy که در کتاب تفکر تند و کند بدان اشاره شده است. به نظرم تمام کردن کتابی که وسطش متوجه می‌شوی به دردت نمی‌خورد از این جنس است. یکی از اشتباهات در خواندن به زور تمام کردن کتابی است که تهش نه لذتی می‌دهد و نه اطلاعات مفیدی.

 

 

۱۶ مرداد ۹۹ ، ۲۱:۳۷ ۱ نظر
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۵۹: عالی در کار، نوشتهٔ مورتن هانسن

 


چند نکتهٔ کوتاه قبل از صحبت (کوتاه) در مورد این کتاب.

این نوع از کتاب‌ها عمدتاً در قفسه‌های کسب‌وکار طبقه‌بندی می‌شوند. معمولاً وقتی نویسنده‌ها پیشینهٔ روان‌شناسی یا روزنامه‌نگاری داشته باشند، در بخش موفقیت و بهبود امور شخصی (self improvement) قرار می‌گیرند. طیف این کتاب‌ها مانند داستان وسیع است و همان‌گونه که مثلاً در داستان از فهیمه رحیمی تا صادق هدایت همه داستان حساب می‌شوند، اینجا هم از «قورباغه را قورت بده» تا «تفکر سریع و کند» در این طیف می‌گنجند. متأسفانه این کتاب‌ها از اغراق یا ساده‌سازی بیش از اندازهٔ مفاهیم خالی نیستند. بعضی مواقع چیزی جز اغراق در آن‌ها یافت نمی‌شود و گاهی قابل تحملند. تجربهٔ شخصی من این است که وقتی نویسنده‌ها استاد دانشگاه در یکی از سه زمینهٔ کسب‌وکار، روان‌شناسی و آموزش باشند، وضع اندکی بهتر است. این کتاب‌ها در غرب طرفدار دارند چرا که در غرب بیشتر افراد اکثر سرمایهٔ زندگی‌شان در کار و موفقیت شغلی است. خانواده به معنای سنتی‌اش و هیئت‌های مذهبی آنقدری در برچسب موفق بودن یا نبودن تأثیر ندارد. از سوی دیگر، اضطراب و عدم امنیت شغلی در غرب بیداد می‌کند. اقتصاد پویاست و همین پویایی زیاد باعث اضطراب می‌شود. مثلاً به طور متوسط میزان ماندگاری هر برنامه‌نویس در یک شرکت سیلیکون‌ولی زیر دو سال است. این‌ها را می‌گویم تا قبل از هر چیز اعلام کنم بسیاری از آموخته‌های این کتاب‌ها به درد ایران احتمالاً نمی‌خورد. جنس مشکلات در ایران بیشتر عدم قطعیت به خاطر ایستایی اقتصاد، تورم بالا، و البته اخیراً تحریم‌های سنگین است.

برگردیم به خود کتاب که نویسنده‌اش استاد کسب‌وکار دانشگاه برکلی است: فرهنگی در آمریکا همگانی است که می‌گوید زیاد کار کن و به دنبال علاقه‌ات باش. حداقل در شغل‌های حرفه‌ای با تخصص پیشرفته این طوری است که خیلی‌ها قید زندگی خانوادگی را می‌زنند، صبح تا شب کار می‌کنند که مثلاً فلان ویژگی فلان محصول فلان شرکت را بهبود ببخشند. نه این که اگر این کار را نکنند محتاج نان شب بشوند. مسأله فضای رقابتی و دنیاگرایی‌ای است که در آمریکا وجود دارد. حرف این کتاب شاید در همین شعار نهفته باشد: «کم کار کن و در کارت غرق شو» [Do less, then obsess]. مخالفت نویسنده در مورد پی گرفتن هدف‌ها نیز است. او می‌گوید هدف باید با «ارزش‌افزایی» هماهنگ باشد. ممکن است هفته‌ای ۷۰ ساعت کار کنید ولی به اندازهٔ ارزشی که با هفته‌ای ۴۰ ساعت می‌شود تولید کرد مفید نباشید. از نگاه دیگر، به قول نویسنده، آدمی مثل پرتقالی است که دیگر از حدی بیشتر قابل چلاندن نیست؛ ذهن انسان تا حدی توانایی فیزیکی ایجاد خلاقیت دارد. بخش‌های دیگر کتاب در مورد «ترمیم دانسته‌ها» با یادگیری مکرر، گزینش هوشمندانهٔ کار، پرهیز از انجام دادن همزمان چند کار (مالتی تسکینگ)، و گزینش هوشمندانهٔ همکاری با دیگران (خود همکاری به خودی خود مهم نیست؛ مهم ایجاد ارزش است) است. فصل آخر کتاب به کیفیت زندگی شخصی می‌پردازد و تأکید می‌کند که ما نباید موفقیت کار را هدف تنها در نظر بگیریم و سلامتی جسمی و کیفیت روابط خانوادگی را زیر پا بگذاریم.

در نگاه اول شاید این حرف‌ها بدیهی بیاید ولی نیست. آن‌قدری فضای کار در آمریکا پراضطراب است که افراد ناخودآگاه فردگرا، معمولاً مجرد و تک‌بعدی می‌شوند. در مجموع کتابِ خوبی است و در پیوست طولانی‌اش جزئیات آزمایشاتی که بر اساس آن به نتیجه رسیده است آورده شده است. قاعدتاً نباید به این کتاب به صورت یک کتاب علمی نگاه کرد. هر چه باشد کتابی بازاری است که هر چند وقت یک بار خواندن این نوع از کتاب‌ها برای بازنگری فضای حرفه‌ای هر فردی ممکن است مفید باشد.
 

۱۴ مرداد ۹۹ ، ۱۸:۱۱ ۱ نظر
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۵۸: نگاهی دوباره به «پاییز فصل آخر سال است» اثر نسیم مرعشی

این کتاب را برای بار دوم خواندم و به نظرم ارزش خواندن دوباره را داشت.

 

خلاصهٔ مطلب این که یک سر و گردن از رمان‌های فارسی دههٔ نود شمسی بالاتر است. احتمالاً خانم‌ها بیشتر با این کتاب ارتباط برقرار کنند خاصه آن که هم نویسنده و هم سه راوی داستان خانم هستند.

 

از خوبی‌های داستان مانند روانی متن و قدرت برانگیختن احساسات که بگذریم، ضعف اساسی در پرداخت فضا و شخصیت‌های مرد داستان وجود دارد. این که بسیاری از هم‌نسلان ما مانند نویسنده از وضعیت موجود ناراضی‌اند بحثی نیست و نیز این که آن‌ها که توانسته و خواسته‌اند به خارج از کشور مهاجرت کرده‌اند. نویسنده جزو معدود دخترانی است که در رشتهٔ مکانیک دانشگاه علم و صنعت حضور داشته و فضای دانشکده‌ای که آن موقع معروف به نرکده بوده را برای من که در علم و صنعت درس خوانده‌ام تداعی می‌کند. اما یک لحظه نگاه کنیم و ببینیم درد چیست؟ اشاراتی می‌شود مانند بسته شدن روزنامه‌ و مثلاً این که همهٔ ما نسل کنکوریم و باری به هر جهتیم و ... خب دیگر چه؟ معلوم نیست شخصیت‌ها دردشان چیست که می‌خواهند از وطن بروند. آخر چرا فرانسه؟ به نظر می‌رسد نویسنده دقت کافی در جزئیات فرآیند مهاجرت نداشته است و صرفاً خواسته صدایی باشد برای نسلی که به هر دلیل از کشور گریزانند.

 

اما یک ضعف کوچک در نام‌گذاری‌ها وجود دارد: ظاهراً اسم‌ها از قصد معنادارند مانند میثاق (میثاق جمعی یک نسل سرخورده)، ارسلان (مرد از کوره‌دررویی که روی زمین زندگی می‌کند و ...)، شبانه (نسل شاملودوست پساشاملو! و البته در تاریکی شب فرورفته)،‌ لیلا (شب)، روجا (روشنایی روز و امیدوار به خروج). اما روجا که رشتی است چرا باید اسم مازندرانی داشته باشد؟ اسم روجا در مازندران پرکاربرد است اما بعید می‌دانم گیلانی‌ها اسم مازندرانی روی خودشان بگذارند.

۲۵ تیر ۹۹ ، ۲۲:۲۳ ۱ نظر
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۵۷: شکواییه‌ای کوتاه

دیگر فرصت نوشتن قفسه‌نوشت را نداشتم و ننوشتم. پس تلگرافی شکایت می‌نویسم از وضع آشفتهٔ ادبیات داستانی امروز.

چند ماه اخیر اتفاقات پشت سر هم رگباری اتفاق افتاده است و گاهی ذهن می‌خواهد پناه بیاورد به داستان. این جور موقع‌ها زبان نامادری جواب نمی‌دهد. اما زبان مادری...

 

اولش با «رهش» شروع شد که بدجوری ضدحال بود. تا آمدم احیا شوم «بند محکومین» ضدحالی بود بر ضدحال قبلی. «تاخون» و «چشم‌هایم آبی بود» بدک نبودند ولی جای کار بیشتری داشتند. «برج سکوت» رسماً سه جلد حرافی است. «کتاب بی‌نام اعترافات» حتی ارزش به نیمه رساندن نداشت. و «خاما» اینقدر پر بود از خطاهای فاحش روایت که به نیمه نرسیده به خودم آمدم و گذاشتمش گوشه‌ای.

 

و حالا در این بی‌کتابی حاصل از قرنطینه، دارم «پاییز فصل آخر سال است» را مجدد می‌خوانم و دوباره می‌فهمم که ظاهراً ایراد از گیرنده نیست، فرستنده‌ها ایراد اساسی دارند.

 

پ.ن.

۱. پر واضح است که پیشنهادم این بار بر محور نخواندن کتاب‌های نام‌برده‌شده می‌چرخد.

۲. از حق نگذریم «بی‌کتابی» و «عشق و چیزهای دیگر» قابل تأمل هستند و خواندنی.

۱۹ تیر ۹۹ ، ۱۸:۱۱ ۱ نظر
محمدصادق رسولی