محمدصادق رسولی

۲۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

قفسه‌نوشت ۸۶: گاوخونی؛ نوشتهٔ جعفر مدرس صادقی

مدرس صادقی این کتاب را سال ۱۳۶۰ نوشته‌ است، یعنی هنوز سی ساله نشده بود که این رمان بسیار کوتاه را نوشت. گاوخونی باتلاقی است که آب زاینده‌رود به آن می‌ریزد. رمان روایت جوانی اصفهانی است که خواب‌های آشفته می‌بیند. خواب‌هایی در مورد پدرش، همان پدری که راوی دوست داشت بمیرد، و مرد، و راوی هنوز پدرش را زنده می‌دید چه در خواب چه در بیداری. این داستان اصطلاحاً در فضای سورئال است. سخت است در مورد این کتاب نوشتن و قصه را لو ندادن. لو دادن اول این که بهروز افخمی سعی کرد این داستان را همین شکلی که هست با زاویهٔ دید دوربین از قاب چشم‌های راوی بسازد، و ساخت، و من سال‌ها پیش آن را تماشا کردم، و خوشم نیامد، و باعث شد سراغ این کتاب نروم، و نرفتم، و حالا که آخرین روزهای حضورم در دانشگاه کلمبیاست و ممکن است تا مدت نسبتاً طولانی دستم به کتاب‌های فارسی نرسد، حیفم آمد کتاب را برندارم و نخوانم. واقعاً هم حیف بود که نخوانم کتاب را. شاید اثباتی بر این نظر باشد که هر رمانی فیلم‌شدنی نیست و همین است که رمان هنوز زنده مانده است. از این به بعد ممکن است داستان لو برود. گرچه لو رفتن داستان سورئال این‌چنینی خیلی بعید است چون اصلاً با داستانی کلاسیک مواجه نیستیم.

مادر راوی چند سال پیش دق کرد از دست پدر راوی. پدر یک خیاط کهنه‌کار اصفهانی و عاشق شنا کردن در صبحگاه زاینده‌رود بود. زاینده‌رودی که دیگر یائسه شده و خبری از آب فراوان در آن نیست. معلم کلاس چهارم دبستان راوی، آقای گلچین، از قضا او هم عاشق شناست، قهرمان شناست و در بسیاری از جاهای زاینده‌رود شنا کرده است اما در آخر داستان متوجه غرق شدن او در آب زاینده‌رود می‌شویم. راوی که حالا در سنین جوانی است همراه با یک شاعر که با شعرش ازدواج کرده و جوانی که شوهر زنِ آینده‌اش است، در خانه‌ای اجاره‌ای زندگی می‌کند. داستان با خواب عجیبی شروع می‌شود که ترس راوی است از غرق شدن پدر در زاینده‌رود. اصفهان حالا موقع جنگ پر از خوزستانی‌هایی شده که قایق کارون‌روشان را به زاینده‌رود آورده‌اند و دلخوشند به پنج دقیقه آمد و شد در بخش عمیق اما کوچک زاینده‌رود. با خبر مرگ پدر، راوی به اصفهان می‌رود و از قضا با دخترعمه‌اش که سال‌ها دوستش داشته چون به او محل نمی‌گذاشته و حالا به خاطر تنها شدن راوی، برایش دل می‌سوزاند ازدواج می‌کند. اما این ازدواج ختم به خیر نمی‌شود. هر چه جلوتر می‌رویم خواب‌های راوی زیاد و زیادتر می‌شوند. جاهایی خواب پدر را می‌بیند که آرزوی رفتن به گاوخونی را دارد، جایی که آب زاینده‌رود از آغاز تاریخ به آنجا ریخته و لابد جان می‌دهد برای شنا کردن. خلط خواب و بیداری تا جایی پیش می‌رود که پدر در بیداری‌ای که معلوم نیست خواب است یا بیدار به خانه‌اش در تهران سر می‌زند. پدر از لاله‌زار می‌گوید و این که عاشق زن لهستانی آوارهٔ جنگ جهانی بوده. زن از رودخانه‌ای از لهستان می‌گوید که به دریا می‌ریزد. 

همهٔ عناصر داستان به نظرم نمادین است. نویسنده متعلق به بخشی از جامعهٔ نویسندگان است که انگار میانهٔ خوبی با اتفاقات ایران ندارد و اصطلاحاً روشنفکر است. با کنار هم گذاشتن عناصری مثل مادری که از دست شوهرش دق کرد (وطنی که از دست متولیانش به ستوه آمده و ویران شده)، پدری که عاشق لاله‌زار است (دروازه‌ای به غرب) ولی آخرش زندگی‌اش ختم شد به اصفهان و خیاطی (سنت اجباری)، زاینده‌رودی که یائسه شده و به مرداب می‌ریزد (جریان سنتی که جز مردابی شدن سهمی برای خودش ندارد)، خوزستانی‌هایی که در همین آب یائسه دل‌خوش به قایق‌رانی شده‌اند (جنگی که سرانجامی جز مرداب ندارد)، زن لهستانی که با وجود جنگ می‌داند راه رودخانه‌اش به دریا می‌ریزد (امید حتی پس از ویرانی در غرب)، معلمی که قهرمان شنا بوده ولی آخرش کارش به مرگ انجامید (روشنفکری که از هر دری برای نجات استفاده کرده ولی آخرش خودش اسیر مرداب شده)، دخترعمه‌ای که تا موقعی که او را تحویل نمی‌گرفته جذاب بوده و بعد از ازدواج حتی به قدر یک بار عشق‌بازی هم فرصت جذابیت برای راوی نداشته (سنتی که برای جوان ارزش ندارد)، ازدواج سنتی‌ای که تنها ارث پدر را از راوی می‌رباید (سنتی که برای جوان امروز چیزی باقی نمی‌گذارد)، کتاب‌فروشی که راوی را همراه با پدرش به لاله‌زار می‌برد بدون آن کرایه‌ای بگیرد (کتاب که می‌تواند به ما رایگان درس تاریخ بدهد)، و همان کتاب‌فروشی که کارش کساد شده و راوی را از کار بیکار کرده و دل‌خوش به فروش‌های فصلی کتاب‌های درسی است، همه و همه به نظرم نمادهای واضحی از مضمونی است که نویسنده در کارش گنجانده. قبول دارم که زیاده از حد صریح مضمون‌یابی کرده‌ام و شاید اصلاً درست نباشد که از یک کار ادبی این طوری لخت و عور مضمون بیرون کشید (مثل تست‌های کنکور ادبیات)، اما روی سخنم این است که چه با مضمون نویسنده موافق باشیم چه نباشیم، باید بپذیریم که با کاری پخته طرفیم. من قبلاً دو تا از رمان‌های اخیر مدرس صادقی را خوانده‌ام (آب و خاک، و خاطرات اردی‌بهشت). با وجود قوت زبانی کارهای اخیر او، به هیچ وجه از نظر وجه تکنیکی و مضمونی کارهای اخیر مدرس صادقی به پای این کار جوانی‌اش نمی‌رسد.


۰۳ مرداد ۹۷ ، ۰۷:۱۱
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۸۵: پیاده‌روی برای شنیدن؛ نوشتهٔ اندرو فورست‌هوفل

اندرو جوانی اهل پنسیلوانیا پس از پایان دورهٔ کارشناسی دچار سؤال‌های بزرگ در مورد زندگی و هویتش می‌شود. او که در پانزده سالگی شاهد جدایی پدر و مادرش می‌شود، دچار تنش‌های روحی شده، دنبال هدفی برای زندگی می‌گردد. بعد از شکست در پیدا کردن دانشگاهی خوب برای تحصیلات تکمیلی و پیدا نکردن شغل مناسب، در بیست و سه سالگی شال و کلاه می‌کند و تصمیم می‌گیرد از پنسیلوانیا (ساحل شمال شرقی آمریکا) به سان‌فرانسیسکو (ساحل جنوب غربی آمریکا) پیاده برود. او به کوله‌پشتی‌اش پرچم آمریکا و پرچم جهان (احتمالاً همان پرچم سازمان ملل) نصب می‌کند و نوشته‌ای روی کوله‌پشتی‌اش می‌گذارد با عنوان «پیاده‌روی برای شنیدن» که عنوان کتاب حاضر نیز است. با خود عهد می‌کند که هیچ مسیری را با خودرو نرود. حتی اگر برای استراحت یا دیدن دوستان سر راه با خودرو به جایی می‌رود، دوباره به همان جا برگردد و پیاده مسیر را از سر گیرد. دیگر این که بدون گوشی هوشمند یا گوشی برای شنیدن موسیقی به راه ادامه بدهد. توشه‌اش یک ماندولین، کتاب شعر والت ویتمن، کتاب پیامبر خلیل جبران و کتاب نامه‌هایی به شاعر جوان است. بیشتر شب‌ها را در کیسهٔ خواب یا چادر کوچکی که همراهش آورده می‌خوابد. مسیرش را اکتبر سال ۲۰۱۱ شروع می‌کند و تقریباً یک سال بعد به کالیفرنیا می‌رسد. او درگیر مشکلات اقلیمی بسیاری مانند سرمای زودتر از موعد در ایالت ویرجینیا، گرمای بالای ۴۰ درجهٔ مردادماه بیابان‌های نوادا، و کوه‌های خشن کالیفرنیا می‌شود. از جایی به بعد درد کمر او را مجبور به خرید کالسکهٔ بچه می‌کند تا کوله‌اش را در کالسکه بگذارد. همین کار باعث به چشم آمدن بیشتر او در مسیر می‌شود. در این راه با آدم‌های مختلف آشنا می‌شود. چیزی که توشهٔ راه این جوان است یک حرف است؛ مردم معمولی بسیار مهربان‌تر از آنی هستند که به نظر می‌آید. خیلی جاها بی آن که او را بشناسند شب به خانه‌شان دعوتش کردند. مثلاً او با ترس به سمت ایالت نیومکزیکو، اقامتگاه بومیان سرخ‌پوست، می‌رود اما خون‌گرم‌ترین میزبانان او همان سرخ‌پوست‌ها می‌شوند. بی‌ذوق‌ترین کسانی که او توصیف کرده، ساکنان درهٔ سیلیکون کالیفرنیا هستند که انگار نه انگار کسی با کالسکه در خیابان‌های شهر راه می‌رود با آن که قیافه‌اش داد می‌زند او رهگذری عادی نیست. یکی از اتفاقات جالب این سفر، مواجهه با «رضا بلوچی» ورزشکار جهان‌گرد ایرانی است که بیشتر از پنجاه کشور دنیا را رکاب زده، چند بار عرض و طول آمریکا را پیاده رفته، و حالا قصد دارد همهٔ کشورهای دنیا را پیاده بپیماید. نویسنده خودش را در مواجهه با بلوچی به عنوان یک دلقک توصیف می‌کند چون تا قبل از دیدار او فکر می‌کرده که کار خیلی بزرگی را دارد انجام می‌دهد.

نویسندهٔ کتاب یک آمریکایی معمولی است. فکر کردنش به شدت شبیه آمریکایی‌های دموکرات است. او در مواجهه با اِوَنجلیست‌های سفیدپوست جنوب آمریکا، که به شدت معتقد به آرماگدون، مخالف شدید هم‌جنس‌بازی و البته نژادپرستند، به هیچ وجه اعتقاد خود را پنهان نمی‌سازد. با آن که بیشتر صحبت‌هایش را ضبط کرده است ولی از صحبت‌ها حرف دندان‌گیری که حتی به درد مردم‌شناسی بخورد دست آدم را نمی‌گیرد. مراجعهٔ مکرر به شعرهای والت ویتمن بیشتر نمودِ احساسات شخصی نویسنده را دارد تا یک اشارهٔ لطیف ادبی. او حتی در مورد پرسش مرگ که گاهی در سفر آن را در یک‌قدمی خود می‌دیده پاسخ درخوری نمی‌یابد و صرفاً توضیحاتی شاعرانه می‌دهد. شاید تنها نکته‌ای که از نظرم عمیق بیان شده است، در تقدیر سکوت است؛ چیزی که در هیاهوی رسانه‌ای دنیای امروز گم شده است. به قول نویسنده، چرا ذهن مردم شهرها باید درگیر اخبار بیهوده‌ای مانند ازدواج یا طلاق دو بازیگر هالیوودی باشد. چیزی که در انتهای کتاب به ذهنم رسید این بود که ای کاش همین کار را یک نویسندهٔ حرفه‌ای یا متفکر نام‌آشنا، بدون آن که خودش را لو بدهد،‌ انجام دهد. مثلاً یک لحظه تصور کنیم که یکی مثل همینگوی تمام آمریکا را پیاده برود و بعد بخواهد سفرنامه بنویسد. آن‌وقت احتمالاً با اثری قابل اعتناتر مواجه می‌شدیم. آنچه می‌خواهم بگویم آن است که پی‌رنگ این سفرنامه تا حدی مغشوش است و قصه‌ها درهم‌اند چون اتفاقات درهم افتاده است و نویسنده نتوانسته از پس یک‌دست کردن پی‌رنگ سفرنامه خوب بربیاید. البته بر او که به بهانهٔ سفر کتاب نوشته، نه آن که به بهانهٔ کتابْ سفر رفته باشد، نمی‌شود خرده گرفت. نکتهٔ‌ دیگر، نبود عکس در سفرنامه‌ای امروزی است. احتمالاً نویسنده نگرانی اجازهٔ نشر عکس دیگران را داشته که بی‌عکس کتاب را منتشر کرده است. بودن عکس در چنین کتابی می‌توانست به جذابیت آن کمک کند. البته جزئیات سفر از جمله عکس‌ها، همه در سایت این کتاب، https://walkingtolisten.com/، وجود دارد.

اگر از من بپرسند خلاصهٔ حرف این کتاب چیست،‌ باید بگویم که مردم آمریکا صاف و ساده‌تر از تصویری هستند که از آن‌ها در رسانه‌ها نشان داده شده است. بیشتر آمریکایی‌ها کارگر و روستایی‌اند و تصویری که بعضاً در ذهن ایرانی‌ها در مورد آن‌هاست که مثلاً اکثر آمریکایی‌ها تحصیل‌کرده و اتوکشیده‌اند، نسبتی با واقعیت آمریکا ندارد. 


۰۲ مرداد ۹۷ ، ۰۸:۰۷ ۲ نظر
محمدصادق رسولی