برای من شعر طنز بیشتر شنیدنی است تا خواندنی. مخصوصاً به خاطر آن که به دلایل تقریباً واضح انتخاب واژگانی در شعر طنز روی به کلمات کوچه‌بازاری دارد و به همین خاطر خیلی نمی‌شود انتظار لذت ادبی‌ای که از شعر جدی می‌شود برد داشت.

 

این شعر از ناصر فیض جالب بود:

 

آینه دنبال سنگ افتاده است
ماه دنبال پلنگ افتاده است

رفته و برگشته، اما بی‌هدف

تیر دنبال تفنگ افتاده است
گربه را ماهی فراری داده است
موش دنبال پلنگ افتاده است
غالبا از شیر می افتد شلنگ
شیر اینبار از شلنگ افتاده است
یاسمن افتاده روی نسترن!
بیل هم روی کلنگ افتاده است
بس که افتاده ست زیر دست و پا
عشق هم از آب و رنگ افتاده است
این چه اوضاعی ست ابنای هنر
کارشان با سیخ و سنگ افتاده است
بین یاران قدیمی هم که حیف
از وفور صلح جنگ افتاده است
از تمام دلبران تنها مرا
گاه گیسویی به چنگ افتاده است
گاه چون نیلوفری پیچیده ام
بر هم آن جایی که تنگ افتاده است
الغرض! در این ولایت مدتی است
اتفاقاتی قشنگ افتاده است!