در ناگوار دلهره آسان گریستیم
از خویش کم شدیم و فراوان گریستیم

شب‌های شعرخوانی ما بی‌فروغ بود (۱)
هم‌درد آن کبوتر ایمان گریستیم (۲)

مثل ولشت خسته و دلتنگ رودها 
ابری شدیم و رو به بیابان گریستیم

مانند سنگ در ید قدسی غزه و 
مانند دود در غم تهران گریستیم

در غفلت عمیق زمان در هجوم شک
با هل اتای سورهٔ انسان گریستیم

ادرک اخاک گفتی و از خاک پا شدیم
همراه مشک تشنه چو باران گریستیم

با این سه‌تار کهنه و ناکوکم و بی‌نوا
در گوشهٔ نهفت ز دستان گریستیم

در غربت غریب جهان در غروب غرب
دلتنگ آن غریب خراسان گریستیم

 

مارس ۲۰۲۴
سانی‌ویل، کالیفرنیا

 


(۱)
شب‌های شعرخوانی من بی فروغ نیست
اما تو با چراغ بیا تا ببینی‌ام
«محمدعلی بهمنی»

 

(۲)
خورشید مرده بود
و هیچ‌کس نمی‌دانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلب‌ها گریخته
ایمان‌ست
«فروغ فرخزاد»