دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۱۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

حافظهٔ همهٔ ما آدم‌های "معمولی" کوتاه‌مدت است. مثلاً همیشه از گذشته چیزهای خوب یادمان می‌ماند و به همین خاطر خیلی وقت‌ها حسرت دورهٔ قبل، رئیس جمهور قبل، و حتی گاهی رژیم قبلی را می‌خوریم. در مورد آمریکا این مسأله پررنگ‌تر است، خاصه آن که آمریکا قدرت رسانه‌ای بسیار قوی‌ای دارد. برخلاف آنچه که بعضاً در ناخودآگاه ذهن ما قرار می‌گیرد، بسیاری از مردم دنیا از آمریکا دل خوشی ندارند. مثلاً یک بار در خاطراتم در مورد عصبانیت چند جامائیکایی در مورد به رگبار بستن کوچه‌های شهر از سوی هلیکوپیترهای آمریکایی به بهانهٔ یک مجرم جامائیکایی نوشته بودم.

عنوان این کتاب بیشتر از آن که در مورد این که چه کسی جهان را می‌گرداند باشد، در مورد «چه جور کسی» جهان را می‌گرداند است. این کتاب یک "باید برای خواندن" برای همهٔ ماست تا بفهمیم که فهم ما از استکبار لزوماً یک فهم منطقی (یا تحلیل قرآنی در مورد ما مسلمان‌ها) نیست. یک تجربهٔ بلند از ستم آمریکایی وجود دارد که در خط به خط این کتاب وجود دارد یا به قول رهبر ایران، مشکل ما با آمریکا از روی تحلیل فقط نیست، از روی تجربه است. پیشنهاد می‌کنم این کتاب را حتماً و حتماً بخوانید. کتاب تا حدی پر از نکات است که اگر می‌خواستم خلاصه‌ای واقعی از کتاب بنویسم باید کل متن کتاب را می‌نوشتم. علی‌الحساب خلاصه‌ای نیمچه‌مضمونی نیمچه‌ترجمه‌ای از ۲۳ فصلِ کتاب را در ادامهٔ این مطلب می‌گذارم،‌ به امید آن که باعث اشتیاق در خواندن کتاب برای دیگران شود. 

  • محمدصادق رسولی

سه سالی می‌شود که با دیوید آشنا شده‌ام. انسان بسیار خاصی است. از آن‌هایی است که احتمالاً آن دنیا بیاورند جلوی روی آدم و بگویند نگو نمی‌توانستی آدم خوبی باشی که دیوید بود و توی همان شهری بود که تو درس می‌خواندی و والدینش هم مسلمان نبودند هیچ، خیلی هم آمریکایی دوآتشه بودند. او که ۱۸ سال پیش مسلمان شد و اخیراً پس از آشنایی با محرم و بعدش زیارت نجف و کربلا شیعه شده است، در پاسخ به سؤال برخی از دوستانش در مورد اسلام کتابی بسیار کوتاه در ۴۳ صفحه نوشته و اواخر ماه مبارک رمضان امسال، آن را به صورت شخصی در سایت آمازون قرار داده است. کتاب با وجود کوتاهی مطلب، دقیق است و کارگشا. شروع کتاب با مفهوم دین است، سپس به مرگ و خلقت می‌پردازد، بعدش به زکات و آخرش تقوا. تمام کتاب بر مبنای تسلیم است و توحید. کتابی بسیار زیبا که مخاطبان غیرمسلمانِ کنجکاو را هدف قرار داده ولی برای منِ مسلمان هم خواندنی بود. ان‌شاءالله اگر فرصت کنم، ترجمهٔ کامل کتاب را آماده و برای عموم منتشر خواهم کرد.


  • محمدصادق رسولی

آن طور که گشتم هدف از جایزهٔ پولیتزر در زمینهٔ داستان «شناختِ داستان ممتاز از یک نویسندهٔ آمریکایی که ترجیحاً در مورد زندگی آمریکایی می‌نویسد و در یک سال اخیر کتابش منتشر شده» است. منصفانه هم بخواهیم بگوییم آثار ماندگاری مانند «پیرمرد و دریا»ی همینگوی و همچنین آثار امروزی متمایزی مانند «پرندهٔ طلایی» توسط این جایزه به مخاطبان معرفی شدند. متأسفانه اخیراً، مخصوصاً در سه دورهٔ‌ اخیر، بیشتر با انتخاب جریان سیاسی اجتماعی مواجه هستیم تا انتخاب فنی. این بار در سال ۲۰۱۸، یک داستان بسیار معمولی و تک‌بعدی با یک شخصیت همجنس‌باز، یک نویسندهٔ مخنثِ متوسط، رفیقِ سابقِ شاعرِ پولیتزربرده که از قضا زن دارد ولی بچه نه، و خلاصه جنابِ «آرتور لس». داستان پر است از کلیشه‌های جنسیتی مرسوم در مورد هم‌جنس‌بازها. این آقای لس به بهانه‌هایی از کشورهای مختلف سردرمی‌آورد و در بیشتر این اماکن به سرعتِ برق مرد هم‌پالکی خودش را پیدا می‌کند و چنان که افتد و دانی. 

کتاب را به خاطر تخفیف ویژه‌اش و جایزه بردنش در پولیتزر ۲۰۱۸ خریدم. موقع خریدن متوجه موضوعش نبودم. وقتی متوجه شدم، به خودم گفتم بخوانم و ببینم حرف حسابش چیست یا شاید حداقل از نظر فنی کار قوی‌ای باشد. به غیر اندک جریان سیال خیال که تنها نقطهٔ قوت کتاب از نظرم بود، آن‌قدر این داستان ضعیف بود که از نیمه پریدم به انتها و الکی تمامش کردم. شک کردم شاید به خاطر تعصب دینی از کتاب بدم می‌آید ولی دیدم توی یوتیوب چندین کتاب‌باز حرفه‌ای آمریکایی تعارف را کنار گذاشتند و به داوران جایزه تاختند که چرا جایزه‌ای که نصیب امثال همینگوی و فاکنر شده، به یک نویسنده و اثر متوسط رسیده است. راستی، قبض خریدم را گم کردم و الا پس دادنش کار سختی نبود.


  • محمدصادق رسولی

در کارهای علمی، لااقل در رشتهٔ کامپیوتر، داوری‌ها ناشناس است. یعنی وقتی من مقاله‌ای را داوری می‌کنم، نویسندهٔ مقاله نمی‌داند که من مقاله را داوری کرده‌ام و لذا تعارف دیگر جایی ندارد. در این مطلب ولی شاعر می‌داند من که هستم و من می‌دانم شاعر کیست. یعنی هم‌دانشگاهی بودیم، من سال بالایی بودم و او سال پایینی. حتی شش-هفت سال پیش یک بار مجموعه‌ای از رباعی‌هایش را برایم فرستاد و من هم چیزکی برایش نوشتم. خوشحالم که این رفیق قدیمی، شاعری را، برخلاف من، جدی گرفت و مهندسی را رها کرد و به قبیلهٔ ادبیاتی‌ها پیوست، چه از نظر شاعر حرفه‌ای شدن و چه از نظر تخصصی‌اش یعنی دکتری ادبیات.

«خواب‌نما» اولین مجموعه شعر «امیر مرادی» است و احتمالاً بین بیست تا بیست و شش سالگی شاعر، زمان سرودن این پنجاه و سه رباعی است. رباعی‌های مرادی فکرشده است و به وضوح تأثیرپذیرفتهٔ مستقیم یا غیرمستقیم از رباعی‌های شاعران انقلاب اسلامی مانند بیژن ارژن و شاعران قدیم مانند خیام است. مثلاً در رباعی آخر رنگ و بوی خیامی شعر پیداست:

فرشیم اگر زمین‌مان می‌خواهی

عرشیم اگر برین‌مان می‌خواهی

ما آن توییم، آن تو، کاری کن

کاری کن اگر جز این‌مان می‌خواهی


بیشتر شعرهای این کتاب رنگ و بوی عرفانی با طعم موعود آخرالزمانی دارد. در اندک رباعی‌های عاشقانه، شاعر نشان داده است که خوب بلد است عاشقانه‌سرایی کند؛ مثلاً در رباعی ۳۷ می‌خوانیم:

دلخوش به نگاه گاه‌گاهت هستم

شرمندهٔ چشم بی‌گناهت هستم

پاداش کدام کار خوبم هستی؟

تاوان کدام اشتباهت هستم؟


تصویرسازی‌های زیبا نیز در شعرهای این کتاب پیدا می‌شود؛ مثلاً تصویر سیب نچیده در رباعی دوازدهم:

باری به کدام باد خواهد افتاد

این سیب نچیده بر گردن من؟


یا تصویر تکاندن غبار که در رباعی شانزدهم ارائه داده است:

باری بتکانیم غباری از خویش

شاید کسی از میان ما برخیزد 


عرفان، شبیه عرفان غزلیات شمس، در بعضی رباعی‌های مرادی مشهود است، مانند رباعی ۲۶:

دنبال ره‌ برون‌شدم، برگردم

باری به منِ تولدم برگردم

دلتنگم تا چند دگرگون بودن؟

باید به خود آیم، به خودم برگردم


در رباعی سه، بازی زبانی جالبی با صاحب‌، نام و زمان صورت گرفته که خود باعث یک کشفِ مفهومی زیبا شده است:

عالم عالم، زمان زمان می‌گردم

آدم آدم، جهان جهان می‌گردم

از صبح ازل، با من،‌ تا شام ابد

نامی‌ست، پی صاحب آن می‌گردم


همان طور که گفتم، کشف‌های خیال‌انگیز در رباعی‌های مرادی کم نیست و این کشف‌ها صرفاً در روساختِ قالب نیستند؛ مانند آنچه که در بسیاری از غزل‌های امروز هست که اگر نوآوری‌های گاه و بیگاه زبانی را فراموش کنیم بسیاری از شعرها با متن مبتذل روزمره تفاوتی نخواهند داشت. 

با وجود نقاط قوت، نقاط ضعف در این مجموعه شعر کم نیست. نخست آن که موسیقی درونی شعر به خاطر انتخاب واژگانی می‌توانست بهتر باشد. بسیاری از شعرهای این مجموعه، با وجود رعایت وزن عروضی، موسیقی درونیِ مناسبی ندارند. زبان موجود در شعر نیز آن طور که باید و شاید شسته‌رفته نیست. مثلاً در رباعی دوم عبارت «به خدا» بیشتر یک اصطلاح امروزی است که در بین واژه‌هایی دیروزی‌تر جا خوش کرده است. در رباعی پنجم مصرع «چشمی به تماشای تو برداشته‌ام» از نظر دستوری پرسش‌برانگیز است؛ من که در واژه‌نامه‌ها گشتم حرف اضافهٔ «به» برای «چشم برداشتن» پیدا نکردم. در رباعی ششم، دو بار از قافیهٔ منتهی به مُردم، یک بار در پژمردم و یک بار مردم، استفاده شده است که می‌شد بهتر باشد. این که در سه قافیه دو دنبالهٔ حرف تکرار شود به موسیقی درونی ضربه می‌زند. در رباعی هشتم، عبارت «می‌شود رقصیدت» مفعول صریح برای رقصیدن در نظر گرفته شده است که آن طور که می‌دانم چنین مفعولی برای این فعل غیردستوری است. در رباعی چهل و دوم، عبارت «پایانهٔ‌ درد و درد بی‌پایانم» آمده که احتمالاً منظور اصلی شاعر «پایان درد» بوده که به خاطر وزن تبدیل شده به «پایانهٔ درد». گرچه «پایانهٔ درد» هم به خودی خود آشنایی‌زدایی جالبی دارد ولی حدس می‌زنم که مقصود شاعر هم پایان درد به معنای آخرین حد درد باشد نه پایانه که معنای گذرگاه عبور و مرور دارد.

امیدوارم کارهای آیندهٔ شاعر بسیار سطح بالاتر از این شعرها باشد و بتواند افقی جدید به روی شعر امروز باز کند. آنچه که مرا امیدوار می‌کند نگاه متفاوت شاعر نسبت به دنیای اطرافش است، چیزی که در بسیاری از شاعران امروز که از نظر زبانی جلوتر از مرادی هستند کمتر دیده می‌شود.


  • محمدصادق رسولی

اگر قسمت جمعیِ عبارت سلاح‌های کشتار جمعی (سلاح‌های نابودی جمعی) را از mass به math تغییر دهیم، عنوان این کتاب درست می‌شود. نویسنده دکترای ریاضی از دانشگاه هاروارد دارد و مدتی استاد دانشکدهٔ ریاضی کالج دخترانهٔ بارناردِ دانشگاه کلمبیا بوده است. او بعد از ورود به شرکت‌های سرمایه‌گذاری و کار به عنوان تحلیل‌گر داده بر اساس مدل‌های ریاضی به واقعیت‌های تلخی از مشکلاتی که این سامانه‌های ریاضیاتی بر سر جامعه آورده‌اند پی می‌برد. این کتاب تلاشی است برای نشان دادن این مشکلات. از این نظر این کتاب کاری بسیار مثال‌زدنی انجام داده است ولی متأسفانه مشکل بزرگ این کتاب، که البته نمی‌شود بر نویسنده‌ای که تخصصش ریاضی است خرده گرفت، این است که صرفاً به مشکلات معلول پرداخته است و طوری تصویر ایجاد کرده که کسی که روش‌های رایانه‌ای آشنا نباشد مشکل را در معلول یعنی روش‌های رایانه‌ای ببیند نه در علت. به قول دکتر داوری اردکانی، انسانِ متجدد جهان را به شکل ریاضی مدل کرده است و به قول خودم! حالا با آمدن پردازنده‌های فوق سریع این مدل‌سازی بسیار سریع و هوشمندانه انجام می‌شود. نویسنده متأسفانه در پنهان کردن عقاید خود در مسائلی مانند هولوکاست یا حقوق هم‌جنس‌بازها موفق نیست و خیلی واضح عقاید شخصی خود را به عنوان اخلاق به مخاطب حقنه می‌کند. البته باز یادآوری می‌کنم که چنین کتاب‌هایی خواندنش لازم است، خاصه برای امثالِ ما که شاید در برابر سرعت گسترش فناوری با دیدی خوش‌بینانه آرزوی رسیدن کشورمان به سطح فناوری آمریکا را داریم، بی آنکه بدانیم این فناوری‌ها وقتی در سایهٔ نظام سرمایه‌داری قرار بگیرند خود باعث گسترش سریع‌تر تبعیض و بی‌عدالتی می‌شوند. خلاصهٔ‌ مطلب آن که از این کتاب نباید انتظار ریشه‌یابی یا طرح راه حل داشته باشیم ولی به عنوان تجمیعی از مشکلات ایجادشده در استفاده از روش‌های رایانه‌ای و ریاضیاتی بسیار خواندنی است.

مطالبی که از الان می‌نویسم خلاصهٔ مضمونی و نه لزوماً واژه به واژه از کتاب است:

رده‌بندی دانشگاهی یو.اس.نیوز [بر اساس روش‌های ریاضیاتی] باعث رقابت ناسالم در جهت یک هدف شده است حال آن که باید تنوع در اهداف در دانشگاه‌های مختلف باشد. مثلاً یکی از معیارها فضای تفریحی و آموزشی دانشگاه است که باعث ترغیب دانشگاه‌ها به ساخت فضاهای آموزشی جدید و در نتیجه افزایش ۵۰۰ درصدی شهریهٔ تحصیلات عالی طی سال‌های ۱۹۸۵ تا ۲۰۱۳ شده است و این افزایش چهار برابر تورم است.  این مشکلات به اینجا ختم نمی‌شود. مثلاً‌ در رده‌بندی دانشگاهی دنیا، دانشکدهٔ ریاضی دانشگاه ملک عبدالعزیز در رده‌بندی جهانی هفتم قرار دارد (بهتر از ام.آی.تی. و کمبریج). یعنی این که الگوریتم‌ها را می‌شود بازی داد. دانشگاه سعودی میزبان بسیاری از ریاضی‌دانان مطرح و پرارجاع شده است و به آن‌ها حقوق ۷۲ هزار دلاری در ازای عنوان استاد الحاقی (فرعی) دانشگاه داده. قرارداد بر این مبنا بود که این ریاضی‌دانان سالی سه هفته به عربستان سعودی بیایند و در ازای آن در مقاله‌هایشان وابستگی دانشگاهی‌شان را دانشگاه ملک عبدالعزیز بگذارند (صص ۵۸-۶۶). 

به خاطر اهمیت دادن به درآمدزایی دانشگاه‌ها در رشته‌های مهندسی و پزشکی در رده‌بندی‌ها، بیشتر دانشگاه‌ها چاره‌ای جز کوچک کردن دانشکده‌های هنزهای زیبا و آموزش و علوم اجتماعی نداشتند چون معلم‌ها کمتر از مهندس‌ها، شیمی‌دان‌ها و علوم کامپیوتری‌ها درآمدزا هستند. (ص ۶۶)

قربانی اصلیِ رده‌بنده‌ها اکثریت کم‌درآمد و متوسط آمریکایی هستند که قدرت هزینهٔ چند هزار دلاری برای مشاوره و حضور در دوره‌های آمادگی ورود به دانشگاه را ندارند. نتیجه یک نظام آموزشی است که به مرفهین تمایل پیدا کرده است (ص ۶۵). به همین دلیل، بسیاری از مؤسسات آموزشی انتفاعی از ناچاری فقرا استفاده می‌کنند و آن‌ها را در دام تبلیغات دروغین دانشگاه‌هایشان می‌اندازند؛ دانشگاه‌هایی که نه سطح آموزشی خوبی دارند و نه فرصت شغلی مناسبی برایشان وجود دارد و تنها فقرا را بیشتر در باتلاق قرض و وام فرومی‌برد. این تبلیغات معمولاً هدف‌گذاری‌شده و به سمت کدپستی‌های نواحی فقیرنشین است (صص ۷۶-۷۷).  نتیجهٔ نهایی این اتفاقات چیزی نیست جز این که ۴۰ درصد از جمعیت آمریکا در فقر مطلق زندگی کنند و ۲۰ درصد از جمعیت به ۸۹ درصد از منابع دسترسی داشته باشند (صص ۸۰-۸۱). حال آن که مثلاً رئیس دانشگاه انتفاعی فونیکس آریزونا در سال ۲۰۱۱ حقوقش ۲۵ میلیون دلار بوده است (ص ۸۱). در حالی که بسیاری از فقرا مجبورند تا حدود ۵۷۴ درصد سود برای وام‌های کوتاه‌مدت تحصیلی‌شان بدهند (ص ۸۲).

پیدا کردن احتمال جرم و جنایت هم بی‌نصیب از پیش‌بینی‌های ریاضی نبوده است. از آنجا که سابقهٔ زندانی سیاهان و لاتینوها بیشتر بوده، حدود ۸۵ درصد از بازرسی‌ها خیابانی برای آن‌ها بوده است حال آن که تنها در یک‌دهم درصد موارد آن‌ها مجرم بوده‌اند. نتیجه آن که زندان‌ها بیشتر و بیشتر از آن‌ها پر می‌شود و سامانه‌های پیش‌بینی‌گر ریاضیاتی مجدداً آن‌ها را مورد حمله قرار می‌دهند (صص ۹۲-۹۳).

بیشتر سامانه‌های استخدامی رایانه‌ای شده‌اند. طبق تحقیقی که دو محقق آمریکایی انجام دادند، آن‌ها رزومه‌های غیرواقعی افراد زیادی را به شرکت‌ها استخدامی فرستادند. آن‌هایی که اسمشان به سفیدپوست‌ها می‌خورده است، ۵۰ درصد بیشتر پاسخ گرفته‌اند (صص ۱۱۲-۱۱۳).

مدل‌های تخصیص منابع انسانی اساسش کم کردن کارمندان و بیشتر کردن ساعات مفید کار است. همین مسأله باعث شده است که ساعات شناور کار برای افراد با حقوق پایین باشد و آن‌ها نظم زندگی‌شان به هم بخورد. علاوه بر این، میزان ساعت کارشان از حدی که بیمه به آن‌ها تعلق بگیرد کمتر شده و حتی از بیمه نیز محروم شده‌اند (صص ۱۲۳-۱۴۰).

در سال ۲۰۱۵، یک خانوار سفیدپوست آمریکایی به صورت متوسط ده برابر ثروتمندتر از یک خانوار سیاه‌پوست یا لاتین در آمریکا بوده است. در شصت سالگی این فاصله بیشتر نیز می‌شود و به یازده برابر می‌رسد (ص ۱۴۹). بر همین اساس، برنامه‌های رایانه‌ای تخمین این که چقدر به کسی و با چه سودی وام پرداخت شود بر اساس همین داده‌ها از سیاهان و لاتین‌ها بیشتر سود بانکی می‌گیرد و کمتر وام می‌دهد. کار حتی به جایی می‌رسد که بر اساس پیشینهٔ خرید از کدام مغازه‌ها، که بر اساس تراکنش‌های بانکی قابل رصد است، افراد به گروه‌های اقتصادی از نظر بازگشت وام و دیگر خدمات رفاهی تقسیم می‌شوند. کار فقط به همین جاها ختم نمی‌‌شود؛ بعضی از این برنامه‌ها حتی از روی ویژگی‌هایی مانند داشتن یا نداشتن غلط املایی در فرم‌های ثبت‌شده مخاطبشان را مورد ارزیابی قرار می‌دهند. قاعدتاً فقرا و مهاجرین کمتر تحصیلات دارند و بیشتر چنین اشتباهاتی را مرتکب می‌شوند (ص ۱۵۸). در فلوریدا، بزرگسالانی که هیچ سابقه‌ای از خلاف رانندگی ندارند ولی امتیاز کارت اعتباری‌شان پایین است، سالانه به طور متوسط ۱۵۵۲ دلار بیشتر از رانندگانی با همان مشخصات ولی با سابقهٔ خلاف و امتیاز کارت اعتباری بالا هزینهٔ بیمه پرداخت می‌کنند (ص ۱۶۵). امتیاز کارت اعتباری خود تابعی است از وام‌هایی که قبلاً گرفته شده و پرداخت به موقع قرض‌های اعتباری قبلی. لذا این اتفاق بر همه چیز حتی حق بیمه تأثیر می‌گذارد. در مورد خدماتی مانند بیمه کار دارد کم‌کم به جایی می‌کشد که در ازای قبول نکردن نصب جعبه سیاه در خودروهای شخصی باید پرداخت بیمهٔ بیشتری صورت بگیرد. حالا فرض کنید که کسی مجبور است از خیابان‌هایی رد بشود که محلهٔ خلاف‌کاران است. از این جهت شرکت بیمه از روی اطلاعات جعبهٔ سیاه نصب‌شده در خودرو امتیاز کمتری به راننده می‌دهد و صرفاً بر اساس همین همسایگی با محلهٔ خلاف‌ها هزینهٔ‌ بیمهٔ‌ مشتری را بالا می‌برد. فارغ از مسائل مالی، نصب چنین وسایلی در خودروهای شخصی به صورت بالقوه ناقض حقوق حریم خصوصی افراد است (صص ۱۷۰-۱۷۱). نقض حریم خصوصی تا جایی پیش می‌رود که شرکت داروخانه‌های زنجیره‌ای سی.وی.اس. از کارمندانش می‌خواهد که ریزِ اطلاعات چربی و قند و فشار خون و کلسترول را به شرکت گزارش بدهند و در صورت عدم گزارش ۶۰۰ دلار باید پرداخت کنند. این مسأله شاید هدف اولیه‌اش تشویق افراد به زیست تغذیه‌ای سالم باشد ولی بسیاری از مؤلفه‌ها را در نظر نمی‌گیرد؛ مانند چاقیِ طبیعی افراد مانند زنانی که چند بار بچه‌دار شدند یا به هر دلیلی چاق هستند. یا این که کسانی که به هر دلیلی معلولیت‌های جزئی دارند از کار محروم می‌شوند. البته بررسی‌های صورت‌گرفته نشان داده است که چنین سیاست‌هایی از سوی شرکت‌ها به هیچ وقت منجر به کاهش چربی و کلسترول افراد نشده است و تنها اثر کوتاه‌مدت داشته است (صص ۱۷۶-۱۷۷).

سامانه‌های ریاضیاتی در وب‌سایت‌های آنلاین کاربران را به صورت خاص مورد هدف قرار می‌دهند. تحقیقات نشان داده است که الگوریتم‌های به کار گرفته شده در شرکت‌هایی مانند فیس‌بوک به صورت مستقیم بر تصمیمات افراد در خرید یا حتی انتخابات تأثیر مستقیم دارد (ص ۱۸۴). این مسأله به وضوح در اتفاق اخیر شرکت فیس‌بوک و کمبریج آنالیتیکا مشهود است (ص ۱۹۱). 

گاف دموکراتیک انتخابات الکترال آمریکا باعث شده که بسیاری از این سامانه‌ها بر روی ایالت‌هایی سرمایه‌گذاری کنند که همیشه رأیی لب مرزی دارند و بدین صورت رأی مردم را با استفاده از روش‌های آماری و تبلیغات شخصی‌سازی‌شده مورد هدف قرار بدهند (ص ۱۹۶). البته این سامانه‌های ریاضیاتی گاف‌هایی هم داشته‌اند. مثلاً در سال ۲۰۱۶ و پویش انتخاباتی هیلاری کلینتون، نرم‌افزار پیش‌بینی می‌کند که در ایالت‌های میشیگان و ویسکانسین برندهٔ قطعی انتخابات کلینتون خواهد بود و به همین خاطر کمتر روی آن ایالت‌ها سرمایه‌گذاری کردند و نتیجه عکس آن چه که فکر می‌کرده‌اند شد. تناقض جایی آشکار می‌شود که مثلاً بیل کلینتون در سال ۱۹۹۶ ازدواج را فقط بین دو ناهمجنس به رسمیت می‌شناسد چون می‌خواهد رأی ایالاتی چون اوهایو و فلوریدا را به دست آورد ولی شرکتی مثل آی‌بی‌ام از همجنس‌بازها حمایت می‌کند چون شرکت‌های رقیبش مانند یاهو و آمازون از همجنس‌بازها حمایت کرده‌اند و آی‌بی‌ام نمی‌خواهد از قافله عقب بماند خاصه آنکه بسیاری از نخبه‌های امروز کامپیوتر، مانند تیم کوک رئیس شرکت اپل، همجنس‌باز هستند (ص ۲۰۱) .

مشکلات بزرگ سامانه‌های ریاضی این است که برخلاف انسان که آینده‌نگری و تطبیق سریع با شرایط دارد، آن‌ها چنین امکانی را به دشواری به دست می‌آورند (صص ۲۰۳-۲۰۴). بنابراین این مدل‌های ریاضی باید ابزار ما باشند نه ارباب ما (ص ۲۰۷). ممکن است ما بتوانیم با این ابزارهای ریاضی کمک به بهبود وضع جامعه کنیم، مثلاً بفهمیم چطور می‌شود به داد ۶۴۰۰۰ بی‌خانمان شهر نیویورک رسید و چقدر امکانات و فضا در اختیارشان قرار داد (ص ۲۱۴). 

راه حل نهایی نویسنده نسبت زیادی با آزادی‌ای ندارد که حداقل در حرف در جامعهٔ آمریکا مراد می‌شود و نویسنده احتمالاً هم‌نظر با آن‌هاست، ندارد: نویسنده در صفجهٔ ۲۲۳ می‌گوید که پردازش‌های الگوریتمی باید ارزش‌ها و اخلاق را مانند فرایندهای انسانی در خود تعبیه کند، مانند کاری که فیس‌بوک در حذف پست‌های مربوط به برهنگی یا داعش انجام داده است.



  • محمدصادق رسولی

نوشتن در مورد قرآن جسارت زیادی می‌خواهد. مرادم از این نوشته نقد یا تفسیر نیست، صرفاً برداشت‌هایی شخصی از متنِ مقدس است. این گونه از برداشت شخصی را پیش از این در وبلاگم در مورد سورهٔ‌ انعام نوشته‌ام. اگر بخواهم مطلب را خلاصه کنم این است که با شروع سال میلادی جدید، تصمیم گرفتم هر روز بلااستثناء قرآن بخوانم و تأکیدی بر کمیت نداشته باشم و بیشتر کیفیت فهم را مورد نظر قرار دهم. حالا توفیق شد که در انتهای ماه رمضان یک دور تمام شود. همزمانی خواندن روزانهٔ قرآن با کتاب‌های نقد ادبی کار را به اینجا کشاند که به نظرم آمد قرآن یک اثر ممتاز ادبی "نیز" است. این نوشته حاصل جمع‌آوری یادداشت‌های پراکنده‌ام در این مورد است. دوست داشتم مرتب‌تر بنویسم ولی خوف از تنبلی مرا بر آن داشت آن‌ها را فعلاً همین طوری اینجا نگه دارم تا ان‌شاءالله یک موقعی در آینده‌ای نه چندان دور، مرتب‌تر کنم و حداقل برای فهم بیشتر خودم به عنوان مرجع نگاه دارم.

  • محمدصادق رسولی

«خانهٔ دوار» رمانِ کارن لوئیز اردریچ نویسندهٔ آمریکایی است. نویسنده از طرف مادری سرخ‌پوست است و از این جهت، او نمایندهٔ سرخ‌پوست‌های آمریکایی در ادبیات امروز آمریکا محسوب می‌شود. این رمان جایزهٔ ملی کتاب در زمینهٔ داستانی سال ۲۰۱۲ و چند جایزهٔ ملی دیگر را برده است. داستان از زبان «جو» در مورد دوران نوجوانی‌اش در سال ۱۹۸۸ بیان می‌شود. در یک بعدازظهر تابستانی مادرِ جو گم می‌شود و وقتی که برمی‌گردد حال خوشی ندارد. بعدتر جو و پدرش متوجه می‌شوند که به مادرش تجاوز شده است. جو با این نفرت زندگی می‌کند و به دنبال متجاوز می‌گردد. پدر جو قاضیِ قبیله‌شان در ایالت داکوتای شمالی است ولی به فرض پیدا کردن متجاوز، اگر او سفیدپوست باشد قانون به او اجازهٔ محاکمهٔ متجاوز نمی‌دهد و این اتفاق دقیقاً در این داستان می‌افتد. همین مسأله باعث می‌شود که جو دست به انتقامی عجیب بزند. خواهرِ دوقلوی متجاوز (لیندن)، زنی است به اسم لیندا که موقع تولد ناقص‌الخلقه بوده است و والدینش او را قبول نمی‌کنند و خانواده‌ای سرخ‌پوست بزرگ کردنش را بر عهده می‌گیرند. پس از سال‌ها دوری از خانوادهٔ واقعی‌اش، مادرش به سراغش می‌آید و از او می‌خواهد که به برادرش کلیه اهدا کند. اینجاست که یک شخصیت پزشک ایرانی سر و کله‌اش، آن هم فقط در یک پاراگراف از کتاب سیصد و هفده‌ صفحه‌ای، پیدا می‌شود. او به لیندا می‌گوید که برادرش کلیه‌های قبلی را بر اثر افراط در شرب خمر و حتی خودکشی از دست داده است. از این جهت احتمالاً باید ممنونِ شناخت خوبِ نویسنده از شرقی‌ها از جمله ایرانی‌ها بود که برخلاف غربی‌ها که شاید بگویند «نان آف ما بیزنس» به خواهرش این خبر را می‌دهد؛ اگرچه لیندا باز هم قبول می‌کند که کلیه‌اش را به برادرش بدهد.

مضمون اصلی داستان با الهام از اتفاقات واقعی است. طبق گفتهٔ نویسنده در یکی از مصاحبه‌هایش، از هر سه زنِ سرخ‌پوست یک نفر در زندگی تجربهٔ تجاوز داشته است که اکثر متجاوزین سفیدپوست بوده‌اند و در بیشتر موارد قبیله قدرت قانونی برای محاکمهٔ متجاوز را نداشته است (دقت کنید ما داریم در مورد قرن بیستم و بیست و یکم حرف می‌زنیم نه مثلاً سیصد سال پیش). از جهت کشف تکه به تکهٔ داستان، نویسنده بسیار موفق عمل کرده است و همین هم باعث شده که خواننده مجاب شود که پای داستان بنشیند. اما به نظرم پی‌رنگ داستان به شدت یک‌بعدی و در بهترین حالت با چند خرده‌داستان است که خوب در دلِ‌ داستان جایشان را پیدا نکرده‌‌اند. حتی میزان هم‌ذات‌پنداری با شخصیت اول داستان آنقدر که باید و شاید نیست؛ با وجود آن که نویسنده دستش باز است که از زاویهٔ‌ دیدِ اول شخص، به احساسات درونیِ شخصیتش بیشتر وارد بشود، این کار را به خوبی انجام نداده است. حس کلیِ من از این داستان، یک داستانِ سفارشی است که البته سفارشش از سوی خود نویسنده برای خودش بوده است. بدان معنا که نویسنده دغدغه‌ای را خواسته در قالب داستان بریزد و به همین خاطر داستان خاصیت چندلایگی‌ای که باید یک اثر هنری درجه‌یک داشته باشد ندارد. البته از حق نباید گذشت که این داستان کم‌لایه به خوبی روایت شده است و سرگرم‌کننده است. و شاید برای کسانی که علاقه‌مند به آشنایی با وضعیت فعلیِ سرخ‌پوست‌های آمریکا هستند مفید باشد. این سرخ‌پوست‌ها هنوز هم مورد کم‌مهری هستند و نمونهٔ اخیرش گذشتن لوله‌های نفتی شرکت‌های سرمایه‌داری از زمین‌ها و رودهای آن‌هاست؛ زمین‌ها و رودهایی که از نظر آن‌ها به عنوان طبیعتِ خداوند مقدس و البته به عنوان محیطِ زیست سرمایهٔ مادی و معنوی آیندگان هستند. 


  • محمدصادق رسولی

دوره‌گردها اولین اثر هاردینگ است و از قضا جایزهٔ پولیتزر ۲۰۱۰ را از آن خود کرده است. داستان در بستر جریان سیال خیال می‌گذرد و شروعش لحظات احتضار جرج و تصویری ناواضح از اطرافش است. جرج از ضبط صوت قدیمی‌اش برای ثبت احساسات و گذشته‌اش استفاده می‌کند و به این بهانه راوی نقبی به گذشتهٔ جرج می‌زند: پدر دوره‌گردش هاوارد تشنج‌های عصبی زیادی داشته و بعدتر خانواده‌اش را رها می‌کند و به شهری دیگر می‌رود و با نامی جدید به زندگی‌اش ادامه می‌دهد. راوی نقبی به زندگی پدر هاوارد، که کشیش بوده، نیز می‌زند. جرج ساعت‌ساز است و نویسنده سعی دارد از ساعت به عنوان مفهومی استعاری برای دوره‌گرد زمان بودن این قصه استفاده کند. این داستان یک نقطهٔ قوت بزرگ دارد و یک نقطهٔ‌ ضعف بزرگ. نقطهٔ قوتش روایت دقیق و شاعرانه و گردش راوی دقیق است و اتفاقاً نقطهٔ ضعفش در همین است؛ خیلی ساده نخ تسبیح روایت از دست آدم می‌رود و داستان را گم می‌کند. به بیانی دیگر، این داستان خیلی سخت‌خوان است و شاید تا بیست و پنج درصد آغازین نشود فهمید داستان دربارهٔ چه چیزی صحبت می‌کند. اولش فکر کردم که شاید این داستان عناصر فرهنگی خاصی دارد که من از آن‌ها بی‌خبرم ولی نگاهی که به نظر آمریکایی‌ها انداختم متوجه شدم که آن‌ها هم با این مسأله مشکل داشتند. حُسن دیگر این کتاب پرداخت به مسألهٔ مرگ است. از این جهت این رمان کوتاه شبیه به «مرگ ایوان ایلیچ» نوشتهٔ تولستوی است و شاید به همین دلیل جزء آثاری است که با وجود برندهٔ پولیتزر شدن، اقبال زیادی از سوی مخاطبان در آمریکا نداشته است.


  • محمدصادق رسولی

«متیو دزموند» استاد جامعه‌شناسی دانشگاه پرینستون در سال‌های ۲۰۰۸ تا ۲۰۰۹ به محله‌های فقیرنشین در شهر میلواکی، بزرگ‌ترین شهر ایالت ویسکانسین، می‌رود و خانه‌ای محقر برای خودش اجاره می‌کند. در همین مدت، زندگی هشت خانوادهٔ فقیر امریکایی را تحت نظر قرار می‌دهد. این کتاب، خلاصهٔ مشکلاتی است که این خانواده‌ها داشته‌اند با این توضیح که به خاطر حفظ آبروی افراد، نامشان تغییر پیدا کرده است. نوع روایت کتاب شبه‌داستانی با روایت سوم شخص است. از نظر دزموند، با وجود تمرکز جامعهٔ آمریکا روی مسائلی مانند شغل یا شلوغی زندان‌ها، مسألهٔ مسکن کمتر مورد توجه قرار گرفته است. از نظر او، مسألهٔ مسکن یکی از مهمترین دلایل فقر در آمریکاست. این کتاب اقبال خیلی خوبی داشته است: جایزه‌های حلقهٔ نقد کتاب ملی ۲۰۱۶، پن-جان کنت گالبریت، مدال اندرو کارنگی، پن-نیوانگلند، بارنز و نوبل، و جایزهٔ پولیتزر ۲۰۱۶ سهم این کتاب شده و در جایزه‌های دیگری نیز نامزد دریافت جایزه بوده است.

بیشتر افراد مورد نظر نویسنده، زنان بی‌سرپرست یا مادران مجرد هستند و اکثراً سیاه‌پوستند. زنانی که در جامعهٔ آزاد آمریکا به سادگی به مردی دل بستند و با او رابطه برقرار کردند و بچه‌دار شدند، ولی مرد بی هیچ مسئولیتی آن‌ها را به حال خودشان رها کرده است. گاهی این رابطه‌ها آنقدر به نظر عجیب می‌آید که باورش تا حدی سخت است، مثل این که در فرصت کوتاهی که محکومی با عفو مشروط از حبس آزاد می‌شود با زنی رابطه برقرار می‌کند، مدتی بعد جرم دیگری مرتکب می‌شود و سر از زندان درمی‌آورد و بعدتر از بارداری زن مطلع می‌شود. در این جامعهٔ باز و آزاد، خیلی از این زن‌ها قربانی مستقیم خشونت خانگی نیز هستند: «در ویسکانسین بیشتر از یک قربانی در هفته از سوی شریک زندگی سابق یا خویشاوند به قتل رسیده است.» (ص ۱۹۲)

به قول نویسنده، در آمریکایی که قرار نبود بیشتر از ۳۰٪ حقوق ماهیانه برای کرایهٔ خانه خرج شود، برای بسیاری از این افراد بیشتر از ۸۰٪ حقوق‌شان صرف اجاره‌خانه می‌شود. برای مابقی پول هم البته کاری نمی‌شود کرد: آن‌ها دو راه دارند، یا آن که بچه‌هایشان را گرسنه راهی رخت‌خواب کنند یا از پول اجاره کم کنند. اگر پول اجاره کم شود، صاحب‌خانه عذرشان را می‌خواهد و وسایلشان را از خانه بیرون می‌کند. یک شرکت اجارهٔ‌ انبار وسایل را به انبار می‌برد ولی اگر مستأجر نتواند پول اجارهٔ انبار را بدهد، وسایلش مصادره می‌شود. حالا فرض کنید که مستأجر بخواهد که جای دیگری را پیدا کند، ولی مشکل آن جاست که جاهای دیگر گواهی عدم سوءپیشینهٔ تخلیه از جای قبلی می‌خواهند. مردهای مستأجر سعی می‌کنند که با کارهای ساختمانی مانند رنگ زدن اتاق‌ها در ازای اجارهٔ عقب‌مانده سر و ته قضیه را هم بیاورند ولی  «وقتی زن‌ها وقتی که به صاحب‌خانه رجوع می‌کنند، بعضی اوقات با درخواست رابطهٔ جنسی در ازای اجاره‌خانه مواجه می‌شوند.» (ص ۱۲۹) مشکل دیگر داشتن فرزند است؛ بسیاری از صاحب‌خانه‌ها به خانواده‌های دارای فرزند اجاره نمی‌دهند. خلاصه این قصه سر دراز دارد. همهٔ این‌ها به کنار،‌ غوز بالای غوز نژادپرستی پنهان در شهر است. شهر میلواکی هنوزاهنوز محلهٔ سیاهانش کاملاً جدا از محلهٔ‌ سفیدهاست. 

در زمان بحران اقتصادی قیمت خانه سقوط می‌کند و صاحب‌خانه‌ها از این موقعیت استفاده کرده خانه‌های بسیاری را به قیمتی بسیار ارزان می‌خرند اما این اصلاً باعث نمی‌شود نرخ اجاره‌ها پایین بیاید. بالا بودن نرخ اجاره، بیکاری و افسردگی ناشی از بیکاری و پناه بردن به الکل و مواد مخدر، همه و همه دست به دست هم می‌دهند تا کار به تخلیهٔ اجباری بکشد، طوری که سالانه تعداد تخمینی تخلیهٔ‌ اجباری در آمریکا از میلیون مورد گذشته است. 

این کتاب گزارش بسیار جالب اما دردناکی است از جامعهٔ پر از تضاد طبقاتی در آمریکا. این که یک استاد دانشگاه به جای آن که پشت میز بنشیند و نظریه بدهد، به دل موقعیت می‌رود و پا توی کفش فقرا می‌گذارد تا بفهمد دردشان چیست، بسیار آموزنده است. نویسنده در انتهای کتاب پیشنهادهایی برای بهبود این وضعیت می‌دهد، پیشنهادهایی مانند کنترل بیشتر روی قیمت اجاره‌ها، دادن یارانهٔ اجاره به قشر کم‌بضاعت و کنترل صاحب‌خانه‌ها برای بالا نبردن اجاره از اقشار یارانه‌بگیر. 


  • محمدصادق رسولی

در ادامهٔ مباحث جلد اول این کتاب که در مورد گزاره‌های تصویری تربیت بود، این جلد به محبت می‌پردازد. نویسنده به باورهای غلط در مورد محبت زیاد می‌پردازد و نتیجه می‌گیرد که اتفاقاً محبت بی‌قید و شرط والدین به فرزندان هیچ آسیبی نمی‌رساند؛ آن چیزی که آسیب‌رسان ممکن است بشود بی‌تنوعی در محبت و یا بی‌انسجامی در محبت است. محبت باید در همهٔ اشکال رفتاری، کلامی و حتی کنشی وجود داشته باشد و نباید به عنوان ابزاری برای خام کردن فرزند استفاده شود. نویسنده از آیات و روایات به علاوهٔ تجربیات مشاوره‌ای خودش بهره می‌گیرد و به نتیجه‌گیری می‌پردازد.

این جلد بسیار بهتر از جلد قبلی است. با آن که مطالب خیلی ساده بیان شده است، از نظر فنی دقت بسیاری مبذول شده تا گزاره‌های تربیتی به شکل عامه‌پسندانه بیان نشود. به نظرم، با وجود کاستی‌های این کتاب، مانند نوشتارِ بعضاً غیرسلیس و مشکلات کیفیت نشر مانند قلم (فونت) خیلی درشت و فاصلهٔ خطوط زیاد، کتابِ بسیار خوبی است و همین سادگی‌اش ان‌شاءالله باعث شود که به دست همه برسد. بعضی کتاب‌ها برای همه نوشته نشده‌اند، بعضی کتاب‌ها اصلاً تخصصی هستند مثل کتاب‌های دانشگاهی، و بعضی کتاب‌ها اساساً باید سهلِ ممتنع باشند مثل این کتاب.  


  • محمدصادق رسولی