دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۱۱ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

برای یک رمان با سبک روایت متعارف چند پیش‌نیاز اصلی وجود دارد. یکی‌اش شناساندن مکان و زمان در داستان، فضاسازی در صورت تاریخی بودن موقعیت داستان، شخصیت‌پردازی و داشتن کشش داستانی است. رمان حاضر، نوشتهٔ نویسندهٔ ایرلندی و استاد کنونی دانشگاه کلمبیا، فاقد موارد یادشده است. شخصیت «ایلیس» که برای کار به بروکلین رفته است، معلوم نیست که دقیقاً چه جور آدمی است، وضعیت زیستن در ایرلند آن زمان چگونه است، آن زمان دقیقاً چه دهه‌ای بوده است (با توجه به رفت‌وآمد با کشتی و وجود به ندرت تلفن می‌شود حدس‌هایی زد)، و چرا باید کشیش ایرلندی این‌قدر برایش اصطلاحاً مرام بگذارد. زاویهٔ دید شخصیت اول داستان وقتی به بروکلین می‌آید طوری است که انگار او مانند خودِ نویسنده سال‌ها با فضای نیویورک آشنا بوده است. رابطهٔ موازی با دو پسر یکی در ایرلند و یکی در بروکلین که دیگر نوبر شخصیت‌پردازی است. مخلص کلام، یک کار ضعیف در مورد مقولهٔ مهاجرت به آمریکا که احتمالاً برخی از ایرلندی‌های مهاجر با آن هم‌ذات‌پنداری کنند. این کتاب ظاهراً با عنوان «دختری در بروکلین» به فارسی ترجمه شده است.


  • محمدصادق رسولی

«پاری اوقات که این روزها در آپارتمان تنها هستم، با صدایی نرم و بلند می‌گویم "مامانی!" و نمی‌دانم منظورم چیست. آیا دارم مادرم را صدا می‌کنم یا صدای دخترم بکا را می‌شنوم، موقعی که بکا نظاره‌گر برخورد دومین هواپیما به دومین برج بود. به نظرم، هر دو صداست.

این داستان من است.

و هنوز این داستان داستانِ خیلی‌هاست. داستان مُلا، هم‌اتاقیِ دانشگاهم، و داستان دختر زیبای هم‌محله‌ای‌ام. مامانی. مامان!

اما این یکی داستان من است. این یکی. و نام من لوسی بارتون است.» (ص ۱۸۹)


«لوسی بارتون» به یاد می‌آورد روزهایی که بعد از عمل آپاندیس به بیماری سختی دچار می‌شود و در اتاق بیمارستانی در نیویورک که پنجره‌اش رو به برج بزرگ «کرایسلر» است، بستری می‌شود. او در کودکی در شهری به اسم «امگش» در ایالت ایلینوی آمریکا بوده است. [گویا کتاب جدیدتری شامل داستان‌های کوتاه از نویسنده چاپ شده است که آن هم پیرامون شهر امگش است]. در آنجا آن‌قدر فقیر بوده‌اند که مجبور بودند در انبار خانهٔ عمویشان زندگی کنند. برخلاف بقیهٔ مردم تلویزیون نداشتند. حتی آینه‌ای که خودشان را مرتب و تمیز ببینند نداشتند. لوسی با ویلیام که اصالتاً آلمانی است ازدواج می‌کند ولی پدرش که خاطرهٔ تلخ کشتن چند آلمانی در جنگ جهانی را داشته از ویلیام خوشش نمی‌آید. لوسی به کل خانواده‌اش را ترک می‌کند و حالا بعد از مدت‌ها، مادرش که حتی یک «دوستت دارم» خشک و خالی را هم از دخترش دریغ می‌کرده است، برای پنج روز با هزینهٔ شوهر لوسی به لوسی سر می‌زند.

«[مادر گفت]: این همه از آن طرف کشور سوار هواپیما نشده‌ام که تو به من بگویی ما آشغالیم. با توام لوسی بارتون! اجداد من و اجداد پدرت جزو اولین کسانی بودند که به آمریکا آمدند…. 

می‌خواستم به مادرم بگویم برو به خانه و به مردم بگو که ما آشغال نبودیم. مادر! به مردم بگو که اجداد ما آمدند و همهٔ سرخ‌پوست‌ها را کشتند. برو و به همه بگو.» (ص ۱۲۲-۱۲۳)


«الیزابت استراوت» بلد است که از سوژه‌های به ظاهر ساده حرف‌های عمیق دربیاورد. شخصیت این داستان از فقر، تبعیض، نژادپرستی، و مشکلاتی از این دست گریخته است و پناه به نیویورک آورده است. اما باز هم همان مشکلات به شکلی دیگر یقه‌اش را گرفته‌اند. در این داستان ساختمان کرایسلر که عکس روی جلد کتاب هم است نمادی است از آمریکای جدیدی که قرار بود در آن برابری و حقوق بشر باشد. همسرش ویلیام نیز قرار بود برای او آینده‌ای باشد که امیدش را داشته است. اما از همسرش هم جدا می‌شود و حاضر نمی‌شود پولی که حق طلاقش بوده را بگیرد. او حس می‌کند ارثی که از مادربزرگ ویلیام به او رسیده، پول خون یهودیانی است که نازی‌های آلمانی کشته‌اند. داستان اشاره‌های پنهانی به این ارتباط هم دارد. مثل این که نام سازندهٔ اصلی برج کرایسلر ویلیام بوده است. نویسنده در این داستان به همه چیز ناخنک می‌زند، از بیماری ایدز هم‌جنس‌بازها تا مشکلات خانوادگی. لوسی، شخصیت اصلی داستان، نویسنده است و قرار است جامعه‌اش را به تصویر بکشد. کما این که از زبان استاد داستان‌نویسی لوسی می‌خوانیم که «کار منِ نویسنده این نیست که زبان روایت را به خواننده یاد بدهم و تفکرات خصوصی‌ام را بیان کنم.»

این رمان که در سال ۲۰۱۶ در فهرست بلند نامزدهای جایزهٔ من‌بوکر قرار گرفته است، کاری کوتاه است که حتی در یک نشست قابل تمام شدن است. آن چیزی که در دو کاری که از استراوت خوانده‌ام مرا جذب کرده است، زبان صمیمی و به دور از شعار او بوده است. البته در این داستان خیلی جاها، خاطره تعریف کردن مادر لوسی خوب از آب درنیامده بود.

داستان به صورت پاره‌پاره روایت شده است و به همین خاطر به شعر نزدیک است. و چقدر داستانی که به زبان شعر نزدیک باشد دوست‌داشتنی است.


  • محمدصادق رسولی

اولین رمانِ «ویلیام گلدینگ» نویسندهٔ انگلیسی برندهٔ جایزهٔ‌ نوبل در سال ۱۹۸۳ از سه وجه قابل توجه است. وجه اول پی‌رنگ مرکزی داستان است که به نظرم بسیار جذاب است. بعد از یک سانحهٔ هوایی، تعدادی پسربچه که هیچ کدام به غیر از دو برادر دوقلو همدیگر را از قبل نمی‌شناخته‌اند، در جزیره‌ای ناشناخته و بدون سکنه می‌افتند. کم‌کم دو دسته می‌شوند. دسته‌ای که می‌خواهد به کارها نظم و سامان بدهد («رالف» به همراه پسر چاق با اسم مستعار «خوکی»)، و دسته‌ای که پی تفریح، شکار و وحشی‌گری است (به سرکردگی «جک»). این وسط پسربچه‌ای به اسم «سایمون» خیال‌پرداز است و در خیالاتش «سالار مگس‌ها» را می‌بیند و با او حرف می‌زند. تا پایان داستان که افسری انگلیسی پیدایشان می‌کند، دو نفر از پسربچه‌ها کشته شده‌اند. احتمال می‌دهم فیلم‌های ساخته‌شده از داستان بسیار جذاب باشند. 

https://www.youtube.com/watch?v=IMBoYBapi8g


وجه دوم مضمون داستان است. بچه‌هایی که قرار است معصوم باشند و به خاطر بریتانیایی بودنشان باید قاعدتاً متمدنانه رفتار کنند، کارشان به جایی می‌رسد که در پایان داستان، ظاهر و رفتارشان تفاوت چندانی با قبایل بدوی نمی‌کند. حال از آدم‌بزرگ‌هایی که درگیر منافع دنیایی هستند چه انتظاری می‌توان داشت؟ مثل ملوانی که پیدایشان کرده است و قرار است به مأموریتی برود و دشمنان کشورش را در آن مأموریت بکشد.

اما وجه سوم، پرداخت داستانی است. به نظرم کار زیر متوسط است. مکالمات بسیار زیاد، رفت و برگشت‌های طولانی و کسل‌کننده و مهم‌تر از همه، از بیست درصد آغاز داستان، پایان داستان به سادگی قابل حدس است. صادقانه بگویم، از ربع کتاب به بعد، بسیاری از جملات را نخوانده رها کردم، چون حس می‌کردم توصیفاتی هستند که بود و نبودشان به داستان کمکی نمی‌کند. 


  • محمدصادق رسولی

خودِ نویسنده می‌گوید این یک رمان است اما نه به معنای مرسومش. مجموعه داستان کوتاهی که از قبل به نیت رمان شدن نوشته شده است. حتی داستان‌ها قبلاً در مجلات ادبی منتشر شده است. سبکْ سبکِ داستان کوتاه است اما داستان‌ها به هم پیوسته هستند و شخصیت‌ها همه در شهری ساختگی در ایالت مِین، شمال شرق امریکا نزدیک مرز کانادا، زندگی می‌کنند و شخصیت ثابت همهٔ‌ داستان‌ها «الیو کیتریج» پیرزن معلم ریاضی بازنشسته است که همراه با همسرش «هنری» زندگی می‌کند. این کتاب در مورد آدم‌های معمولی آمریکایی است. به قول نویسنده «من خودم معمولی هستم و در مورد معمولی‌ها می‌نویسم.» به همین دلیل است که این داستانِ ظاهراً معمولی در مورد مردم معمولی و اتفاقات معمولی این‌قدر خوب ساخته و پرداخته شده است و جایزهٔ پولیتزر سال ۲۰۰۹ را از آن خود کرده است. داستان هم طنز دارد، هم تلخی دارد، هم اتفاقاتی که ذهن را با خود درگیر می‌کند.

نویسندهٔ این کتاب زن است و مادر. خودش در همان ایالت مین بزرگ شده است. ایالت مین ایالتی است که تقریباً همیشه منزوی بوده است و مقصد تفریح آمریکایی‌ها. به همین خاطر کمتر مهاجری در آنجا پیدا می‌شود و اکثریت مطلق سفیدپوست هستند. فضای داستان در میان افرادی می‌گذرد که بیشترشان پیر شده‌اند، عشق‌های شکست‌خورده دارند، بعضی‌هاشان خیلی مذهبی‌اند و بعضی دیگرشان مثل شخصیت محوری داستان از خدا و پیغمبر بریده‌اند. به نظرم مهم آن است که نویسنده در شخصیت‌سازی به شدت هنرمندانه رفتار کرده است. پیری، تنهایی، انزوا، بیماری و حس عقب ماندن از بقیهٔ‌ جامعه فضای غالب داستان‌های این کتاب است. اما نویسنده هیچ جایی از داستان به دام شعار نمی‌افتد. داستانش را هر بار از زاویهٔ‌ دید یکی از شخصیت‌های شهر کوچک روایت می‌کند. از زاویهٔ بیرونی، اولیو یک معلم ریاضی بدعنق و غیرمنعطف و مانند معنای اسمش، زیتون، تلخ است و از زاویهٔ خود اولیو، او یک مادر و همسر دلسوز بوده که پسرش هیچ وقت قدرش را ندانسته و به خاطر یک دختر فیس و افاده‌ای خانه‌اش را رها کرده و به کالیفرنیا رفته است. 

استراوت تلاش داشته است که زندگی معمولی آمریکایی‌های آن دیار را به تصویر بکشد و رنج‌ها و شادی‌هایشان را نشان دهد. از این بابت خیلی موفق بوده است. به همین خاطر توصیه می‌کنم این کتاب را، که به فارسی هم ترجمه شده است، بخوانید. ایالت مِین جزو ایالت‌های سنتی‌تر آمریکاست ولی بوی الرحمن کانون خانواده، اخلاق‌مداری، حسن خلق و خوش‌زبانی بلند شده است و بوی مشمئزکنندهٔ مواد مخدر، روابط جنسی بی‌چارچوب، و تکه‌کلام‌های به دور ادب در میان جوانان پیچیده است. شاید به خاطر زن بودن نویسنده و ارتباط زنانهٔ نویسنده با شخصیت‌ها، خبری از توصیف‌های جنسی حتی در یک خط از داستان نیست و همه چیز در مرکزیت احساسات شخصیت‌ها می‌گذرد. از این جهت نمونهٔ بسیار موفقی از یک داستان امروزی است که بدون افتادن به دام روایت‌های بی‌پرده، توانسته است از پس روایت خودش بربیاید.

به نظرم این کتاب یک شاهکار ادبی است. نمی‌دانم آیا توان زنده ماندن در غربال تاریخ ادبیات را دارد یا خیر، ولی حداقل برای فضای هم‌روزگار ما کتابی خواندنی است. روایتی که کم از یک کتاب مردم‌شناسی ندارد.


  • محمدصادق رسولی

یک هایکوی بلند، در فضایی سرد، تصویرهایی شاعرانه، مکالمه‌هایی شبیه به گفتم‌گفتاهای شعرهای بلند، داستانی کلاسیک که شباهتی با داستان‌های کلاسیک غربی ندارد، از نویسندهٔ ژاپنی برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبی سال ۱۹۶۸. ظاهراً این کتاب با عنوان «دهکدهٔ برفی» به فارسی ترجمه شده است.

شیمامورا مردی است که در سرگردانی درونی‌اش زن و بچه‌اش را در توکیو را وامی‌نهد و به دهکدهٔ برفی برای کوه‌پیمایی و اسکی می‌رود. آنجا با گیشایی به اسم کوماکو آشنا می‌شود. وقتی به توکیو برمی‌گردد، فکر کوماکو او را رها نمی‌کند و بعد از چند ماه به دهکدهٔ برفی برمی‌گردد ولی کوماکو یک زن پرحرف است که از رفتارهایش عشق به شیمامورای بی‌توجه می‌بارد. 


«[کوماکو:] نمی‌توانم شکایتی داشته باشم. در هر صورت، فقط زن‌ها می‌توانند عمیقاً عاشق شوند.» (ص ۱۳۰)


در سفر دوم، شیمامورا دختر دیگری به اسم یوکو را می‌بیند و نظرش را جلب می‌کند ولی بین عشقی مبهم به کوماکو و حسی ناآشنا به یوکو می‌ماند و قصد ترک شهر را می‌کند. در پایان داستان اتفاقی عجیب می‌افتد.

داستان پر از تعابیری است که به نظر می‌آید اگر با فرهنگ ژاپن آشنا نباشیم نمی‌توانیم خوب آن‌ها را بفهمیم ولی ظاهراً قصه روایت زوال زیبایی و زندگی گیشاهایی است که از غم نان رو به این کار آورده‌اند و حتی عشق‌های ناخواسته‌شان به مشتری‌های مقطعی‌شان جز تلاش باطلی نیست. شیمامورا که مطالعه‌کنندهٔ انواع رقص بالهٔ غربی است ولی هیچ‌گاه باله را از نزدیک ندیده، از توکیوی پر از دروغ به دهکدهٔ برفی پر از صداقت آمده است ولی هنوز دنبال چیزی است که رقص گیشاها شبیه آن نیست. شاید شیمامورا نمایندهٔ سردرگمی ژاپن رو به غرب است که دیگر عشق شرقی‌اش را نمی‌فهمد. 

فارغ از فهمیدن یا نفهمیدن مضمون داستان، همان‌طور که پیش‌تر گفتم، با یک هایکوی بلند طرفیم. گاهی آدم شعری را می‌خواند و حتی بعد از نفهمیدن مضمون، از زیبایی هنری‌اش لذت می‌برد. این اثر از همین گونه است.

راستی، تعداد نویسنده‌هایی که از آن‌ها کتاب خوانده‌ام و عاقبتشان به خودکشی کشیده است از دستم دارد درمی‌رود. این یکی را هم اضافه باید بکنم به قبلی‌هایی مثل هدایت، همینگوی، وولف و فاستر والاس. 


  • محمدصادق رسولی

«فکر می‌کنم ما کوریم ولی نمی‌بینیم، انسان‌های کوری که می‌بینند، اما نمی‌بینند.» (ص آخر داستان)

بیماری سفید، کوری ناگهان که هم مسری است و هم برخلاف روال عادی کوری، به جای تصویری سیاه، همه چیز سفیدِ مطلق است. مردی کور می‌شود، به چشم‌پزشک می‌رود، چشم‌پزشک و همهٔ حاضران مطب کور می‌شوند و کار تا جایی پیش می‌رود که همهٔ شهر کور می‌شوند. گروه اول کورها ناچار از رفتن به قرنطینه هستند ولی کار به جایی می‌رسد که دیگر بینایی وجود ندارد که فرقی بین قرنطینه و غیرقرنطینه وجود داشته باشد. همه کور می‌شوند، غیر از زن چشم‌پزشک که تمارض به کوری می‌کند. کورها دسته‌دسته می‌شوند. عده‌ای از کورها غذای دیگران را غصب می‌کنند و در عوض از زنانشان می‌خواهند که تن به شنیع‌ترین کارها بدهند. حالا کورهایی که ناچار از تن دادن به ذلت هستند، نخست این شناعت را با هم تمرین می‌کنند. اینجاست که زن چشم‌پزشک قبل از این که همراه دیگر زنان مورد تجاوز قرار بگیرد، ناظر کام‌جویی شوهرش از دختر با عینک دودی می‌شود. همه آنقدر در گند و کثافت خودشان لولیده‌اند که گویا قوهٔ بویایی‌اش هم کور شده است. دیگر بوی لجنی که تنشان می‌دهد، برایشان قابل فهم نیست. زن چشم‌پزشک تا آخر بینا می‌ماند و شاهد همهٔ این فجایع است تا پایان داستان که…

فضای عجیبی در این داستان تصویر شده است. چون همه کورند، آدم‌ها دیگر نیاز به اسم ندارند و هر شخصیتی با صفتش توصیف می‌شود مثل «دختر با عینک دودی»، «پسرک لوچ»، «زن چشم‌پزشک» و «کور اول» و «همسر کور اول». آدم‌ها با صفاتشان مشخصند نه با اسم رسمی‌شان. خبری از تقطیع گفتگوها یا حتی گیومه نیست. وقتی زاویهٔ دید کور است،  معلوم نیست چه کسی دقیقاً چه حرفی زده است. گاه با متنی مواجهیم که یک پاراگرافش چند صفحه است. این همه شاید در ظاهر زیر پا گذاشتن ساده‌ترین اصول نویسندگی باشد، اما اینجاست که هنر «ساراماگو»، برندهٔ نوبل ادبی سال ۱۹۹۸، پیدا می‌شود که از رعایت نکردن معیارهای ظاهریِ نوشتن به فضاسازی‌ای می‌رسد که تنها در آن فضا خواننده می‌تواند با فضایی که ترسیم شده است هم‌ذات‌پنداری کند.

داستان ترسیم اوج شناعت انسانی است که از فرط دیدن کور شده است. انسانی که اگر بمیرد، کور می‌شود ولی اگر کور باشد، لزوماً مرده نیست. انسانی که وقتی امیدش را از دست بدهد، دیگر دورنمایی برای دیدن ندارد. انسانی که به جای سامان دادن به وضع زندگی‌اش، بعضی‌هاشان موعظه‌گر بقیه می‌شوند. انسانی که وقتی به خدا نگاه نکند، خدا هم به او نگاه نمی‌کند. انسانی که همه چیز را مانند آسمان ابری بالای سرش سفید می‌بیند. (این تعابیر از خود کتاب برداشته شده است و برداشتِ شخصی نیست)

ساراماگو یک خداناباور است که اعتقاد دارد انسان از ترسِ مرگ، خدا و شیطان را برای خودش آفریده است. اعتقاد دارد هر چیزی که از خدا روایت شده است، ساخته و پرداختهٔ دست انسان است. می‌‌گوید همین انجیل طی دو هزار سال توسط انسان‌ها نوشته شده است [که البته این حرفش درست است]. او انسان معاصر را در اوج فلاکتی تصویر می‌کند که حالا برای داستانش لازم است یک نفر بینا باشد تا اوج این فلاکت را با چشم خودش ببیند. وقتی فرد بینا سعی برای نجات هم‌گروهی‌هایش می‌کند و برایشان از زیرزمین یک فروشگاه غذا می‌آورد، همان زیرزمین و پله‌های نامیزانش قتلگاه کورهای شهر می‌شود. شهری که حتی روی عکس‌های دیوار کلیسایش، آدم‌های توی عکس چشم‌هاشان پوشانده شده است. خدا هم دل دیدن این وضع بشریت را ندارد. ساراماگو با هنرمندی ویژه‌ای این فضا را ترسیم کرده است. این رمان یک شاهکار ادبی است.


  • محمدصادق رسولی

اورهان پاموک، نویسندهٔ ترک‌تبار اهل استانبول، استاد پاره‌وقت ادبیات تطبیقی در دانشگاه کلمبیا و برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبی در سال ۲۰۰۶ است. کتاب حاضر در سال ۲۰۱۴ منتشر شد و در فهرست اولیهٔ جایزهٔ بخش بین‌المللی من‌بوکر قرار گرفت. این رمان نسبتاً بلند در مورد زندگی «مِولوت»، دوره‌گرد بوزافروشی است که در نوجوانی در دههٔ شصت میلادی همراه با پدرش به استانبول می‌آید و تا آخر داستان که در سال ۲۰۱۲ می‌گذرد در آنجا زندگی می‌کند. 

نویسنده داستان را به گونهٔ شبه‌مستند روایت می‌کند. تصور کنید که دارید یک مستند مبتنی بر مصاحبه و روایت‌های میان مصاحبه‌ها می‌بینید. داستان دقیقاً‌ این طوری روایت می‌شود. قسمت روایت داستان بخش اصلی داستان است اما وسط روایت‌ها، نزدیکان مولوت در مورد همان اتفاقات توضیحاتی می‌دهند که لزوماً با توضیح نویسنده تطابق ندارد. اینجاست که هنرمندی نویسنده رو می‌شود. او از تکنیک دستمالی‌شدهٔ راویِ نامطمئن آن‌قدر خوب استفاده می‌کند که رمانش تبدیل به یک اثر هنری قابل تحسین بشود. 

مولوت انسان ساده‌دلی است که دلش خوش به فروختن بوزا در استانبول است. بوزا نوشیدنی است که مقدار اندکی الکل در آن وجود دارد و به خاطر ممنوع بودن الکل در دوران عثمانی بین مردم آن دیار بسیار طرفدار داشته است. البته مولوت همیشه بودن الکل در بوزا را منکر می‌شده است، گرچه خودش به دروغی که می‌گفته واقف بوده است. حالا با استقرار حکومت سکولار، روز به روز از اهمیت کلیدی بوزا در فرهنگ ترکیه کاسته می‌شود و مشتری‌هایش کم‌تر و کم‌تر می‌شوند تا می‌رسد به سدهٔ جدید و ظهور بوزاهای بسته‌بندی‌شدهٔ کارخانه‌ای. ولی مولوت با این مسأله هیچ‌وقت کنار نمی‌آید. پسرعموهای او دست به کسب و کارهای پردرآمد می‌زنند ولی او هنوز دلش خوش به فروختن بوزاست. 

مولوت در عروسی پسرعمویش، فریفتهٔ چشمان زیبای خواهر کوچک‌تر عروس می‌شود. به پسرعموی دیگرش، سلیمان، قصهٔ عشقش را می‌گوید. سلیمان به مولوت قول می‌دهد که به او کمک کند که نامه‌هایی عاشقانه به «رایحه» خواهر عروس بفرستد. مولوت به کمک دوست علوی‌اش «فرهات» (فرهاد؟) تا سه سال نامه برای رایحه می‌نوشته است و با استفاده از استعاره‌های سنتی در مورد چشمان زنان ترک زمان عثمانی که فقط چشمانشان از پشت برقع معلوم بود، رایحه را مورد تحسین خود قرار می‌دهد. سلیمان به مولوت کمک می‌کند که با رایحه فرار کند. اما یک اتفاق عجیب افتاده است. رایحه اصلاً چشم زیبایی ندارد. داستان که پیش می‌رود و سال‌ها بعد متوجه می‌شویم که آن دختر زیبا کوچک‌ترین خواهر یعنی «سمیحه» بوده که از قضا چون سلیمان هم عاشقش بوده، این طوری سر مولوت شیره مالیده است. اما مولوت عاشق رایحه می‌شود و صاحب دو دختر، فاطمه و فیضیه، می‌شود. اما مولوت با رایحه چنان کنار می‌آید که حتی پس از مرگ رایحه، نمی‌تواند از عشقش چشم‌پوشی کند:

«رایحه را بیشتر از هر چیزی در این دنیا دوست داشته‌ام.» (ص ۵۸۴- آخرین جملهٔ داستان) 


مولوت دچار فراز و نشیب‌های زیادی در زندگی‌اش شده است. زمانی که در مدرسه درس می‌خوانده، با آن که علاقه‌مند به حفظ آرمان تحصیل برای اعتلای ترکیه بوده، به خاطر فقر و بی‌اعتنایی معلمان به بچه‌های فقیر، تحصیلش به سرانجام نمی‌رسد. او مدتی اسیر سینمای عریان وارداتی می‌شود و معتاد به خودارضایی. بعد از ازدواج با رایحه دوباره رو به کار می‌آورد ولی هر چقدر بیشتر تلاش می‌کند، کمتر به او می‌رسد. 

چیزی غریب در سر مولوت می‌گذرد. این چیز غریب چیست؟ در یک لایه از روایت، اتفاق عجیبی که برای ازدواجش افتاده است. نامه‌های عاشقانه را فرهات می‌نوشته، و بعداً فرهات با سمیحه ازدواج می‌کند. اما همهٔ داستان این نیست. مولوت نمی‌تواند استانبولی که روزگاری فقط سه میلیون جمعیت داشته و حالا به شانزده میلیون نفر رسیده است بفهمد. او هنوز درگیر خاطرات قدیمش است. او هنوز اسیر ساده‌دلی‌اش است. هنوز عاشق آتاتورک است که مخالف راندن فروشنده‌های دوره‌گرد بود. او هنوز دوست دارد زن‌ها باحجاب باشند ولی دخترش فاطمه به خاطر بی‌حجابی اجباری در دانشگاه دیگر حجاب اختیار نمی‌کند. او هنوز دوست دارد مردم با هم صداقت داشته باشند ولی مثل همیشه از همه کس از جمله «حاج حمید» مذهبی ریاکار پولدار و دار و دسته‌اش از جمله پسرعموهایش نارو می‌خورد. مولوت فروشندهٔ دوره‌گردی است که ناظر تغییر استانبول از حالت نیمه‌مدرن، چیزی بین سنت و مدرنیسم، بین سرمایه‌داری و کمونیسم، به استانبول مدرن سکولار سرمایه‌داری است. ترکیه‌ای که حتی روستایی‌هایش می‌دانند که نگه داشتن لیره با صد در صد تورم سالانه حماقت است و جایش دلار نقد نگه می‌دارند.

یکی از صحنه‌های خاطره‌انگیز این داستان جملات پایانی فصل یکی مانده به آخر است، زمانی که شرکت‌های برج‌ساز خانهٔ مولوت را به انتخابی در حد اجبار می‌خرند و برای ساختن برج می‌کوبند:

«او شاهد همهٔ کودکی‌اش بود، غذاهایی که خورده بود، تکالیف مدرسه‌ای که انجام داده بود، بوی چیزهایی که از گذشته به یاد داشت، صدای خرناس پدرش، صدها هزار خاطره‌ای که همه با یک رفت و برگشت بولدوزر تکه‌تکه و خرد شد.» (ص ۵۵۹)


در پایان داستان وقتی مولوت صاحب واحدی در برج می‌شود هنوز پایین است، در طبقهٔ اول، حال آن که پسرعمویش سلیمان طبقهٔ بالاست رو به بسفور. اما منظرهٔ خانهٔ سلیمان را برج بلند حاج حمید گرفته است. البته برج بلند حاج حمید هم بلندترین برج نیست.

یکی از پیام‌هایی که در این داستان تکرار شده است، نظر خصوصی در مقابل نظر عمومی مردم ترکیه است. نیت در مقابل قسمت (کیسمت). ترکیه‌ای که به قول نویسنده، فقط زلزله می‌تواند آبادش کند و فقط کودتا می‌تواند به وضع نابسامان سیاسی‌اش سامان بدهد. مردم ترکیه که سال‌ها اسیر انواع استبدادها، کشتار ارامنه، اخراج اجباری یونانی‌ها، قتل عام و تعبید کردهای علوی و مسائلی از این دست بوده‌اند، چاره‌ای جز این نداشتند که حرف‌شان را پیش همه یک‌جور نگویند. در این داستان با ترکیه‌ای طرفیم که فساد در تمام سطوحش جریان دارد. حتی برق خانه‌ها دزدی می‌شود و فقرا چاره‌ای جز اتصال غیرقانونی برق برای فرار از پرداخت قبض ندارند. محله‌ای که مولوت در آن زندگی می‌کرده است، تبدیل به مأمن خلاف‌کارها، فقرا، ایرانی‌هایی که منتظر ویزای آمریکا هستند، و موادفروش‌ها شده است. دیگر از این استانبول پر از برج و پر از ترافیک و دود چیزی برنمی‌آید. در صفحات پایانی داستان، از آرزوی غربی شدن حاج حمید ریاکار مسجدساز و البته برج‌ساز می‌خوانیم:

«متأسفانه، برج حاج حمید، آن‌طوری که آرزویش را داشت، بلندترین برج استانبول نشد. اما مانند بسیاری از برج‌های دیگر شهر، رویش با حرف‌های بسیار بزرگ به انگلیسی نوشته شده بود "تاور" (برج)، با وجود آن که حتی یک ساکن انگلیسی یا آمریکایی در آن برج‌ها زندگی نمی‌کرد.» (ص ۵۷۷)


این رمان، شناسنامهٔ استانبول است. یک اثر شسته‌رفته که استانبول را طوری ترسیم کرده است که انگار خواننده خودش سال‌ها در استانبول زندگی کرده است. و چقدر فضای ترکیه، اصطلاحات، خرده‌فرهنگ‌ها و تعارفات ترک‌ها شبیه ایرانیان است، حتی در سطح تحقیق برای خواستگاری. به نظرم آمد که اگر به فرض رضاخان مثل آتاتورک خوش‌اقبال می‌بود و کم‌کم ایران مثل ترکیه تبدیل به کشوری سکولار می‌شد، در بهترین حالت تبدیل به ترکیه می‌شدیم. کشوری که با وجود نزدیکی جغرافیایی به اروپا، سفیدپوست بودن اکثریت ساکنین، و البته تعصب نژادی به مراتب بیشتر از تعصب نژادی ایرانیان، اینی شده است که می‌بینیم. کشوری که هر چند وقت یک‌بار کودتا به خودش نبیند، آرام نمی‌شود.

این داستان روایت مدرن شدن ظاهری استانبولی است که خانواده‌های اصالتاً مذهبی‌اش که حتی زنانشان روسری به سر می‌کنند، موقع عید قربان گوشت قربانی توزیع می‌کنند ولی در عین حال شراب هم می‌نوشند. روایت شبه‌مستند از شترگاوپلنگی به اسم ترکیهٔ مدرنی است که ابایی از کشتن کردهای علوی و ارامنه ندارد (از قضا، نویسنده به خاطر انتقادات صریح نسبت به این مسأله بارها بازخواست شده است). ترکیه‌ای با مردمی دوست‌داشتنی که در تناقضات خودشان می‌لولند. نکتهٔ جالب دیگر این داستان برای من، تعصبات سنی ترک‌ها و خصومت تقریباً کورکورانه‌شان با ایرانی‌هاست. اکثر شخصیت‌های داستان، حتی عرق‌خورهایش، صرفاً به خاطر شیعه بودن ایرانی‌ها آن‌ها را ملحد و منحرف می‌دانند. از این حرف‌ها که بگذریم، به نظرم رسید که چقدر ترک‌ها از جهت آداب و رسوم و حتی تناقض‌های رفتاری شبیه ایرانی‌ها هستند.

این داستان بسیار خواندنی است. یک داستان شخصیت‌محور که پی‌رنگ خوبی هم دارد. داشتن راوی نامطمئن، توصیفات بعضاً شاعرانه، چندلایه بودن و تا حدی نمادین بودن روایت، همه و همه باعث جذاب شدن این داستان شده است. 


  • محمدصادق رسولی

تمام حرف نویسندهٔ این کتاب این است که به جای رفتن به کلاس‌های نویسندگی و از این جور چیزها، بهترین کلاس نویسندگی آهسته و دقیق خواندن آثار ماندگار ادبی است. بقیهٔ کتاب مملو از مثال‌های بعضاً ملال‌آور با توضیحات شخصی نویسنده است. به این معنا که اگر آن کتاب‌ها را نخوانده باشید، احتمالاً حرف نویسنده را نخواهید فهمید. بدترش حرافی نویسنده و گفتن از خاطرات کلاس‌های درسی‌اش در دانشگاه‌های آمریکاست. کتاب خوبی است به جهت پیام اصلی‌اش. دقیقاً شبیه حرفی است که امیرخانی، نویسندهٔ ایرانی، می‌زند که به جای کلاس نویسندگی، زیاد بخوانید. اما نزدیک به سیصد صفحه حرف زدن در این مورد دیگر غیرقابل تحمل می‌شود.


  • محمدصادق رسولی

«من عزادار فروبستگی قدرت فرهنگی‌ای که روزی ادبیات داشت هستم و در اندوه زمانه‌ای بسیار مضطرب هستم که لذت متن را به سختی برمی‌تابد. فکر نمی‌کنم دیگران بی‌خیال استفاده از تلویزیون شوند. حتی خودم مطمئن نیستم تا کی بی‌تلویزیون بمانم. اما اولین درسی که خواندن به ما می‌دهد، "چگونه تنها بودن" است.» (ص ۱۷۸)


«جاناتان فرنزن» از معدود نویسندگان زندهٔ آمریکایی است که هم توانسته به عنوان یک نویسندهٔ فنی و البته یک روشنفکر مقاله‌نویس شناخته شود و هم رمان‌هایش با فروش‌های بالا در صدر فروش بازار کتاب قرار بگیرد. در این کتاب که شامل مقالات او در دههٔ نود قبل از معروف شدنش است رگه‌های تفکر مستقل در نوشته‌های او پیداست و به همین خاطر می‌شود فهمید که چرا رمان‌های ظاهراً خانوادگی او این قدر مورد استقبال قرار می‌گیرند و در عین حال این قدر مورد توجه منتقدان ادبی قرار می‌گیرند. این کتاب مجموعهٔ مقالات است و موضوع مقالات یکسان نیست. مثلاً مقاله‌ای در مورد اوضاع وخیم ادارهٔ پست شیکاگو در بین مقالات دیگر دیده می‌شود. 

مقالهٔ اول کتاب در مورد خاطرهٔ فرنزن از آخرین روزهای زندگی پدرش است. پدر او دچار بیماری آلزایمر شد و همین امر فرنزن را بر آن داشت که بیشتر در مورد آلزایمر بداند:

«متوجه شدم که بله، مغز گوشت است… اگر پدرم را و حتی خودم را وقتی که سالم هستیم به عنوان مجموعه‌ای از اجزای طبیعی بفهمیم همهٔ کسانی که دوستشان می‌داریم تبدیل به مختصات عصبی-شیمیایی می‌شوند. چه کسی دوست دارد داستان زندگی این طوری باشد؟» (صص ۱۹-۲۰)

«ای کاش پدرم با سکتهٔ قلبی می‌مرد تا با آلزایمر.» (ص ۲۴)

«همهٔ حافظه‌ها از دیدگاه عصب‌شناسان حافظهٔ حافظه است که معمولاً حس نمی‌شود. به همین خاطر می‌گویم: به خاطر دارم که به خاطر دارم پدر در تخت‌خواب بود.» (ص ۲۷)


اصلی‌ترین مقاله‌ای که تا حدی نویسنده را به حاشیه کشاند مقالهٔ «چه کاریست آخر؟» است. این مقاله در مجلهٔ هارپر نوشته شد و درست در زمانی بود که نویسنده بعد از نوشتن دو رمان تکنیکی در انزوا قرار داشت. او خسته از کتاب‌نخوانی بود و دلتنگ زندگی سنتی. نویسنده به شدت با فرهنگ تلویزیونی و دنیای مجازی مخالف است. در مصاحبه‌ای که اخیراً داشته یک جملهٔ ماندگار گفته است: «توئیتر احمق است.» 

«در دههٔ اخیر [دههٔ نود] مجلهٔ با حاشیهٔ سرخ [مجلهٔ تایم] دو بار چهرهٔ نویسنده‌ها را در روی جلدش گذاشت: اسکات تورو و استیون کینگ. آن دو نویسندگان محترمی هستند اما بی‌تردید دلیل آن که تصویرشان در مجله آمد رقم قرارداد چاپ کتابشان بود. امروز دلار اختیارات فرهنگی ما را ترسیم می‌کند و در نتیجه مجلهٔ تایم که سال‌ها ذائقهٔ ملت را شکل می‌داد، تنها بازتابندهٔ فرهنگ [مبتنی بر دلار] است.» (ص ۶۲)

«هیچ‌گاه این قدر بین ادبیات و بازار جدایی عاطفی وجود نداشته است. اقتصاد مصرفی عاشق محصولاتی است که سریع بفروشد، زود کهنه شود و همیشه در حال بهبود باشد... ادبیات کلاسیک ارزان، با قابلیت بازمصرف و از همه بدتر، غیرقابل بهبود است.» (صص ۶۳-۶۴)

«داستان‌نویس هر روز حرف‌های بیشتری برای گفتن دارد برای خواننده‌ای که هر روز وقت کمتری برای خواندن دارد.» (ص ۶۵)

در نظر فرنزن، نقش اجتماعی رمان با وجود رسانه‌های مبتنی بر فناوری کم‌رنگ شده است و دیگر نباید از رمان همان ویژگی‌ای که رمان‌های کلاسیک در زمان خودشان داشتند انتظار داشت. او سپس به جستجوی ریشه‌های کتاب‌خوانی می‌پردازد و از مطالعات یک پژوهشگر استفاده می‌برد. در مجموع دو گروه بیشتر اهل مطالعه هستند. اولین گروه از خانواده‌های تحصیل‌کرده‌ای هستند که والدینشان با رفتار و توصیه‌هایشان آن‌ها را به خواندن علاقه‌مند کردند. گروه دوم کسانی هستند که به هر دلیلی دچار انزوای اجتماعی شده‌اند و هم‌صحبتی با کتاب‌ها را به هم‌صحبتی با اطرافیان ترجیح می‌دهند. نکتهٔ جالب توجه آن است که زمانی که نویسنده این مقالات را در نیویورکر و هارپر نوشته است حسی شبیه به ناخشنودی و دلتنگی از این وضعیت کتاب‌نخوانی داشته است اما اکنون با این وضعیت کنار آمده است و به نحوی از نظرش این چیز خوبی است که بعضی‌ها یاد گرفته‌اند که ارزش‌ها و احساسات شخصی‌شان را خواندن و تنهایی حاصل از خواندن حفظ کنند. 

«کتاب‌خوان‌ها بهتر یا سالم‌تر نیستند و یا بالعکس بیمارتر از کتاب‌نخوان‌ها نیستند. ما کتاب‌خوان‌ها فقط به نوع خاصی از جامعه تعلق داریم.» (ص ۸۱)

مؤکد پیشنهاد می‌کنم این مقاله را کامل بخوانید چون نکات بسیاری در این کتاب وجود دارد. 

https://extrafilespace.wordpress.com/2015/09/15/why-bother-by-jonathan-franzen/


مقالهٔ دیگری با عنوان «خواننده در تبعید» نیز به این مسأله پرداخته است که با نگاه تلخ نویسنده همخوانی دارد.

«امروز هر کتاب‌خوانی که بمیرد، یک بینندهٔ رسانه‌های تصویری به دنیا می‌آید و ما انگار در نیمهٔ دههٔ اضطراب‌آمیز نود میلادی شاهد به هم ریختن این تعادل هستیم.» (ص ۱۶۵)

در مقالهٔ دیگر با نام «آقای دشوار» نویسنده فضای روشنفکری کتاب‌های سخت‌خوان را مورد تردید قرار می‌دهد. او رمان‌ها را به دو دسته تقسیم می‌کند که گروه اول را «پیمان» می‌نامد که پیمانی بین خواننده و نویسنده است که نویسنده تضمین می‌کند که خواننده از کتاب لذت ببرد. گروه دوم را «شأن» می‌نامد که انگار شأن نوشتن بالاتر از آن است که کسی به لذت برسد. هدف آن است که خواننده از حالت غیرفعال به متفکر فعال بدل شود. البته کتاب‌هایی مانند نوشته‌های تولستوی در عین حال به هر دو گروه تعلق دارند، هم عمیقند و هم قابل فهم. آن طور که من فهمیده‌ام فرنزن در کتاب‌های اخیرش به دنبال ترکیبی از این دست بوده است:

«قبل از آن که کتابی شما را تغییر دهد، باید آن کتاب را دوست داشته باشید.» (ص ۲۶۱)


در مقالهٔ‌ دیگر با عنوان «کتاب در تخت‌خواب» به مقولهٔ آموزشی جنسی و قالب‌سازی لذت‌های جنسی می‌پردازد. 

«اگر آمریکای امروز به صورت به خصوصی مضطرب است، به نظر می‌آید تغییر دادن نقش جنسی و تصویر رسانه از ارتباط جنسی و از این جور مسائل نقش مهمی دارند. در واقع، ما در حال تجربهٔ اضطراب حاصل از بازار آزاد هستیم.» (ص ۲۷۲) 


فرنزن تنهایی، ازخودبیگانگی، ترس و اضطراب، و بی‌تکلیفی انسان امروز در آمریکا را به گوش مخاطب می‌رساند. او که به نظر می‌آید تحت تأثیر «دریدا»ست چاره‌اش را در فرار و پناه بردن به کتاب دیده است. با فهمی که از فرهنگ عمومی آمریکا به دست آورده‌ام، این حد از خودآگاهی حتی اگر صرفاً وجه سلبی داشته باشد، جای ستایش دارد. البته ناگفته پیداست که به خاطر افشای لخت بودن پادشاهِ فرهنگ آمریکای امروز، فرنزن مورد نفرت بسیاری از کتاب‌خوان‌های آمریکایی نیز است. مثلاً به این جمله از مقالهٔ «خواننده از تبعید»، نوشته‌شده در نیمهٔ دههٔ نود، که رسیدم، یاد اینستاگرام و تلگرام افتادم: 

«انسان دیجیتال جدید نه تنها از ابزارهای ذخیرهٔ داده خوراک می‌شود، بلکه خوراکش نارسیسیزم خواهد بود.» (ص ۱۶۸)

به خاطر ظاهراً قدیمی بودن مقالات شک داشتم که سراغ این کتاب بروم، اما الان باید بگویم که خیلی وقت بود که مقالاتی این قدر عمیق نخوانده بودم. اگر از خواندن مقاله‌های ابن‌الوقتی خبری خسته هستید، دو مقالهٔ «Why bother» و «The reader in exile» را پیشنهاد می‌کنم.

https://extrafilespace.wordpress.com/2015/09/15/why-bother-by-jonathan-franzen/


https://issuu.com/hcpressbooks/docs/a_reader_in_exile_from_how_to_be_alone


و اما یک نکته در حاشیه: عکس روی جلد از یک کتاب‌فروشی قدیمی در نیویورک است. شش سال نیویورک بودم و از وجود چنین مکانی خبر نداشتم. 


  • محمدصادق رسولی

نامزد نهایی جایزهٔ من‌بوکر در سال ۲۰۱۷، آخرین نوشتهٔ پل آستر نویسندهٔ آمریکایی. نویسنده‌ای که به قول خودش هر روز هشت ساعت می‌نویسد و در بهترین حالت سه صفحه در یک روز می‌نویسد، بعد از هفت سال بی‌کتابی حالا بلندترین رمانش را نوشته است، آن هم در ۸۶۶ صفحه. رمان چهار قصه است در یک قصه. یک نفر با چهار سرنوشت مختلف. رمانِ «۴ ۳ ۲ ۱» در واقع چهار رمان است که همه در مورد «آرچی فرگوسن» متولد ۱۹۴۷ از خانواده‌ای یهودی در یکی از شهرهای ایالت نیوجرسی در نزدیکی شهر نیویورک است. پدربزرگ آرچی وقتی با کشتی به امید موفقیت و کسب پول از شهر مینسک روسیه به نیویورک رسید، نام خانوادگی‌اش «رزنیکف» بود. یکی از هم‌قطارهایش به او توصیه کرد به جای اسم سخت «رزنیکف»، اسم «راکفلر» (اسم ثروتمندترین خانوادهٔ  آمریکایی) را بر خودش بگذارد که راکفلر در آمریکا اسم به‌دردبخورتری است. موقع سؤال مأمور ادارهٔ مهاجرت، رزنیکف هول می‌شود و اسم را فراموش می‌کند و به زبان خودش می‌گوید «ایک باد فارگسن» (فراموش کردم). مأمور هم اسمش را «ایکابود فرگوسن» ثبت می‌کند. البته به گواهی صراحت نویسنده، قصهٔ اسم فرگوسن بیشتر یک افسانه است که دهان به دهان گشته و به دست نواده‌ها رسیده است و احتمالاً قصهٔ درستی نیست.

این کتاب هفت فصل اصلی دارد که به غیر از فصل اول، هر فصل چهار زیرفصل دارد. هر زیرفصل مربوط به یکی از حالات مختلف زندگی فرگوسن است. زیرفصل صفرمِ فصل اول (۱٫۰) مربوط به پیشینهٔ خانوادگی فرگوسن از جمله پدربزرگش است. در زیرفصل صفرمِ فصل اول نشانه‌های شک در داستان وجود دارد ولی با خواندن زیرفصل‌های بعدی متوجه می‌شویم که هر زیرفصل (۱، ۲، ۳ و ۴) مربوط به یکی از حالات ممکن زندگی آرچی فرگوسن است. در خط داستانی اول او یک داستان‌نویس سیاسی دانشجوی دانشگاه کلمبیا می‌شود، در خط داستانی دوم در کودکی می‌میرد، در خط داستانی سوم نویسنده‌ای می‌شود که تمایلات همه‌جنس‌گرایانه دارد و بعد از پیدا نکردن دوست‌دختر، خیلی اتفاقی با مفهومی به اسم رابطه با هم‌جنس آشنا می‌شود و با وجود علاقه به غیرهم‌جنس به دوستی با هم‌جنس‌ها روی می‌آورد، و  در خط چهارم داستانی، دانشجوی پرینستون و نویسنده می‌شود ولی به دلایلی دانشگاه پرینستون را ترک می‌کند. در همهٔ چهار داستان ممکن، شخصیت‌های اصلی ثابت هستند، مانند مادرش رز، پدرش استنلی، عموهایش، خانوادهٔ شیندرمن و دخترشان ایمی، ولی به خاطر اتفاقات متفاوت شخصیت‌های دیگری در هر خط داستانی وجود دارد. سرنوشت شخصیت‌های اصلی هم متفاوت است. در یک داستان، پدر و مادر آرچی از هم طلاق می‌گیرند، در داستان دیگر پدر آرچی می‌میرد، در داستان دیگر پدر آرچی با مادرش وفادارانه زندگی می‌کند. در همهٔ این داستان‌ها، فارغ از نوع تمایلات جنسی آرچی، او هوس‌باز و اهل انواع فسق و فجورهای اخلاقی مانند خودارضایی و رابطهٔ‌ نامشروع است. اکثر شخصیت‌های داستان یهودِ بی‌ایمان هستند ولی به اصالت نژادی‌شان به شدت پایبندند. در پایان داستان متوجه می‌شویم که فرگوسنِ چهارم بعد از شنیدن قصهٔ نام پدربزرگش توی ذهنش تخیل کرده و فکر کرده که چطور می‌شود در شرایط مختلف اقتصادی و اجتماعی آدمی که از نظر ژنتیکی دقیقاً یکی است تبدیل به شخصیت متفاوتی شود. البته فرگوسنِ چهارم نام واقعی‌اش فرگوسن نیست و به زبان بی‌زبانی، این خود پل آستر است که این داستان را می‌نویسد. آخرین پاراگراف کتاب در مورد سعی بی‌نتیجهٔ راکفلر برای به دست آوردن کرسی ریاست جمهوری آمریکا می‌گوید و این که بعد از استعفای نیکسون، معاونش جایش را بدون انتخابات گرفت و راکفلر معاون رئیس‌جمهور شد، راکفلری که حتی به زندانی‌های بی‌پناه آمریکایی رحم نداشته است و تنها به سود شخصی‌اش فکر می‌کرده است. پنداری نویسنده می‌خواهد به آمریکای امروز هشدار بدهد که غفلت از ارزش‌های دموکراتیک در آمریکا نتیجه‌ای جز سر کار آمدن جمهوری‌خواه‌های کله‌خراب ندارد. 

از نظر سبک روایت، با یک شاهکار ادبی طرف هستیم. نوع جمله‌بندی‌ها، کنایه‌ها و تعابیر پل آستر خارق‌العاده است. تا حالا کتابی که این‌قدر دقیق و موشکافانه حالات نوجوانی در آستانهٔ بلوغ را روایت کرده باشد ندیده‌ام. او در این کتاب، همه چیز را در گرو اتفاقات سیاسی و تاریخیِ آمریکای دههٔ پنجاه و شصت میلادی روایت می‌کند. به همین خاطر در هر داستان نگاه تازه‌ای به رئیس‌جمهوری و بعداً ترور کندی، شکست شغل‌های خرد با ظهور شرکت‌های عظیم سرمایه‌داری، جنگ ویتنام، جنگ داخلی سیاه‌ها و سفیدها در ایالت نیوجرسی و دیگر اتفاقات وجود دارد. در همهٔ این داستان‌ها آرچی یک دموکرات با گرایشات چپ است، یعنی با جنگ ویتنام موافق نیست، مخالف نظام سرمایه‌داری و مخالف نژادپرستی است. در همهٔ این داستان‌ها آرچی به نحوی درگیر اتفاقات سیاسی مانند اعتصاب‌های عظیم دانشجویی، تظاهرات غیرمسالمت‌آمیز بر ضد نژادپرستی و قیام‌های فمینیستی دههٔ شصت میلادی می‌شود. 

پل آستر به خاطر «سه‌گانهٔ نیویورک» علی‌الخصوص رمان اول آن سه‌گانه به نام «شهر شیشه‌ای» معروف است. او با آن که آمریکایی است، ظاهراً در اروپا محبوبیت بیشتری نسبت به آمریکا دارد. سبک نوشتاری او که ظاهراً متعلق به گونهٔ پست‌مدرن است، خارق‌العاده است. من هنوز شیرینی خاطرهٔ خواندن «شهر شیشه‌ای» را درست چند ماه قبل از ورود به نیویورک به خاطر دارم. وقتی وارد منهتن شدم، انگار خیلی از خیابان‌ها را از قبل می‌شناختم و این شناخت را مدیون آستر بودم. در این کتاب هم اطلاعات جزئی تاریخی در مورد قوانین سربازی اجباری در زمان جنگ ویتنام، همکاری دانشگاه کلمبیا با وزارت دفاع آمریکا برای ساخت سلاح کشتار جمعی، شهریهٔ دانشگاه و اجاره‌خانه‌های آن زمان (تقریباً یک‌دهم الان)، سیاست‌های پلید دانشگاه کلمبیا برای مصادرهٔ خانه‌های اطراف دانشگاه، شنود دولت آمریکا از چپ‌های مخالف جنگ و امثالهم وجود دارد. مخصوصاً برای من که شش سال در دانشگاه کلمبیا بوده‌ام خواندن این کتاب جالب است. به همین خاطر حداقل تا صفحهٔ ۵۰۰ از این رمان ۸۶۶ صفحه‌ای اینقدر جذاب است که حجم زیاد کتاب زیاد به چشم نمی‌آید. اما دیگر از نیمه به بعد کتاب کار به تکرار مکررات می‌افتد. همهٔ سه شخصیت زنده‌مانده در سه تا از چهار داستان ممکن کتابْ نویسنده‌اند، همه هوس‌بازند، همه اهل سیاستند، همه ضدسرمایه‌داری‌اند، همه اضطراب از نحوهٔ گذران زندگی دارند و این حرف‌ها، چیزی شبیه به خود نویسندهٔ ضدترامپ. پنداری «پل آستر» خواسته ادای دینی به دورهٔ جوانی‌اش کند و هر طوری شده انبوه اطلاعات تاریخی در مورد سبک زندگی نیویورک دههٔ شصت میلادی را در کتاب بریزد. به همین خاطر یکی از انتقادات واردشده به او این است که باید به جای نوشتن این رمان، زندگی‌نامه‌اش را می‌نوشت. البته به خاطر آن که نه سیخ بسوزد نه کباب، به هر کسی هم حالی داده است. الان هم‌جنس‌بازی تو بورس است؟ اشکال ندارد. شخصیتی که تا دیروز دوست‌دختر داشته و از بودن کنار زن‌ها لذت می‌برده، کم‌کم تبدیل به هم‌جنس‌باز می‌شود. مثبت‌ترین خوانشی که از این بخش از داستان می‌شود کرد این است که مفهوم هم‌جنس‌بازی صرفاً یک تلقین است که جامعه به انسان‌ها حقنه کرده است. کما این که همین «آرچی» که از نظر ژنتیکی هیچ فرقی در چهار داستان ندارد، در سه تا از چهار داستان هیچ تمایل هم‌جنس‌بازانه‌ای ندارد. یا مثلاً الان ضدجنگ بودن و این حرف‌ها توی بورس است؟ تا دلت بخواهد حرف ضدجنگ توی کتاب ریخته شده است. اما اسرائیل چطور؟ لطف کنید عکس مشترک شیمون پرز، سلمان رشدی و پل آستر را در ویکی‌پدیا ببینید و روشنتان شود که چرا یکی از شخصیت‌های داستان، دوست‌دختر موقت «آرچی»، که پدرش ضد نظام آپارتاید آفریقای جنوبی است، در عین حال عاشق اسرائیل آرمان‌شهر نژادی‌اش است. 

خلاصه کنم. این کتاب از دو جهت باید خوانده شود. یکی اطلاعات دقیق تاریخی و فرهنگی از آمریکای دههٔ شصت، خصوصاً برای کسانی که فکر می‌کنند در آمریکا و سیستم آموزشی مختلط و لیبرالش همه متمدنانه زندگی می‌کنند. دوم از نظر سبک جمله‌سازی، شخصیت‌پردازی و ظرائف ادبی. اما مشکل اصلی کتاب چیست؟ طول دادن بیش از حد، غیرقابل باور بودن بعضی از ابعاد شخصیتی، و کند شدن ضرباهنگ یک‌چهارم پایانی کتاب. در واقع اصلی‌ترین مشکل کتاب عوام‌زدگی و اکنون‌زدگی فرهنگی کتاب در برابر فرهنگ امروز آمریکاست.


  • محمدصادق رسولی