دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۳۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سفرنامهٔ امریکا» ثبت شده است


باز باران شیشهٔ پنجره را باران شست. دود غلیظ شهر را هم شست. آتش خاکسترشدهٔ شهر پارادایس را هم شست. ماسک را از روی دهان خیلی‌ها برداشت. آفتاب یک‌هفته‌ای از ما رو گرفته بود. مثل غروب بود ظهر آفتابی کالیفرنیا. همهٔ این چیزها را لابد شنیده‌اید. یک خبر است که شاید نشنیده باشید. خبری که برایم جالب (=؟ دردناک) بود، داوطلب شدن ۱۵۰۰ زندانی کالیفرنیا برای آتش‌نشانی با شروط زیر بود: ۱) عدم استخدام بعد از پایان آتش‌سوزی، ۲) دو روز مرخصی از زندان به ازای هر روز کار تمام‌وقت در دفع آتش، و ۳) حقوق ساعتی [؟] دلار. 


حالا حقوقشان چند دلار باشد خوب است؟ چند راهنمایی: ۱) اگر جلوی این آتش حتی یک روز زودتر از موعد گرفته می‌شد، میلیون‌ها دلار در هزینه‌های ایالت کالیفرنیا صرفه‌جویی می‌شد. ۲) اگر از سر کوچهٔ محلهٔ ما برای کار ساده‌ای مثل رنگ زدن نرده‌های حیاط کارگر بگیریم ساعتی ۲۰ تا ۲۵ دلار طلب می‌کند.  ۳) شغل آتش‌نشانی شغل پرخطرتری از رنگ زدن نرده‌های حیاط است (شیره را خورد و گفت شیرین است)، ۴) اگر برای آن شغل داوطلب نمی‌شدند، مجبور بودند در زندان در ازای آب و غذا برای شرکت‌های خصوصی پیمان‌کار زندان‌ها کار سخت مفت و مجانی کنند، و ۵) خیلی از این زندانی‌ها به جرم‌های خیلی کم در زندان هستند. بیشترشان از فقر و نداری زندانی شده‌اند.


پاسخ سؤال: 

https://www.youtube.com/watch?v=4e4vItOu3qA


پی‌نوشت: مطلب این هفتهٔ نیویورکر را بخوانید، در باب خطری که بیخ گوش ماست. اشاره به ایران هم شده است:

https://www.newyorker.com/magazine/2018/11/26/how-extreme-weather-is-shrinking-the-planet 


  • محمدصادق رسولی

۰

این نوشته سفرنامه است و سفرنامه نیست. بیشتر سفربیانیه است تا سفرنامه. اگر حوصلهٔ حرف‌های گل‌درشت ندارید ادامه ندهید. آخرش یا وقتتان تلف می‌شود یا عصبانی می‌شوید و چند لیچار بار نویسنده می‌کنید. بگذارید حرف آخر را همین اول بزنم: حقیر فقیر سراپاتقصیر مدت‌هاست به این نتیجه رسیده‌ام که هر چه گفتنی بوده تا حالا گفته‌ام و بیشتر از این دیگر حدیث نفس است و گفتم‌گفت‌های روزمره. توی اینترنت پر است از این حرف‌ها. پس بهتر است حرفی به حرف‌های بیهودهٔ این جهان اضافه نکنم. خاصه آن که بعد از فراگیر شدن تلگرام، متوجه به وجود آمدن گروه‌های مرتبط با موضوع تجربهٔ زندگی در غرب شدم و بعد از مقایسه‌شان با نوشته‌های خودم، دیدم وقتی کسی بهتر می‌نویسد و وقت و حوصلهٔ بیشتری دارد، چه کاری است آخر من هم این وسط پابرهنه بپرم و افاضه کنم؟ دیگر این‌که همهٔ حرف «همسفر شراب» از نیویورک بود. حال که دارم از نیویورک می‌روم، حرفی باقی نمانده است. تنها چیزی که به نوشتنش ادامه می‌دهم، نوشته‌های تحت عنوان «شرابه‌های سفر» است که هر وقت مطلب کوتاهی به ذهنم رسید، می‌نویسم. خب دیگر؛ حرفم تمام شد. از اینجا به بعدش دیگر خواندن ندارد. خدانگهدار. نه نه صبر کنید. تا یادم نرفته بگویم که ممنونم از شمایی که خواندید، تشویق کردید، نظر دادید، ایرادها را یادآور شدید و مایهٔ دلگرمی بودید. سپاس و خدانگهدار.

  • محمدصادق رسولی

پیش‌تر مطلبی در مورد سگ نوشته بودم. این مطلب هم در مورد سگ است البته بیشتر در مورد فضلهٔ سگ. شنیده‌ام با افزایش سبک زندگی سگی در تهران، فضلهٔ سگ در خیابان‌ها زیاد دیده می‌شود و از قضا شپش در مدارس شمال شهر بیشتر از جنوب شهر است. بگذریم.

در نیویورک چهار قانون اصلی در مورد سگ‌ها وجود دارد: ۱) جمع کردن فضلهٔ سگ بلافاصله بعد از قضای حاجت. در صورت عدم تبعیت قانون تا سقف ۱۰۰۰ دلار جریمهٔ نقدی. ۲) رها ساختن سگ از افسار به هر عنوانی غیرقانونی است. تنها استثناء پارک‌های مخصوص سگ‌هاست. ۳) برخی از مجتمع‌های مسکونی نگهداری سگ را ممنوع اعلام می‌کنند. بعضی از مجتمع‌ها برای هر سگ اجاره‌ای در حدود ماهی ۳۰ تا ۵۰ دلار در نظر می‌گیرند. ۴) آوردن سگ در بعضی از مکان‌ها مانند اماکن طبیعی یا پارک‌های مخصوص بازی کودکان ممنوع است. مصداق را شهرداری تعیین می‌کند و روی در پارک علامت ورود ممنوع سگ را می‌زند.

از چهارمی شروع کنم که تقریباً شوخی است. قوانین سگ در آمریکا تا حدی شبیه قانون حجاب در ایران است که نصفه‌نیمه اجرا می‌شود. آن‌قدری سگ در بعضی از مکان‌های ممنوع وجود دارد که آدم نمی‌داند به چه کسی اعتراض کند. سومی هم حداقل در مورد خانه‌های دانشگاهِ ما شوخی است. عملاً از هر سه خانه، در یکی از خانه‌ها سگ زندگی می‌کند. دومی هم شوخی است. بارها شده سگی به طرف ما بدون افسار بیاید و صاحبش بگوید «اوه. پسر یا دختر خوبی است [اشاره به سگش]. فقط دوست دارد مهربانی ببیند.» بماند که یکی از دوستان پزشک ما می‌گفت شبی نیست در بیمارستانی که کار می‌کند چند مورد پارگی صورت بچه‌های خردسال از قِبَل مهربانی سگ‌های خانه مشاهده نشود.

اما از هر چه بگذریم، سخن فضله خوش‌تر است. محله‌ای که در آن زندگی می‌کنیم محلهٔ یهودی‌های اصالتاً روس‌تبار است و ساکنانش عمدتاً وضع مالی خوبی دارند؛ نشان به نشان خانه‌های ویلایی بزرگ و خودروهای بنز و بی‌ام‌دابلیو و آیودی شاسی‌بلند. ما هم به فضل دانشگاه و خانهٔ یارانه‌ای‌اش در این محله زندگی می‌کنیم. خیلی کم دیده‌ام که صاحب سگ فضلهٔ سگش را جمع نکند. معمولاً همراه خودشان دسته کیسهٔ پلاستیکی می‌آورند و با دقت فضلهٔ تازه از تنور درآمده را در آن می‌گذارند. اما فقط بیست دقیقه پیاده از محله‌مان که دور بشویم، به محله‌ای می‌رسیم که عمدتاً اهل آمریکای لاتین هستند و از نظر اقتصادی بسیار فقیرند. در خیابان عملاً باید جلوی پایت را بپایی که «پا بر سر فضله تا به خواری ننهی». اخیراً به باغ وحش نیویورک در بخش مرکزی منطقهٔ برانکس رفتیم. این منطقه به وضوح فقیرنشین است. در پیاده‌روی این محله با نمایشگاه فضله‌های مختلف، خشک و تر، له‌شده از پای ناگهان عابری، دست‌نخورده و بکر، سیاه، قهوه‌ای تیره، زرد، خلاصه حالتان را بد نکنم، باید با دندهٔ سنگین حرکت می‌کردیم چون پیاده‌رو فضلنده بود. 

چند مقاله‌ای در مورد ظلمی که به حیوانات خانگی به خاطر خودخواهی انسان‌ها می‌شود خوانده بودم (نشانی‌شان خاطرم نیست). این هم یکی دیگر از توجیهات غربی برای تمتع از دنیاست. سگی که قرار است درنده و نگهبان باشد، شده است گوگولیِ آپارتمان‌های سی متری و چهل متری.   


  • محمدصادق رسولی

مایکروسافت از همهٔ کارآموزها خواسته بود به سیاتل بیایند تا پروژهٔ کارآموزی‌شان را به صورت پوستر ارائه دهند. مشکلی وجود نداشت غیر از یک چیز. آن هم این که اکثر کارآموزها در سیاتل بودند ولی من که در دفتر کالیفرنیا، یعنی جنوب غربی آمریکا، کار می‌کردم، باید صبح زود پا می‌شدم می‌رفتم فرودگاه و ظهر می‌رسیدم سیاتل، شمال غربی آمریکا، و عصر برمی‌گشتم که شب برسم کالیفرنیا. 

توی هواپیمای خط هوایی دلتا در فرودگاه سن‌خوزه نشستم، درست کنار پنجره. بی‌باری غنیمت بود. با یک کوله‌پشتی و پوستر زود جاگیر شده بودم. خانمی چاق با موهایی قهوه‌ای که از چروک صورتش برمی‌آمد حداقل شصت سالی داشته باشد هن‌و‌هن‌کنان آمد طرف صندلی من. به شمارهٔ بالای سرم نگاه کرد و بازدمش را بیرون داد. ساک پت و پهنش را در باربند بالای صندلی جا داد و نشست: «آه. خسته شدم. صبح خوبی‌ست؛ نه؟» 

  • محمدصادق رسولی

هیچ وقت به این نکتهٔ ساده دقت نکرده بودم. نیویورک سپور ندارد. یعنی کسی نیست که اول صبح یا دم غروب یا هر وقت دیگری با لباس رسمی شهرداری یا هر شرکت دیگری بیاید و خیابان‌ها را جارو بزند، جلوی خانه‌ها را لای‌روبی کند یا هر کاری که مربوط به نظافت باشد انجام دهد. یعنی کسی نیست که مثلاً اگر مراسمی توی خیابان باشد و کلی لیوان یک‌بار مصرف وجود داشته باشد و مردم آن لیوان‌ها را توی خیابان ریخته باشند، جمع‌شان کند. یعنی مردم می‌دانند که اگر زباله بریزند گندش به خودشان برمی‌گردد. در ضمن، سطل زباله‌ها هر جایی وجود ندارد و گاهی مجبوریم پنج دقیقه‌ای قدم بزنیم تا به اولین سطح زباله برسیم.

چند روز پیش که توی محله‌مان راه می‌رفتم به این نوشته که روی دیوار سیمی پل عابر پیاده زده شده بود چشمم خورد. خلاصهٔ پیام این متن این است که ما ساکنان این محله از این که بعضی‌ها زباله توی خیابان‌ها و معابر می‌ریزند شاکی هستیم و به همین خاطر دست به کار شدیم که خودمان هر وقت زباله‌ای دیدیم توی سطل زباله بریزیم. برای گروه‌شان اسم هم گذاشته‌اند.


  • محمدصادق رسولی

بسیار انتظار کشیدم تا این مطلب کوتاهْ آمادهٔ نوشتن شود. از فعل مجهول استفاده می‌کنم، چون واقعاً دست خودم نبود؛ خیلی طبیعی طول کشید. به جای این حرف‌ها بروم سر اصلِ مطلب بهتر است. خاطرهٔ اولین تجربهٔ اورژانس را قبلاً در یک از خاطره‌هایم در همین وبلاگ نوشته‌ام. آنجا نوشتم که آن زمان، دانشگاه برای همسران دانشجوها هیچ بیمه‌ای در نظر نمی‌گرفت و ما هم به خیال خوشِ تندرستیِ جوانی و البته به خاطر واقعیت برهنه‌ای به اسم بی‌پولی، بی‌خیال بیمه کردن شدیم. تا شد آنچه که شد؛ دو ساعت ماندن در اورژانس به علاوهٔ سیتی اسکن (یا به قول خودشان کت‌اسکن) مساوی شد با یک قبض ۱۲۰۰ دلاری. همان لحظه پولش را دادیم؛ گفتیم دندان لق را باید همان اول کند. آخر نمی‌دانستیم که کشور کشورِ هردم‌بیل است؛ قبض‌ها آمدند و آمدند و دیدیم آن ۱۲۰۰ دلار فقط هزینهٔ سلام به اورژانس بوده و قبض نهایی ۶۰۰۰ دلار ناقابل بود: مثلاً ۲۵۰ دلار هزینهٔ صندلی چرخداری که ما را از طبقهٔ همکف به طبقهٔ‌ دوم برد (برای تقریب ذهن می‌گویم: با تاکسی اوبر از دانشگاه تا فرودگاه با چهل دقیقه مسافت حدوداً می‌شود ۶۰ دلار). بعدترش از سر ناچاری فهمیدیم که برای بدبخت‌بیچاره‌ها کمک‌هایی وجود دارد. ما رفتیم و با افتخار حقوق ناچیز دانشجویی‌مان را رو کردیم و تخفیف گرفتیم. خلاصهٔ‌ مطلب، از آن شش هزار دلار، دو هزار و خرده‌ای‌اش را پرداختیم برای بیمارستانی که نه بستری داشت، نه عمل جراحی و نه چیز دیگری. گفتند سنگ کلیه است، خودش دفع می‌شود. گفتند برویم از داروخانه ژلوفن بخریم تا درد اذیت نکند. 


بعدتر همسرم دانشجو شد و این بار بازی دانشگاهش این بود که باید خودش هزینهٔ بیمه‌اش را بدهد. همین کار را کردیم. خبر آمد داریم سه‌نفره می‌شویم. خوشحال و خندان و قدحِ باده به دست، به بیمارستان رفتیم. همه چیز طبیعی بود: زایمان طبیعی بدون حتی تزریق مسکن اضافه‌ای که صدی نود نفر از مادران استفاده می‌کنند، زردی، که برای اکثر نوزادان پسر به وجود می‌آید، و ماندن در پرستاری به قدر دو روز اضافه زیر نور برای نوزاد، و دو شب بستری اجباری مادر طبق قانون ایالتی و یک شب بستری اضافی طبق تشخیص پزشک. گفتیم دیگر بهترین هتل دنیا هم شبی ۵۰۰ تا ۱۰۰۰ دلار بیشتر نمی‌شود؛ این را که تازه بیمه پوشش می‌دهد. سرتان را اگر نخواهم درد بیاورم، جانم برایتان بگوید که قبض نهایی به چه جان کندنی رسید. آخر کارشان همین است؛ خرد خرد قبض می‌فرستند. آزمایشگاه قبض جدا دارد، اورژانس جدا، پرستاری جدا، اتاق عمل جدا. همین دیگر: پول برق را جدا، پول آب را جدا؛ قصهٔ روسیاهی نظام پزشکی آمریکا شعر سپیدی است برای خودش. از آن‌هایی که بعضی‌ها باز هم برایش به‌به می‌گویند و چه‌چه می‌زنند. حالا چرا قبض‌ها را جدا می‌دهند، یک دلیلش نظام دیوان‌سالاری پیچیده‌شان است، دلیل دیگرش آن که اگر قبض از حدی بیشتر باشد، بعضی قوانین از صادرکنندهٔ قبض می‌خواهد که از آن حد بیشتر را تمام و کمال از بیمه بگیرد نه از بیمار (و بیمارستان بیشتر از آن که یار بیمار باشد، یار بیمه است؛ بیمه زنی است به معنای ترس و همسر جناب بیم.) قصه از سر گرفته شد: دوباره قبض‌ها آمدند و هر چه حساب کردیم دخل‌مان با خرج‌مان جور نشد. دوباره نامه فرستادیم و گفتیم که ببینید چقدر بدبختیم. آن‌ها گفتند باشد اینقدر تخفیف. دوباره گفتیم نه؛ مثل این که دقت نکردید که ما خیلی بدبختیم، مدارکش هم موجود است. گفتند باشد اینقدر تخفیف روی تخفیف قبلی. ولی مگر بستری شبی بیشتر از ده هزار دلار و پوشش بیمه‌ای حدود ۹۰٪، چقدر باید تخفیف بگیرد که با حساب و کتاب ما جور دربیاید؟ آخر آن که نزدیک به شش هزار دلار از جیب مبارک پرداختیم؛ آن هم برای زایمان طبیعی.


دیگر تصمیم گرفته بودم مطلبی در مورد این شعر سپید بنویسم ولی دلم درد گرفت. سر از اورژانس درآوردم. گرچه می‌دانستم نباید بروم ولی دل بود دیگر، زیادی درد داشت. گفتند آپاندیس است؛ گفتم بریزیدش دور؛ گفتند باشد می‌ریزیمش دور. اینترن اتاق عمل گفت تابستان کجا می‌روی؟ گفتم مایکروسافت. گفت چه کار می‌کنی؟ گفتم پردازش متن. گفت چه جالب. گفتم… چه گفتم؟ بقیه‌اش یادم نیست. داروی بیهوشی مرا برد به هیچ. یک شب بستری، چند لبخند از پرستار و دوباره قصهٔ همان قبض‌ها. حالا با این قبض آخری که بعد از دو بار درخواست تخفیف گرفتم، حدود ۳۳۰۰ دلار ناقابل برای بیماری‌ای می‌دهم که اگر به پزشک مراجعه نمی‌کردم، ملاقاتیِ حضرت عزرائیل می‌شدم. عمل زیبایی بینی نبود، آپاندیس بود؛ و ما ادراک ما دردِ آپاندیس.


عددها را خواندید؟ یک بار ۲۲۰۰ دلار، یک بار حدود ۶۰۰۰ دلار و دیگر بارْ ۳۳۰۰ دلار. این‌ها از جیب چه کسانی می‌رود؟ از جیب کسانی که هم دانشجواند و هم بیمه. و حقوقشان ماهی سه هزار دلار بیش نیست، سه هزار دلاری که همان اول حدود سی و پنج درصدش دود مالیات می‌شود. کرایهٔ خانهٔ‌ دانشگاه را دیگر نگویم بهتر است، که غم‌باد می‌گیرید. 


شاید باید قبض‌ها را نگاه داشته باشم برای روز مبادا. خدا را چه دیدی، توی تاکسی‌ای، بی‌آرتی‌ای، مترویی در کلان‌شهرِ تهران یکی حرف از رفاه آمریکا زد، بهشان نشان بدهم و بگویم: «زندگی کردن من مردن تدریجی بود/آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم.»


  • محمدصادق رسولی

اولین کارآموزی‌ای که رفتم سال اول دکتری در کالیفرنیا بود. شاید پرثمرترین کارآموزی من با پیاده‌سازی یک نرم‌افزار تشخیص عبارات اضافی در جملات گفتاری (مثل تبدیل «علی به بازار، آه، به مدرسه رفت» به «علی به مدرسه رفت.».) همان اواسط کارآموزی یک مقاله کوتاه نوشتیم و فرستادیم و قبول شد. بعد از آن کمی تغییرات در نرم‌افزار دادم و بهبود در دقت نهایی نرم‌افزار ایجاد شد. با مربی کارآموزی صحبت کردم و قرار شد آن مقالهٔ اول را تغییر دهم و به شکل طولانی‌تر برای یکی از مجلات معتبر بفرستم. خلاصه؛ مقاله را فرستادیم و یکی از داوران ما را متهم به «تقلب» کرد. آن‌قدری این حرف برایم سنگین بود که تا مدتی نمی‌دانستم باید چه کنم. با استاد راهنمایم که جزء مدیران اصلی آن مجله بود صحبت کردم. او هم قبول کرد مقاله را بخواند. بعد از خواندن مقاله به من گفت که مجلهٔ مورد نظر، سیاستش در انتشار کارهای جدید است نه ارتقای کارهایی که قبلاً منتشر شده است. آن اتهام تقلب هم درست است چون من برخی از جملات مقالهٔ قبلی را با دستکاری حداقلی در مقالهٔ جدید گذاشته بودم (به این کار می‌گویند paraphrasing). آخر سر تصمیم گرفتیم از ارسال مقاله به مجله منصرف شویم و فقط آن قسمتی از مقاله را که جدید بود به صورت کوتاه به همایشی دیگر بفرستیم. فرستادیم و قبول هم شد. به خیر گذشت!

 

صرفاً با گفتن این خاطره خواستم به دوستانی که در مورد اتهام تقلب به مسئولین با مسامحه برخورد می‌کنند یا این که اگر یکی از جناح الف تقلب کند، تقلب جناح ب را به رخ می‌کشند (یا بالعکس)، یادآوری کنم که ما در مسألهٔ تقلب علمی با شرایط پیچیده‌تر از آنی مواجهیم که فکرش را می‌کنیم. حتی اگر نویسنده‌ای بدون خواست قبلی اگر جایی متن را بریده باشد ولی آن را در گیومه نگذارد، یا از جایی متن را بریده باشد و به صاحب اصلی کار ارجاع ندهد و یا حتی به صاحب اصلی کار ارجاع بدهد ولی طوری وانمود کند که آن کار از آن خودش است و یا حتی‌تر! بخشی از کارهای قبلی خودش را بازنشر بدهد و به عنوان کار جدید ارائه بدهد، همه‌اش مصداق تقلب است. صحبت هم در مورد خوب یا بد بودن آن نویسنده نیست؛ صحبت در بی‌اعتباری آن نوشته است. اگر آن نوشته پایان‌نامه باشد، صحبت از بی‌اعتباری آن مدرک. البته اگر عمق تقلب بیشتر از حدی باشد که بشود از آن تعبیر ناآگاهی نویسنده کرد و واقعاً نویسنده از قصد، چنین کاری کرده باشد، قصه جور دیگری است. 

 

 

 

 

پ.ن. خیلی با خودم کلنجار رفتم که این مطلب را بنویسم یا ننویسم. آن هم حرفی که درست موقع انتخابات مطرح شد. آن هم برای کشوری که خیلی از مسئولینش عنوان دکتر را یدک می‌کشند حال آن که در سی و چند سال اخیر یا در جنگ بودند یا مسئولیت‌هایی که قاعدتاً تمام‌وقت است داشتند. حالا چه فرق می‌کند یک دکتر کم‌تر در مملکت باشد یا یک دکتر بیشتر.

 

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز

ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

 


  • محمدصادق رسولی


۱- با استاد راهنمایم ساعت هشت صبح جلسه دارم. از وقتی که برای فرصت مطالعاتی طولانی رفته به گوگل، چاره‌ای جز این نیست که یا اول صبح یا دم غروب جلسه داشته باشیم. همراهش یک کتاب قطور است. یک کتاب ششصد صفحه‌ای که از قضا جزء پرفروش‌ترین کتاب‌های سال بوده. موضوع کتاب، تاریخچه‌ای از مطالعات در مورد ژن و ژنتیک است.


۲- بعد از کریسمس می‌روم دانشگاه. یکی از هم‌کلاسی‌ها را بعد از مدت‌ها می‌بینم. برخلاف اکثریت آدم‌های اینجا که یا یک آیفون یا یک گوشی پیشرفته دارند، با یک گوشی بلک‌بری خیلی معمولی کار می‌کند که در بهترین حالت می‌تواند پیامک متنی باهاش بفرستد. از او در مورد چند اصطلاح امریکایی کوچه‌بازاری می‌پرسم. جویا می‌شود که دلیل پرسشم چیست. می‌گویم که توی یک رمان تقریباً جدید خوانده‌ام و نتوانستم از فرهنگ لغت‌های موجود معنی‌اش را بفهمم. از آنجا که حرف حرف می‌آورد به او گفتم که کتاب «کم‌عمق‌ها»ی نیکلاس کار را خوانده‌ام؛ کتابی در مورد اثر اینترنت بر روی رفتارها و فعالیت‌های مغز. برایم می‌گوید که از وقتی آن کتاب را خوانده تصمیم گرفته که استفاده‌اش را از فناوری‌های هوشمند تا آنجا که امکان دارد کم کند. در خلال بحث می‌فهمم که این دوست ما در جریان بازار کتاب هست و بسیار هم مطالعه می‌کند. در همین حین چند کتاب به من معرفی می‌کند برای خواندن.


۳- استادم را بعد از مدت‌ها می‌بینم. طبق معمول از وضعیت مهاجران ایرانی بعد قوانین مهاجرتی جدید می‌پرسد. برایش می‌گویم که قانون جدید فقط دو تفاوت اصلی با قانون اولیه دارد. یکی این که کسانی را که قبلاً ویزا گرفته‌اند شامل نمی‌شود و دیگر این که عراق را از این فهرست خارج کرده‌اند. افسوسی می‌خورد و می‌گوید اشتباه بزرگ‌تر همان حمله به عراق بود. می‌گویم که اخیراً بعد از خواندن رمانی امریکایی، حسم این بوده که در آن دوره مردم امریکا زیاد هم بدشان نمی‌آمد از حمله به عراق. اسم رمان را می‌گویم ولی نویسنده‌اش را یادم نمی‌آید. ذوق می‌کند و می‌گوید جانتان فرانزن را می‌گویی؟ راستی فلان کتابش را خوانده‌ای؟ (حدوداً ۵۰۰ صفحه). از کتابی که تو خواندی (حدوداً ۷۰۰ صفحه) خیلی بهتر است. البته کتاب جدیدترش (حدوداً ۶۰۰ صفحه) به اندازهٔ آن قبلی‌ها خوب نیست. توضیح می‌دهم که دلیل انتخاب آن کتاب این بود که این کتاب معروف است به واقعی نشان دادن وضعیت جامعهٔ آمریکا. ذوق می‌کند و می‌گوید که اگر واقعاً می‌خواهی این را توی رمان بخوانی، برو کتاب «شوخی بی‌نهایت» را بخوان. صفحهٔ ویکی‌پدیا رمان را برایم باز می‌کند. یک کتاب ۱۰۰۰ صفحه‌ای ناقابل. می‌گوید زمانی که استاد ام‌آی‌تی بوده و رفته فرصت مطالعاتی، موقع فرصت مطالعاتی آن رمان را خوانده.


۴- اینهایی که گفتم صرفاً مشت نمونهٔ خروار است. بعضی وقت‌ها تصور می‌کنم امریکایی که می‌بینم (یا حداقل بگویم نیویورکی که می‌بینم) که همیشه توی واگن‌های مترو دو سه نفری هستند که کتاب به دست باشند (آن‌هایی که کیندل یا کتاب‌خوان الکترونیکی دارند بماند) قبلاً چگونه بوده است؟ آخر می‌گویند نرخ مطالعه در امریکا بعد از آمدن اینترنت به شدت افت کرده است. اگر افت مطالعه این است، اوجش چه بوده؟ 




پی‌نوشت

حالا ذهنم مقایسه می‌کند با ایران. کاری به عامهٔ مردم ندارم که شاید هزار بهانه وجود داشته باشد مثل در دسترس نبودن کتاب و گرانی کتاب و از این جور چیزها. اما دوستان مذهبی! دوستان مذهبی زیادی دیده‌ام که حاضرند یک ساعت از فضایل رهبر بگویند که اینقدر مطالعه می‌کند، فلان کتاب را دوست داشته، فلان کتاب را چند بار خوانده و یا فلانی رفته کتاب به رهبر هدیه بدهد، فهمیده رهبر کتاب را همان اوایل انتشار خوانده است. خب، ازشان یکی بپرسد از فضل پدر تو را چه حاصل؟ ای آقا؛ ما هزار تا کار داریم، بیکار نیستیم که کتاب بخوانیم. یک جورهایی که انگار رهبر مملکت بیکار است که این قدر مطالعه می‌کند. بعد می‌بینی که گاهی می‌نشینند فلان سریال زپرتی صدا و سیما را می‌بینند و در لحظه، در شبکه‌های اجتماعی به ارواح طیبهٔ سازندگان و بانیان فیلم فحش می‌نثارند که عجب فیلم مزخرفی. انگاری که مقام شامخ نقد را به عهدهٔ این‌ها گذاشته‌اند. حالا اگر بخواهند یک کتاب دویست صفحه‌ای بخوانند، وقت گرامی‌شان تلف می‌شود. بعد هم لابد توی دلشان انتظار دارند که وضعیت فرهنگی کشور خوب بشود.  


«یک لشکر فرهنگی، یک جبههٔ فرهنگی، حمله کرده به انقلاب و به نظام جمهوری اسلامی؛ یک عدّه هم جانانه دارند از آن دفاع می‌کنند، جانانه دفاع می‌کنند؛ همین کتاب‌ها، همین نوشته‌ها. علّت اینکه می‌بینید من این‌قدر به شاعر انقلاب و به نویسندهٔ انقلاب ارادت دارم و قلباً علاقه دارم، علّتش این است؛ چون می‌بینم اینها دارند چه‌کار می‌کنند، چون می‌بینم در مقابلشان چه کسی ایستاده و چه کسانی ایستاده‌اند و چه‌کار دارند میکنند، این را من دارم می‌بینم؛ و می‌بینم که یک عدّه‌ای سینه‌چاک ایستاده‌اند.»

  • محمدصادق رسولی

یادآوری اگر یادتان باشد، آمده بودیم لمبارد حومهٔ شهر شیکاگو برای همایش سالانهٔ «گروه مسلمانان (بخوانید شیعیان) امریکا و کانادا». این شده فصل سوم قصهٔ ما که البته انگار قرار است به چهارمین قسمت هم برسد.

  • محمدصادق رسولی

امروز (سه‌شنبه ۸ نوامبر الحرام) بعد از نماز صبح حدود ساعت شش صبح، از پنجره دیدم امت خداجو را که در حیاطمان صف کشیده بودند برای رأی دادن (اتاق اجتماعات ساختمان ما یکی از محل‌های رأی‌گیری است). عکس از محلهٔ Riverdale منطقهٔ Bronx شهر نیویورک.


  • محمدصادق رسولی