دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۱۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «همسفر شراب» ثبت شده است

یادآوری اگر یادتان باشد، آمده بودیم لمبارد حومهٔ شهر شیکاگو برای همایش سالانهٔ «گروه مسلمانان (بخوانید شیعیان) امریکا و کانادا». این شده فصل سوم قصهٔ ما که البته انگار قرار است به چهارمین قسمت هم برسد.

  • محمدصادق رسولی

دیترویت

صبح زود راهی دیترویت می‌شویم. صبح آنقدر زود است که جاده خلوت باشد و من، تنها بیدار جاده که پشت فرمان نشسته‌ام و بقیه خوابند. یکی نیست به من بگوید که برای که رانندگی می‌کنم؛ اینجا که همه خوابند. مسیر نزدیک به دو ساعت است در کنار ساحل دریاچهٔ اری (Erie). البته ساحل با چشم پیدا نیست چون درختان حایل شده‌اند و البته خانه‌ها. کم‌کم سر و کلهٔ آسمان‌خراش‌ها پیدا می‌شود. مرکز شهر، پر است از آسمان‌خراش با تبلیغاتی که برخلاف منهتن، بیشتر خودرو دارد تا مانکن. اینجا شهر خودروسازهاست. یا شاید بهتر است بگویم شهر ورشکسته‌ها. شهر شورلت و جی‌ام‌سی. شهر وام‌ها و دوپینگ‌های دولتی. تا این شرکت‌ها بتوانند در مقابل بنز و تویوتا و هوندا زنده بمانند. و البته شهری که اگر ناغافل از یکی از دالان‌هایش رد بشوی، در عرض سه دقیقهٔ ناقابل سر از کانادا درمی‌آوری. یعنی این که شهر تنه زده است به رودخانهٔ‌ دیترویت و آن ور رودخانه شهر ویندسور کانادا است. البته رفیقمان مشکلی با رفتن آن طرف ندارد چون برگش سبز است و ولی ما که بی‌وطنیم و بی برگ و بار، نه.


دیترویت


  • محمدصادق رسولی

آدم اوایل که پا می‌گذارد در این مملکت غریب، همهٔ هم و غمش این می‌شود که گلیمش را از آب بکشد بیرون. بعد که کم‌کم حق آب و گل پیدا کرد، یک سر پیدا می‌کند و هزار سودا. من هم همین طور بودم. مثلنش این که، دوست داشتم ایرانی‌های امریکا را بیشتر بشناسم. فکر می‌کردم که اکثر این‌ها یک مشت نخبه‌اند با کلی مدال المپیاد و افتخار نژاد آریایی (بی‌شوخی می‌گویم) و یک عالمه آدم ادیب دارد این مملکت غربت. همین که فرشچیان هر از گاهی می‌آید این طرف‌ها و خانه‌ای دارد در نیوجرسی و یا شفیعی کدکنی هر چند سال یک بار سری به پرینستون می‌زند یا مهدوی دامغانی نزدیک به سی سال است که در امریکا می‌زید؛ خب یعنی اینجا جای مالی است برای آدم‌های فرهیخته. ولی هر چه گذشت بیشتر یافتم که اینجا آدم‌ها بیشترشان معمولی‌اند مثل همهٔ آدم‌های تهران که حتی نه، مثل همهٔ آدم‌های همین شهرستان‌های کوچکمان. بیشترشان سودای نان دارند و پیشرفت در زندگی. و آن‌ها که سرشان کمی بیشتر به تنشان می‌ارزد آروغی روشنفکری می‌زنند که آقا خدمت به بشریت پس چه و صدها و هزارها دریغ  که در ایران قدر ما را نمی‌دانند. و این وسط خدا پدر آن‌ها را بیامرزد که صادقانه می‌گویند «غم نان کاش بدانی غم نان یعنی چه؟/یعنی آدم به تب گندم از ایمان افتاد» البته می‌دانید که مراد از نان اینجا لزوماً تافتون و بربری که نیست. نان اینجا می‌شود نظم، خودروی شیک، لبخند ماسیده بر لب منشی‌های ادارات و فروشنده‌های مغازه‌ها، حقوق سر وقت و برای دانشگاهی‌ها، درک متصدیان دانشگاه از ارزش علم و دانش. داشتم می‌گفتم. ایرانی‌های امریکا، همه‌شان با مدال طلای المپیاد و رتبهٔ‌ تک‌رقمی کنکور نیستند و برخی‌شان به معنی واقعی کلمه سینه‌خیز تا اینجا آمده‌اند؛ سینه‌خیز. مثل آن خانمی که در بخت‌آزمایی گرین‌کارت برنده شده و آمده اینجا ولی نمی‌داند خب حالا که آمدم چه کنم؟ یا آقای پزشکی که سر جو دادن همکارانش در بخت‌آزمایی شرکت کرد و جفتش شش شد و آمد امریکا و ای دل غافل که مدرک پزشکی غیرامریکایی مفتش گران است و شد فروشندهٔ یکی از ابرمغازه‌های امریکایی. که ای وای،‌ من چقدر خوشحالم،‌ از چشام معلومه. نه این که آدم نخبه (به معنای عرفی‌اش) اینجا کم باشد؛ نه. خیلی هستند (مثل تعداد زیاد پژوهشگران سطح یک ایرانی در گوگل) ولی در واقعیت آماری شاید در اقلیت باشند.

  • محمدصادق رسولی

پیش‌نوشت: اصل عکس‌ها بزرگ‌اند ولی در قالب وبلاگ کوچک به نظر می‌رسند.


قضیهٔ کت و دکمه را که شنیده‌اید. کار ماست دیگر. دکمه‌ای داریم و می‌خواهیم کتی برایش بدوزیم. البته کت را پیش‌پیش دوخته بودیم ولی قوارهٔ تن نکرده بودیم. قبل‌تر از خرید خودرو، رفته بودم و کلی هتل در جاهای مختلف شمال شرقی امریکا گرفته بودم (با این توضیح که آن‌ها را می‌شود تا یک هفته قبل از موعد بدون هزینهٔ‌ اضافی لغو کرد)؛ نیاگارا، نیوهمشیر، مین (به کسر میم) و الی آخر. بعد برای هر کدام، با توجه به این که از کدام مسیر برویم، جاهای مختلف را گرفته بودیم. خلاصه خودرو را که خریدم، برای آخر تابستان بعد از کلی دو دو تا چهار تا، تصمیم گرفتیم که بی‌خیال نیاگارا، برویم به ایالت خرچنگ، ایالت مین. چرا؟ چون منطقهٔ طبیعی دارد به اسم بوستان ایالتی آکادیا که در نظرسنجی‌های سایت تریپ‌ادوایزر بهترین منطقهٔ طبیعی-تفریحی امریکا شناخته شده. یعنی کجاست دقیقاً؟ آنجاست دقیقاً؛ آن نوک سمت راست امریکا را بگیرید، پایین دماغ کانادا. هشت ساعت رانندگی یک‌نفس از نیویورک تا آن بالاها. خب. اول می‌نشینم و عین مرد همهٔ قرارهای آن هتل‌های بی‌ربط را لغو می‌کنم و فعلاً هم رفتن به نیاگارا را پشت گوش می‌اندازم. آخر می‌‌دانید که. هر کس از ایران از ما می‌پرسد می‌گوید: مجسمهٔ آزادی را از نزدیک دیده‌اید؟‌ می‌گوییم نه. امپایر استیت را رفتید بالا؟ می‌گوییم نه. سازمان ملل را بازدید کردید؟ می‌گوییم نه. چرا؟ می‌گوییم که حوصلهٔ این قرطی‌بازی‌ها را نداریم و عشق طبیعتیم. خب می‌پرسد نیاگارا را پس رفته‌اید. باز هم می‌گوییم نه!



  • محمدصادق رسولی

صبح اول صبح و تازه یک روز بعد از رسیدن به نیویورک (بعد از سفر دنور) باید بروم برای شروع کارآموزی در گوگل. این بار دیگر حس زیاد خاصی به شروع کردن ندارم. این سومین کارآموزی است و یک جورهایی تکرار باعث بی‌هیجانی شده. باید اول با سرویس دانشگاه از خانه به دانشگاه بروم (شمال برانکس به شمال منهتن) و بعد از آنجا به گوگل (شمال منهتن به جنوب منهتن). خیلی کم صبح زود از سرویس دانشگاه استفاده کرده‌ام و طعم راه‌بندان صبحگاهی نیویورک را خوب نچشیده بودم که چطوری مسیر پانزده دقیقه‌ای بدل به چهل دقیقه می‌شود حتی. روز اول قرار است در محلهٔ چلسی و یک کوچه آن‌طرف‌تر از ساختمان اصلی برویم برای معارفه. ساختمانی است آجری که طبقهٔ‌ همکفش بازاری است سنتی به اسم چلسی‌مارکت. می‌روم طبقهٔ دوم و آنجا اول بسم الله باید بروم بنشینم برای عکس کارمندی. سپس وارد سالنی می‌شوم. دیوارهای آجری داخل سالن با لوله‌های حرارتی توی چشم می‌زنند. دو خانم جوان نشسته‌اند به پذیرهٔ ورودی‌ها. چندین میز دایره‌ای با چهار صندلی و چند کارآموز که از قیافهٔ خیلی‌هاشان پیداست کارآموز کارشناسی‌اند. غیر از یک دختر چینی و هم‌آزمایشگاهی لبنانی‌ام، همه پسرند. هر کسی پشت میزی می‌نشیند. من کنار چند چینی می‌نشینم به این حساب که یکی از این چینی‌ها را در همایش دنور دیده بودم. همه که سر می‌رسند و می‌شویم چیزی حدود ۳۰ نفر تازه متوجه می‌شوم این معارفه هر هفته هست برای جدیدالورودها. یک روز کامل با ارائه از کارمندان گوگل در مورد هدف‌های گوگلی (Googlie) شدن و این که مرامشان چیست و روحشان و فلسفه‌شان و معنویتشان و دینشان -به معنای گوگلی البته-. 

  • محمدصادق رسولی

 

پیش‌نوشت

دو روز پس از انتقال وبلاگم به بیان، بلاگفا بدون اجازه و یا اطلاع قبلی وبلاگ مرا حذف کرد. یعنی اوج احترام به مخاطب. به نظرم همین رفتارشان را می‌شود پروژهٔ تحقیقی جامعه‌شناسی دانشجویان جامعه‌شناسی کرد و کلی چیز از این یاد گرفت در مورد رفتارهای غیرحرفه‌ای ما ایرانی‌ها در فضای حرفه‌ای. این رفتار می‌شود شبیه این که مثلاً‌ فیس‌بوک هر کسی را که از گوگل‌پلاس استفاده می‌کند از کاربرانش بیرون براند. بماند این حرف‌ها. زین‌پس، خانهٔ نوشته‌هایم این نشانی جدید است.

 

 

 

این مطلب از نظر عکس و ویدئو پر و پیمان است. ممکن است جان اینترنتتان قد ندهد به این همه عکس ولی فهرست کامل‌تری از عکس‌ها را در این نشانی گذاشته‌ام (ترتیب عددی، نشانگر توالی زمانی است):

http://delsharm.persiangig.com/image/ny/32/

 


 

  • محمدصادق رسولی
وقتی که از امتحان رانندگی برمی‌گشتم، از راننده‌ای که ما را می‌رساند پرسیدم: کلاس‌های اتوبان ساعتی چقدر است؟ گفت که یک ساعت و نیم ۷۵ دلار ولی به تو توصیه می‌کنم به جای این کارها بروی و خودت خودرو کرایه کنی و بزنی به دل جاده. این طوری هم ترست می‌ریزد و هم بهتر یاد می‌گیری. ما هم با اعتماد به نفسی که از توصیه‌اش گرفتیم، رفتیم پی این که چه طوری می‌شود خودرو کرایه کرد.

 

 

لطفاً به ادامهٔ مطلب مراجعه فرمایید.

  • محمدصادق رسولی
برای خواندن متن به ادامهٔ مطلب مراجعه نمایید!

 

 

  • محمدصادق رسولی
برای خواندن متن به ادامهٔ مطلب مراجعه نمایید!

 

 

  • محمدصادق رسولی
برای خواندن متن به ادامهٔ مطلب مراجعه نمایید!

 

 

  • محمدصادق رسولی