دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۲۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر» ثبت شده است

سیاه‌مشق ۵۲

۲۹
مرداد

مار سیاه قرن آهن و تردید

آن ازدحام که خوابش دراز شد

آنک قطار آمده از قلب کوه‌ها

در امتداد رود دلش سوز و ساز شد


بر زخمی کنارهٔ این رود می‌شود

فریاد عاجزانهٔ این قرن را شنید

با یک نگاه به این فاضلاب علم

-ادرار شیمیایی یک عمر ابتکار-

هیچِ هماره را به تماشا نشست و دید

از آسمان صدای کبوتر نمی‌رسد

جز آن کبوتران سنگ‌دل پر سر و صدا

با فضله‌های مشتعل از خفّت هوا


در زخمی کنارهٔ این رود می‌شود

دنبال گور خدا بود و دور شد

گم شد میان جنگلِ یک شهر انزوا

در حسرت زیاد خورشید کور شد


تابستان ۲۰۱۸، نیویورک
  • محمدصادق رسولی

به نظر حقیر فقیر سراپا تقصیر، نوشتن شعر منثور دشوارتر از شعر موزون است. چرایش واضح است؛ شعر منثور عنصر مخدر موسیقی بیرونی را ندارد و باید از دیگر عناصر شعر استفاده کند. به نظرم یکی از مهم‌ترین نشانه‌های موفقیت یا عدم موفقیت شعر منثور فارسی میزان استقبال عموم به سمت آن شعر است. این که کتابی دو یا سه بار تجدید چاپ شود، با توجه به تعداد پایین شمارگان کتاب در ایران نشانهٔ آن است که اهلِ آن موضوع نظر به نسبت مثبتی به آن کتاب داشته‌اند. مهم آن است که کتابی در شمارگان بالا یا در تجدید چاپ‌های زیادی در بازار عرضه شود و تازه می‌شود گفت نشانهٔ استقبال بخش اندکی از جامعه به آن کتاب است. تا آنجا که می‌دانم، به جز استثناهایی، شعر منثور مورد استقبال عموم نبوده، حال آن که شعر نیمایی مانند اخوان، فروغ و سپهری به شدت مورد استقبال بوده و هنوز هم هستند. 

مقدمه طولانی شد. حال برگردیم به اصل مطلب یعنی جلد دوم مجموعه اشعار شمس لنگرودی در ۸۸۸ صفحه که بیشتر شامل سروده‌های دههٔ هشتاد و سه سال اول دههٔ نود خورشیدی اوست. زبان شعر لنگرودی برخلاف دیگر قله‌های[؟] شعر سپید زبانی ساده و با دایرهٔ واژگانی نسبتاً‌ محدود است: حساب نکرده‌ام چقدر ولی در بسیاری از اشعار از واژه‌های باد، برف، دریا و ساحل استفاده شده است. جاهایی شعر تنها یک طرح کوتاه است و معمولاً برداشت جدید از یک تصویر طبیعی یا حتی باهم‌آیی حروف و واژه‌هاست؛ مثلاً:

"آب می‌شوی برف!

وقتی بشنوی

چه به روز من آوردی"

البته ناگفته نماند که اگر یک موسیقی احساس‌برانگیز با ادای گوش‌نواز یک آدم خوش‌صدا از همین شعرها باشد همراه با تصاویر طبیعت احتمالاً چیز خوبی از آب درمی‌آید.

خلاصه کنم؛‌ این کتاب را آهسته‌آهسته و روزاروز و همزمان با کتاب «زبور پارسی» گزیدهٔ اشعار عطار خوانده‌ام. ناخودآگاه عطار و شمس لنگرودی را با هم توی ذهنم مقایسه کرده‌ام. به نظرم موسیقیِ شعر، دایرهٔ واژگانی، زبان ساده یا پیچیده و این جور چیزها همه بهانه‌اند. مشکل اصلی جای دیگری است: شعر امروز از تفکر خالی شده است. چیز قابل عرضه‌ای ندارد. مردم هم با این وضع اقتصادی چرا باید حافظ و سعدی را ول کنند و پول پای شعر امروز بدهند؟ راستی، گفتم پول، این را هم بگویم که برای من سؤال است چرا در بازار ایران که قیمت کتاب بر اساس تعداد برگ‌های کتاب محاسبه می‌شود، باید این قدر گل و گشاد کتاب چاپ شود. گاهی شعرهایی ده‌خطی در دو صفحه نوشته شده است. آقاجان!‌ این دیوان شعر است نه دفتر شعر؛ لذا هیچ اشکالی ندارد که مثل دیوان حافظ شعرها پشت سر هم نوشته شود. این‌ها به کنار، کتاب هشتصد و هشتاد و هشت صفحه‌ای آن قدر سنگین و بدقواره است که نمی‌شود توی دست نگاهش داشت. باید مثل کتاب خطی محترمانه روی میز گذاشت و خواند. آخرش کتاب چاپ ۱۳۹۴ می‌شود ۵۴ هزار تومان که به نرخ امروز و گران شدن چندبارهٔ کاغذ در ایران، اگر گوش شیطان کر تجدید چاپ شود، احتمالاً به مرزهای صد هزار هم خواهد رسید.


  • محمدصادق رسولی

سیاه‌مشق ۵۱

۲۸
فروردين

شاید که جام او شراب دیگری دارد
مستی برایش جلوهٔ زیباتری دارد

گم بود دنیا در فراسوی نگاه او
شهر نگاهش وسعت پهناوری دارد

با هم قطاران بود اما خوب می‌دانست
این راه حتماً ایستگاه آخری دارد

باور نمی‌کردند خیلی‌ها که این مرداب
غیر از سیاهی‌ها، گل نیلوفری دارد

چون کاهنان وقتی که می‌دیدند عیسی را
‌انگار می‌کردند مریم همسری دارد

***

سردار بی‌سر می‌شود در های و هوی باد
وقتی شقایق بر فراز خود سری دارد

ویران شدم وقتی که دیدم دشمن از کینه
بر استوار گردن او خنجری دارد

پرواز کرد و تا به اوج آسمان‌ها رفت
آری بهشت از هر کجا باشد دری دارد
بالا و بالاتر به سمت انتها می‌رفت
هر کوه بی‌شک فاتح نام‌آوری دارد

او رفت تا ما آشنای زندگی باشیم
این زندگی بی او هوای دیگری دارد

کالیفرنیا -- تابستان ۲۰۱۷

  • محمدصادق رسولی

فیض‌بوک مجموعه شعرهای طنز ناصر فیض است. طرح جلد کتاب جالب است، دقیقاً شبیه صفحهٔ ورودی «فیس‌بوک». ولی متأسفانه فقط طرح جلد جالب است. کافی است چند صفحه از کتاب خوانده شود تا وارفتگی صفحات رو شود و کاغذها با شیرازهٔ زه‌واردررفته سر شوخی‌شان را باز کنند. حالا از مشکل نشر که بگذریم، بیتی دارد این کتاب که جوابش در شعرهای همین کتاب است:

در شگفتم از چه رو در این زمان 

هیچ کس به طنز رو نمی‌کند



در این کتاب به وضوح نشان از حافظ وجود دارد. اکثر نقیضه‌ها رنگ و بوی اشعار حافظ را دارند و گاهی در یک یا چند کلمه تغییر با هم در تفاوتند:

آسمان بار خماری نتوانست کشید

نیست سنگین‌ترین از این ضایعه باری ساقی!

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم

به جز آن کار، ندارم به تو کاری ساقی!


و البته بیت‌های جالبی در کتاب پیدا می‌شود:

گاهی سر سبز خودت را ببر با خود

وقتی که راهی جز عبور از خط قرمز نیست

***

«می حرام است!» دمت گرم تذکر دادی!

می‌کنم توبه ز می تا دم حج ای ساقی

***

از شاعران توقع شعر گران خطاست

وقتی که مشکل همه‌شان اقتصادی است

***

ما به مهمانی اقوام نرفتیم از ترس

کو ایابی که نباشد به ذهاب آلوده

***

نبوده‌اند بدین‌گونه در سخن پرگوی

زنان پرسخن مرد خویش لال‌پرست

***

نه تقصیر منه، نه مشکل از تو

که بالا می‌کشد هر چیز یک‌هو

خودش چون میره نرخش رو به بالا

گذاشتن اسم خوبی روش: خودرو!


در بسیاری از جاهای کتاب، طنز سیاسی و صریح می‌شود ولی بیشتر طنزها رنگ و بوی طنزهای روزمرهٔ سیاسی روزنامه‌ای دارند که با گذشت زمان بعید است اثری داشته باشند:

گذشت دورهٔ هشتم، دهی نشد آباد

خدا کند نشود دور هر چه باداباد!

برای لقمهٔ نانی به لطف دولت مهر

گذشت روز و شبم در کمیتهٔ امداد

چنان اسیر عنایات دولت نهم‌ام

که کرده عشق وی از هشت دولتم آزاد


جاهایی از کتاب هم بیت‌های مهمل زیبایی گفته شده که خواندنی است:

ما هم شبیه دیگران با چشم می‌بینیم

می‌بیند آدم لاجرم وقتی که عاجز نیست


ولی متأسفانه این کتاب پر است از شعرهای دم‌دستی که گاهی حتی مشکل قافیه دارند:

قبول و درکش آسونه، نمی‌خواد

خودش هم خوب می‌دونه، نمی‌خواد

میون مردمه جاش، نه تو پستو!

برادر! سینما خونه نمی‌خواد


یا نحو دستوری ابیات بسیار سخت‌خوان هستند:

من چرا باید بگویم بوده جایی اختلاس؟

بوده این مقدار کم آیا خدایی اختلاس؟


و یا سکتهٔ موسیقایی در ابیات دیده می‌شود:

در حلقهٔ رندان به دنبال چه می‌گردید؟

جز درد دل چیزی در این گونه مراکز نیست

***

با من افتاده‌ای از چه سر لج ای ساقی!

بحر این شعر، نشد بحر هزج ای ساقی!


متأسفانه تحمل خواندن این کتاب آنقدری سخت بود که برای منی که عادت دارم کتاب‌ها را یک‌نفس بخوانم، شانزده روز طول کشید. درک تفاوت شعری که در مجلسی خوانده می‌شود یا پاورقی روزنامه می‌شود با شعری که باید در کتاب چاپ شود کار آسانی است ولی امان از کتاب‌سازی.




  • محمدصادق رسولی

چه کوچه‌ها که خاطرات رفتنم به یادشان نمانده است

چه واژه‌ها سروده و به بادهای خاطرات رفته‌ام سپرده شد

گدارهای پشت سر

مسیرهای رو به رو

هزار دام آرزو

و پای رفتنی که مانده در میان باتلاق زیستن

چه فایده گریستن

که غرق می‌کند مرا و بودن مرا

در این عمیق نیستی

چه فایده، چه فایده، گریستن


 ۲۵ می ۲۰۱۷


  • محمدصادق رسولی

اگر آغوش تو ای ماه به دریا نرسد

قسم‌ات می‌دهم امروز به فردا نرسد


ترسم آن است نیایی و بخشکد دریا

بوسه‌ات بر لب این ساحل تنها نرسد


جنگل سرخوش از سوسوی صدها شب‌تاب

غرق غفلت بشود، نور به افرا نرسد


تو بیا و قدمی بر سر باران بگذار

حیف باشد که درختی به تماشا نرسد


سیزده شب همه ماه از پی ماه آمده است

به یقین آمدنی هست به حاشا نرسد


چه شبی هست شب چهارده چشم به راه

به بلندای زمانش شب یلدا نرسد


گفته بودی که می‌آیی به همین زودی‌ها

آنقدر زود بیا روز مبادا نرسد


پیر شد رود به رؤیای لبت بر لب خود

مرد مرداب و به فردای تو حتی نرسد


کار هر روز جهان روز مبادا شده است

 قصه آمدن ای کاش به اما نرسد


  • محمدصادق رسولی

علی

۲۸
آذر

به دنیا آمدی دنیا چه شیرین شد برای ما

چه زیبا هدیه‌ای هستی تو از سمت خدای ما


کنار رود تنها شهر ابری چارم آذر

به بیداری رسیدی و شنیدی لای‌لای ما


تو را در مهربانی‌های مادر دوست‌تر دارم

تو را و چشم‌های روشنت را در سرای ما


چه زیبا گریه کردی تو به حال مردم دنیا

چه اشکی آمد از شادی به چشم آشنای ما


بیا تا گوش‌های تو اذان در پرده اندازد

تو و سجاده چشمت من و حی علای ما


علی نام بزرگ مرد بودن نام تو، حالا

مدد خواه از علی آن هستی عشق و ولای ما


تو در آغوش مادر مثل عیسی در بر مریم

غم و بی‌تابی‌ات همچون صلیب و جلجتای ما


به وقت دیدنت گویا رباب آمد به یاد من

و اشک روضه‌ای تازه به یاد کربلای ما


تو باید مرد باشی مثل نامت پاک و بی‌پروا

برو تا سمت فرداها، نثار تو دعای ما


نیویورک -- آذر ۱۳۹۵

  • محمدصادق رسولی


چلهٔ عزا به سر آمد، چلهٔ پیاده رفتن شد

موقع شکست حصر آمد، نوبت رهایی از تن شد


راه خسروی چه شیرین شد، رد شدن ز مرز خواهش‌ها

موقع زیارتی دیگر، وقت ترک مام میهن شد


اربعین برای بعضی‌ها، سرگذشت کهنهٔ تقویم

از برای عاشقان اما، علت اصیلِ بودن شد


ای عجب که مانده‌ایم اینجا، در حصار تنگ این دنیا

دیگران که پر کشیدند و سهم‌شان شکستن من شد


ما سواره‌ها چه می‌فهمیم شوکت پیاده رفتن را

تاول قدومتان گویا تیر بر نگاه دشمن شد


روی من سیاه چون تاریخ، رویتان سپید چون جون است

جز دریغ و حسرتی دیگر، سهم من کمی سرودن شد


نیویورک -- صفر ۱۴۳۸ (۲۰۱۶)

  • محمدصادق رسولی


ابتدای قصه بی‌آب و ابتدای تشنگی با تو

انتهای قصه تا هیهات انتهای تشنگی با تو


انتهای قصه را او دید، از عتاب فاطمه ترسید

ناگهان زمین جان لرزید در هوای تشنگی با تو


کفش‌ها به روی گردن بود، بین ماندن و نماندن بود

آن طرف جهنم و اینجا کربلای تشنگی با تو


دسته‌دسته چیده شد گل‌ها، غنچه‌های باغ آزادی

در کویر تشنه پرپر شد، جان فدای تشنگی با تو


گفت من میانتان هستم؟ شهد انگبین من مرگ است

بی‌زره روانهٔ میدان شد برای تشنگی با تو


گوشه‌ای پیمبر افتاده، گوشه نه که ارباً اربا شد

گوشه‌های زخمهٔ دشتی، در عزای تشنگی با تو


گوشه‌ای رباب تنها شد، جان او اسیر غم‌ها شد

بعد از آن سه‌شعبهٔ خونین، لای‌لای تشنگی با تو


ساقی از شتاب لبریز و جان او لبالب از باران

تیر چشم و … گریهٔ مشکی در رثای تشنگی با تو


یا اخا بیا مرا دریاب، ای برادرم مرا دریاب

ای عجب برادرت خوانده است، از حیای تشنگی


جان من مرو مرو مهلا، گوش کن صدای خواهر را

"خواهرم زمان رفتن شد، نینوای تشنگی با تو"


دیدمت فتاده بر خاک و دیدمش فتاده بر سینه

خواهرت کشید دست از جان در قفای تشنگی با تو


زینبت میان نامردان در میان دود و خاکستر

عاقبت اسیر ماندن شد پا به پای تشنگی با تو


آیه‌ای دگر بخوان جانم، از لبان خیزران خورده

تو بخوان، شنیدنش با من، آیه‌های تشنگی با تو


شوکران قصه در شام و غربت سه‌ساله‌ای تنها

که سروده بیت آخر را ماجرای تشنگی با تو


نیویورک، محرم و صفر ۱۴۳۸ (۲۰۱۶)


* نقاشی «عرش بر زمین افتاد» از «حسن روح‌الامین».

  • محمدصادق رسولی


این رود که می‌رود آرام

تا خواب سرد نیاگارا را

         رؤیای مرز جنون و سراب  را

واگو کند برای منهتن

                      - این خفتهٔ بیدار-


و این قطار که می‌رود ناآرام

تا اضطراب شهر را

حجم شلوغ رنگ‌های آتشی

که مانده از او نعش خاکستر

آرام کند در خانه‌ای ارزان

بر نرمی کاناپه‌ای ارزان

تا چشم‌های آن مسافر پر شود

از ازدحام رنگی تشویش‌هایی نو

از کورسوی چشمه‌های رنگی جادویی تصویر

این نوکلاغان سیاه مکتب تزویر


و این سپیدبال

این سنگین‌دل

که می‌کشاند اضطراب‌های جهان را

از نقطه‌ای به نقطه‌ای

تقسیم می‌کند تمامی هیچ هزار حادثه را

در آشیانه‌های پر از خستگی و خواب

با فضله‌های دود و سربینش


این جاده هم که نخ شده تسبیح فراموشی را

ذکر تمام اضطراب‌های شمالی

به التهاب‌های جنوبی

از مشرق نگاه خستهٔ اطلس

تا مغرب خماری آرام


این خانه‌ها که ایستاده مرده‌اند

مردارها که می‌زیند در این خشت‌های کج


میخانه‌ها لبریز از غفلتی عقیم

کاباره‌های پر

از رقص‌های گس

با جیغ‌های رنگی و فریادهای گنگ

جذر شکست، میانگین برد

در جبر و احتمال نگون‌بختی جهان

در آس و پاسی هر آس ناگهان

آسوده از همیشهٔ بیرون پنجره


دریا نشسته است پر از داغ‌های شور

زانوی غم بغل زده، چشمش چه خسته است

از لخت و عور جهان در برابرش

دریا و آب‌شش مست موج‌ها

فرسوده از چشمان هیز و دودی شن‌ها و سایه‌ها


و هزاران هیچ دیگر

اما

انگار

اما

اینجا کسی غریبه و حتی غریب نیست

در هیچ آشنا و با هیچ هم‌نفس

از اضطراب خسته و بی‌بال در قفس


آه ای غریبه بگو تا کجای هیچ

باید نشست و حسرت پرواز را سرود؟


نیویورک -- اکتبر ۲۰۱۶

 

  • محمدصادق رسولی