دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

این کتاب تا حدی خلاصهٔ درس‌گفتارهای نویسنده از کلاس‌های نویسندگی است که در آن‌ها معلمی می‌کند. یک سؤال مهم بعد از پایان این کتاب به ذهنم رسید: این کتاب چه حرف تازه‌ای داشت که انبوه کتاب‌های این موضوع نداشتند؟ به جواب خاصی نرسیدم. چون در این موضوع چند کتاب قبلاً خوانده‌ام، به نظرم آمد دوباره خواندن آن قبلی‌ها می‌توانست مفیدتر از خواندن این کتاب باشد.


  • محمدصادق رسولی


واژهٔ «مزخرف» در اصل به معنای «آراسته به زر» و در فارسیِ امروز به معنای بیهوده و لغو است. جرأت زیادی می‌خواهد که در مورد اثر ادبی‌ای که اکثریت کسانی که این کتاب را خوانده‌اند و برایشان نقد نوشته‌اند از خواندنش متحیر و راضی شدند، منِ غیرمتخصص چنین حرفی را بزنم. ولی کی به کی است! جسارت می‌کنم و می‌گویم این کتاب مزخرف است.

«دیوید فاستر والاس» نویسندهٔ متولد دههٔ شصت میلادی در شهر ایتاکا ایالت نیویورک (شهر دانشگاه کورنل)، در خانواده‌ای نامعتقد و با پدری فیلسوف بزرگ شد. او خودش فلسفهٔ تحلیلی و معناشناسی خواند و پس از دوره‌ای اعتیاد به مواد مخدر، روی به نوشتن آورد. به قول خودش معده‌اش تحمل الکل را نداشت و از این رو مدتی روی به مواد مخدر آورد که به قول خودش خیلی کم‌تر از هم‌سن‌هایش مصرف می‌کرد ولی مغزش توان آن را هم نداشته است. در دوره‌ای که می‌نوشته است دچار افسردگی‌های شدید شده است و ظاهراً با مصرف داروهای قوی ضدافسردگی ذهنش برای نوشتن فعال‌تر می‌شده است. با نوشتن رمان «شوخی بی‌نهایت»‌ در سال ۱۹۹۶ به شهرت زیادی رسید و در نهایت در سال ۲۰۰۸ پای پیش‌نویس رمان جدیدش «پادشاه رنگ‌پریده» امضا کرد، طناب را دور گردنش بست و فاتحه. 

«شوخی بی‌نهایت» نزدیک به ۱۲۰۰ صفحه متن است با قلم بسیار ریز که احتمالاً به خاطر آن که کتاب از نظر فیزیکی قابل دست گرفتن باشد آن قدر قلمش ریز است. این کتاب به قول نویسنده سه هدف داشته است: ۱) خیلی آمریکایی باشد، ۲) غمگین باشد، ۳) هیچ شخصیتی نداشته باشد. به نظرم نویسنده به هر سه هدفش رسیده است. قصهٔ این کتاب در آیندهٔ نوشتن کتاب (ظاهراً یک دهه بعد از نوشتن کتاب، یعنی اواخر دههٔ اول قرن بیست و یکم) می‌گذرد. هر سالی به اسم یک اتفاق مرتبط با یک شرکت عظیم سرمایه‌داری است. روایت به صورت پراکنده و تکه‌تکه‌شده است و نویسنده هیچ اهتمامی در تبیین این که هر صحنه در کجا می‌گذرد و گویندهٔ هر گفتگو چه کسی است نمی‌کند. ظاهراً نویسنده می‌خواسته با این تکنیک‌ها خواننده را از یک مخاطب غیرفعال به مخاطب فعالی که قرار است به کشف بپردازد تبدیل کند. علاوه بر این، این کتاب سیصد و اندی انتهانویس دارد که مانند یک متن روزنامه باید در بعضی جاها به پانویس‌های نویسنده رجوع کنیم. بعضی پانویس‌ها توضیحات نویسنده (دخالت نویسنده در روایت) و بعضی صرفاً لطیفه یا توضیح نام اختصاری است. فضای داستان در آمریکایی است که شرکت‌های عظیم سرمایه‌داری همه چیز را در دست دارند و اکثر جوانان اسیر مواد مخدر شده‌اند و بسیاری‌شان در خطر خودکشی هستند. دو مکان اصلی در این داستان وجود دارد: آکادمی تنیس و مرکز بازپروری معتادان.

اما چرا به نظرم این کار مزخرف است؟ من حدود ۱۱ روز در اوج بیکاری به زحمت به طور متوسط روزی سی صفحه از این کتاب را خواندم و هر چقدر جلوتر می‌رفتم به هیچ جذابیتی نمی‌رسیدم. بعد از خواندن چندین نقد مثبت از کتاب به نتایج زیر رسیدم:

۱. واژه‌سازی و جمله‌پردازی نویسنده بسیار بدیع است. در این کتاب گاه با جملات یک‌صفحه‌ای طرفیم. واژه‌هایی که نویسنده به زبان انگلیسی معرفی کرده است بسیار زیاد است.

۲. ارجاع به فرهنگ عامهٔ آمریکایی مخصوصاً دههٔ نود.

۳. ارجاع به ادبیات کلاسیک انگلیسی یعنی هملت.

۴. بدعت در سبک روایت و شکستن عادت‌های کهن روایت.

۵. شاید دلیل آن که نقد منفی از این کتاب کم است این باشد که خیلی‌ها نتوانستند کتاب را به انتها برسانند.

اما آیا همهٔ این‌ها به خودی خود خوبند؟ به نظرم نه. همین است که می‌گویم این کتاب آراسته به زر است. یعنی پر از جملات قشنگ از نظر ساختاری است، احتمالاً ارجاعات کلاسیک بسیاری دارد که فقط کسانی آن را می‌فهمند که از آن ارجاعات باخبرند و از همه مهم‌تر کتاب سرگرم‌کننده نیست. هیچ گونه گره یا تعلیقی در کتاب وجود ندارد. بعدش با خودم گفتم لابد حرف و مضمونی ناب در این کتاب است. در بهترین نقدهای مثبت این کتاب مضمون پوچی دنیا بیان شده است. خب این را که می‌دانستیم؛‌ این هم شاهدش: «اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَتَکَاثُرٌ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ». بعضی به خراب شدن وضع جهان اشاره کرده‌اند که این را هم می‌دانیم. بعضی به رندبازی نویسنده اشاره کردند. مگر کم رندبازی در ادبیات سراغ داریم که به جای هزار صفحه در چند خط به هنرمندانه‌ترین شکل ممکن انجام شده است. شاهدش همین: «من ملک بودم و فردوس برین جایم بود...که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم» چه شد؟ ملک بودی و فردوس برین و یک‌دفعه «جگرگوشهٔ مردم»؟

دروغ چرا؟ از این که این کتاب را نیمه رها می‌کنم حس خوبی ندارم. یک جورهایی حس بی‌سواد بودن و کم‌عمق بودن بهم دست داده است. ولی مگر غیر از این است که ادبیات باید سهل ممتنع باشد و مگر غیر از این است که راز ماندگاری کتب دینی مانند قرآن و آثار عظیم ادبی مثل شاهنامه و اشعار سعدی و حافظ در همین سعل ممتنع بودن است؟


  • محمدصادق رسولی

۰

این نوشته سفرنامه است و سفرنامه نیست. بیشتر سفربیانیه است تا سفرنامه. اگر حوصلهٔ حرف‌های گل‌درشت ندارید ادامه ندهید. آخرش یا وقتتان تلف می‌شود یا عصبانی می‌شوید و چند لیچار بار نویسنده می‌کنید. بگذارید حرف آخر را همین اول بزنم: حقیر فقیر سراپاتقصیر مدت‌هاست به این نتیجه رسیده‌ام که هر چه گفتنی بوده تا حالا گفته‌ام و بیشتر از این دیگر حدیث نفس است و گفتم‌گفت‌های روزمره. توی اینترنت پر است از این حرف‌ها. پس بهتر است حرفی به حرف‌های بیهودهٔ این جهان اضافه نکنم. خاصه آن که بعد از فراگیر شدن تلگرام، متوجه به وجود آمدن گروه‌های مرتبط با موضوع تجربهٔ زندگی در غرب شدم و بعد از مقایسه‌شان با نوشته‌های خودم، دیدم وقتی کسی بهتر می‌نویسد و وقت و حوصلهٔ بیشتری دارد، چه کاری است آخر من هم این وسط پابرهنه بپرم و افاضه کنم؟ دیگر این‌که همهٔ حرف «همسفر شراب» از نیویورک بود. حال که دارم از نیویورک می‌روم، حرفی باقی نمانده است. تنها چیزی که به نوشتنش ادامه می‌دهم، نوشته‌های تحت عنوان «شرابه‌های سفر» است که هر وقت مطلب کوتاهی به ذهنم رسید، می‌نویسم. خب دیگر؛ حرفم تمام شد. از اینجا به بعدش دیگر خواندن ندارد. خدانگهدار. نه نه صبر کنید. تا یادم نرفته بگویم که ممنونم از شمایی که خواندید، تشویق کردید، نظر دادید، ایرادها را یادآور شدید و مایهٔ دلگرمی بودید. سپاس و خدانگهدار.

  • محمدصادق رسولی

«لوسی گریلی» در چهار سالگی همراه با خانواده‌اش از ایرلند به آمریکا مهاجرت می‌کند. پدرش خبرنگار بود و سابقهٔ اسارت در اسارت‌گاه‌های جنگ جهانی را داشته است. او که خواهری دوقلو نیز داشت، در نه سالگی ضربه‌ای به فکش وارد می‌شود و متعاقباً درد دندان شدید به سراغش می‌آید. آزمایش‌های بیشتر نشان از تومور در او دارد. پزشکان مجبور به برداشتن بخشی از استخوان فکش می‌شوند. بعدتر به مدت چهار سال تحت شیمی‌درمانی بوده است و به خاطر کچلی حاصل از فرآیند درمان دچار افسردگی‌های غیرقابل اجتناب شده است. وقتی پدرش می‌میرد، و دو اسبی که هدیه گرفته بود یکی پس از دیگری مریض می‌شوند و می‌میرند، افسردگی‌اش تشدید می‌شود. او سپس به سراغ عمل‌های جراحی پلاستیک می‌رود و هر کدام از این عمل‌ها که معمولاً با پیوند استخوان لگن به فک انجام می‌شده است، ناموفق‌تر از قبلی بوده‌اند. در نهایت او به همین چهره‌ای که داشته  خو می‌گیرد و کار نویسندگی و شاعری‌اش را دنبال می‌کند.

چند سال بعد از انتشار کتاب و در سی و نه سالگی، نویسنده بر اثر تحمل چندین عمل جراحی و ضعف جسمانی از دنیا می‌رود.

کتاب به طرز جالبی نوشته است. رد پای یک شاعر در این نوشته هویداست و همین باعث شده است که کتاب شبیه به یک داستان شود. نویسنده با بازسازی وقایعی که خاطرات مبهمی از آن داشته است، خواننده را با قصه‌ای مواجه می‌کند که رنگ و بوی تازگی دارد. 


  • محمدصادق رسولی

حمد خدای را که این ترجمه به پایان رسید. قبلاً در مورد نسخهٔ انگلیسی کتاب نوشته‌امعلاوه بر فایل پی‌دی‌اف کتاب، متن فارسی کتاب نیز در نشانی زیر موجود است:

https://github.com/rasoolims/surrender

انتشار و استفاده از متن کتاب با ذکر منبع بلامانع است. لطفاً اگر ایرادی در کتاب وجود دارد، به بنده گوش‌‌زد کنید.

دریافت کتاب


بریده‌ای از مقدمهٔ نویسنده

قرآن شبیه هیچ کدام از کتاب‌هایی که قبلاً خوانده بودم نبود. هر چه بیشتر می‌خواندم، بیش از پیش درمی‌یافتم که این کتاب را یک انسان ننوشته است. پیامی عمیق در متن قرآن بود که مرا به تأمل وامی‌داشت. باعث می‌شد همیشه خود را نسبت به قرآن حقیر ببینم. مکرراً قرآن را می‌خواندم و سعی می‌کردم آن را و  احساسات خود را نسبت به آن بفهمم. من اسیر تجلی  خِرد برتر موجود در قرآن شده بودم. 

بعد از سال اول کارشناسی، شغلی برای تابستان دست و پا کردم و به عنوان مشاور پسران نوجوان چهارده تا شانزده ساله استخدام شدم. موقعی که به اردوگاه رفتم، قرآنم را همراه خود بردم. در همان تابستان، من و یکی دیگر از همکارانم دو سفر با کانو ترتیب دادیم؛‌ اولی‌اش یک سفر نه‌روزه به سمت نیویورک و دیگری یک سفر دو هفته‌ای به سمت منطقهٔ حیات وحش کِبِک. موقع سفر دوم بود که وارد مرحلهٔ اسلام آوردن شدم. هر روز بعد از راست و ریست کردن کارهای اردوگاه، ده دقیقه‌ای کنجی خلوت می‌جستم تا در آیات قرآن درنگ کنم. کنار رودخانه‌ها و برکه‌ها می‌نشستم، به درختان و آسمان چشم می‌دوختم و قرآن را باز می‌کردم. هر روز یک فکر به ذهنم خطور می‌کرد: اگر معنایی ذاتی در زیبایی کائنات باشد، درست همان معنایی است که قرآن می‌خواهد به ما بگوید. وقتی در کنار آن رودخانه‌ها و برکه‌ها قرآن می‌خواندم و نظاره‌گر پدیدار شدن ستاره‌ها در آسمان تیره می‌شدم، در وجودم حسی نو پدیدار می‌شد و آن حسْ چیزی جز ایمان نبود.

می‌توانم به بخش‌هایی از قرآن ارجاع بدهم تا منظورم را برسانم. اما این کتاب تلاش یک خردِ ناکامل برای بیان تجربه‌اش در مورد خِرَدی است که همهٔ موجودات شناخته و ناشناخته را به عرصهٔ‌ وجود آورده است. این کتاب نه دربارهٔ من، بلکه دربارهٔ اسلام است. این نوشته تلاش حقیرانه‌ای است برای طلب رحمت از کسی که مرا آفریده است؛ همان کسی که آن ترجمهٔ‌ قرآن را در تابستان ۱۹۹۷ به دستم رساند. 


دربارهٔ نویسنده

ر. دیوید کولیج در شهر شیکاگو، ایالات ایلینوی آمریکا، به دنیا آمد و در شهر کنیل‌ورث همان ایالت بزرگ شد. او دورهٔ کارشناسی را در دانشگاه براون و کارشناسی ارشد را در دانشگاه پرینستون گذراند. طی سال‌های ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۳ به عنوان روحانیِ مقیم در دانشگاه دارت‌موث و سپس دانشگاه براون مشغول به کار بود. طی سال‌های ۲۰۱۴ تا ۲۰۱۷ مشغول به تدریس درس حقوق اسلامی و اخلاق در دانشگاه نیویورک برای دورهٔ کارشناسی بوده است. او هم‌اکنون دانشجوی دورهٔ دکتری در دانشکدهٔ دین‌شناسی دانشگاه برکلی کالیفرنیا است. بیشتر نوشته‌های نویسنده در وبگاه شخصی‌اش amercycase.com قابل دسترسی است.

  • محمدصادق رسولی

نقدم به این کتاب چیست؟ ما هکذا الظنُّ بی! به قول حافظ «من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم». خواستم تیمناً آخرین کتابی که از کتابخانهٔ دانشگاه امانت می‌گیرم، بوی گل بدهد. «یک نفس با ما نشستی، خانه بوی گل گرفت». این یکی به کوشش سعید نفیسی چاپ کتاب‌فروشی فروغی که در یک‌هزار نسخه به تاریخ تیرماه یک‌هزار و سیصد و چهل و پنج هجری خورشیدی در چاپخانهٔ شرق به پایان رسید.


«غالب گفتار سعدی طرب‌انگیزست و طیبت‌آمیز و کوته‌نظران را بدین‌علت زبان طعن دراز گردد که مغز دماغ بیهوده بردن و دود چراغ بی‌فایده خوردن کار خردمندان نیست ولیکن بر رای روشن صاحب‌دلان که روی سخن در ایشانست پوشیده نماند که درّ موعظه‌های شافی را در سلک عبارت کشیده است و داروی تلخ نصیحت به شهد ظرافت برآمیخته تا طبع ملول ایشان از دولت قبول محروم نماند. الحمدلله رب العالمین.» 


  • محمدصادق رسولی

پیش‌تر مطلبی در مورد سگ نوشته بودم. این مطلب هم در مورد سگ است البته بیشتر در مورد فضلهٔ سگ. شنیده‌ام با افزایش سبک زندگی سگی در تهران، فضلهٔ سگ در خیابان‌ها زیاد دیده می‌شود و از قضا شپش در مدارس شمال شهر بیشتر از جنوب شهر است. بگذریم.

در نیویورک چهار قانون اصلی در مورد سگ‌ها وجود دارد: ۱) جمع کردن فضلهٔ سگ بلافاصله بعد از قضای حاجت. در صورت عدم تبعیت قانون تا سقف ۱۰۰۰ دلار جریمهٔ نقدی. ۲) رها ساختن سگ از افسار به هر عنوانی غیرقانونی است. تنها استثناء پارک‌های مخصوص سگ‌هاست. ۳) برخی از مجتمع‌های مسکونی نگهداری سگ را ممنوع اعلام می‌کنند. بعضی از مجتمع‌ها برای هر سگ اجاره‌ای در حدود ماهی ۳۰ تا ۵۰ دلار در نظر می‌گیرند. ۴) آوردن سگ در بعضی از مکان‌ها مانند اماکن طبیعی یا پارک‌های مخصوص بازی کودکان ممنوع است. مصداق را شهرداری تعیین می‌کند و روی در پارک علامت ورود ممنوع سگ را می‌زند.

از چهارمی شروع کنم که تقریباً شوخی است. قوانین سگ در آمریکا تا حدی شبیه قانون حجاب در ایران است که نصفه‌نیمه اجرا می‌شود. آن‌قدری سگ در بعضی از مکان‌های ممنوع وجود دارد که آدم نمی‌داند به چه کسی اعتراض کند. سومی هم حداقل در مورد خانه‌های دانشگاهِ ما شوخی است. عملاً از هر سه خانه، در یکی از خانه‌ها سگ زندگی می‌کند. دومی هم شوخی است. بارها شده سگی به طرف ما بدون افسار بیاید و صاحبش بگوید «اوه. پسر یا دختر خوبی است [اشاره به سگش]. فقط دوست دارد مهربانی ببیند.» بماند که یکی از دوستان پزشک ما می‌گفت شبی نیست در بیمارستانی که کار می‌کند چند مورد پارگی صورت بچه‌های خردسال از قِبَل مهربانی سگ‌های خانه مشاهده نشود.

اما از هر چه بگذریم، سخن فضله خوش‌تر است. محله‌ای که در آن زندگی می‌کنیم محلهٔ یهودی‌های اصالتاً روس‌تبار است و ساکنانش عمدتاً وضع مالی خوبی دارند؛ نشان به نشان خانه‌های ویلایی بزرگ و خودروهای بنز و بی‌ام‌دابلیو و آیودی شاسی‌بلند. ما هم به فضل دانشگاه و خانهٔ یارانه‌ای‌اش در این محله زندگی می‌کنیم. خیلی کم دیده‌ام که صاحب سگ فضلهٔ سگش را جمع نکند. معمولاً همراه خودشان دسته کیسهٔ پلاستیکی می‌آورند و با دقت فضلهٔ تازه از تنور درآمده را در آن می‌گذارند. اما فقط بیست دقیقه پیاده از محله‌مان که دور بشویم، به محله‌ای می‌رسیم که عمدتاً اهل آمریکای لاتین هستند و از نظر اقتصادی بسیار فقیرند. در خیابان عملاً باید جلوی پایت را بپایی که «پا بر سر فضله تا به خواری ننهی». اخیراً به باغ وحش نیویورک در بخش مرکزی منطقهٔ برانکس رفتیم. این منطقه به وضوح فقیرنشین است. در پیاده‌روی این محله با نمایشگاه فضله‌های مختلف، خشک و تر، له‌شده از پای ناگهان عابری، دست‌نخورده و بکر، سیاه، قهوه‌ای تیره، زرد، خلاصه حالتان را بد نکنم، باید با دندهٔ سنگین حرکت می‌کردیم چون پیاده‌رو فضلنده بود. 

چند مقاله‌ای در مورد ظلمی که به حیوانات خانگی به خاطر خودخواهی انسان‌ها می‌شود خوانده بودم (نشانی‌شان خاطرم نیست). این هم یکی دیگر از توجیهات غربی برای تمتع از دنیاست. سگی که قرار است درنده و نگهبان باشد، شده است گوگولیِ آپارتمان‌های سی متری و چهل متری.   


  • محمدصادق رسولی

غیر از رمان‌های خیلی اخیر مانند برنده‌های من‌بوکر و پولیتزر، رمان‌های دیگر را از روی فهرست‌های پیشنهادی نشریه‌های معتبر انتخاب می‌کنم. از بین هفت فهرستی که به آن نگاه می‌اندازم، در چهار تایش «موبی دیک» وجود دارد. پس باید رمان خوبی باشد. اما من موبی دیک را با یک خاطرهٔ پیشین آغاز کردم. در کتاب «خودویراستاری برای نویسندگان» چند پاراگراف از این کتاب  گذاشته شده بود و آخرش نوشته شده بود «اگر نتوانستید آن چند پاراگراف را بخوانید یا ناخودآگاه از روی جملات پریدید، بدانید تنها نیستید.» موبی دیک با وجود آن که هم‌عصر «بلندی‌های بادگیر» و نوشته‌های دیکنز است، در اطناب و سخن‌پردازی طولانی شهره است. یعنی برای کسی مثل من که از کلاسیک‌های دیکنز و خواهران برونته لذت می‌برم، حس می‌کردم این کتاب دیگر شورش را درآورده. از قضا جناب «هرمن ملویل» این کتاب را یک‌بار بر اساس پی‌رنگ اصلی نوشته و سپس با درج اطلاعات فراوان در مورد ملوانی، بندرها، کشتی‌ها و نهنگ‌ها تبدیلش کرده به اثری که تا مدت‌ها به اشتباه در رستهٔ کتب غیرداستانیِ مرتبط با شکار نهنگ در کتابخانه‌های آمریکایی نگهداری می‌شده است. فصاحت زبانی، موسیقی درونی و طنین جملات، اطلاعات جالب توجه در مورد گذشتهٔ آمریکا و صراحت لهجهٔ نویسنده بعد از مدت‌ها خاک خوردن کتاب در کتابخانه‌ها به چشم منتقدان اوایل قرن بیستم آمده و کتاب تبدیل شده به شاهکار کلاسیک ادبیات داستانی آمریکا. به همین خاطر بسیاری از دبیرستان‌ها و دانشگاه‌های آمریکا این کتاب را به عنوان تکلیف به دانش‌آموزان و دانشجویان می‌دهند و آن طور که من گشتم، کلافگی شایعی در بین آمریکایی‌ها از درازگویی ملویل وجود دارد.

کتاب دسته‌دومی که در دست دارم، به چاپ انتشارات پنگوئن و حدود ۶۵۰ صفحه متن اصلی کتاب است. من تا حدود صفحهٔ صد را به هر زحمتی جلو رفتم [فکر می‌کنم با خواندن کتاب‌های پرحجم دیگر، برادری‌ام را به امرِ تقریباً‌ مقدس مطالعه ثابت کرده باشم]. دروغ چرا؟ اوایل از زبان صمیمی ملویل خوشم آمد؛ مخصوصاً جملهٔ اولش «منو اسماعیل صدا بزنید!» این که اسماعیل به عشق دریانوردی و دیدن دنیا به بندری در ماساچوست می‌رود، هتل‌ها پُرند و او مجبور می‌شود با یک آمریکایی بومی در یک تخت [دقت کنید یک تخت، نه یک اتاق] بخوابد و آن بومی در ماه رمضانِ خودش است و همیشه با بت چوبی دستی‌اش مشورت می‌کند جالب است. اما هر چقدر جلوتر رفت و هر چقدر به کشتی نزدیک‌تر شدم درازگویی ملویل بیشتر شد. خلاصه این که رفتیم عین مَرد خلاصهٔ کتاب را از سایت‌ها خواندیم و عطای فهمِ یک اثر احتمالاً سترگ ادبی را به لقایش بخشیدیم. شاید برای آمریکایی‌های بی‌تاریخ این اثر مهم باشد، ولی برای منِ فارسی‌زبان که هنوز وقت نکرده‌ام شاهنامه بخوانم، مثنوی دارم، گلستان و بوستان دارم، تاریخ بیهقی دارم، و از این جور قمپزها، این کتاب مبارک صاحبش باشد [شاید هم بیخ ریش صاحبش]. زیاده عرضی نیست.  


  • محمدصادق رسولی

مدت‌ها به این فکر بود که چنین مطلبی را آماده کنم. در سال دوم دانشجویی در دانشگاه کلمبیا، جرأت کردم شروع به خواندن کتاب‌های غیردرسی به زبان اصلی کنم. یکی از انگیزه‌هایم شناخت آمریکا از زبان خود آمریکایی‌ها بود. حالا و پس از گذشت نزدیک به پنج سال از آن موقع و البته در آخرین لحظه‌های حضورم در شهر نیویورک، بر آن شدم فهرستی تهیه کنم و در اینجا بگذارم. ان‌شاءالله اگر عمر یاری کرد و بیشتر مطالعه کردم، قسمت دوم چنین مطلبی را نیز آماده خواهم کرد. اما ذکر چند نکته را لازم می‌دانم:

  • به نظرم نوع معرفیِ منفی آمریکا از سوی رسانه‌های ضدآمریکاییِ ایرانی مانند صدا و سیما بیشتر اثر عکس دارد. این نوع معرفی معمولاً جانب‌دارانه، سطحی، شعاری و البته تکراری است. به جای آن که آمریکا درست معرفی شود، درشت معرفی می‌شود. در مقابل، خود آمریکایی‌ها حتی آن‌هایی که بسیار وطن‌پرست و طرفدار نظام موجود هستند خیلی واقعی‌تر و منصفانه‌تر به نقد آمریکا می‌پردازند. 
  • این فهرست از سوی یک تحصیل‌کردهٔ مهندسی علاقه‌مند به فرهنگ و ادبیات است و بیشتر به عنوان یک پیشنهاد دوستانه برای کسانی است که علاقه‌مند به شناخت آمریکا هستند.
  • بسیاری از کتاب‌های این فهرست داستانی هستند به دو دلیل: نخست علاقهٔ شخصی من به داستان و دوم آن که داستان فضای جامعه را آن طوری نشان می‌دهد که تاریخ یا جامعه‌شناسی نمی‌تواند. ناگفته پیداست که بنده اعتقادی به واقع‌نمایی سینمای آمریکا از جامعهٔ آمریکا ندارم.
  • همهٔ کتاب‌های این فهرست در نقد آمریکا نیست و بعضی‌هاشان جنبهٔ مثبت این کشور را هدف قرار داده است.
  • عنوان اصلی کتاب را گذاشته‌ام. اگر ترجمهٔ فارسی وجود دارد که من از آن اطلاع دارم، آن را نیز آورده‌ام. البته اکثریت مطلق این کتاب‌ها را به زبان اصلی خوانده‌ام و از کیفیت ترجمه‌شان بی‌اطلاعم. کتاب‌هایی که تازه‌ترند و لابد بی‌ترجمه، تا بخواهید در اینترنت مطلب، ویدئو و خلاصه ازشان موجود است.
  • محمدصادق رسولی

گابریل گارسیا مارکز، برندهٔ کلمبیاییِ جایزهٔ نوبل ادبیات، پدر سبک ادبی «رئالیسم جادویی» است و این کتاب آغازگر این سبک است. در رئالیسم جادویی همه چیز مثل دنیای واقعی است ولی گاهی اتفاقاتی خارج از دایرهٔ عادت رخ می‌دهد اما نویسنده جوری وانمود می‌کند که انگار آن اتفاقات غیرعادی هم جزو اتفاقات عادی هستند. شبیه این سبک را در کتب مرتبط با کرامات صوفیه مانند «تذکرة الأولیا»ی عطار می‌شود دید.

مارکز برای نوشتن این کتاب هجده ماه هیچ کاری جز نوشتن نکرد. خرج خانه بر عهدهٔ همسرش بود و وقتی که کارش به پایان رسید ده هزار دلار بدهی روی دستش باد کرده بود (با نرخ تورم بعد از گذشت چند دهه، احتمالاً الان عدد بیشتری است). وقتی کتاب را به ناشری در آرژانتین فرستاد با اقبالی وسیع مواجه شد. چرا؟ منتقدان حرف‌های بسیاری در این مورد زده‌اند. اما مارکز خود در مورد این کتاب چه می‌گوید؟ هیچ! فقط قصه‌های جادویی مادربزرگش را در خودش درونی کرد و طوری نوشت که انگار همهٔ این اتفاقات طبیعی است. مثلاً این که بچه‌ای به دنیا بیاید و دم خوک داشته باشد خیلی طبیعی است. علاوه بر این، مارکز در این کتاب همه چیز را با یک لحن توصیف می‌کند. مثلاً برای او صحنهٔ مرگ یک شخصیت دردناک نیست، صحنهٔ نزدیکی زن و مرد اصلاً وسوسه‌برانگیز نیست، و بارش باران بی‌وقفه طی سه ماه اصلاً اعجاب‌آور نیست. او مانند یک گزارشگر همهٔ تکنیک‌های مرسوم داستان‌نویسی را به گوشه‌ای می‌نهد و مانند یک قصهٔ اساطیری داستانش را تعریف می‌کند، بی‌گره و تعلیق، با کمترین حد گفتگو.

داستان در مورد خانوادهٔ «بوئندیا»ست که «خوزه آرکادیا بوئندیا» مرد خانواده در جستجوی دریا به منطقه‌ای می‌رسد و بی‌خیال رفتن به دریا می‌شود و آنجا شهری به اسم «موکوندو» را تأسیس می‌کند. داستان زندگی هفت نسل از این خانواده را روایت می‌کند. در آغاز داستان شجرهٔ خانواده ترسیم شده است، زیرا اکثر پسران و دختران این خانواده یک اسم دارند. شهر موکوندو نام دیگرش «شهر آینه» است. زندگی هر کدام از نسل‌ها آینهٔ نسل قبلی است. به قول «اورسالا» مادر خانواده که صد و بیست سالی عمر کرد، انگار همهٔ اتفاقات مدام تکرار می‌شود. مهم نیست اگر جنگ داخلی بین لیبرال‌ها و محافظه‌کارها باشد و سرهنگ «آرلیانو بوئندیا» سی و دو بار شکست بخورد یا استثمار آمریکایی‌ها در شرکت موز باشد یا مرض بی‌خوابی، همیشه این فلاکت است که نصیب این خانواده می‌شود. در آخرین نسل، وقتی «آرلیانو» متوجه می‌شود که معشوقه‌اش در واقع عمه‌اش است و به همین خاطر فرزندانشان «آرلیانو» دم خوک دارد و خوراک مورچه‌ها شده است، تازه پی به کشف رمزهای متن سانسکریتی می‌برد که سال‌ها در خانه‌شان وجود داشته است و جامانده از دوره‌گردهایی است که جذابیت‌های دنیا را برای موکوندو به ارمغان می‌آوردند. در آن نوشته‌ها آیندهٔ همهٔ این نسل‌ها از نژاد بوئندیا گفته شده است و کافی است «آرلیانو» از خانه خارج شود تا مهلت این نژاد برای تنهایی‌شان به پایان برسد. فرصتِ این خانواده برای زیستن به پایان رسیده است و «روزگار سپری‌شدهٔ مردم سالخورده» سر رسیده است.

به نظرم راز ماندگاری این داستان دقیقاً در متفاوت بودنش با تعریف غربی از داستان است. «رئالیسم جادویی»‌ای که مارکز معرفی می‌کند حتی هیچ شباهتی با داستان‌های علمی-تخیلی ندارد. این داستان در فرمِ خودش واقعیت محض است. روایتِ فلاکت مردمان کلمبیاست که تحت تأثیر جنگ، جهل و استعمار غرب و آمریکا قرار گرفته‌اند. «جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه» مضمون این داستان است. اصلاً نیازی نیست که بدانیم مارکز رفیقِ «فیدل کاسترو» بوده است. «آقای براون» صاحب آمریکایی کارخانهٔ موز که در قبال اعتراض کارگران نسبت به تعطیل نبودن روز یکشنبه، آن‌ها را زیر رگبار گلوله می‌گیرد و در نهایت همهٔ آن اتفاقات را از حافظهٔ مردم شهر پاک می‌کند، خودِ آمریکاست. اینجاست که زور هنر بر سیاست می‌چربد. اثری تا این حد ضدآمریکایی در صدر قفسهٔ همهٔ کتاب‌فروشی‌هایی که در آمریکا رفته‌ام وجود دارد. 

اما یک مشکل در این کتاب وجود دارد و آن هم کمبود گفتگو (دیالوگ) است. تأکید مارکز بر گزارش‌گونه نوشتن باعث شده است که نتوانیم راحت با شخصیت‌ها هم‌ذات‌پنداری کنیم. انگاری که هر شخصیت این داستان «فروغ شرری بود و گذشت». نداشتن تعلیق در این داستان ممکن است برای ذهنِ داستان‌خوانِ ما بی‌حوصلگی ایجاد کند. کما این که اولین باری که کتاب را سه سال پیش خواندم، در همان صفحات آغازین رهایش کردم. باید برای خواندن این کتاب حداقل تا یک‌پنجم اول کتاب حوصله کرد تا فضای غریبهٔ داستان برای ما جا بیفتد.


  • محمدصادق رسولی