محمدصادق رسولی

پیشنهاد یک مقالهٔ کوتاه از نیویورکر

پیوند به مقاله

 

“It might take years for bad posture to rear its head, but the effects are cumulative. You might feel fine, fine, fine for a long time, and then you go to bend down and pick something up and your back goes into spasm.”

۱۰ فروردين ۰۰ ، ۲۲:۲۸
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۶۳: نگاهی دوباره به «توسعه و مبانی تمدن غرب» نوشتهٔ شهید مرتضی آوینی

 


بعد از پانزده سال مجدداً سراغ این کتاب از شهید آوینی رفته‌ام. آنچه آن روزها برایم عجیب و جالب بود ادبیات نیمچه‌نظری یکی از چهره‌هایی بود که معمولاً از او چنین انتظاری نمی‌رفت. بعدتر که با گذشتهٔ آوینی آشناتر شدم تا حدی از آن آشنازدایی کاسته شد.

به خاطر لقب شهادت بر اسم آوینی، چهرهٔ مؤخرتر نوعی‌اش که بیشتر یادآور قشر خاصی از جامعه است و صدالبته روایت فتح، بیشتر جامعه با این وجه از آوینی آشنایی ندارند. این حتی شامل جامعهٔ اصطلاحاً حزب‌اللهی هم می‌شود. احتمالاً خیلی‌ها در مورد گذشتهٔ دورتر آوینی مانند هم‌پالکی بودن با امثال غزاله علیزاده نمی‌دانند و حتی گذشتهٔ نزدیک‌ترش مانند همکاری روزانه با بهروز افخمی و مسعود فراستی را نمی‌دانند. از آن طرف هم بعضی آوینی را تا سطح یک نظریه‌پرداز بالا برده‌اند. انگار نفسِ شهید شدن کم چیزی است، خواسته‌اند با نظریه‌پرداز کردن آوینی به افتخاراتش بیفزایند. آوینی یک هنرمند فیلم‌ساز و روزنامه‌نگار بود که به مسائل جهان دقیق و عمیق می‌نگریست و می‌اندیشید. اما این به معنای نظریه‌پرداز بودن او نیست.

ادامه مطلب...
۰۴ اسفند ۹۹ ، ۲۰:۰۱
محمدصادق رسولی

سیاه‌مشق ۶۹

زندگی با تو چه کرد ای عاشق شاعر مگر
کان دل پر آرزو از آرزو بیزار شد
«حسین منزوی»


درد در دوری و دیری در پی دیدار شد
این دل زارم از این تکرارها بیزار شد

 

از گلویم نفحهٔ داوود را می‌خواستم
هوی و هوی بوف کوری بر تنم رگبار شد

 

پشت میزم می‌نشینم درهوای زندگی
داغ‌های دور اما در دلم بیدار شد

 

در پی پرواز بودم در خیال خام خود
خان و مانم مسلخی بود و تنم پروار شد

 

سرنوشتم را نوشتم بر سیاه دکمه‌ها
از الف جا ماند دارا، تا نوشتم، دار شد

 

دست‌هایم دوست‌های سال‌های واپسین
مارهای افعی پنهان در دستار شد

 

سرفرازی خواستم از روزگار اما چرا
این سرم زیر گیوتین زمان سربار شد؟

 

جان به نرخ روز کندم، نان من آجر که شد
خشت خشت روزگارم بر سرم آوار شد

 

شاعری شغل بدی هم نیست وقتی عاقبت
جان من در جست و جوی آب و نان بیمار شد

 

آهن تفتیده‌ای بود این تن زار و نزار
از پس هر آه این جان غرق در زنگار شد

 

زنگ اول زندگی تعطیل شد تا زنگ درد
صور اسرافیل آمد، درد هم بیکار شد

 

مرگ شاید آنقدر بد نیست وقتی زندگی
در عبث تکرار شد، تکرار شد، تکرار شد

 

۲۹ دسامبر ۲۰۲۰
فیلادلفیا، پنسیلوانیا


 


پی‌نوشت: تمام شد! دفتری که نمی‌دانم چطوری سر از چمدانم درآورد و سال‌ها پناهگاه خستگی‌ها بود. هر چه سیاه‌مشق کردم سهم آن دفتر بود. 

۲۰ بهمن ۹۹ ، ۲۰:۳۰
محمدصادق رسولی

سیاه‌مشق ۶۸

قرص‌های نصفه و نیمه
با عوارض خفیف جانبی
قرص‌های تحت پوشش بیمه

 

قرص‌های بی‌حجاب
قرص‌های رنگ‌رنگ بی‌حساب


سهم من از این همه
اندکی خمودگی و خواب


دل‌خوشم به این که درد را
با خیال تخت
با سلام قرص‌ها به خواب می‌برم

 

۱ ژانویه ۲۰۲۱
فیلادلفیا، پنسیلوانیا

 

۱۶ بهمن ۹۹ ، ۱۹:۳۱
محمدصادق رسولی

سیاه‌مشق ۶۷

 

پشت بام‌ها سپید
جاده‌های پیش رو سیاه
قد سروها خم از شلوغ برف
بادهای سوزناک
در کمین گونهٔ پیاده‌ها

 

کفش‌های من
روی لیز ممتد پیاده‌رو
قلب من ولی کنار توست
در همان کویر بی‌نصیب
در پی سراب چشم‌های تو

 

آسمان کمی کبود
قصهٔ دلم همیشه قصهٔ همان که بود یا نبود

 

آه باز هم چراغ قرمز است
صبر می‌کنند کفش‌های من
رفته از دلم هر آنچه صبر و آنچه از قرار مانده بود
باز هم چراغ قرمز است

 

هان!
چراغ راه سبز شد
پیاده‌رو سپید
چشم‌های من سیاه
باز هم به یاد چشم‌هات
مات می‌شوم در این صمیمی غریب

 

آسمان کبود
پشت بام‌ها سپید
جاده‌های پیش رو…
چشم‌های من…
سرنوشت بی‌نصیب ما…

 

 

۱۷ دسامبر ۲۰۲۰
فیلادلفیا، پنسیلوانیا

 

۱۵ بهمن ۹۹ ، ۲۰:۴۰
محمدصادق رسولی

سیاه‌مشق ۶۶

هر چه روزى آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هر چه مى‌پنداشت درمان است، عین درد شد
«قیصر امین‌پور»


باغ سبزم از پس پاییز داغی زرد شد
آسمان آرزو بارید و آهی سرد شد

 

پر درآوردم پریدم رو به سوی آسمان
در قفس با راه‌راهش بال‌هایم درد شد

 

خانه‌ام، شیر ژیان سال‌های دوردست
خوار شد، آوار شد، چون گربه‌ای شبگرد شد

 

چون پرستوها غریبم، هر کجا که می‌روم
قاصدک هستم که با هر باد جانم طرد شد

 

محتسب من را به ره دید و گریبانم گرفت
روزگاری شد که شادی قابل پیگرد شد

 

رفت امیدم سفر، هرگز به سویم برنگشت
ناامیدی سرنوشتی بی‌برو برگرد شد

 

نوش‌دارو دیر شد، حلاج هم بر دار شد
روزگار بی‌مروت، باز هم نامرد شد


۵ سپتامبر ۲۰۲۰
فیلادلفیا، پنسیلوانیا

 

۱۴ بهمن ۹۹ ، ۲۰:۱۲
محمدصادق رسولی

سیاه‌مشق ۶۵


غروب، جز برای غمگین کردن
به چه درد می‌‌خورد؟
«گروس عبدالملکیان»

 

چه فرقی می‌کند
کجای دنیا باشی
یا
دنیا
کجای دلت
جا خوش کرده باشد
و بغض کجای گلویت را…

 

گلویت را 
به من بسپار
که بخوانم

دلت را…
راستی
به جز تنگ شدن
به چه دردی می‌خورد؟

 

 

آهت را
همراهت را
در راه…
راهت کجاست؟

 

 

اصلاً تو کجای این همه هستی
که نیستی
که نیست واژه‌ای
برای گفتن
که نیست لحظه‌ای
برای سرودن

آه…
آه ای سرود ناگزیر

 

 

چه فرقی می‌کند
کجای دنیا باشم
من
همین‌جا
با آهم
همراهم!

 

همراهی؟


۲۱ جولای ۲۰۲۰
فیلادلفیا، پنسیلوانیا

 

۱۴ بهمن ۹۹ ، ۰۰:۴۱
محمدصادق رسولی

سیاه‌مشق ۶۴


بگذار باران
بنویسد از من
از تحیر
- لکنت بیچارهٔ بیهودگی‌هایم -

 

این چشم
این ابر عقیمِ رد پای سیل‌های خانمان دل برانداز
این نارفیق اما
در جستجوی سایهٔ خورشید
در آسمان تیرهٔ شب‌های دلتنگی‌ست

 

بگذار باران
آبرویم را به پای پُرپریشانی تنهایی بریزاند

 

بگذار پلک پنجره
از چک‌چک یک‌ریز تنهایی
این دل
- کویر لوت باقیمانده در پیکار پوچی را -
بلرزاند

 

در بیستون
بی خواب شیرین
سی‌پاره را بگذار بر سر
یاد آر آن سوگند عهد باستان را
بنویس بر لوح زمان
آهنگ خیس باز باران را

 

۱۳ مه ۲۰۲۰
فیلادلفیا

 

۰۹ بهمن ۹۹ ، ۱۹:۱۰
محمدصادق رسولی

سیاه‌مشق ۶۳


جاده نگذاشت که از فاصله حرفی بزنم
از دل خستهٔ بی‌حوصله حرفی بزنم

 

جاده نگذاشت که در تاب و تب تنهایی
با تو از پای پر از آبله حرفی بزنم
 
سخت بود این که تو باشی و نباشم پیشت
سخت‌تر آن که به تو بی‌گله حرفی بزنم

 

زل بزن به دل زارم: سورهٔ زلزالم
رخصتم ده که از این  زلزله  حرفی بزنم

 

کاش دریا شده بودی که من از دلتنگی
چشم در چشم تو در اسکله حرفی بزنم

 

سوختن مرحلهٔ آخر پروانگی است
شمع شو تا که از این مرحله حرفی بزنم

 

کاروان رفت و تو در خواب و چه فالی آمد
حافظم گفت از این سلسله حرفی بزنم 

 

بزنم یا نزنم؟ مسأله اما این است
که به تو از غم این مسأله حرفی بزنم

 


جمعه ۲۵ ژانویه ۲۰۱۹
ساختمان شمارهٔ ۲۱ فیس‌بوک
منلوپارک، کالیفرنیا


 

۰۸ بهمن ۹۹ ، ۲۱:۳۵
محمدصادق رسولی

سیاه‌مشق ۶۲

حالم چو دلیری‌ست که از بخت بد خویش

در لشکر دشمن پسری داشته باشد

«حسین جنتی»

 

 

گنگ است حال روزهای من، چون بغض باران پیش اقیانوس
فانوس سردی در سیاه روز، در دست‌های پیر جالینوس

 

رؤیای کور سال‌ها رفتن در روزگار سردی لبخند
رؤیای قرص ماه خواب‌آور، یک عمر شب در محضر کابوس

 

حالم شبیه مرد تنهایی‌ست، در گوشهٔ دنج اتوبوسی
خیره به برف درهٔ گچسر، در گیج و گنگ جادهٔ چالوس

 

حالم شبیه قهوهٔ تلخی است، در چشم‌های شاعری حیران
در جستجوی واژه‌ای دیگر، هم‌قافیه با واژهٔ مأیوس

 

آری؛ زمین گردید و ما گشتیم، چون کشتی آواره در طوفان
در آرزوی ساحل امنی، در جستجوی سایهٔ فانوس

 

چون مرد محکومی که می‌داند، این صبحگاه آخرین اوست
با ماه نجوا می‌کند دائم، یا نور، یا قدوس، یا قدوس

 

دیگر چه می‌دانم؟ نمی‌دانم. گنگ است حال روزهای من
در حسرت دیروزهایی دور، دل‌خسته از صدها هزار افسوس

 

 

۲۱ نوامبر ۲۰۱۸
ساختمان شمارهٔ ۱۴ فیس‌بوک
منلوپارک، کالیفرنیا

 

۰۶ بهمن ۹۹ ، ۱۸:۳۰
محمدصادق رسولی

سیاه‌مشق ۶۱

از پشت پنجره
با شیشه‌های دورتر از خواب ماسه‌ها
سرگرم خستگی
انگار می‌کنم
دریاچه خسته است
خمیازه می‌کشد و موج می‌شود
دیوانه در هوس خام ماهتاب
کف بر دهان خسته ریخته و آن جنون شور
بر سنگ‌های خفتهٔ شب
فوج می‌شود

 

 

۲۰۱۸
منلوپارک، کالیفرنیا

۰۳ بهمن ۹۹ ، ۲۰:۴۵
محمدصادق رسولی

سیاه‌مشق ۶۰

دلم می‌خواهد
کسی برای دل من سه‌تار بزند
و دلم سه‌تار بزند
چقدر دلم می‌خواهد که
دلم بزند
«بیژن نجدی»


روزی سه‌تاری داشتم
تنها
که یک‌تنه
مدیون تمام درختان جهان بود

 


حالا
او
تنها
یک‌تنه
در اتاقی کسل
در کنج خستگی‌هایش
سکوتی نمور را
زیر لب می‌خواند
-سکوت سادهٔ نرفتن را-

 

 

حالا او
در غربت وطن
و تن من
اینجا
بی تردید چهارراه نواختن
بی تن او
که ارث تمام درختان شهر بود
بی شهر
که سهم من از تمام جهان بود
- راستی
حالا
سهم من از تمام جهان چیست؟

 

 

سه‌تار من
آنجا
زیر نگاه هیز موریانه‌ها
چه سکوت سیاهی را
می‌گرید؟
و من

اینجا
شعرهای نگفته‌ام را
به حساب خیابان‌های پر از تردید گذاشته‌ام
به حساب بارانی که
دیگر نمی‌بارد
از آسمان تیرهٔ دیدگانم
به حساب حوصله‌ای
که سرش سال‌هاست
بر دار سرنوشت رفته است

 

 

روزی سه‌تاری داشتم
روزی که دیروز بود
و من امروز
ساکن فردایم

 

 

پارک اترتون، کالیفرنیا
۳ آگوست ۲۰۱۹

 

۰۲ بهمن ۹۹ ، ۱۹:۴۰
محمدصادق رسولی

پیشنهاد یک داستان کوتاه

کم پیش می‌آید از داستان کوتاهی خوشم بیاید. این داستان هفتهٔ پیش در نیویورکر منتشر شده است. زیباست. ظاهراً داستانش به صورت صوتی هم در سایتش موجود است.

 

۲۱ شهریور ۹۹ ، ۱۸:۴۱ ۱ نظر
محمدصادق رسولی

سیاه‌مشق ۵۹

از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت
حالا سکوت کوچهٔ بن‌بست با من است
آری سکوت، لهجهٔ فریاد یادها
از چند و چون خاطره‌هایی پر از خطر
از گفتگوی این دل تنگ و گذشته‌ها:


آه ای گذشته‌های دور که جا مانده‌اید در
آن روزهای پر از قیل و قال دل
من را رها کنید در این ساکنِ سکوت
اکنون که من به کوچهٔ بن‌بست راضی‌ام

 

۱۲ ژانویه ۲۰۱۹
منلوپارک، کالیفرنیا

 

۲۰ شهریور ۹۹ ، ۲۰:۰۱
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۶۲: شکست رو به جلو؛ نوشتهٔ جان مکسول

این کتاب را صوتی گوش دادم (به شکل عجیبی رایگان در یوتویب بود و بعید می‌دانم به این راحتی از دست ناشر دررفته باشد). صدای گوینده خوب بود.

 

در ردهٔ کتاب‌های انگیزشی با حرف‌های همیشگی و مبالغه‌هایی که همیشه هست. اصل حرف به نظرم درست است. ترس از شکست، یا بدتر از آن، برچسب زدن شکست به معنای پایان کار، بسیار خطرناک است. نویسنده ۱۵ اصل را ذکر کرده مثل این که به عقب نگاه نکنید و حسرت گذشته را نخورید و امثال این حرف‌ها. 

 

برای من و به خاطر ماهیت شغلم که هوش مصنوعی و آزمایش‌هایش بیشتر با شکست مواجه است تا دستاورد، کتاب خوبی است. تأکید می‌کنم: کتاب نه علمی است و نه واقع‌بینانه گزارش می‌دهد. درست است که ما تقریباً نقشی در به دست آمدن فرصت‌ها یا از دست دادنشان نداریم، اما کاری که می‌توانیم بکنیم تلاش و انتخاب درست است، اما نباید این مسأله را نادیده گرفت که فرصت‌ها گاهی نقش بسیاری بزرگ‌تری از تلاش ایفا می‌کنند. مثلاً کافی است به نسبت رتبه‌های بالای کنکور صادره از مدارس پولی در مقایسه با مدارس رایگان در ایران نگاه کنیم و دستمان بیاید که همه‌اش به تلاش نیست.

 

برای دیدن زاویهٔ دید مقابل این حرف، کتاب استثناها به شکلی ساده مسألهٔ نقش فرصت‌ها در موفقیت را بیان می‌کند.

 

۱۹ شهریور ۹۹ ، ۱۸:۱۴
محمدصادق رسولی

سیاه‌مشق ۵۸


دلم برای تو تنگ است، آقای شاعر
که رفتی
از درختان بارور غربت
دختر شکوفه برداری
برنگشتی


که رفتی
روبروی رود غریبه بنشینی
از ماهیان شیمیایی رود
سرفه‌های تازه بشنوی
بر روی نیمکتی بنشینی
به قیمت خون ویتنام
در کنار یادوارهٔ سربازان جنگی
که تنها و تنها
چند هزار نفر را 
از آغوش زندگی ربوده است


نشستی
نشنیدی
نخواندی
برنگشتی


دلم برای تو تنگ است آقای شاعر
برگرد
و با شن‌های ساحل آشنا شو
برای ماهیان گیج رفتن‌ات
ترانه‌ای بخوان
به دریا بگو مد نکند
صیاد شب به خانه برگردد
همسرش پابه‌ماه است
یک سبد پری ببخشد به صیاد
که سنگ ساحل را به سینه می‌زند


بیا اصلاً بگو
از شش سالگی دههٔ شصت
تا هفت سالگی دههٔ نود
از یک سالگی کربلای پنج
تا سقط جنین برجام
چند حرف نگفته داری


راستی آنجا اگر باران آمد
بگو آهوهای دشت‌های خانه
تشنه‌اند
به ابر بگو
سوار باد شود
نرگس‌ها چشم به راهند


دلم برای تو تنگ است آقای شاعر


راستی،
شنیده‌ام دیگر شاعر نیستی
و در پایان‌نامه‌ات 
از مولوی دفاع کردی
گفتی یا رومی روم، یا زنگی زنگ
گفتی شمس جدی‌جدی گم شده
و گشتی
حتی میان برکهٔ ماهیان سرخ
-بومیان گم‌شده در بلاهت تاریخ-


دلم برای تو تنگ است آقای شاعر
صادره از حوزهٔ سه، بندر نوشهر
به غربت بندری عقیم در اقیانوس اطلس


تابستان ۲۰۱۸
نیویورک

 

۱۸ شهریور ۹۹ ، ۱۹:۳۵ ۱ نظر
محمدصادق رسولی

یکِ نهم

  • هشت سال.
  • می‌ارزید؟ 
  • نمی‌دانم. 

در گوشم نجوا می‌کند: ارزیدن؟ قیمت ارز چند؟ دل خوش سیری چند؟
إِنَّمَا النَّجْوَىٰ مِنَ الشَّیْطَانِ لِیَحْزُنَ الَّذِینَ آمَنُوا وَلَیْسَ بِضَارِّهِمْ شَیْئًا إِلَّا بِإِذْنِ اللَّـهِ ۚ وَعَلَى اللَّـهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ (۱)

هشت. 
هشت سال پیش؛‌ فرودگاه امام خمینی. فرودگاه مصطفی کمال آتاتورک. فرودگاه جان اف کندی. 

  • می‌ارزید؟ 
  • برنخواهد گشت. زمان را می‌گویم.

هشت.
کودکان بزرگ شده‌اند، جوان‌ها مسن، مسن‌ها پیر، پیرها پیرتر و گاهی به حرمت شرف لا اله الا الله.

ادامه مطلب...
۱۰ شهریور ۹۹ ، ۱۹:۵۹ ۶ نظر
محمدصادق رسولی

شرابه‌های سفر ۲۱: مردم بی‌فرهنگ

خبرهای خوبی نمی‌رسد. از کجا؟ از همه جا؛ بیشتر از ایران.

 

اما یک خبر و نگاه من و بازنگری‌ام: مردم بی‌فرهنگ باز روانهٔ‌ جادهٔ چالوس شده‌اند. خبر از خانواده می‌رسد: وضع افتضاح است. شهر قیامت است. جابه‌جا ساحل پر از آدم است. کرونا و فاصلهٔ اجتماعی کجا بود؟ بیا و ببین!

 

پیش‌نوشت

متولد شهر چالوس هستم و تا هجده سالگی، قبل از ورود به دانشگاه، همیشه آنجا بوده‌ام. مثل بسیاری از همشهری‌هایم هنوزاهنوز با مفهوم «تهرانی‌ها» کنار نیامده‌ام: «تهرانی‌ها» یعنی کسانی که پولدارند، آخر هفته‌ها و تعطیلات آوار شهر می‌شوند، باعث شلوغی‌اند، با خودروهای آخرین مدل‌شان و با لباس‌های عجق و وجق‌شان شهر را و فرهنگ بومی شهر را خراب می‌کنند. با پولی که معلوم نیست از کجا به دست آورده‌اند، از بومی‌ها زمین سابقاً کشاورزی می‌خرند و ویلاهای بدقواره می‌سازند. خیلی طول کشید که برای ذهن نوجوان من جا بیفتد بعضی از این «تهرانی‌ها» حتی ساکن تهران نیستند. و بعدتر موقع تعطیلات مرسوم، هم‌خوابگاهی‌ها حتی به شهرهای دور می‌رفتند (مثلاً مشهد)‌ ولی من جرأت رفتن به شهر خودم را نداشتم. مثلاً یک بار که مجبور شدم عید فطر به چالوس بروم، فقط شانزده ساعت در راه بودم: راه بند آمده بود.

 

میان‌نوشت

اینجایی که زندگی می‌کنم سرسبز است. نزدیکی‌مان برکه و دریاچه کم نیست ولی گاهی آدم دلش می‌خواهد دریا ببیند. مخصوصاً اگر دریایش اقیانوس باشد و اقیانوسش اطلس. گفتیم مردم آمریکا که بافرهنگند و فهیم و الان دریا خلوت است. دیگر نیازی نیست برای چادری دیدن دیگران عینک دودی جوشکاری بزنیم! پس راهی شویم. مسیر یک ساعت و ربع راه است. به ساحل می‌رسیم. جا‌به‌جا پر از آدم است. فاصله‌شان چقدر؟ خیلی کم. جمعیت‌شان: خیلی زیاد. بی‌خیال ساحل می‌گوییم در مسیر ساحلی راه برویم. جمعیت بیشتر است. بوی علف می‌آید. احتمالاً علفش ماری‌جوآناست. مغازه‌ها بازند و جوان‌ها علف‌کشان پیاده خیابان را گز می‌کنند. ما به کجا می‌رویم؟ عزم تماشا که‌راست؟ به خانه برمی‌گردیم.

لابد انتظار داشتید بروم از نزدیک عکس بگیرم؟ اگر تصویر را بزرگ‌تر کنید چادرهای ساحل‌نشینان نمایان می‌شود.

 

 

تصویر ساحل شمال ایران دیروز به دستم می‌رسد. مقایسه می‌کنم. فاصلهٔ بین افراد کم است اما بسیار بیشتر از ساحل آتلانتیک سیتی نیوجرسی. 

 

پی‌نوشت

چند ماه پیش، به محض بازگشایی دیزنی‌لند در ایالت فلوریدا، در یک روز ۱۵ هزار مبتلای جدید فقط در این ایالت به صورت رسمی گزارش شده است.

۱۰ شهریور ۹۹ ، ۱۸:۲۴
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۶۱: هفت عادت مردم مؤثر؛ نوشتهٔ استیون کووی

 

کتابی که بعد از سی سال از انتشارش هنوز پرفروش است. برخلاف کتاب‌های این ردهٔ موضوعی، کمتر اهل غلو است. پایبندی به اصول و عدم ورود به مصادیق (همان بکن‌نکن‌های برخی از کتاب‌های این رده) از محاسن این کتاب است. عیب کتاب، مانند دیگر کتاب‌های این موضوع، درازگویی است: می‌شد این مطلب را به جای ۴۰۰ صفحه در ۱۵۰ صفحه گنجاند. بدترش آنکه نسخهٔ ۲۰۲۰ کتاب حاوی افاضات فرزند نویسنده در انتهای هر فصل است.

 

اما این هفت عادت چیست؟ این هفت عادت به سه بخش تقسیم شده است. سه عادت نخست فردی، سه عادت بعدی اجتماعی و عادت آخر کلی است.

 

۱. کنش‌گر باشید تا واکنش‌گر

  • طبق اصول تصمیم بگیرید 
  • زبان و واژگان فعالانه به کار ببرید
  • در دایرهٔ تأثیر خود بیش از دایرهٔ نگرانی‌ها تمرکز کنید
  • همیشه در گذار باشید

۲. غایت کارها را در نظر داشته باشید 

  • قبل از شروع هر کاری، به نتایج آن فکر کنید
  • مأموریت فردی از جهت متفاوت (کاری، خانوادگی، معنوی) به صورت مکتوب داشته باشید

۳. اولویت‌بندی: مهم‌ترین کارها را نخست انجام دهید

  • بر کارهای باالویت تمرکز کنید
  • کارهای بی‌اهمیت را وابنهید
  • هر هفته برنامه‌ریزی کنید

۴. تفکر برد-برد

  • همیشه فکر کنید که منابع برای همه فراوان است و پیروزی دیگر به معنای شکست شما نیست
  • بین شجاعت و ملاحظه‌کاری تعادل برقرار کنید
  • به فکر پیروز شدن بقیه هم باشید
  • به مذاکراتی بیندیشید که برد-برد باشد

۵. سعی کنید دیگران را نخست بفهمانید، بعد به فکر فهمیده شدن خود باشید

  • با همدلی به حرف دیگران گوش کنید
  • سعی کنید دیگران را درک کنید به جای آن که خود را در آینهٔ دیگران ببینید

۶. هم‌افزایی کنید

  • به تفاوت‌ها احترام بگذارید
  • همیشه به فکر راه سومی باشید که هر دو طرف به سود برسند

۷. اره را تیز کنید

  • همیشه به فکر بازآفرینی خود در ابعاد مختلف باشید. به استراحت، عبادت و تفریح فکر کنید.

 

این‌هایی که نوشتم خلاصهٔ‌ مبتذلی از حرف‌های کتاب است. این حرف‌ها البته در بافت نوشته‌های نویسنده جالب‌ترند والا این‌هایی که نوشته‌ام بیشتر به شعار می‌ماند اما وقتی به مثال‌های نویسنده فکر می‌کنیم می‌بینیم که عمل کردن به آن‌ها چندان ساده نیست.

 

یک نکتهٔ حاشیه‌ای: نویسنده چند جا از کتاب مثال از زندگی انور سادات، رئیس‌جمهور فقید مصر، زده که اول شعار ضد اسرائیل می‌داد ولی بعد به این نتیجه رسید که به نفع خودش و مردمش است که کوتاه بیاید و با اسرائیل دوست شود. اشتباه نویسنده در آن است که خودش حرف کتاب را نقض کرده است. اگر قرار است، طبق گفتهٔ نویسنده، بر اساس اصول تصمیم بگیریم نه ارزش‌های آنی، کار سادات مخالف اصول نوع‌دوستی و مبارزه با ظلم بوده است.

۰۳ شهریور ۹۹ ، ۱۸:۴۲
محمدصادق رسولی

همسفر سراب (خاطرات آمریکا و کار در فیس‌بوک):‌ فصل ۷

  • اگر اولین بار است که این سلسله‌مطالب را می‌خوانید، لطفاً نخست به پیش‌گفتار در فصل صفرم مراجعه نمایید.
  • لطفاً این مطالب را بدون ذکر نام نویسنده و نشانی کامل این صفحه در جایی بازنشر ننماید.

 

من از نهایت شب حرف می‌زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب
حرف می‌زنم
اگر به خانهٔ من آمدی
برای من
ای مهربان
چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچهٔ خوشبخت بنگرم

«فروغ فرخ‌زاد»

 



 

روز از نو، روزی از نو. بازگشت به سبک زندگی نیویورکی. هفته‌ای حداقل یک بار باید جای پارک ماشین را عوض کنم. در محلهٔ ما، هر طرف خیابان هفته‌ای یک و نیم ساعت محض شست‌وشوی هفتگی باید خالی از خودرو باشد. تازه ما خوش‌اقبالیم که در محله‌ای کم‌رفت‌وآمد هستیم و الا در منهتن، همین هفته‌ای یک روز، برای هر طرف خیابان هفته‌ای دو روز است. طرف راست مثلاً دوشنبه و چهارشنبه، طرف چپ یک‌شنبه و سه‌شنبه. موقع ساعت شستشوست که می‌بینی جماعتی توی خودروشان به صورت اصطلاحاً «دوبل» پارک کرده‌اند و نشسته‌اند که جریمه نشوند. پلیس هم به این سبک عادت کرده است. هر روز رأس ساعت مقرری از این بساط‌ها به‌پاست. محلهٔ ما آن‌قدر وضع بغرنجی ندارد: اگر بتوانم خودرو را آخر هفته که برای خرید یا گردش استفاده می‌کنم، جایی بخوابانم که مخصوص چهارشنبه‌هاست، با خیال راحت دوشنبه ساعت یک ظهر، بعد از اتمام شستشوی طرف دوشنبه‌ها، جای خودرو را عوض می‌کنم و می‌روم سراغ زندگی‌ام تا چهارشنبه که بعدش مهم نیست: هر دو طرف خیابان دست و رویشان را خوب شسته‌اند. مکافات عظمی زمان‌هایی بود که دیروقت از خانه بازمی‌گشتیم. مثلاً شب قدر یک موردش بود. وقتی بازمی‌گشتیم گوش تا گوش جاها پر بودند. گاهی می‌شد حدود چهل دقیقه تا ساعت چهار صبح دنبال جای پارک باشم. ساختمان پارکینگ داشت به قیمت ماهی ۱۶۳ دلار که با هر منطقی گران حساب می‌شود. زیاد پیش می‌آمد که پیاده شوم از خودرو، اندازهٔ جای پارک را بسنجم و چفت تا چفت با ده بیست فرمان عوض کردن خودرو را جا کنم. موقع زمستان هم برای خودش نوبر بود: شهرداری لطف می‌کرد معافیت شستشو می‌داد به خاطر برف. می‌توانست بشوید؟ خیر. روغن ریخته را نذر امامزاده می‌کرد. ما هم همراه با بسیاری دیگر مشغول پارو زدن بودیم برای درآوردن خودرو از حجم زیاد برف.  

ادامه مطلب...
۲۹ مرداد ۹۹ ، ۲۰:۱۷
محمدصادق رسولی

سیاه‌مشق ۵۷

شب‌های بسیاری
شب‌های تلخ و خستهٔ لم‌داده بر تنهایی دیوار
شب‌های سرشار از فراموشی
کنار سردیِ‌ دم‌نوشِ از بیهودگی بیزار
شب‌های بسیاری گذشت و حرف گنگی
مثل شبه بر جای‌جایِ لحظه‌هایم سایه افکنده است
ای کاش شاعر باشم و 
آن حرف ناپیدای پیدا را
چون انفجار بغض بهمن
 بر سکوت برف این کاغذ بیالایم
تا این چنین
از اضطراب لحظه‌هایم
حتی به قدر یک رباعی یا غزل
لَختی بیاسایم

 

سانی‌ویل، کالیفرنیا
۱۵ دسامبر ۲۰۱۹

 

۲۲ مرداد ۹۹ ، ۲۰:۳۹ ۲ نظر
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۶۰: در راه؛ نوشتهٔ جک کرواک

 

کوتاه: اتلاف وقت

 

این چهارمین رمانی است که در سال ۲۰۲۰ نیمه رهایش می‌کنم.

 

نویسنده‌ای که پس از طلاق به دنبال هویت گمشده‌اش است، همراه چند رفیق علاف‌تر از خودش دل به جاده‌های آمریکا می‌زند. سبک نوشتاری شبیه به همینگوی است. از جایی به بعد می‌فهمی فقط در جاده‌ای و می‌رود و می‌ایستد و می‌رود و می‌ایستد و می‌رود و می‌ایستد و البته وسطش عیش و نوش و ... این وسط زن‌ها هم مانند جسم صلب فرمانبردار مردانند.

 

دو-سوم خواندم و تمام.

 

پی‌نوشت: مبحثی است به نام sunk cost fallacy که در کتاب تفکر تند و کند بدان اشاره شده است. به نظرم تمام کردن کتابی که وسطش متوجه می‌شوی به دردت نمی‌خورد از این جنس است. یکی از اشتباهات در خواندن به زور تمام کردن کتابی است که تهش نه لذتی می‌دهد و نه اطلاعات مفیدی.

 

 

۱۶ مرداد ۹۹ ، ۲۱:۳۷ ۱ نظر
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۵۹: عالی در کار، نوشتهٔ مورتن هانسن

 


چند نکتهٔ کوتاه قبل از صحبت (کوتاه) در مورد این کتاب.

این نوع از کتاب‌ها عمدتاً در قفسه‌های کسب‌وکار طبقه‌بندی می‌شوند. معمولاً وقتی نویسنده‌ها پیشینهٔ روان‌شناسی یا روزنامه‌نگاری داشته باشند، در بخش موفقیت و بهبود امور شخصی (self improvement) قرار می‌گیرند. طیف این کتاب‌ها مانند داستان وسیع است و همان‌گونه که مثلاً در داستان از فهیمه رحیمی تا صادق هدایت همه داستان حساب می‌شوند، اینجا هم از «قورباغه را قورت بده» تا «تفکر سریع و کند» در این طیف می‌گنجند. متأسفانه این کتاب‌ها از اغراق یا ساده‌سازی بیش از اندازهٔ مفاهیم خالی نیستند. بعضی مواقع چیزی جز اغراق در آن‌ها یافت نمی‌شود و گاهی قابل تحملند. تجربهٔ شخصی من این است که وقتی نویسنده‌ها استاد دانشگاه در یکی از سه زمینهٔ کسب‌وکار، روان‌شناسی و آموزش باشند، وضع اندکی بهتر است. این کتاب‌ها در غرب طرفدار دارند چرا که در غرب بیشتر افراد اکثر سرمایهٔ زندگی‌شان در کار و موفقیت شغلی است. خانواده به معنای سنتی‌اش و هیئت‌های مذهبی آنقدری در برچسب موفق بودن یا نبودن تأثیر ندارد. از سوی دیگر، اضطراب و عدم امنیت شغلی در غرب بیداد می‌کند. اقتصاد پویاست و همین پویایی زیاد باعث اضطراب می‌شود. مثلاً به طور متوسط میزان ماندگاری هر برنامه‌نویس در یک شرکت سیلیکون‌ولی زیر دو سال است. این‌ها را می‌گویم تا قبل از هر چیز اعلام کنم بسیاری از آموخته‌های این کتاب‌ها به درد ایران احتمالاً نمی‌خورد. جنس مشکلات در ایران بیشتر عدم قطعیت به خاطر ایستایی اقتصاد، تورم بالا، و البته اخیراً تحریم‌های سنگین است.

برگردیم به خود کتاب که نویسنده‌اش استاد کسب‌وکار دانشگاه برکلی است: فرهنگی در آمریکا همگانی است که می‌گوید زیاد کار کن و به دنبال علاقه‌ات باش. حداقل در شغل‌های حرفه‌ای با تخصص پیشرفته این طوری است که خیلی‌ها قید زندگی خانوادگی را می‌زنند، صبح تا شب کار می‌کنند که مثلاً فلان ویژگی فلان محصول فلان شرکت را بهبود ببخشند. نه این که اگر این کار را نکنند محتاج نان شب بشوند. مسأله فضای رقابتی و دنیاگرایی‌ای است که در آمریکا وجود دارد. حرف این کتاب شاید در همین شعار نهفته باشد: «کم کار کن و در کارت غرق شو» [Do less, then obsess]. مخالفت نویسنده در مورد پی گرفتن هدف‌ها نیز است. او می‌گوید هدف باید با «ارزش‌افزایی» هماهنگ باشد. ممکن است هفته‌ای ۷۰ ساعت کار کنید ولی به اندازهٔ ارزشی که با هفته‌ای ۴۰ ساعت می‌شود تولید کرد مفید نباشید. از نگاه دیگر، به قول نویسنده، آدمی مثل پرتقالی است که دیگر از حدی بیشتر قابل چلاندن نیست؛ ذهن انسان تا حدی توانایی فیزیکی ایجاد خلاقیت دارد. بخش‌های دیگر کتاب در مورد «ترمیم دانسته‌ها» با یادگیری مکرر، گزینش هوشمندانهٔ کار، پرهیز از انجام دادن همزمان چند کار (مالتی تسکینگ)، و گزینش هوشمندانهٔ همکاری با دیگران (خود همکاری به خودی خود مهم نیست؛ مهم ایجاد ارزش است) است. فصل آخر کتاب به کیفیت زندگی شخصی می‌پردازد و تأکید می‌کند که ما نباید موفقیت کار را هدف تنها در نظر بگیریم و سلامتی جسمی و کیفیت روابط خانوادگی را زیر پا بگذاریم.

در نگاه اول شاید این حرف‌ها بدیهی بیاید ولی نیست. آن‌قدری فضای کار در آمریکا پراضطراب است که افراد ناخودآگاه فردگرا، معمولاً مجرد و تک‌بعدی می‌شوند. در مجموع کتابِ خوبی است و در پیوست طولانی‌اش جزئیات آزمایشاتی که بر اساس آن به نتیجه رسیده است آورده شده است. قاعدتاً نباید به این کتاب به صورت یک کتاب علمی نگاه کرد. هر چه باشد کتابی بازاری است که هر چند وقت یک بار خواندن این نوع از کتاب‌ها برای بازنگری فضای حرفه‌ای هر فردی ممکن است مفید باشد.
 

۱۴ مرداد ۹۹ ، ۱۸:۱۱ ۱ نظر
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۵۸: نگاهی دوباره به «پاییز فصل آخر سال است» اثر نسیم مرعشی

این کتاب را برای بار دوم خواندم و به نظرم ارزش خواندن دوباره را داشت.

 

خلاصهٔ مطلب این که یک سر و گردن از رمان‌های فارسی دههٔ نود شمسی بالاتر است. احتمالاً خانم‌ها بیشتر با این کتاب ارتباط برقرار کنند خاصه آن که هم نویسنده و هم سه راوی داستان خانم هستند.

 

از خوبی‌های داستان مانند روانی متن و قدرت برانگیختن احساسات که بگذریم، ضعف اساسی در پرداخت فضا و شخصیت‌های مرد داستان وجود دارد. این که بسیاری از هم‌نسلان ما مانند نویسنده از وضعیت موجود ناراضی‌اند بحثی نیست و نیز این که آن‌ها که توانسته و خواسته‌اند به خارج از کشور مهاجرت کرده‌اند. نویسنده جزو معدود دخترانی است که در رشتهٔ مکانیک دانشگاه علم و صنعت حضور داشته و فضای دانشکده‌ای که آن موقع معروف به نرکده بوده را برای من که در علم و صنعت درس خوانده‌ام تداعی می‌کند. اما یک لحظه نگاه کنیم و ببینیم درد چیست؟ اشاراتی می‌شود مانند بسته شدن روزنامه‌ و مثلاً این که همهٔ ما نسل کنکوریم و باری به هر جهتیم و ... خب دیگر چه؟ معلوم نیست شخصیت‌ها دردشان چیست که می‌خواهند از وطن بروند. آخر چرا فرانسه؟ به نظر می‌رسد نویسنده دقت کافی در جزئیات فرآیند مهاجرت نداشته است و صرفاً خواسته صدایی باشد برای نسلی که به هر دلیل از کشور گریزانند.

 

اما یک ضعف کوچک در نام‌گذاری‌ها وجود دارد: ظاهراً اسم‌ها از قصد معنادارند مانند میثاق (میثاق جمعی یک نسل سرخورده)، ارسلان (مرد از کوره‌دررویی که روی زمین زندگی می‌کند و ...)، شبانه (نسل شاملودوست پساشاملو! و البته در تاریکی شب فرورفته)،‌ لیلا (شب)، روجا (روشنایی روز و امیدوار به خروج). اما روجا که رشتی است چرا باید اسم مازندرانی داشته باشد؟ اسم روجا در مازندران پرکاربرد است اما بعید می‌دانم گیلانی‌ها اسم مازندرانی روی خودشان بگذارند.

۲۵ تیر ۹۹ ، ۲۲:۲۳ ۱ نظر
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۵۷: شکواییه‌ای کوتاه

دیگر فرصت نوشتن قفسه‌نوشت را نداشتم و ننوشتم. پس تلگرافی شکایت می‌نویسم از وضع آشفتهٔ ادبیات داستانی امروز.

چند ماه اخیر اتفاقات پشت سر هم رگباری اتفاق افتاده است و گاهی ذهن می‌خواهد پناه بیاورد به داستان. این جور موقع‌ها زبان نامادری جواب نمی‌دهد. اما زبان مادری...

 

اولش با «رهش» شروع شد که بدجوری ضدحال بود. تا آمدم احیا شوم «بند محکومین» ضدحالی بود بر ضدحال قبلی. «تاخون» و «چشم‌هایم آبی بود» بدک نبودند ولی جای کار بیشتری داشتند. «برج سکوت» رسماً سه جلد حرافی است. «کتاب بی‌نام اعترافات» حتی ارزش به نیمه رساندن نداشت. و «خاما» اینقدر پر بود از خطاهای فاحش روایت که به نیمه نرسیده به خودم آمدم و گذاشتمش گوشه‌ای.

 

و حالا در این بی‌کتابی حاصل از قرنطینه، دارم «پاییز فصل آخر سال است» را مجدد می‌خوانم و دوباره می‌فهمم که ظاهراً ایراد از گیرنده نیست، فرستنده‌ها ایراد اساسی دارند.

 

پ.ن.

۱. پر واضح است که پیشنهادم این بار بر محور نخواندن کتاب‌های نام‌برده‌شده می‌چرخد.

۲. از حق نگذریم «بی‌کتابی» و «عشق و چیزهای دیگر» قابل تأمل هستند و خواندنی.

۱۹ تیر ۹۹ ، ۱۸:۱۱ ۱ نظر
محمدصادق رسولی

همسفر سراب (خاطرات آمریکا و کار در فیس‌بوک):‌ فصل ۶

  • اگر اولین بار است که این سلسله‌مطالب را می‌خوانید، لطفاً نخست به پیش‌گفتار در فصل صفرم مراجعه نمایید.
  • لطفاً این مطالب را بدون ذکر نام نویسنده و نشانی کامل این صفحه در جایی بازنشر ننماید.

 

من از نهایت شب حرف می‌زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب
حرف می‌زنم
اگر به خانهٔ من آمدی
برای من
ای مهربان
چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچهٔ خوشبخت بنگرم

«فروغ فرخ‌زاد»

 


ادامه مطلب...
۱۷ تیر ۹۹ ، ۰۸:۰۶
محمدصادق رسولی

همسفر سراب (خاطرات آمریکا و کار در فیس‌بوک):‌ فصل ۵

  • اگر اولین بار است که این سلسله‌مطالب را می‌خوانید، لطفاً نخست به پیش‌گفتار در فصل صفرم مراجعه نمایید.
  • لطفاً این مطالب را بدون ذکر نام نویسنده و نشانی کامل این صفحه در جایی بازنشر ننماید.

 

من از نهایت شب حرف می‌زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب
حرف می‌زنم
اگر به خانهٔ من آمدی
برای من
ای مهربان
چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچهٔ خوشبخت بنگرم

«فروغ فرخ‌زاد»

 

ادامه مطلب...
۱۶ خرداد ۹۹ ، ۰۸:۵۱
محمدصادق رسولی

همسفر سراب (خاطرات آمریکا و کار در فیس‌بوک):‌ فصل ۴

  • اگر اولین بار است که این سلسله‌مطالب را می‌خوانید، لطفاً نخست به پیش‌گفتار در فصل صفرم مراجعه نمایید.
  • لطفاً این مطالب را بدون ذکر نام نویسنده و نشانی کامل این صفحه در جایی بازنشر ننماید.

 

من از نهایت شب حرف می‌زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب
حرف می‌زنم
اگر به خانهٔ من آمدی
برای من
ای مهربان
چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچهٔ خوشبخت بنگرم

«فروغ فرخ‌زاد»

 


ادامه مطلب...
۰۸ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۳:۴۳
محمدصادق رسولی

همسفر سراب (خاطرات آمریکا و کار در فیس‌بوک):‌ فصل ۳

  • اگر اولین بار است که این سلسله‌مطالب را می‌خوانید، لطفاً نخست به پیش‌گفتار در فصل صفرم مراجعه نمایید.
  • لطفاً این مطالب را بدون ذکر نام نویسنده و نشانی کامل این صفحه در جایی بازنشر ننماید.

 

من از نهایت شب حرف می‌زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب
حرف می‌زنم
اگر به خانهٔ من آمدی
برای من
ای مهربان
چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچهٔ خوشبخت بنگرم

«فروغ فرخ‌زاد»

ادامه مطلب...
۰۴ فروردين ۹۹ ، ۰۵:۵۲ ۸ نظر
محمدصادق رسولی

نود و هشت

پارسال همین موقع این مطلب را گذاشته بودم. فکر می‌کنم هنوز موضوعیت داشته باشد:

http://delsharm.blog.ir/1397/12/29/y97

 

۲۹ اسفند ۹۸ ، ۱۷:۲۴ ۱ نظر
محمدصادق رسولی

همسفر سراب (خاطرات آمریکا و کار در فیس‌بوک):‌ فصل ۲

  • اگر اولین بار است که این سلسله‌مطالب را می‌خوانید، لطفاً نخست به پیش‌گفتار در فصل صفرم مراجعه نمایید.
  • لطفاً این مطالب را بدون ذکر نام نویسنده و نشانی کامل این صفحه در جایی بازنشر ننماید.

 

من از نهایت شب حرف می‌زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب
حرف می‌زنم
اگر به خانهٔ من آمدی
برای من
ای مهربان
چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچهٔ خوشبخت بنگرم

«فروغ فرخ‌زاد»

ادامه مطلب...
۲۸ اسفند ۹۸ ، ۰۷:۴۰ ۶ نظر
محمدصادق رسولی

همسفر سراب (خاطرات آمریکا و کار در فیس‌بوک):‌ فصل ۱

  • اگر اولین بار است که این سلسله‌مطالب را می‌خوانید، لطفاً نخست به پیش‌گفتار در فصل صفرم مراجعه نمایید.
  • لطفاً این مطالب را بدون ذکر نام نویسنده و نشانی کامل این صفحه در جایی بازنشر ننماید.
ادامه مطلب...
۱۸ اسفند ۹۸ ، ۰۸:۰۷ ۱۳ نظر
محمدصادق رسولی

همسفر سراب (خاطرات آمریکا و کار در فیس‌بوک):‌ فصل صفر

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة علی بن ابیطالب و الائمة المعصومین علیهم السلام


سال ۲۰۱۲ که برای ادامهٔ‌ تحصیل به آمریکا مهاجرت کردم، با تصوری خام‌دستانه دربارهٔ‌ تعاملات در سبک زندگی آمریکایی، و البته با چاشنی سنگینی از خستگی از زندگی پرحاشیه در ایران، وارد آمریکا شدم. برای من که حداقل دو سال دوندگی کرده بودم، روز و شب کار کرده بودم و آخرش به خاطر تغییرات ابن‌الوقتی قوانین وثیقهٔ سربازی و بالارفتن ناگهانی قیمت ارز با بدهکاری مالی زیاد به آشنایان پا به آمریکا گذاشته بودم، ناخودآگاه به دنبال آرمانشهری خاصه از جهت علمی در آمریکا بودم که مشاهدهٔ از نزدیک مسائل ریز و درشتی که بسیاری‌شان مستقیماً در زندگی‌ام تأثیر گذاشت و می‌گذارد، تا حد مؤثری مرا غافلگیر کرد و دیدگاهم را به مرور زمان دستخوش تغییر نمود. اولین و شاید سخت‌ترین موردش تعامل با استاد راهنمایی بود که عادت بر این داشت با تنش و فشار با دانشجوهایش رفتار کند. برای منی که در ایران در یک پروژهٔ خصولتی مدیر پروژه بودم، به بالادست‌هایی که برای خودشان کسی بودند گزارش می‌دادم و گاهی آن‌ها را از گزند طعنه‌هایم به خاطر سوءمدیریت‌شان بی‌نصیب نمی‌گذاشتم، برخورد با کسی که شاید تنها حسنش نسبت به من داشتن سن بالاتر و مدرک تحصیلی بالاتر به تبع همان سن بالاتر بود سنگین بود. همزمان با این مسائل، سکونت در شهر نیویورک با همهٔ‌ تبعاتش مانند مشکلات اقتصادی، آب و هوای خشن زمستانی، خانه‌های کم‌کیفیتی که دیگر ابایی نداشتم بهشان بگویم سگ‌دانی، و همهٔ این مسائل مرا واداشت که اوایل سال ۲۰۱۳ میلادی مطلبی را با عنوان «همسفر شراب» بنویسم. آن موقع اصلاً‌ به ساز و کار نوشتن آشنا نبودم. قبلاً در ایران زیاد شعر خوانده بودم و زیاد مشق شعر کرده بودم، ولی وادی نثر جایی نبود که حتی توهمِ ادعا هم در آن برای من محلی از اعراب داشته باشد. ولی آنقدر که حس می‌کردم حرف‌هایم برای بعضی‌ها تازه است‌،‌ دست از ترس برداشتم و شروع کردم به نوشتن. البته شما که غریبه نیستید، گاهی وسوسه شدم برای جذب کردن مخاطب بگردم دنبال موضوعات خاص‌تر. گاهی برای آن که مطلبی نو پیدا کنم از قصد خودم را می‌انداختم داخل موقعیت‌هایی که بالطبع عادت به چنین تجربه‌هایی نداشتم. تا آن که کم‌کم به تعداد مخاطبان نوشته‌هایم بیشتر از آنچه که فکر می‌کردم اضافه شد. بازخوردهای بیشتر مثبت و گاهی منفی از دوستان و آشنایان و ناآشنایان گرفتم. همه جور بازخوردی داشتم، از این که چرا کلمهٔ‌ نجسیِ شراب در عنوان مطلب است تا آن که چرا یک‌طرفه به قاضی می‌روم و غرب را در بسیاری از نوشته‌هایم یک غول بی‌شاخ و دم نشان می‌دهم. در همین حین بسیار تلاش کردم با ادبیات داستانی بیشتر انس بگیرم، بیشتر بخوانم و حتی مدت نسبتاً‌ طولانی سری به کتاب‌های نویسندگی زدم. همهٔ این‌ها کم‌کم مصادف شد با اوج گرفتن رسانه‌های تلفن همراه مانند گروه‌های تلگرامی و اضافه شدن گروه‌هایی که به صورت منظم و چندنفره شروع به روایت‌گری از غرب می‌کردند. خودم که میانه‌ای با رسانهٔ تلگرام نداشته و ندارم، ولی از طریق همسرم برخی از آن مطالب را می‌خواندم. بیشتر موضوعاتی که در آن مطالب دیده می‌شد برشی بسیار کوتاه از وقایع در غرب بود که به زعم حقیر فقیر سراپاتقصیر بیشتر پسندخورش بالا بود تا آن که اطلاعات عمیقی از غرب بدهد. از حق نگذریم در میانهٔ آن مطالب بعضی‌شان بسیار عمیق بود و قلم بسیار توانا، اما روی سخنم بیشتر در مورد جریان غالب است نه استثنائات. از آن طرف هر چه جلوتر می‌رفتم بیشتر به این نتیجه می‌رسیدم که اگر قرار به روایت‌گری باشد، باید در متن زندگی بگنجد، زیرا اولاً‌ اگر نثر تا حدی جان داشته باشد، رنگ کهنگی زمان در آن تأثیر کمی می‌گذارد و شاید برای پژوهشگران در آینده به درد بخورد. ثانیاً‌ برای کسانی که می‌خواهند از یک مسیر طی‌شده بدانند، به جای به سراغ نتیجه رفتن، آن مخاطبان را با آن تجربهٔ‌ زیستی مواجه می‌کند.  به قول استادان داستان‌نویسی به جای آن که بگوییم، نشان بدهیم. این گونه از نوشتن هم حوصله می‌خواست هم نیاز به آوردن جزئیاتی داشت که با احتمال بالایی وارد حریم خصوصی دیگران می‌شد. همهٔ‌ این‌ها را بگذارید کنار خصیصه‌ای به اسم تنبلی که مسلمان نشوند کافر نبیند. و این شد که فاصله‌های نوشتن همسفر شراب آنقدر کم شد که در نهایت ناتمام رها شد.

ادامه مطلب...
۰۶ اسفند ۹۸ ، ۰۸:۴۵ ۹ نظر
محمدصادق رسولی

سیاه‌مشق ۵۶

رخصت بده از کوچه و از در نگویم
از دست‌های بستهٔ حیدر نگویم

آنجا که کوچه معنی‌اش دستان بسته است
آنجا که جان مرتضی از کینه خسته است

این قصه را بگذار تا آخر نخوانم
این اشک دریا می‌شود دیگر نخوانم

پس‌لرزه‌های شانه‌هایش را نگویم
یا غربت دردانه‌هایش را نگویم

دیگر نگویم درد دل با چاه می‌گفت
آری خدا هم در غم او آه می‌گفت

آه از سقیفه از تب دنیاپرستی
از بی‌وفایی و نفاق و کفر و پستی

دیگر نگویم شعلهٔ آتش چه‌ها کرد
آتش چه‌ها با خانهٔ امن خدا کرد

دیگر نگویم چهرهٔ مهتاب نیلی است
دیگر نگویم صورتش زخمی ز سیلی است

وقتی علی آشفته از بغض حسن شد
وقتی که زهرایش به تاریکی کفن شد

دیگر زمان الوداع آخرین است
آری شروع غربت مولا همین است

دیگر خداحافظ توی ای جان و جهانم
ای کاش دیگر بعد تو من هم نمانم

دیگر علی بی تو شکیبایی ندارد
این شانه‌ها دیگر توانایی ندارد

 

۱۷ بهمن ۹۸ ، ۱۹:۱۲ ۱ نظر
محمدصادق رسولی

موقت: سؤال در مورد فیس‌بوک

ان‌شاءالله در چند ماه آینده، اگر عمری بود و فرصتی دست داد، از یک سال کار در فیس‌بوک می‌نویسم. اگر هنوز این وبلاگ را دنبال می‌کنید و دنبال نکاتی در مورد آنجا هستید، لطفاً در نظرات بنویسید.

۱۶ مهر ۹۸ ، ۰۰:۰۱ ۲۰ نظر
محمدصادق رسولی

سیاه‌مشق ۵۵

با پای خواب در آن کافهٔ شلوغ، لختی قدم به ساحت رؤیا گذاشتم
دل را در آن هوای پر از هرم التهاب، با های و هوی دلهره تنها گذاشتم

 

تنهاتر از تمام جهان بود لحظه‌ام وقتی که خواب چشم مرا تا سراب برد
صبح آمد و نشد که بفهمم چگونه من، با پلک روی حرف دلم پا گذاشتم

 

با بغض گفتمش بنشینیم لحظه‌ای تا فرصتی برای تماشا فراهم است
آمد نشست و به چشمش نگاه... نه! داغی به دل برای تماشا گذاشتم

 

با استکان چای که بر روی میز بود، رؤیا تمام گشت و به آخر رسید کار
در استکان خاطره‌ام جای چشم‌هاش، چیزی شبیه وسعت دریا گذاشتم

 

اصلاً نشد که بپرسم که کیست او، در لحظه‌های ساده و بارانی دلم
این قصه زود به آخر رسید و من، تنها قدم به لحظهٔ فردا گذاشتم

 

فردا دوباره پشت میز نشستم که واژه‌ها از خاطرات گنگ من آواره‌تر شوند
نفرین لحظهٔ بیداری من است، شعری که پیش شما جا گذاشتم

 

نیویورک؛ جمعه ۲۶ ژانویه ۲۰۱۸
 

۱۷ مرداد ۹۸ ، ۰۳:۲۹ ۲ نظر
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۵۶: ر ه ش؛ نوشتهٔ رضا امیرخانی


تا حدی دشوار می‌نماید در مورد نویسنده‌ای که «من‌او»یش مرا به رمان‌خوانی ترغیب کرد، و سیاهٔ صدتایی‌ رمان فارسی‌اش مرا به جهان کلاسیک رمان غربی آشنا کرد، و «نشت‌نشا» و «سرلوحه‌ها»یش مرا علاقه‌مند به مقالات فارسی کرد، تند و تیز نوشت. اگر بخواهم در مورد «ر ه ش» صادقانه و خلاصه بگویم همین کافی است که تمام غلط‌های سادهٔ داستان‌نویسی را به سادگی می‌شود در این رمان پیدا کرد. مثلاً چه؟ زنی که شبیه مردها حرف می‌زند (احتمالاً موی فرفری دارد، قد کوتاه و ریش بلند). علاقه دارد فارسی سلیس حرف بزند و از جملات گلستان سعدی استفاده کند اما برای واژه‌های سرراست فارسی انگلیسی بلغور می‌کند، دم به دقیقه شعار بگوید: «.. که مسیر را بازتر کنند که مردم به شهدا برسند و شهدا از انقلاب بودند و انقلاب انفجار نور بود و وسط آن انفجار، نور آینهٔ‌ پدر سویی نداشت...»، از قیود توصیفی بی‌حد و حصر استفاده کند: «علا، همان‌جا با زیرکی گفت»، و گاهی آن‌قدر اوج بگیرد که مانند روایت‌های خاله‌زنکی شود: «همهٔ اندوهی که در عالم هست، در صورت صفورا جا شده است.» و بدتر آن که حدود صد صفحهٔ بعد خود آن شخصیت صفورا می‌گوید «تمام اندوه عالم را در صورتم می‌بینم.» (بخوانید برای شادی روح «زاویهٔ دید» فاتحه مع الصلوات)، یا توصیفی که تن کل اساتید کلاسیک داستان‌نویسی را در گور لرزاند: «معاون بسیج یک‌هو فرومی‌ریزد.» و شخصیت اول داستان، «لیا»، وقتی خون جلوی چشمش را می‌گیرد رونوشت شعارهای مقالات «نفحات نفت»‌ را در گفت‌وگوها می‌آورد: «مثل مدیرهای سه‌لتی شده‌ای!» که البته در مقاله شعار دادن و بیانیه صادر کردن ایرادی ندارد اما آخر در رمان؟ حالا ای موقع؟ (با لهجهٔ شیرازی). آخرش که خون جلوی چشم نویسنده را می‌گیرد «ارمیا» را از گور دو رمان دیگر درمی‌آورد و غارنشینش می‌کند و گوییا آرمان‌شهر نویسنده را به رخ مخاطب می‌کشاند که راه‌حل لابد غارنشینی است و پاراگلایدرسواری و البته هر وقت تنگت گرفت «روی هوا ش!شیدن» یا همان «ر ه ش». 

فراستی، منتقد سینما، جملهٔ کلیشه‌ای جالبی دارد در مورد بعضی آثار، که به نظرم در مورد این رمان هم صادق است: «این کار ماقبل نقد است.» شلم‌شوربایی است از شعارهای «ارمیا»، «من‌او»، «بی‌وتن»، «ازبه»، و الخ. کم مانده بود وسط داستان «درویش مصطفا»ی «من‌او» هم بیاید از آن بالا به طریق «از اون بالا کفتر می‌آیه» تفی نثار شهر تهران کند؛ یا اصلاً یکی از شخصیت‌های «ازبه» بیاید وسط بیانیه‌خوانی «لیا» در محضر شهردار تهران، به روی تبلت جناب شهردار تف بیندازد و بپرسد «آخر تو خلبان بیدی؟». این حجم از بیانیه‌نویسی و سیاست‌زدگی در یک کتاب داستان نوبر است. راستی، خودمانیم‌ها، چرا جایزهٔ جلال را به این کتاب دادند؟


۰۶ خرداد ۹۸ ، ۱۲:۱۱ ۵ نظر
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۵۳-۱۵۵: سه کتاب از سه نویسنده از سه کشور

با خودم عهد کرده بودم که برای هر کتابی که می‌خوانم مفصل بنویسم تا این طوری مجبور باشم دقیق‌تر بخوانم. این مطلب نشانی از عهدشکنی‌ست. شاید پاری اوقات مجبور به این کار شوم. و اما بعد؛


پاییز؛ نوشتهٔ الی اسمیث

اولین رمان جدی بعد از برگزیت که از اولین مجموعه از چهارگانهٔ فصل‌های سال این نویسنده است (به گمانم دو فصل دیگر هم منتشر شده‌اند). رمان شاعرانه با جریان سیال خیال است. گاهی کلمات طنین دارند و آهنگین هستند (چیزی مانند سجع). یکی از نکات جالب در شخصیت‌پردازی رمان توضیح ندادن در مورد نژاد یا حتی تمایلات جنسی شخصیت‌هاست که شاید نشانه‌ای از تأکید نویسنده بر بی‌توجهی به این عنوان‌ها در ارزش‌گذاری بر انسان‌ها باشد.


بار هستی (سبکی تحمل‌ناپذیر هستی)؛ نوشتهٔ میلان کوندرا

جدی‌ترین رمان نویسندهٔ اهل چک که قبل از مهاجرتش به فرانسه نوشته شده است. از نظر ادبی کتاب بسیار غنی‌‌ای است ولی به نظرم مبنا کردن بسیاری از مفاهیم داستان بر روی مسائل جنسی و البته نوع نگاه نیست‌انگارانهٔ نویسنده خیلی آزاردهنده است. حتی می‌توانم بگویم نگاه جنسی شخصیت‌های زن داستان مردانه است نه زنانه.


شهر بیست و هفتم؛ نوشتهٔ جاناتان فرنزن

اولین رمان فرنزن منتشرشده در سال ۱۹۸۸. سنت‌لوییس که شهر بیست و هفتم از نظر جمعیتی است با یک کلانتر وارداتی از هند که با جاسوسی در زندگی شخصی مردم و البته روابط منحرف با افراد از طرق مختلف سعی در تلفیق حومه و شهر دارد. جمهوری‌خواه‌ها در مقابلش می‌ایستند و سیاهان همراهی‌اش می‌کنند. این رمان تصویر سیاهی است که فرنزن از آیندهٔ آمریکا دارد. رمان در سال ۱۹۸۴ روایت شده است که به نوعی تداعی‌گر ۱۹۸۴ اورول است. فرنزن در همین اولین رمان نشان داد آیندهٔ روشنی دارد اما پرشخصیتی داستان باعث می‌شود بسیاری از سرنخ‌های داستان گم شود. این داستان تا حدی شبیه به یک رمان پلیسی پرکشش است. اگر کسی بخواهد خانوادهٔ ازهم‌پاشیدهٔ آمریکایی را خوب بفهمد، آثار فرنزن (مخصوصاً سه اثر اخیرش) بهترین گزینه‌ها هستند.

۳۱ فروردين ۹۸ ، ۰۳:۳۵ ۳ نظر
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۵۲: چگونه زندگی‌تان را می‌سنجید؟؛ نوشتهٔ کریستنسن، آلسورث و دیلون

این کتاب خیلی اتفاقی به دستم رسید. قبلاً نمی‌شناختمش. به دلیلی که در انتها خواهم گفت خریدمش. به جرأت می‌گویم یکی از بهترین کتاب‌هایی است که در این موضوع (مدیریت شخصی، پیشرفت، موفقیت شغلی و موفقیت خانوادگی و تربیت) خوانده‌ام. نویسنده استاد کسب‌وکار دانشگاه هاروارد است و اهل خانواده و خیلی مذهبی (در جوانی به عنوان مبلغ مسیحیت به کرهٔ جنوبی رفته است). او این کتاب را درست بعد از فرار از دست سرطان، همان سرطانی که پدرش را کشت، و بعد از دست و پنجه نرم کردن با از دست دادن قدرت تکلم حاصل از لخته‌‌ای که در مغزش به وجود آمد به کمک دو تن از دانشجویانش نوشته است. به نظرم خوب است این دو سخنرانی او را که در مورد همین کتاب گفته است تماشا کنید:

https://www.youtube.com/watch?v=tvos4nORf_Y

https://www.youtube.com/watch?v=5DwYcNr0Nuw


جالب آن است که نویسنده در اواخر دوران جوانی با ۴ فرزند شغلش را از دست می‌دهد و از ناچاری تصمیم به ادامهٔ تحصیل می‌گیرد.

بعداً که به یکی از دوستان کارمند گوگل کالیفرنیا در مورد این کتاب گفتم، گفت که کتاب قبلی این نویسنده، «دوراهی نوآوران»، یکی از پایه‌های فکری در رشد شرکت گوگل بوده است (کما این که کتاب «طرز تفکر» باعث تغییر روند شرکت مایکروسافت بعد از افول در دوران غیبت بیل گیتس شده بود).


حالا چرا کتاب را خریدم؟ رسمی است در کتاب‌خانه‌های عمومی کالیفرنیا: مردم کتاب‌هایی که به هر دلیل دیگر نمی‌خواهند به کتاب‌خانه هدیه می‌دهند. کتاب‌خانه کتاب‌ها را در کتابفروشی‌اش با قیمتی خیلی ارزان (یک تا ۳ دلار) می‌‌فروشد. هر سه ماه یک‌بار یک حراج بزرگ می‌گذارد: یک کیف کوچک خرید «هول‌فودز» به قیمت پنج دلار (به اندازهٔ ده تا سی کتاب بسته به اندازهٔ کتاب) و هر کس هر کتابی که دلش خواست در آن کیف می‌تواند بگذارد و خرید کند. البته این وسط بعضی دلالان کتاب دست‌دوم با دستگاه‌های بارکدخوان پایگاه داده‌شان را بررسی می‌کنند و اگر به کتاب نیاز داشته باشند، با سرعتی عجیب آن‌ها را می‌خرند و در عمل سود بسیار زیادی می‌کنند. مردم هم این وسط کتاب‌های زیادی می‌خرند. من هم تا حدی معتاد این فرهنگ کتاب دست‌دوم خیلی ارزان شدم (اکثر کتاب‌هایی که نه ماه اخیر خوانده‌ام دست‌دوم ارزان‌قیمت خریداری شده‌اند). کیفم پر نشده بود و چند کتاب از جمله همین کتاب را فقط به خاطر عنوان جذاب برداشتم. به نظر می‌آید برخی از مردم به محض خواندن کتاب‌ها آن‌ها را دوباره به کتاب‌خانه پس می‌دهند تا این‌طوری کمکی هر چند اندک به کتاب‌خانه‌ها کرده باشند. برخی هم کتاب‌ها را به عنوان تزئین داخلی (دکور) می‌خرند.


۰۴ فروردين ۹۸ ، ۰۸:۲۳ ۱ نظر
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۵۱: صفر کلوین؛ نوشتهٔ دان دلیلو


«همه می‌خواستند صاحب پایان جهان باشند.» 

جملهٔ‌ بالا اولین جملهٔ کتاب صفر ک (کلوین) است. مثل دیگر اثر مهم دان دلیلو (نویز سفید)، در آخرین کتاب نویسندهٔ هشتاد و دو ساله که در سال ۲۰۱۶ منتشر کرده است، فضای غریبه‌ای در داستان وجود دارد که در همین امروز اتفاق می‌افتد. نوع توصیفات ظاهراً خشک و بی‌احساس است اما اتفاقاتی که در زبان می‌افتد شخصیت‌سازی و فضاسازی می‌کند. شرکتی به اسم همگرایی (کانورجنس) که فناوری مبتنی بر باور ساخته است به یک معنا می‌خواهد جای خدا را بگیرد. این شرکت انسان‌های بیمار را در مکان‌هایی به اسم صفر کلوین، بعد از استخراج مواد فاسدشدنی بدن، منجمد می‌کند و هر وقت که فناوری به حدی از پیشرفت رسید که توان معالجه داشته باشد، آن انسان‌ها را بازمی‌گرداند. پدر راوی که یک سرمایه‌دار نیویورکی است، نامادری جوانِ راوی را به این فناوری می‌سپارد ولی خودش هم دوست دارد زودتر از موعد بمیرد که دیگر درد فراق را تحمل نکند. 

در حین بحث مرگ میان دو زندگی، راوی از مرگ و خوبی‌هایش می‌پرسد. این که مرگ جهان را تازگی می‌دهد. راستی، با شوخی شدن مرگ، تکلیف خدا چه می‌شود؟ نیمهٔ دوم داستان روی دیگری دارد: انسان‌هایی که با تروریسم قصد کشتن بشریت را دارند. راوی با مضمون تا حدی ضداسلامی (یا حداقلش باید بگوییم ضد اسلام تکفیری) دوگانه‌ای از تصاحب آخرالزمان را نشان می‌دهد: یکی فناوری مادی‌گرا و دیگری تروریسم تکفیری. 


صفرِ کلوین کتاب عمیقی است، درست مانند دیگر کتاب دان‌دلیلو که در زبان بسیاری از اتفاقات می‌افتد نه در توصیف‌های درازدامن. به همین خاطر، خواندنش به دقت زیاد نیاز دارد، و البته ترجمه‌اش قاعدتاً کار پرزحمتی باید باشد. به همین خاطر برای نوشتن در مورد این کتاب دو راه وجود دارد: یا بسیار گفت یا مانند این مرورِ کوتاه، به چند جمله بسنده کرد.


۰۴ فروردين ۹۸ ، ۰۷:۲۲
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۵۰: گزینهٔ اشعار شفیعی کدکنی

این کتاب گزینهٔ اشعار شفیعی کدکنی است که ظاهراً در کنار گزینهٔ دیگری که انتشارات دیگری آن را به چاپ رسانیده با هم یک مجموعه‌گزینه! حساب می‌شوند. شعرها از آغاز دوران شاعری شفیعی کدکنی با زبانی که معلوم است تحت تأثیر ترکیبی از سبک هندی و عراقی الهام گرفته شروع می‌شود، جاهایی رد پای الهام از زبان اخوان ثالث دیده می‌شود، به سنین میان‌سالی نویسنده که می‌رسد زبان آثار پخته‌تر و به خاطر همزمانی با فضای قبل از انقلاب سیاسی‌تر می‌شود. هر چقدر زمان سروده شدن اشعار جلوتر می‌رود مضامین انتزاعی‌تر و انسانی‌تر می‌شوند. از رد پای برخی شعرهای بدون امضا می‌شود به مکان سروده شدنشان پی برد (پرینستون یا آکسفورد، دانشگاه‌هایی که شاعر در آن‌ها مدتی در فرصت مطالعاتی بوده است):

آرامش موقر سنجابی را،

که، 

با خوشهٔ‌ اقاقی یا سایهٔ علف

دم‌لرزه می‌کند.

می‌دانم،

آه!

هرگز

باور نمی‌کند کسی از من

کاین مرد

تا چند روز پیش چه می‌کرد

در شرقِ دوردست

… (ص ۱۲۳)

 

رد پای نگاه یأس‌آمیز شاعر در جای‌جای شعرهایش، حتی آنجا که از زبان طبیعت می‌سراید، پیداست:

شوخ‌چشمی خزه

رودخانه را فریب می‌دهد که می‌روم

ولی نمی‌رود

سال‌ها و سال‌هاست

… (ص ۱۵۵)

 

او گاهی کلافه از زبان الکن شعر است که نمی‌تواند حرف‌های دلش را به زبان آن بگوید و به پرنده رشک می‌ورزد:

خوشا پرنده که بی‌واژه شعر می‌گوید

ز کوچهٔ کلمات

عبور گاری اندیشه و سد طریق

تصادفات صداها و جیغ و جار حروف

چراغ قرمز دستور و راهبند حریق

تمام عمر بکوشم اگر شتابان من

نمی‌رسم به تو هرگز از این خیابان من

خوشا پرنده که بی‌واژه شعر می‌گوید (ص ۱۸۰)

 

شعرهای دههٔ هفتاد شفیعی کدکنی طعنه به سرنوشت سیاه بشریت می‌زند. شعرهایی که زیباست، هم از نظر زبانی و هم از نظر مضمون. دو شعر کوتاه از این دوره از شاعری او را در اینجا می‌گذارم:

تا با کدام دمدمه خاکسترش کنند

در کورهٔ مخاصمه 

یا کام اژدها

سطل زباله‌ای است 

زمین

در فضا

رها (ص ۲۱۲)

 

ما شاهد سقوط حقیقت

ما شاهد تلاشی انسان

ما صاحبان واقعه بودیم

چندی به زجر شعله کشیدیم

وینک درون خاطره دودیم

گفتند رو به اوج روانیم

دیدم سیر رو به هبوط است

شعر سپید نیست که خوانیش

این جعبهٔ سیاه سقوط است (ص ۲۱۳-۲۱۴)

 

 

 
۰۴ فروردين ۹۸ ، ۰۷:۰۶
محمدصادق رسولی

نود و هفت

هر دم دردی از پی دردی ای سال!

با این تن ناتوان چه کردی ای سال؟

رفتی و گذشتن تو یک عمر گذشت

صد سالِ سیاه برنگردی ای سال!


قیصر امین‌پور
۲۹ اسفند ۹۷ ، ۲۳:۲۵
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۴۹: هنر مردن؛ نوشتهٔ اصغر طاهرزاده

در این کتاب بسیار کوتاه که برگرفته از سخنرانی اصغر طاهرزاده است، به این پرداخته می‌شود که یکی از نشانه‌های حقانیت یا عدم حقانیت یک تمدن نوع رویکردش به مسألهٔ مرگ است؛ مانند آنچه قرآن یه یهودیان می‌گوید که تمنای مرگ کنید اگر راست می‌گویید. تمدن غرب که بر جهان سایه افکنده است از مرگ گریزان است و سعی دارد با غفلت، نحوی از مرگ‌گریزی را پی بگیرد. کتاب‌های آقای طاهرزاده جالبند و خوشبختانه همه‌شان در دسترس (در سایت لب‌المیزان).

دریافت کتاب:

http://lobolmizan.ir/book/1180

۲۱ اسفند ۹۷ ، ۰۸:۰۳
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۴۸: تذکرهٔ اندوهگینان؛ نوشتهٔ حسام‌الدین مطهری

«تذکرهٔ اندوهگینان» نوشتهٔ «حسام‌الدین مطهری» را نشر اسم در بهار ۱۳۹۶ برای اولین بار منتشر کرده است. صفحه‌آرایی، طراحی جلد و انتخاب جنس کاغذ برای این کتاب اولین چیزی است که مخاطب را جذب خودش می‌کند. طراحی جلد کتاب به مانند کتب خطی قدیمی، جنس کاغذ شبیه به کاغذ کاهی، و صفحه‌آرایی کتاب بسیار چشم‌نواز است. شروع کتاب با دو جملهٔ کوتاه از نویسنده همراه است: «تاریخ دروغی‌ست در لباس حقیقت. و داستان سراپا دروغِ پر از راستی‌ست.» این جمله بسیار شبیه به جمله‌ای است که «یان مک‌یوئن» نویسندهٔ هم‌روزگار انگلیسی در مصاحبه‌اش در مورد رمانِ «تاوان» گفته است: «داستان‌نویسی یعنی چگونه برای آن که حقیقت را بگوییم، دروغ بگوییم». بخش اول داستان مقدمه‌ای است از نویسنده در مورد دوره‌ای از زمستان شصت و چهار که او به عنوان شاگرد استاد «ایرج فولادوند» در حال تصحیح متنی است که سال‌ها پیش به واسطهٔ «علی‌اصغر خان حکمت» از هند به دست «استاد زرین‌کوب» رسیده و این‌گونه این کتیبه به دست استاد فولادوند رسیده است. این کتیبه که «تذکرةالمغمومین» نام دارد چندین نسخه و بدل دارد که یکی‌اش نسخهٔ کوتاه ولی ناتمام قاهره است و دیگری نسخهٔ اصلی. استاد هم تصمیم می‌گیرند این کتاب را به نام «تذکرهٔ اندوهگینان» منتشر کند. دیگر بخش کتاب مقدمهٔ استاد فولادوند است و پس از آن اصل داستان آغاز می‌شود با مقدمهٔ مصحح «محمد بن احمد کاتب نیشابوری». و سپس خود داستان که ترکیبی است از نسخهٔ اصلی و نسخهٔ قاهره. و در نهایت در پایان داستان برگهٔ به‌جامانده‌ای که «خجسته‌بانو» بانوی اهل فضیلت به دست «کاتب نیشابوری»‌ می‌رساند که در واقع سیاهه‌ای است از نام افرادی که در کتابت این تذکره نقش داشتند.

اگر کسی اهل خواندن داستان‌های پست‌مدرن از سنخ اصطلاحاً فراداستان یا متافیکشن نباشد، ممکن است در آغاز داستان دچار سوءتفاهم شود. فراداستان را اگر بخواهم ساده تعریف کنم، می‌شود داستان در دل داستان؛ مانند داستان‌های شهرزاد در هزار و یک‌ شب یا داستان در داستان در رمان «اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری» نوشتهٔ‌ «ایتالو کالوینو». فراداستان در ظاهر نوعی بازی با مخاطب است که نویسنده از سر رندی به مخاطب القا می‌کند که خود نقشی در شکل‌گیری داستان نداشته است و صرفاً بازگوکنندهٔ روایتی است که به دستش رسیده است. از این جهت اثر سترگی مانند «نام گل سرخ» نوشتهٔ «امبرتو اکو» شاید به نحوی یک فراداستان در خود داشته باشد که البته داستان اصلی اکثریت حجم کتاب را در خود دارد. دیگر خاصیت فراداستان به هجو گرفتن برخی از عرف‌های شعاری در ادبیات است. این کار را «ولادیمیر ناباکوف» در رمان «لولیتا» به شکل هنرمندانه‌ای انجام داده است و در آن مقدمه‌ای از روان‌شناسی ساختگی می‌آورد که در آن هدف از نوشتن «لولیتا» را آگاه ساختن خانواده‌ها از خطراتی که آن‌ها را تهدید می‌کند یاد می‌کند. شاید نقطهٔ اوج فراداستان رمان «اس» کار مشترک «آبرامز» و «دورست» باشد. در این رمان نویسندهٔ داستان، مترجم و خود داستان ساختگی است و دو نفر در حاشیهٔ داستان با دست‌خط با هم در تفسیر داستان پیام می‌نویسند و گاهی تکه‌روزنامه، سند تاریخی و از این جور چیزها را لای صفحات خاص کتاب می‌گذارند. همهٔ این مثال‌ها را خواستم بیاورم که بگویم این کاری که حسام‌الدین مطهری به آن دست زده است از این جهت کار جدیدی نیست اما در زبان فارسی کم‌تر دیده شده است. 

ساده‌ترین نشانهٔ رندی نویسنده صحبت از زمستان شصت‌وچهاری است که او حتی در آن موقع به دنیا نیامده است. از جهت این که نویسنده دست به نقطهٔ حساسی از تاریخ تصوف و استفاده از شخصیت‌های واقعی تاریخی مانند «ابوالحسن خرقانی» و «ابن‌سینا» زده است کاری ستودنی کرده است. مطهری برای آن که فضای داستان را قابل باور کند زبانِ اثر را به نحو زبانی بسیار شبیه به همان دوره نوشته است:

«یکی از هزاران این است که سخن‌های نیکو به تمامی می‌دانم، به عمق و سرانجام تمام نیک‌خواهی‌ها آگاهم. این است که… آزردنت نمی‌خواهم … این است که سخنان در من اختر امیدی نمی‌افروزد، تشویش می‌افزاید.» (ص ۵۱)

داستان در مورد جوانی به اسم عبدالله است که بسیار اندوهناک است و راز اندوهناکی‌اش را درنمی‌یابد. او در هزارتوی زندگی با شک دست و پنجه نرم می‌کند و گاه آرزو دارد مانند مادرش خالصانه خدای را از سر جهل بخواند:

«خسته‌ام از دلشاد نبودن. خسته‌ام که نمی‌یابمت. نه در سخن‌سرایی آنان که خود را نشانهٔ تو در زمین می‌خوانند، نه در کردار کسانی که مدعی پاسبانی از تو در زمین‌اند.» (ص ۶۰)

عبدالله عاشق می‌شود و بر مرکب اندوه سوار می‌شود تا به شادی و وصال برسد. او به سرمای زمستان دچار می‌شود و ناچار مهمان شیخ ابوالحسن خرقانی. در این میانه ابوالحسن میهمانی دارد به نام پورسینا که پزشکی است عقل‌گرا که سر مباحثه با شیخ دارد. اوایل داستان که بیشتر سخن از اندوه و حیرت عبدالله است با دخالت نویسنده در فراداستان بیشتر طرفیم. نویسنده که مدعی است تنها نقشش تصحیح کتاب است برای جاافتادگی‌ها و برخی چیزهای دیگر پانویس می‌زند و در همه جا اشاره می‌کند که در میانهٔ دست‌اندازی‌های مصلحت‌بینانهٔ مصححان در طول تاریخ، جملاتی نامنسجم ولی شعاری در کتاب بوده که او آن‌ها را حذف کرده است. بیشتر این جملات نامنسجم مضمون دینی دارند و در مذمت گمراهی و تردیدِ عبدالله هستند. این گونه از رندی نویسنده مرا یاد مقدمهٔ لولیتای ناباکوف می‌اندازد که او نیز نگاه مصلحت‌بینانه به ادبیات را به سخره گرفته است.

از نظر زبان، متخصص زبان آن دوره از ادبیات فارسی نیستم ولی جاهایی حس می‌کردم زبان بیشتر زبان امروز است تا زبان آن روزها. مثلاً استفاده از واژهٔ «مردم» که حس می‌کنم در زمان ابوالحسن «خلق» بیشتر از «مردم» کاربرد داشته است. یا استفاده از سن و سال (بیست‌وچهار سالگی عبدالله) که گویا نزدیک به سنی است که نویسنده این کتاب را نوشته است: بعید می‌دانم در آن زمان مانند اکنون این‌قدر سن و سال اهمیت داشته است. به هر حال ناگفته پیداست که جرأت یک نویسندهٔ جوان برای دست زدن به ورطه‌ای خطرناک که مدعیِ نقد بسیار دارد ستودنی است.

از فنون ادبیات پسامدرن مانند راوی نامطمئن (افتادگی‌های زیاد و کاستی جملات)، تغییر زاویهٔ دید (دو نسخه از یک روایت)، داستان در داستان، واقع‌نمایی تاریخی دروغین، و زبان کهن بگذریم، جای آن دارد ببینیم اگر این حجاب‌ها را کنار بزنیم، نویسنده چقدر توانسته است در داستان‌گویی و شخصیت‌پردازی خوب کار کرده باشد. اگر عطف به روزگار امروزِ قرن بیست‌و‌یکم اندوه عبدالله را و شکش را و بدگمانی‌اش را به اهل دین که خود را کمال حقیقت می‌دانند کنار بگذاریم، به نظر می‌رسد نویسنده نتوانسته است اندوه عبدالله را نشان بدهد. به زبان کوچه‌بازاری معلوم نیست عبدالله چه مرگش است که این‌قدر ننه‌من‌غریبم‌بازی درمی‌آورد. مثلاً در آثار بزرگان و استادان شخصیت‌پردازی داستان مانند داستایوسکی و تولستوی این اندوه و غم به جای تکرار در سطح واژه و قید، در دل روایت به رخ مخاطب کشیده شده است. ما می‌دانیم یا می‌توانیم بفهمیم که «راسکلنیکوف» در «جنایت و مکافات» یا «ایوان ایلیچ» در «مرگ ایوان ایلیچ» چرا این‌قدر اندوهناک و خسته‌اند ولی معلوم نیست این عبدالله چوپان دقیقاً‌ از چه می‌نالد و نقطهٔ آغاز شک او به دین از کجاست. حتی خرده‌شخصیت‌هایی مانند «ماهان» زرتشتی و «بوقوس» نصرانی بیشتر به گل‌درشتی این اندوه و تردید کمک می‌رسانند تا به نشان دادن آن. تکرار زیاده از حد اندوهگین بودن عبدالله از جنس صفت و قید در جملات مختلف کمک زیادی به این مسأله نمی‌کند. این ضعف در شخصیت‌پردازی اگرچه در زبانِ کهنی که آثار متعلق به آن دوره ماهیتاً خالی از پی‌رنگ پیچیده و شخصیت بوده است تا حدی پوشیده مانده است اما کافی است به این بیندیشیم که اگر این زبان شبه‌سترگ را به آوردگاه ترجمه بیاوریم آیا چیز قابل عرضه‌ای در داستان باقی می‌ماند یا خیر؟ نگارندهٔ این سطور بر این اعتقاد است که خیر. این کتاب پی‌رنگی بسیار ساده دارد که با رازآمیزی فراداستان کمی تا نیمهٔ داستان جذابیت پیدا می‌کند و با انتهای باز ناشی از افتادگی متون سرگرم‌کننده می‌شود اما به پختگی داستانی که وظیفه‌اش پرداخت درست به جزئیات و شخصیت‌پردازی است نمی‌رسد. بدتر از همه آن که در میانهٔ داستان پایانش تا حد زیادی قابل حدس است.

کوتاه کنم سخن را: «تذکرهٔ اندوهگینان» یک حرکت رو به جلو در ادبیات داستانی امروز است اما حرکتی است که اگر ادامه یابد، باید با آثاری محکم‌تر تکمیل شود و الا این اثر به خودی خود در طول زمان رنگ تازگی‌اش از دست خواهد رفت و چیز زیادی از جذابیتش باقی نخواهد ماند. امیدوارم نویسندهٔ جوان این کتاب باز هم دست به جسارت بزند و فضاهای جدیدی را در ادبیات داستانی مورد آزمون قرار دهد.


۲۰ اسفند ۹۷ ، ۰۹:۳۰ ۲ نظر
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۴۷: جرأت زیاد داشتن؛ نوشتهٔ برنه براون

در دنیایی که همیشه چیزی کم است، همیشه علتی برای نارضایتی از اکنون وجود دارد، و همیشه خود را بی‌نقص جلوه دادن به نحوی عرف است، نویسندهٔ این کتاب که خود سال‌ها در مورد این مسأله در رشتهٔ علوم اجتماعی مطالعه و پژوهش کرده است بر آن است که بگوید مهم رفتن در مسیر و خود را دوست داشتن و خود را فهمیدن است. اینجاست که با مفهوم آسیب‌پذیری آشنا می‌شویم و می‌فهمیم ما انسان‌ها از آنجا که تشنهٔ دوست داشته شدن و ارتباط هستیم، از بیم از دست دادن فرصت‌های دوست داشته شدن سعی در پوشاندن این آسیب‌پذیری می‌کنیم و در نهایت این مسأله به شرمی می‌انجامد که موجب تخریب روح و روان انسان می‌شود. به نظرم خوب است به سخنرانی این نویسنده در مورد این مطلب رجوع کنید:

https://www.youtube.com/watch?v=iCvmsMzlF7o


۲۰ اسفند ۹۷ ، ۰۸:۱۷
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۴۶: چگونگی داستان؛ نوشتهٔ جیمز وود

«جیمز وود» نویسندهٔ نیویورکر و مدرس دانشگاه هاروارد این کتاب را در تحلیل جنبه‌های مختلف جهانِ داستان نوشته است. فصل‌های کتاب شبیه به مقالات جدا از هم است و به همین خاطر می‌شود آن را در فواصل مختلف خواند (مثل کاری که من در طول پنج ماه! کردم). کتاب کوتاه است و خلاصه‌گو و به همین خاطر شاید خود کتاب خلاصهٔ نقدهای ادبی بسیاری باشد که نویسنده آن‌ها را در این کتاب جای داده است.


۱۳ اسفند ۹۷ ، ۰۸:۱۸
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۴۵: درک یک پایان؛ نوشتهٔ جولین بارنز

«معنای یک پایان» یا به قول ترجمهٔ فارسی «درک یک پایان» نوشتهٔ جولین بارنز و برندهٔ جایزهٔ ادبی من‌بوکر سال ۲۰۱۱ است. اول آن که جایزهٔ من‌بوکر ادبی‌تر از بقیهٔ جایزه‌های معروف کتاب‌های نوشته‌شده به زبان انگلیسی است و زیاد به عامه‌پسند بودن رمان‌های برنده نباید امید داشت. با خواندن این رمان تقریباً به این نتیجه می‌رسم که سبک روایت‌گری انگلیسی‌های اواخر قرن پیش و اوایل قرن حاضر بسیار متفاوت از امریکاست. نمونه‌هایی که به ذهنم خطور می‌کند «کازوئو ایشی‌گورو»، «یان مک‌یوئن» و حالا این سومی یعنی «جولین بارنز» است. خصوصیت این رمان‌ها روایت آرام و مضمون عمیق انسانی است در مقابل رمان‌های آمریکایی که مضمون‌های اجتماعی روتری دارند و روایتشان پرکشش‌تر است. من اولی را بیشتر می‌پسندم. مثلاً این رمان ظاهراً موضوع ویژه‌ای ندارد: پیرمردی که پی گذشته‌اش و کشف اتفاقاتی است که هم به خاطر کهولت سن و هم به خاطر ترک رابطه از خاطرش رفته است. از جهت ویژه نبودن موضوع این رمان شبیه به «بازماندهٔ روز» نوشتهٔ ایشی‌گورو است. و شبیه به «بازماندهٔ روز» با یک مضمون انسانی مواجهیم. در واقع با یک سؤال فلسفی مهم روبرو هستیم: تاریخ چیست و آیا ما سهمی در این تاریخ داریم؟ آیا اگر نقصی در اکنونِ جامعه وجود دارد ما بی‌نقشیم؟ از نظر نویسنده تاریخ آن چیزی نیست که پیروز کارزارها می‌نویسد بلکه «قطعیتی است که حاصل از ناکافی بودن حافظه و مستندات است.» و انسان آن‌گونه که می‌خواهد تاریخ را برای ذهن خودش بازسازی می‌کند. و حال پرسش فلسفی از مرگ و حق زیستن یا خودکشی کردن پیش می‌آید. راوی «تونی وبستر» که نمونهٔ تمام و کمال یک راوی نامطمئن است ظاهراً همیشه حق را به خودش می‌دهد و «ورونیکا» را دختری بی‌قاعده و هیستریک می‌یابد اما مضمون داستان تا پایان چیز دیگری می‌گوید. این که چرا مادر ورونیکا دست‌نوشته‌های «آدرین» رفیق سابق «تونی» را به او به ارث می‌رساند و اصلاً آن دست‌نوشته‌ها دست مادر ورونیکا چه می‌کرده است جزو تعلیق‌هایی است که خواننده را تا پایان داستان جلو می‌برد؟ این رمان آن‌قدر خوب روایت شده است که به نظرم هر گونه خلاصه کردنی زیبایی اثر را به هم می‌زند. بخش اول این رمان دوبخشی ظاهری بسیار ساده دارد. در مورد جو فرهنگی دههٔ شصت میلادی انگلستان می‌گوید: دوستی‌های دختر و پسری که مانند امروز ولنگار نبود و خیلی کم به رابطهٔ مستقیم می‌انجامید، و حتی مدارس پسرانه‌ای که با یک ربع ساعت جابجایی نسبت به مدارس دخترانه تعطیل می‌شدند مبادا که دختران و پسران نوجوان موقع تعطیلی مدرسه به هم برسند. بخش دوم رمان بیشتر در قرن بیست و یکم می‌گذرد و حالا باید بفهمیم دلیل آن همه مکالمات ظاهراً بی‌ربط در کلاس تاریخ بین آدرین و معلمش، و بحث‌های فلسفی بین تونی و آدرین و دوستان دیگر برای چه بوده است. از این جهت شاید این داستان مصداق آن توصیهٔ چخوف باشد که هیچ جزئی از داستان نباید بی‌استفاده بماند. بخش دوم این رمان کوتاه حالت مرموز پیدا می‌کند و به همین خاطر خواننده را ترغیب به خواندن تا انتها می‌کند. بسیاری از ظرافت‌های روایت در بستر زبان ایجاد شده است و نمی‌دانم چقدر مترجم(ان) توانسته(اند) از پس این کار بربیایند (نظرات موجود نسبت به ترجمهٔ کتاب خبرهای زیاد خوبی نمی‌دهد.)


۱۳ اسفند ۹۷ ، ۰۸:۰۵
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۴۴: شیمی؛ نوشتهٔ وایکی ونگ

نویسندهٔ رمان «شیمی» متولد چین و مقیم آمریکاست که کارشناسی شیمی و دکترای سلامت عمومی از دانشگاه هاروارد گرفته است. این کتاب اولین و فعلاً تنها نوشتهٔ منتشرشده از «وایکی ونگ» است. او در این داستان که برندهٔ جایزهٔ پن-همینگ‌وی شده است، با نگاه شاعرانه و بسیار شبیه به قالب رمانِ نو و با وصل کردن علم شیمی به زندگی، نگاهی نو به دشواری زندگی مهاجران و دشواری تحصیل در رده‌های بالا کرده است. راوی داستان که نامش معلوم نیست چیست دختری چینی است که به بهانهٔ تحصیل پدرش به آمریکا آمده است و حالا دانشجوی دکترای شیمی دانشگاه هاروارد است و با دوست‌پسر آمریکایی‌اش «اریک» زندگی می‌کند. اریک مردی خودساخته و باانگیزه است ولی راوی در پژوهشش درجا زده است:

«در آریزونا، یک استاد راهنمای دکتری می‌میرد. مسئولانْ دانشجویی را که به او شلیک کرده است سرزنش می‌کنند اما همهٔ دانشجوهای تحصیلات تکمیلی در دنیا استاد راهنما را سرزنش می‌کنند. هیچ دانشجویی بدون تأیید استاد راهنمایش نمی‌تواند دفاع کند. آن استاد راهنما دانشجویش را هفده سال در آزمایشگاه به این بهانه که او ارزشمند است و نباید برود نگه داشت. شاید هم استاد دیوانه شده بود. فکر می‌کنم دانشجو خیلی تحمل کرد و هفده سال صبر کرد. اگر من بودم، ده سال که می‌شد به استاد شلیک می‌کردم.» (ص ۱۸)

راوی مرخصی تحصیلی می‌گیرد تا خودش را پیدا کند و برای گذران زندگی رو به تدریس خصوصی درس‌های دبیرستان و پایهٔ دانشگاه می‌آورد. داستان که پیش می‌رود با لایه‌هایی از روایت مواجه می‌شویم که عمق بیشتری به داستان می‌دهد و به تفاوت نسلی بین مهاجران و فرزندانشان، تفاوت سنت‌ها و زندگی مدرن و بسیاری از مسائل از این دست پرداخته می‌شود.

پدر راوی زندگی بسیار دشواری را داشته است. او که تنها فرد خانواده‌اش بوده که توانسته به دبیرستان برود، و بعد وارد دانشگاه و بعدتر آمریکا شود، همراه با مادر راوی که داروساز بوده و به خاطر همسرش مجبور به ترک شغل و تنهایی در غربت شده، برای ادامهٔ تحصیل به آمریکا می‌آید. مادر راوی همیشه پدر را مورد شماتت قرار می‌داده که خرج سال‌های آغازین مهاجرت را خانوادهٔ او داده است ولی در عوض چیزی نصیب مادر نشده است. پدر اما به این راحتی‌ها به اینجایی که هست نرسیده است:

«یادم می‌آید چگونه پدرم انگلیسی را می‌آموخت. تازه چین را ترک کرده بودیم. ما در یک خانهٔ استودیو [بدون اتاق خواب] زندگی می‌کردیم. وقتی پدر از سر کار برمی‌گشت، روی زمین می‌نشست چون میز نداشتیم. او هر روز ده واژهٔ جدید از واژه‌نامه می‌آموخت.» (ص ۱۹۱)

به همین خاطر است که راوی حس می‌کند باید او هم راه پدر را ادامه بدهد:

«اما اگر پیشرفتی را که او [پدر] در نسل اول داشت من بخواهم از او بیشتر داشته باشم، حس می‌کنم باید آمریکا را ترک کنم و کرهٔ ماه را تسخیر کنم.» (ص ۲۲)

ظاهراً پدر و مادر فقط از راوی موفقیت تحصیلی را می‌طلبند و حال تحصیلش مهم‌تر از حال راوی برایشان است:

«وسط تابستان پدر تماس گرفت. هیچ سلامی در کار نبود و هیچ حال و احوال‌پرسی. سؤال از حال دکترایم بود. و این که چقدر به اتمام دکتری نزدیکم. به من گفت که خیلی وقت است از اوضاع دکتری صحبتی نکرده‌ام.» (ص ۱۱۵)

مادرِ راوی که سرخورده است ولی با این اوصاف اسم آمریکاییِ «جوی» (به معنای شادی) را برای خودش انتخاب کرده نگاه دیگری دارد که دست‌کم از نگاه پدر ندارد:

«خیلی وقت‌ها مادر دست می‌گذاشت زیر چانه‌ام و می‌گفت تو باید بهتر از مردی باشی که با او ازدواج می‌کنی. باید بیشتر از او موفق باشی. من نمی‌توانم دست رد به سینهٔ‌ مادر بزنم.» (ص ۱۴۴)

شاید به همین خاطر باشد که با وجود آن که اریک هیچ مشکلی در ظاهر ندارد و مرد سازگاری است، راوی از ازدواج با او امتناع می‌کند. اریک مانند یک پسر متعارف آمریکایی زیر دست والدینی بزرگ شده است که او را آزاد گذاشته‌اند که خودش مسیر زندگی‌اش را انتخاب کند ولی برای چینی‌ها فرق می‌کند. به قول تمسخر هم‌دبیرستانی‌های چینی‌ها، وقتی که یک چینی به دنیا می‌آید والدینش از او می‌پرسند دوست داری چه‌کاره شوی؟ ریاضی‌دان یا دانشمند؟ به همین خاطر، راوی به دوستش که باردار است این‌گونه توصیه می‌کند:

«زیاد تکانش نده. بگذار بخوابد. بگذار هر جور که می‌خواهد بشود. بهش از این حرف‌ها بزن که مثلاً‌ دنبال رؤیاهایت باش [شعار معمول آمریکایی‌ها]...» (ص ۷۵)

رابطهٔ راوی با اریک نیز جنسش چینی است، عشقی همراه با رنج:

«در زبان چینی، کلمهٔ دیگری برای عشق وجود دارد. آن را برای عشق شورانگیز استفاده نمی‌کنند بلکه برای عشق بین اعضای خانواده به کار می‌برند. ترجمه‌اش می‌شود "من برای تو رنج می‌کشم"»

این عشق و رنج تا آنجایی است که در عشق اریک به علم شیمی نیز وارد شده است:

«در اولین نگاه به نامهٔ درخواست شغل [اریک]،‌ در اولین جمله دیدم که او در مورد عشقش به تدریس نوشته است و آرام با یک مداد روی واژهٔ عشق خط کشیدم. بعد از آن نمی‌توانم به او بگویم که چرا این کار را کردم.» (ص ۲۳)

نویسنده به شکل هنرمندانه‌ای از همه چیز استعاره‌سازی می‌کند. مثل آن که در زبان شانگهایی (زبان مادری مادرش) معانی با زبان چینی متعارف متفاوت است و از آن به عنوان نشانه‌ای از تقلیدکار بودن خود استفاده می‌کند:

«واژهٔ شانگهایی برای مادربزرگ مادری "آه‌بو" است. مادرم این واژه را به من یاد داد. نمی‌دانستم که آن واژه شانگهایی است تا وقتی که به هم‌اتاقی چینی‌ام گفتم که آه‌بو مدتی مهندس معمار بوده است، آه‌بوی من در شانگهای زندگی می‌کند و هم‌اتاقی‌ام پرسید آه‌بو چیست؟ منظورت میمونِ علاءالدین است؟»

نویسنده دست به دامن مفاهیم شیمی می‌شود تا ناتوانی خودش را نیز وصل به مادرش کند:

«از نظر زیست‌شناسی، توان جسمی از میتوکوندریا که ارگان‌های تولید انرژی بدن هستند می‌آید... دی‌ان‌ای میتوکوندریال تماماً از سمت مادر به فرزند منتقل می‌شود.» (ص ۱۹۹)

راوی می‌داند که نباید تا این حد مقلد گذشته‌اش باشد ولی از طرفی نیز می‌داند که تنها دار و ندارش همین گذشته است:

«تو نمی‌توانی برای آن‌ها [والدین] زندگی کنی. بالاخره یک روزی می‌میرند. امید دارم که هیچ وقت نمیرند. چون وقتی بمیرند من تنها خواهم شد.» (ص ۱۹۶)

و این تنهایی درد عمیقی است که در خاطرهٔ مهاجرت و مهاجران هک شده است. مهاجرانی که مانند مادرِ راوی آینده را در وطن می‌بینند:

«چین دوازده ساعت از ما جلوتر است. مادر می‌گوید. همیشه در آینده است.» (ص ۳۳)

پدر اما ظاهراً اهل دلتنگی نیست ولی او نیز درد فروخورده‌ای دارد:

«همیشه فرضم بر این بود که پدر با این مفاهیم انتزاعی [معنای خانه] کاری ندارد… پدر وقتی در سفر حالش بد می‌شود به چیزهای سبز دوردست نگاه می‌کند. می‌گوید به تپه نگاه کن یا به آن درخت‌ها. تا امروز نشنیده‌ام کس دیگری چنین چیزی بگوید. من همیشه به چیزهای ثابت دوردست نگاه کرده‌ام ولی نه لزوماً چیزهای سبز. اما وقتی بزرگ شدم و به محل تولدش رفتم، هنوز نفهمیدم اما الان می‌فهمم. در آن دوردست [محل تولد و کودکی پدر]، همه چیز و همه جا، سبز بود.» (۲ص ۲۰۷)


نویسنده بسنده به مهاجرت نمی‌کند و نقبی به دل زندگی دانشگاه می‌زند: 

«زمانی در تحصیل دکتری فرامی‌رسد که هر جور شده باید تمامش کنی. اگر این کار را نکنی، همه چپ‌چپ نگاهت می‌کنند.» (ص ۳۵)

و علم چیز جذاب اما بی‌رحمی است:

«خاصیت بزرگ علم این است که حقایق عالم را کشف می‌کنی. اما خاصیت بدش این است که شاید تو آن کسی نباشی که حقایق را کشف می‌کند.» (ص ۱۱۷)

نویسنده حتی در مورد روابط عاطفی رو به قواعد علمی می‌آورد. مثلاً قلب که یک سیستم بسته است و طبق قانون شیمی نباید سیستم بسته را گرم کرد. یا این که اگر شوهر را زیادی سیم‌جیم کنی، مثل قانون هایزنبرگ که ذره‌ها وقتی که بخواهی جای دقیقشان را بفهمی سرعت می‌گیرند، از دست تو متواری می‌شوند (ص ۱۵۶). از نظر راوی نگاه شیمی‌دان‌ها نه مثل نگاه خوش‌بین‌هاست که نیمهٔ پر لیوان را می‌بینند نه مثل بدبین‌ها که نیمهٔ خالی را. نگاه شیمی‌دان‌ها سیاه‌تر از این حرف‌هاست:

«شیمی‌دان نیمهٔ پر را در حالت مایع و نیمهٔ خالی را حالت گازی می‌بیند. و هر دو نیمه احتمالاً سمی هستند.» (ص ۹۷)

راوی زندگی‌اش را سرشار از شیمی می‌بیند و باز هم دست به استعاره‌های علمی می‌زند:

«نمی‌فهمم وقتی که می‌گویند که این بستهٔ غذایی عاری از مواد شیمیایی است یعنی چه. اصلاً بهم برمی‌خورد. همه چیز از مواد شیمیایی تشکیل شده است. وقتی بگویی چیزی خالی از مواد شیمیایی است، یعنی داخل بسته خلأ محض است.» (ص ۹۷)

و این علم شیمیْ علمی است که معروف‌ترینشان یعنی نوبل دست به ساخت  یکی از کشنده‌ترین مواد شیمیایی یعنی دینامیت زده است و برای آن که ذهن تاریخ از آن کار پاک کند، اموالش را نذر جایزه‌ای کرده که امروز به اسم نوبل معروف شده است.


کتاب «شیمی» یک کتاب شاعرانه است. کتابی که اگر مهاجر باشی یا دانشجوی دکتری یا فارغ‌التحصیل دکتری آن را بیشتر می‌فهمی. اضطرابی که در دل دورهٔ دکتری در دانشگاه‌های رده‌بالای آمریکا نهفته است آن قدر زیاد است که تقریباً هیچ کسی روحش بی آن که خراش بخورد نمی‌تواند از مهلکه‌اش جان سالم به در ببرد.


«شادی = واقعیت - انتظارات

اگر واقعیت>انتظارات، آن‌گاه شاد هستی.

اگر واقعیت<انتظارات، آن‌گاه شاد نیستی.» (ص ۱۴۴)


به جرأت می‌گویم که از خواندن سطر به سطر این کتاب لذت بردم. این کتاب را در میانهٔ خواندن کتاب دیگری باز کردم و دیگر نتوانستم ببندم. اگرچه نگاه یک‌طرفه و شبه‌اورینتالیستی نویسنده کمی آزاردهنده بوده است و بیشتر جنبهٔ انتقادی به زندگی سنتی داشته است تا انتقاد به فرهنگ آمریکایی، اما در آن جنبه‌ای که زبان به انتقاد گشوده است، هنرمندانه عمل کرده است.


۰۷ اسفند ۹۷ ، ۰۹:۲۳ ۱ نظر
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۴۳: طرز فکر؛ نوشتهٔ کارول دووک

حرف اصلی «طرز فکر» این است که انسان‌ها مخلوطی از دو طرز فکر بسته و مبتنی بر رشد هستند. در طرز فکر بسته استعدادها از نظر شخص از پیش تعریف‌شده و بعضاً محدود هستند. البته انسان‌های با طرز فکر بسته معمولاً با موفقیت‌های ناشی از زعم مستعد بودن خود جلو می‌روند ولی به محض اولین شکست آغاز عقب‌گردشان رقم می‌خورد. در مقابل در طرز فکر مبتنی بر رشد آن چیزی که اهمیت دارد آن است که در هر شرایطی انسان با وجود داشته‌ها و درس از اشتباهات گذشته قدمی رو به جلو بردارد. 

نویسنده برای اثبات تجربی حرف خود فصل‌های مختلفی در مورد کسب‌وکار، روابط خانوادگی، تدریس و تربیت فرزند می‌آورد. مثلاً به زعم نویسنده، اگر تربیت فرزند بر مبنای برچسب‌گذاری و تشویق‌های مصنوعی که مثلاً تو مستعد هستی (به جای آن که فرزند را برای تلاش تشویق کنند) باشد، آن کودک به محض روبه‌رو شدن با مشکلات درجا می‌زند. این مسأله در مورد کار و تحصیل هم صادق است. نویسنده از تجربیات تدریس خود در دانشگاه‌های کلمبیا و استنفورد مثال می‌آورد که چگونه انسان‌هایی که بازتر به مسأله نگاه می‌کردند توانستند خودشان را از شرایط دشوار به سلامت رها کنند. البته نویسنده بر این امر تأکید دارد که همهٔ ما انسان‌ها در مسائل مختلف تلفیقی در نوع طرز فکر هستیم و کسی را شاید نشود پیدا کرد که فقط در یک طرز فکر بگنجد. بالاخره طرز فکر بسته این حسن را دارد که انسان را از خطر کردن افراطی بازمی‌دارد. 

در مجموع این کتاب نسبت به بقیهٔ کتاب‌های [الکی] هیجان‌بخش در این موضوع این حسن را دارد که از زبان یک متخصص و به طرزی واقع‌بینانه [و نه تهییج بیهوده که تو همه کار می‌توانی بکنی] نوشته شده است. 


۲۸ بهمن ۹۷ ، ۲۱:۵۵ ۱ نظر
محمدصادق رسولی

قفسه‌نوشت ۱۴۲: رام‌کننده؛ نوشتهٔ محمدرضا کاتب

محمدرضا کاتب بعد از رمان «هیس» سبک خاصی را در داستان‌نویسی برای خود به اثبات رساند و از آن موقع در همین سبک قلم زده است. شاید به یک معنا این سبک از داستان‌نویسی در ردهٔ داستان‌های پست‌مدرن بگنجد، شاید هم نام دیگری داشته باشد که من از آن بی‌خبرم. «رام‌کننده» رمانی از کاتب است که نشر چشمه آن را منتشر کرده است. این داستان با روایت اول شخص از زبان نوجوانی بی‌نام تعریف می‌شود. مانند بسیاری از کارهای کاتب فضا انتزاعی و اصطلاحاً سورئال است و پر از تک‌گویه‌ای طولانی شخصیت‌های داستان. راویِ نوجوان که در خانه‌ای تنها زندگی می‌کند ادعا می‌کند که تله شده است. مرحبا، پدرخوانده‌اش، به او گفته است که زمان او را تله کرده است. حالا نوجوان باید به خانهٔ زمان سفر کند و در آنجا راز تله شدنش را دریابد. پایان داستان نوجوان به خانه بازمی‌گردد. از این جهت برخلاف بسیاری دیگری از کارهای کاتب با یک قصه سر و کار داریم؛ البته بماند که این قصه بودن صرفاً به معنای داشتن آغاز، میانه و پایان است.

 

روایت‌های متناقض

در این داستان مانند بسیاری دیگر از کارهای کاتب با روایت‌های متناقض، گیج‌کننده و چندلایه مواجه می‌شویم. در آغاز داستان، مرحبا به نوجوان می‌گوید:‌ 

«من آن کسی که فکر می‌کنی نیستم، یک نفر دیگر هستم. خب عیبی ندارد، تو هم آن کسی که فکر می‌کنی هستی نیستی، چون می‌توانی چند نفر دیگر هم باشی. برای دانستن هر چیزی در این عالم آدم باید تاوان بدهد.» (ص ۹)  

در این روایت‌های متناقض به نظر می‌رسد نویسنده سعی در ایجاد مفاهیمی انتزاعی دارد که همهٔ معانی قابل برداشت آن درست باشند:

«شاید این کارها تأثیر سری کتاب‌های چهارگزینه‌ای به سوی زندگی بهتر بود. یک مدت فقط گزینه‌های ۴جوابی خودتان را بشناسید می‌خریدم. هر سؤالش ساعت‌ها وقت مرا می‌گرفت. چون هر ۴ جواب واقعاً‌ درست بود و دست‌آخر باید شانسی علامت می‌زدی. و به خودت امتیاز می‌دادی. نکتهٔ جالبش این بود که هر چه بیشتر کتاب‌های خودشناسی می‌خواندم، بیشتر خودم را گم می‌کردم.» (ص ۱۳)

نویسنده در گیج کردن مخاطب تعمد دارد و این بار خود راوی را هم به دام سردرگمی انداخته است:

«هر دفعه که قضیه را برای خودم یا او تعریف می‌کردم قصه‌ام یک چیزی می‌شد که با آن قبلی فرق داشت: انگار حالا دارم زندگی یک نفر دیگر را تعریف می‌کنم...» (ص ۲۹)

و گویا خود راوی هم از این کار بدش نمی‌آید:

«یکی از بازی‌هایی که همیشه تو تنهایی حسابی سرگرمم می‌کرد همین بود: چیزهای متضاد را کنار هم می‌گذاشتم و بعد ساعت‌ها با آن‌ها خودم را مشغول می‌کردم. این کار احمقانه بدجوری آرامم می‌کرد، چون بهم می‌فهماند قاعدهٔ همهٔ چیزها همین است و اگر جایی گیر یک چیز متضاد می‌افتم، نباید بترسم یا دست و پایم را گم کنم.» (ص ۱۹۵)

یک نکتهٔ جالب توجه در این رمان استفادهٔ نامناسب و مکرر از واژهٔ «تو» به معنای «در» یا «داخل» است. به ذهنم رسید شاید نویسنده در استفاده از این واژه تعمدی داشته تا بتواند صورتی از درهم‌پیچیدگی و تودرتو بودن را به خواننده القا کند.


تله

تله مفهومی انتزاعی است که در این داستان بسیار تکرار می‌شود. رام‌کننده‌ها کسانی هستند که برای دیگران تله می‌گذارند و البته این تله گذاشتن کار ساده‌ای نیست:

«کوچک‌ترین اشتباه در محاسبات و اجرا و شرایط، باعث خطرهای عظیم و غیرقابل جبرانی برای آن آدم و جهان می‌شود. یک مرتبه تو می‌بینی با چیز بسیار ساده‌ای می‌خواستی یک نفر را تله کنی، اما تله از دستت فرار کرده و تو باعث تولید مرضی بسیار عظیم و لاعلاج شده‌ای که نسل بشر و طبیعت را به خاطر انداخته. مرضی که هیچ کس دیگر هیچ کاری‌اش نمی‌تواند بکند.» (ص ۱۲)

تله‌شده‌ها خیلی‌هاشان از تله‌شدگی خبر ندارند ولی به محض فهمیدن این امر زندگی برایشان دشوار می‌شود:

«تله‌شده‌ها بعد از شنیدن خبر تله شدن‌شان دیگر مزهٔ هیچ چیز را درست و حسابی نمی‌فهمند. فکر و ذکرشان می‌شود آن تلهٔ لعنتی. حتی متوجه تلخی و شیرینی حوادث دیگر نمی‌شوند. این دانستن از آن دانستن‌های احمقانه است. عجیب آن است که همه‌مان تشنه‌اش هستیم.» (ص ۱۷)

هرچقدر داستان جلوتر می‌رود معانی عمیق‌تری برای تله به وجود می‌آید. مرحبا که مشغول گفتن داستان‌های متناقض به نوجوان است، خودِ داستان را از جنس تله می‌داند. مانند شهرزاد که ملک را به تلهٔ داستان انداخته بود تا بتواند برای زیستن بهانه‌ای برای ملک پیدا کند. 

«یک قصه هیچ‌وقت نمی‌تواند باعث شود کسی کاری را بکند یا نکند. قصه‌های خوب فقط بهانه‌های خوبی هستند برای انجام دادن یا پس زدن کاری. و این خودش غنیمتی است…. او [شهرزاد] هم مثل ملک تله شده بود.» (ص ۲۶)

این تله رنگی از دترمینیسم تاریخی می‌گیرد که همیشه در تاریخ عده‌ای در دام ابتلائات دنیایی افتاده‌اند:

«تاریخ را که ورق بزنی می‌بینی هیچ‌چیزی نیست جز زندگی تله‌شده‌ها. فکر می‌کنی چرا چنگیز، اسکندر یا ناپلئون و هیتلر و … دست به جهان‌گشایی زده‌اند؟ چون چاره‌ای نداشتند، تله شده بودند. یا باید می‌مردند یا جلو می‌رفتند. صاحب‌هایشان فقط این طوری آرام می‌شدند.» (ص ۲۷)

حالا پرسش اینجاست که مراد از صاحبان جهان‌گشایان چه است؟ آیا مراد جبری پنهانی است که در هر دوره‌ای عده‌ای را بر آن می‌دارد که در دام پستی و دنائت بیفتند؟ 

وقتی نوجوان به سراغ زمان می‌رود با مفهومی تازه از تله آشنا می‌شود. زمان برای او فیلم‌ها و صداهای تله‌شده‌هایی که از دنیا رفته‌اند نشان می‌دهد و این‌گونه می‌گوید:

«این فیلم‌ها و عکس‌ها و وسایل به‌جامانده ازشان آن چیزی نیستند که تو می‌بینی: بیشتر از هر چیزی تله‌های روح و زندگی‌شان است.» (ص ۱۳۲)

انسانی که دوست دارد همه چیز را زنده نگاه دارد، در واقع خود در تلهٔ آن چیزها قرار می‌گیرد:

«آدمی‌زاد ذاتاً زندان‌بان است. چون دوست دارد هر چه به دستش می‌رسد زندانی خودش کند. خواه چیزهای گران‌قیمت و باارزش باشد، خواه یک صدای بی‌ارزش باشد. این تنها راز تجارت است.»‌ (ص ۱۳۹)

و در واقع بزرگ‌ترین تله زندگی است:

«همه‌مان، همهٔ عمر دنبال یک چیزهایی می‌گردیم که ظاهراً اسمش زندگی است و اسم واقعی‌اش تله است. ذاتاً آدم دنبال تله کردن خودش است.» (ص ۱۴۵)

و البته این تله‌ها همان چیزی است که چرخ زندگی را می‌چرخاند:

«اگر زندگی تمام آدم‌های بزرگ تاریخ را زیر و رو کنی، به این نتیجه می‌رسی که پیشرفت بشر، فقط و فقط مدیون قدرت تله‌ها بوده، نه آن آدم‌ها یا سیر حوادث و چیزهای دیگر.» (ص ۱۶۷)

در ادامه، داستان زندگی پیرمرد سنگ‌کشی را می‌گوید که از کشیدن سنگ به ستوه آمده است ولی دست از سر سنگ برنمی‌دارد. وقتی از او می‌پرسند که چرا خودش را غرق سنگ کرده است، پاسخی جالب می‌دهد که خواننده را به تأمل وامی‌دارد:

«من این سنگ را این‌جا و آن‌جا نمی‌برم. این سنگ است که مرا با خودش همه جا می‌برد. چهل سال است کارش همین است.» (ص ۱۷۲)

پیرمرد بالاخره دست از سر سنگ برمی‌دارد، وقتی که دیگر جان در بدن ندارد. تله‌شده‌ها برای بودن در تله بهانه زیاد می‌آورند و این‌گونه به یک معنی خودشان خودشان را تله کرده‌اند:

«ذهن تله‌شده‌ها بهانه‌های عجیب‌و‌غریبی همیشه برای‌شان جور می‌کند. و راه‌های افیون‌واری جلوی پای‌شان برای فرار و قبول نکردن مسئوایت می‌گذارد.» (صص ۱۷۳-۱۷۴)


رام‌کننده

رام‌کننده کسی است که تله می‌گذارد و تله‌شده را به دام می‌اندازد. ظاهراً زمان مرحبا و همسرش را تله کرده است ولی مرحبا همسرش را جوری تله کرده است که اگر مردی به او نزدیک شود می‌میرد. حالا زن که معشوق مشترک زمان و مرحباست در سردابی منتظر است تا از تله دربیاید. زمان برای آن که به زن آسیب نرسد خودش را با دارویی دیگر تله کرده است که به این صورت مردانگی‌اش کم شود. حالا با آوردن آن نوجوان که فرزند زن است قصد دارد زن را نجات بدهد. این درهم‌پیچیدگی و تناقض‌گویی نویسنده شاید باعث این مطلب شده است که خواننده به اصل مطلبی که نویسنده قصد رساندن دارد فکر کند. از این جهت با روایتی شبیه به حکایت‌های صوفیه از جنس مطالب ابن‌عربی مواجهیم و شاید از این جهت یافتن بین حرف‌های مزخرف و حرف‌های درجه‌یک کاری دشوار باشد.

زمان جهان را سرشار از تهی می‌داند و می‌گوید:

«من فکر می‌کنم بهترین جایی که آدم در زندگی قدر معنی و رمزها را می‌فهمد وقتی است که با تمام وجود تهی را می‌فهمد.» (ص ۱۲۸)

زمان هم یک رام‌کننده است و به همین خاطر مانند مرحبا پر از حرف‌های ضدونقیض و گاه بی‌ربط است:

«هیچ وقت نباید به حرف‌های یک رام‌کننده اعتماد کنی. چون او گاهی حرف‌هایی می‌زند که هدفش چیزی غیر از آنی است که نشان می‌دهد. اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم، باید بگویم گاهی یک رام‌کننده حرف‌هایی به تو می‌زند که به تو نمی‌زند، بلکه به واسطهٔ تو با تله‌ات حرف می‌زند. می‌خواهد او راه راهنمایی کند تا کمتر بهت آسیب بزند.» (ص ۵۹)

در تهی‌شدگی محض حرف‌های زمان ایهام و شاعرانگی موج می‌زند و این خود نشانهٔ یک رام‌کننده است:

«نشانهٔ رام‌کننده‌های بزرگ این است که از تله‌ها، شعر و ایهام می‌سازند و از ایهام‌ها و شعرها تله. اصول همهٔ تله‌های بزرگ بر همین مبناست.» (ص ۱۸۵)

اینجاست که می‌شود مطمئن بود این قصه‌ای که محمدرضا کاتب نوشته است تله‌ای است برای آوردن مضمونی در مورد دنیا و زندگی و هستی و مفاهیمی مانند خیر و شر. محمدرضا کاتب در تمام کتاب‌هایش به این مسائل پرداخته است، کما این که در کتاب بعدی‌اش «آفتاب‌پرست نازنین» کینه‌های جامانده از جنگ را در مفاهیمی انتزاعی به نقد می‌کشد. 


لمس

یکی از قصه‌هایی که زمان برای نوجوان نشان می‌دهد نامش «لمس» است. لمس در مورد نویسنده‌ای است که همهٔ جهان را در سیاهی می‌بیند اما بوکسور، تله‌کننده‌اش، از او می‌خواهد هیچ‌وقت به زیبایی‌ها نگاه نکند که در این صورت به او آسیب می‌رسد. نویسنده حیران است، چون هیچ چیزی را هیچ وقت زیبا نمی‌دیده است. به نظر می‌رسد این خود محمدرضا کاتب است که حالا در دام تلهٔ بوکسور قرار گرفته است:

«زیبایی، خوبی، شادی و آرامش و همهٔ چیزهایی که تحت نام روشنایی می‌شناسیم، قراردادهایی هستند که ما برای سرگرم کردن خودمان و ندیدن زشتی‌ها می‌گذاریم و ...» (ص ۱۵۳)


بازگشت نوجوان از آغوش مادر

نوجوان از خانهٔ زمان فرار می‌کند. به زعم او فرار همیشه سخت‌تر از جنگیدن است اما باز هم فرار می‌کند:

«زن لوط هم هنگام رفتن از شهر، بی‌خود و بی‌جهت به پشت سرش نگاه کرده بود و تبدیل به نمک شده بود. هر وقت به چیزی نمک می‌زدم یاد او می‌افتادم. شاید آن نمک‌دانی که دست من بود، یک تکه از تن او تویش بود. باز او این شانس را داشت که به یک چیز مفید تبدیل بشود.» (ص ۲۲۲)

گونه‌ای از جبر در این داستان موج می‌زند، یک چرخش ابدی در هستی. جهانی که می‌چرخد و تغییر ‌می‌کند ولی انگار هیچ چیزی از جایش تکان نخورده است. هنوز انسان است و تله‌ای که هستی برایش فراهم دیده است:

«به خودم گفتم شاید اصلاً از اتاق بیرون نرفتم و همه چیز از آن بیداری به بعد یک وهم بوده. عجب بازی خوب و بی‌پایانی می‌توانست باشد.»

جهان در این داستان وهمی که روای مخاطب را پای به پای خودش می‌برد.


سخن پایانی

«رام‌کننده» داستانی خواندنی از محمدرضا کاتب است که به نظرم از نظر پیچیدگی داستانی ساده‌تر از دیگر داستان‌های کاتب مانند «هیس» و «وقت تقصیر» است. دوست داشتم با داستانی در سطح پیچیدگی داستان‌های قبلی کاتب مواجه شوم اما همین حد از داستان متفاوت با جریان غالب داستان‌های آپارتمان‌زدهٔ فارسی بسیار مطبوع است. شاید ضعف مهم داستان ویرایش سطحی و وجود لغزش‌های زبانی بسیار در کتاب باشد. امیدوارم این مشکلات در چاپ‌های بعدی کتاب مرتفع شود.


۱۵ بهمن ۹۷ ، ۰۸:۰۷ ۲ نظر
محمدصادق رسولی