دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نیمایی» ثبت شده است

سیاه‌مشق ۵۲

۲۹
مرداد

مار سیاه قرن آهن و تردید

آن ازدحام که خوابش دراز شد

آنک قطار آمده از قلب کوه‌ها

در امتداد رود دلش سوز و ساز شد


بر زخمی کنارهٔ این رود می‌شود

فریاد عاجزانهٔ این قرن را شنید

با یک نگاه به این فاضلاب علم

-ادرار شیمیایی یک عمر ابتکار-

هیچِ هماره را به تماشا نشست و دید

از آسمان صدای کبوتر نمی‌رسد

جز آن کبوتران سنگ‌دل پر سر و صدا

با فضله‌های مشتعل از خفّت هوا


در زخمی کنارهٔ این رود می‌شود

دنبال گور خدا بود و دور شد

گم شد میان جنگلِ یک شهر انزوا

در حسرت زیاد خورشید کور شد


تابستان ۲۰۱۸، نیویورک
  • محمدصادق رسولی


این رود که می‌رود آرام

تا خواب سرد نیاگارا را

         رؤیای مرز جنون و سراب  را

واگو کند برای منهتن

                      - این خفتهٔ بیدار-


و این قطار که می‌رود ناآرام

تا اضطراب شهر را

حجم شلوغ رنگ‌های آتشی

که مانده از او نعش خاکستر

آرام کند در خانه‌ای ارزان

بر نرمی کاناپه‌ای ارزان

تا چشم‌های آن مسافر پر شود

از ازدحام رنگی تشویش‌هایی نو

از کورسوی چشمه‌های رنگی جادویی تصویر

این نوکلاغان سیاه مکتب تزویر


و این سپیدبال

این سنگین‌دل

که می‌کشاند اضطراب‌های جهان را

از نقطه‌ای به نقطه‌ای

تقسیم می‌کند تمامی هیچ هزار حادثه را

در آشیانه‌های پر از خستگی و خواب

با فضله‌های دود و سربینش


این جاده هم که نخ شده تسبیح فراموشی را

ذکر تمام اضطراب‌های شمالی

به التهاب‌های جنوبی

از مشرق نگاه خستهٔ اطلس

تا مغرب خماری آرام


این خانه‌ها که ایستاده مرده‌اند

مردارها که می‌زیند در این خشت‌های کج


میخانه‌ها لبریز از غفلتی عقیم

کاباره‌های پر

از رقص‌های گس

با جیغ‌های رنگی و فریادهای گنگ

جذر شکست، میانگین برد

در جبر و احتمال نگون‌بختی جهان

در آس و پاسی هر آس ناگهان

آسوده از همیشهٔ بیرون پنجره


دریا نشسته است پر از داغ‌های شور

زانوی غم بغل زده، چشمش چه خسته است

از لخت و عور جهان در برابرش

دریا و آب‌شش مست موج‌ها

فرسوده از چشمان هیز و دودی شن‌ها و سایه‌ها


و هزاران هیچ دیگر

اما

انگار

اما

اینجا کسی غریبه و حتی غریب نیست

در هیچ آشنا و با هیچ هم‌نفس

از اضطراب خسته و بی‌بال در قفس


آه ای غریبه بگو تا کجای هیچ

باید نشست و حسرت پرواز را سرود؟


نیویورک -- اکتبر ۲۰۱۶

 

  • محمدصادق رسولی

من همان شاعر پری‌روزم

که ز چشمان تو واژه‌ای آموخت

و دلش گر گرفت، آتش شد

واژه واژه دلش به حالش سوخت


تو همانی منم همان حتماً

حرف تازه‌ای میانمان جاری است

عشق مثل زندگی هر روز

واژه‌ای تازه در کلامم ریخت

چشم‌های تو طعم دریا را

با تپش‌های قلب من آمیخت


نیویورک -- ۱۰ سپتامبر ۲۰۱۶
  • محمدصادق رسولی


با کاروان

آهسته آهسته

نجوای شب‌هایی لبالب از غمی لبریز...

باور ندارم تلخی آوازهایم را

-چو کاروان رود، فغانم از زمین بر آسمان رود... چه غمی دارم-

باور ندارم غربتم را...


لبریزم از یادی که در اعماق جانم ماند

از کاروانِ مانده بر جا و منی که رفته‌ام از دست...

پندار من این است...


نیویورک - فوریه ۲۰۱۳

  • محمدصادق رسولی

سیاه‌مشق ۴۲

۳۱
شهریور

شاعرانه‌های صبح

گفت و گوی آفتاب با پرنده‌ها

عاشقانه‌های آخرین ماه با نسیم و برکه‌ها

روی باز کوچه سوی خندهٔ پیاده‌ها

 که نیستند


ای دریغ

کوچه‌ها چه خالی‌اند و آسمان چه بی‌نصیب


نیویورک -- سپتامبر ۲۰۱۶
  • محمدصادق رسولی

سیاه‌مشق ۴۱

۲۷
شهریور

آن‌گه درخت…

و باران

که خیس شد

دریا که غرق شد وسط موج‌های خود

چشمی ستاره ریخت به یک آسمان نگاه

رودی که رفت هراسان به پشت کوه

بر شانه‌های سنگ که سر می‌گذاشت خواند

با گریه می‌سرود غم داغ‌های خویش

آرام می‌گریست که هی...

هیش…

هیش…

هیش…


دل مانده است در این حال ناگهان

جان در میانهٔ بغض و سرود اشک

گیرم که کوچه هم شده پاسوز پنجره

گیرم شمرده است قدم‌های لال را

آخر چگونه شد که نشد باد هم‌نفس؟

-- ممکن ندیده‌ایم همیشه محال را--


آن‌گه درخت…

که دریا..

ستاره‌ها..

رودی که گریه کرد…

و باران…

دوباره‌ها…


نیویورک -- ۳۱ اوت ۲۰۱۶
  • محمدصادق رسولی

سیاه‌مشق ۴۰

۲۳
شهریور

عکست که حک شده در قلب خسته‌ام

یادت که خیس می‌گذرد گونه‌هام را

دل، سنگ نیست که از سوز دوری‌ات

دم برنیاورد

                           از بغض نشکند

باران که می‌گرفت اگر دل گرفته بود

یاد تو بود و عطر تو را باد برده بود

باران و باد خاطرهٔ دوری تواَند


نیویورک -- آوریل ۲۰۱۳


  • محمدصادق رسولی