دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۱۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

این رمان برای چندمین بار دو چیز را به من ثابت کرد. اول آن که هر کتابی که جایزهٔ‌ معتبری می‌برد لزوماً کتاب خوبی نیست، خاصه آنکه بسیاری از داوران علایق سیاسی و ایدئولوژیکی دارند و این علایق، حتی اگر ناخودآگاه، در تصمیم‌سازی‌شان تأثیر می‌گذارد. دوم آن که هر منتقد خوبی لزوماً نویسندهٔ خوبی نیست. سوزان سونتاگ، منتقد معروف آمریکایی، در سال ۲۰۰۴ از دنیا رفت و این رمان، ظاهراً جزء آخرین کارهای اوست. او اصالتاً لهستانی یهودی‌تبار بوده است و احتمالاً انتخاب چنین سوژه‌ای برای کارش بی‌دلیل نبوده. کتاب «در امریکا» که جایزهٔ بخش رمان جایزهٔ ملی کتاب آمریکا را از آن خود کرده است، با اقتباس از زندگی یک بازیگر تئاتر لهستانی در نیمهٔ دوم قرن نوزدهم است که به دلایلی مانند وجود سانسور در لهستان به امریکا مهاجرت می‌کند. البته سونتاگ نام شخصیت‌های داستان را کلاً عوض کرده است و فقط استخوان‌بندی اصلی داستان مشابهت با شخصیت آن بازیگر دارد. رمان نُه به علاوهٔ یک فصل دارد. فصل صفرم تخیل نویسنده است وقتی که در جمع گروهی از هنرمندان لهستانی است ولی زبانشان را نمی‌فهمد. او در تخیلش به شخصیت‌ها اسم می‌دهد و نسبت‌هایشان را با هم تعیین می‌کند. به زبان بی‌زبانی سونتاگ تأکید می‌کند که این داستان خیالی است. از فصل یکم یا نهم با پرش‌های زاویهٔ دید و شخصیتی زیادی مواجه هستیم: گاهی از زبان مارینا بازیگر تئاتر و شخصیت اصلی داستان است، گاهی نامه‌های مارینا به هنریک که ظاهراً در لهستان است، گاهی خاطرات روزانهٔ بوگدان همسر مارینا، گاهی روایت سوم شخص در مورد ریشارد دوست مارینا و گاهی روایت سوم شخص نزدیک به دانای کل از سفرهای مارینا. متأسفانه در این داستان وجههٔ منتقدی نویسنده بر وجههٔ نویسندگی‌اش چربیده است. داستان پر از ظرافت‌های تکنیکی مکانیکی است ولی خبری از روح زیبایی در داستان نیست. حتی قاعدهٔ گذاشتن فکر و مضمون در بستر داستان آن طور که باید و شاید رعایت نشده است. در این داستان همه‌اش از امریکا به نیکی یاد می‌شود؛‌ کشوری که سرزمین فرصت‌هاست، آزاد است و حتی وقتی مارینا انگلیس را امتحان می‌کند طرفی نمی‌بندد. این کتاب پر است از ملی‌گرایی کاملاً قشری، فمینیسم و اباهی‌گری ناشی از همان فمینیسم. باید تأکید کنم که بحث بر سر این که کسی آمریکا را دوست دارد یا ندارد نیست، بحث بر سر آن است که هر مضمونی باید در دل داستان جا خشک کند نه آن که مدام از دهان شخصیت‌ها به صورت هویجوری! دربیاید. متأسفانه این کتاب ارزش خواندن ندارد. به قول جان سوثرلند، استاد دانشگاه یونیورسیتی کالج لندن، در مقاله‌ای در گاردین، اگر این کتاب نویسنده‌ای معروف نداشت حتی شاید شانسی برای انتشار پیدا نمی‌کرد.


  • محمدصادق رسولی

یادم نیست در کدام کتاب، احتمالاً در یکی از کتاب‌های مربوط به نقد تمدن غرب از اصغر طاهرزاده، به این مضمون نوشته شده بود که انسان نمونه در جهانِ سنت به فکر تغییر خویش بود ولی انسان نمونه در جهان امروز به دنبال تغییر جهان پیرامونش است. انسان نمونه در سنت به فکر مجاهده و مراقبه و ریاضت نفس بود و انسان نمونه در دنیای نو به دنبال ساختن پل و هواپیما و بسط فناوری است. در این کتاب ما مواجه با انسان نمونه در سنت هستیم. البته تصوف همیشه مطلبی بحث‌برانگیز بوده است؛ خاصه آن که کراماتی ذکر شده که با عقل امروزی جور درنمی‌آید و کارهایی از آن‌ها گزارش شده که با شریعت هم‌خوانی ندارد (مانند سماع با موسیقی) یا رفتارهایی که با سنت نبوی هم‌خوانی زیادی ندارد (مانند انزوا و مردم‌گریزی درازمدت).

مغز اصلی این کتابِ سیصد و سی و سه صفحه‌ای شاید حدود صد صفحه باشد (البته بماند که مثل اکثر اوقاتی که از نشر سخن کتابی خوانده‌ام، بی‌توجهی ویراستار به اصول تایپِ درست مرا آزاد داده). یک‌سوم آغازی کتاب صرفاً مقدمه‌ای درازدامن از استاد مسلم ادبیات فارسی، محمدرضا شفیعی کدکنی، است؛ همان استادی که همیشه جملهٔ آخر مقدمه‌های کتاب‌هایش، چه آن‌ها که در اوج دوران دین‌گریزی شعرای ایران بوده و چه آن‌هایی که مؤخرترند، چنین است: الحمدلله اولاً و آخراً. لذا اگر محقق ادبی نباشید، می‌شود این کتاب را با خواندن گذرای ویکی‌پدیای ابوسعید ابوالخیر شروع کرد و مستقیماً از صفحه‌ ۱۲۵ تا ۲۲۰ را خواند و نیم‌نگاهی به صفحات آخر داشت که معنی واژگان سخت آمده است. آن حدود ۱۰۰ صفحهٔ میانی شامل ۳۰۰ حکایت بسیار کوتاه است در مورد مقامات ابوسعید. و اما اگر حوصلهٔ کرامات عجیب و غریب صوفیانه را نداشته باشید، خاصه آن که نه قابل اثبات است و نه قابل نفی، می‌توانید از حکایت شمارهٔ ۹۰ به بعد شروع کنید. من تا حکایت نودم، حس خوبی نسبت به این کتاب نداشتم. یعنی برایم قابل درک نبود. یعنی چه که شیخ وسط بیابان کسی را سوار شیر می‌کند؟ یا یعنی چه که شیخ فرمان می‌دهد که زنی که در حال سقوط است همان جا توی هوا معلق بماند تا زن‌های مجلس به دادش برسند؟ همان‌گونه که گفتم این‌ها قابل اثبات یا نفی یقینی نیست. مؤلف سعی کرده است فقط آن‌هایی را بیاورد که در کتاب‌هایی مانند اسرار التوحید عطار نیشابوری آمده باشد ولی باز چیزی از عجیب بودن حکایات کم نمی‌شود.


و اما بعد، این‌ها حکایت‌هایی‌ست که مرا گرفت:

۹۰- یک روز در طوس مجلس می‌داشت. خلق را جای نبود. معرفی بر پای خاست و گفت: «خدایش بیامرزاد که از آنجا که هست یک گام فروتر نهد.» شیخ گفت: «هر چه انبیا و اولیا گفته‌اند همه این مرد بگفت، در یک کلمه. پس ما چه گوییم؟» دست به روی فروآورد و از منبر فروآمد.

۱۰۳- و گفت: «سی سال بود تا خدای را می‌جستم گاه یافتمی و گاه نیافتمی. اکنون چهل سال است تا بوسعید می‌جویم و ازو نام و نشان نمی‌یابم.»

۱۰۶- و گفت: «خدای را توان دید و درویش را نتوان دید از بهر آنک خدای هست است و درویش نیست است.»

۱۱۷- و گفت: «اگر فردا از شما پرسند که شما کیستید؟ مگویید که صوفیانیم یا عارفانیم یا مسلمانانیم که دعویِ آن از شما طلب کنند و چنین گویید که ما کهترانیم. مهترانِ ما در پیش‌اند. سؤال ما ازیشان کنی. و جهد کنید تا خویشتن را با مهتران درخورانید و سری در این سخن جنبانید. اگر گویند شما کیستید؟ گویید سرجنبابانِ سخنِ کسانِ تو که [به] نرخی نیکو از شما برگیرند.» 

۱۴۸- نقل است که هر گاه که شیخ قرآن خواندی چون به آیتی رسیدی که حق تعالی سوگند یاد کرده بودی گفتی «خداواندا! این عجزت با که بود که سوگندت می‌بایست خورد؟»

۱۵۱- نقل است که چون شیخ از آن ریاضت‌ها بپرداختی در پس هر ریاضتی دعاء او این بودی که «خداوندا ابوسعید را از بوسعید برهان!»

۱۶۲- و گفت «اکنون می‌باید که آن جویی که مردان جُسته‌اند و یافته‌اند از بس که بجستی [همه] آن گشتی. می‌باید که آن گردی و از خودیِ خود بی‌نام و نشان گردی.»

۱۶۳- و گفت «چون گمان بُردی که حق را یافتی این وقت او را گم کردی و چون گمان بُردی که او را گم کردی این وقت او را یافتی.»

۱۶۵- و گفت «هر کجا پنداشتِ توست دوزخ است و هر کجا تو نیستی بهشت است.»

۱۶۶- و گفت «حجاب میان بنده و خدای آسمان و زمین نیست عرض و کرسی نیست. پنداشت و منی تو حجاب توست. تو خود از میان برگیر و به خدای رسیدی.»

۱۶۷- و گفت «وحشت‌ها از نفس است. اگر تو او را نکشی او تو را بکشد و اگر تو را قهر نکنی او تو را قهر کند.»

۱۷۹- و گفت «هیچ حجاب نبود میان خلق و حق. جلال او بر جمال او غیرت بود. هوا را در میان افکند تا حجاب شد. هر که خواهد که به کلی حجاب برخیزد هوا را از میانه برباید داشت تا جز خدای تعالی در هژده هزار عالم هیچ چیز نبیند.»

۲۰۳- و گفت «متنعمان دنیا به دنیا متنعم‌اند و متنعمان آخرت به اندوه متنعم‌اند. اندوه حصاری است از حمایت حق بنده را از بلاها.»

۲۰۴- و گفت «اهل دنیا صیدشدگان ابلیس‌اند به کمند شهوات و اهل آخرت صیدشدگان حق‌اند به کمند اندوه.»

۲۱۰- و گفت «درویش نبود، که اگر درویش بود، درویش نبود.»

۲۱۷- و گفت «خلق از آن می‌رنجند که کارها پیش از وقت طلب می‌کنند.»

۲۸۱-

بس که جستم تا بیایبم من از آن دلبر نشان

تا گمان اندر یقین گم شد یقین اندر گمان

تا که می‌جستم ندیدم چون بدیدم گم شدم

گم شده گم کرده را هرگز کجا یابد نشان

در حقیقت چون بدیدم زو خیالی هم نبود

عاشق و معشوق من بودم ببین این داستان

۲۸۳- و چون شیخ را وفات نزدیک آمد، گفت «ما را آگاه کردند که این مردمان که اینجا می‌آیند تو را می‌بینند اکنون ما تو را از میان برداریم تا اینجا آیند ما را ببینند.»

۲۹۷- و شیخ علی سنجاری گفت: شیخ را به خواب دیدم، بر تختی. گفتم «یا شیخ! ما فعل الله بک؟» شیخ بخندید و سه بار سر بجنبانید و گفت، بیت:

گوی در میان فکند و خصم را چوگان شکست

می‌بزد زین سو بران سو بر مراد خویش گوی


از رباعیات شیخ:

در کوی غم تو چند پویم آخر؟

رخساره به خون دیده شویم آخر؟

پرسند اگر از پی چندین تک و پوی

«از دوست چه یافتی؟» چه گویم آخر؟


شب آمد و چشمم از فراقت بگریست

وان چشم دگر کرد بخیلی نگریست

چون روز وصال گشت آن چشم وصال

گفتا: نگریستی نباید نگریست


  • محمدصادق رسولی

این کتاب نخستین بار در سال ۱۳۴۲ منتشر شده است. در انتهای نسخه‌ای که از آن خواندم (چاپ ۴۲، امیرکبیر)، واژه‌نامه‌ای فراهم شده است تا خواندن این کتاب را، به قول نویسنده برای «مردم شمال»، آسان کند؛ گرچه بی آن واژه‌نامه هم خواندن این کتاب دشوار نیست. شاید تنها شباهت رمانِ تنگسیر با «سنگ صبور»، دیگر اثر چوبک، استفاده از زبان و دستور زبان بوشهری باشد (مانند عدم استفاده از «را»ی مفعولی). در این کتاب با گونه‌ای از اعجاز سینمایی مواجهیم: کمتر می‌شود توصیفی اضافه در آن یافت؛ هر چیزی به اندازه‌ای توصیف می‌شود که داستان جلو برود. شاید تنها نقطه‌ضعف کتاب، که شاید نقطه‌ضعف محسوب نشود، تک‌داستان بودن کتاب است، در این داستان با خرده‌داستان ویژه‌ای مواجه نیستیم. 

تنگسیر قصهٔ یک قهرمان است به اسم زار محمد (زائر محمد، زائر به معنای کسی که به زیارت رفته است). این کتاب قهرمان دارد، همانند «قیصر» کیمیایی و «کلیدر» دولت‌آبادی. حتی در اقتباس سینمایی این داستان، بهروز وثوقی نقش زارمحمد را بازی کرده است که خود تداعی‌کنندهٔ قیصر است. قهرمان داستان شبیه قیصر یا گل‌محمد نیست؛ این قهرمان اهل خدا و پیغمبر است و حتی خمس را تمام و کمال پرداخت می‌کند. به محض آن که پولی به دستش می‌رسد خمسش را صاف می‌کند و به زیارت کربلا می‌رود. از آن که هم‌رزم رئیس‌علی دلواری بوده به خودش مباهات می‌کند. هم‌درد همه است، چه ننه‌سکینه، بیوه‌زن روستا، و ورزایش، چه مورچه‌سواری که سعی می‌کند سوسکی را جابجا کند و چه زن و بچه‌اش. او «تنگسیر» است، یعنی اهل تنگستان. تنگسیرها شجاعند ولی صاف و ساده‌اند. پولش را چند نفر دست به دست هم بالا می‌کشند. حالا او چند راه دارد، یا آن که واگذارشان کند به تیغ برهنهٔ حضرت عباس، یا آن که به دولت عریضه بنویسد (به قول خودش احمدشاه نمی‌داند بوشهر برای ایران است یا عربسّون)، و یا با همین وضع بماند. او ولی راهی قهرمانانه را انتخاب می‌کند، راهی که با قیصر و گل‌محمد شباهت دارد. راهی که بوی انقلاب می‌دهد، بوی حق‌خواهی مستقیم. مردمی که از ظلم به ستوه آمده‌اند نامش را به شیرمحمد تغییر می‌دهند. حتی نویسنده که در کودکی در کوچه‌پس‌کوچه‌های بوشهر بازی می‌کرده شیرمحمد را دیده و شیفتهٔ او شده است. 

همان طور که از نوع نگاه خشن، مأیوسانه و کفرآمیز «سنگ صبور» بدم آمد، این کتاب مرا سر حال آورد. این کتاب یک قهرمان دارد، قهرمانی که نه مثل قیصر سر از عرق‌فروشی درمی‌آورد و نه مثل گل‌محمد که مارال را از کف نامزدش می‌رباید. محمد، که از قضا در واقعیت وجود داشته، یک مذهبیِ انقلابی ساده‌دل است که از همه چیز به ستوه آمده و با افتخار حق خودش را می‌گیرد. در میان این همه داستان ایرانی که از به تصویر کردن مشکلات به شکلی مأیوسانه بسنده کرده‌اند، خواندن این کتاب، حتی پس از سال‌ها از انتشارش، امیدی تازه را در دل خواننده زنده می‌کند، اگرچه شاید با نگاه امروزی این نگاه خشونت‌طلبانه باشد.


  • محمدصادق رسولی

خیلی‌ها قلم‌فرسایی می‌کنند. از آخرین امکانات روز مثل واژه‌پردازهای پیشرفته استفاده می‌کنند تا اثری شسته‌رفته به بار بیاورند ولی آخرش آن چه که باید بشود نمی‌شود. این وسط یک آقایی به اسم فرانتس کافکا داستانی به اسم محاکمه می‌نویسد ولی حتی اجل فرصت تمام کردن داستان را به او نمی‌دهد. داستان پایان دارد ولی یکی از فصل‌های نزدیک به پایان نیمه رها شده است. با وجود ناتمامی، این کتاب یکی از پیشنهادشده‌ترین کتاب‌های رمان در بسیاری از فهرست‌هاست. این داستان، مانند «مسخ» دیگر داستان نویسنده، بسیار غریبه است. داستان منطق محکمی دارد ولی منطق موجود در فضای داستان مسخره است. نویسنده در این کار تعمد داشته است که دنیایی را به تصویر بکشد که هیچ چیزی منطق ندارد. آقای «ک» محکوم است ولی می‌تواند به زندگی عادی‌اش ادامه دهد. وکیل می‌گیرد ولی وکیلش کار خاصی نمی‌کند. همه جای شهر دادگاه است ولی هیچ قاضی‌ای توضیح نمی‌دهد که جرم آقای «ک» چیست. منشی وکیل، لنی، عاشق مردان متهم است؛ از نظر او متهم‌ها جذابند. وقتی که آقای «ک» این روابط مسخره و غیرمنطقی را برنمی‌تابد، آنچه که بر او نباید اتفاق بیفتد، می‌شود. 


برداشت‌های متفاوتی در مورد محاکمه شده است، مثلاً نقد جامعهٔ تمامیت‌خواه، نقد نظام دیوان‌سالارانه، نقد دادگاه الهی از نظر یک کافر، نقد نظام انسانی و هزار جور نقد دیگر. به نظرم همین نقدهای متفاوت نشان‌دهندهٔ هنرمندی نویسنده است. ما در این رمان با متنی چندپهلو طرفیم؛ این داستان به هیچ وجه قرار نیست یک اثر علمی‌تخیلی باشد، حتی توصیف پادآرمان‌شهری که قرار است در آینده اتفاق بیفتد، مانند «دنیای شگفت‌انگیز نو» هاکسلی و «۱۹۸۴» اورول، نیست. به نظرم این کتاب تصویری از زیست نویسنده در میان دیگران است (کما این که «ک» می‌تواند مخفف «کافکا» باشد). حالا این دیگران چه کسانی یا گروهی هستند، جای سؤال دارد. به خاطر همین چندپهلو بودن، خواندنِ این کتاب نیاز به اندکی تحمل دارد و خبری از سرگرمی به معنای عام نیست.


  • محمدصادق رسولی

نسخه‌ای که خواندم، از جهتی بی‌ربط جالب است: صفحهٔ اول کتاب نوشته شده چاپ اول ۱۳۴۳، چاپ دهم ۲۵۳۵. 


و اما بعد؛ تعارف را اگر کنار بگذارم، این کتاب یک کار ضعیف است با زبانی ضعیف، پیرنگ‌هایی ساده و بی‌پیرایه، توصیفاتی دم‌دستی، و مکالمه‌های پشت سر هم، بدون آن که به خواننده فرصت تنفس بدهد. البته ایده‌های داستان جذابند، مانند استحالهٔ‌ روحی مش حسن به گاو یا استحالهٔ‌ جسمی موسرخه به غول همیشه گرسنه. احتمالاً به خاطر همین ایده‌ها هم بوده که این اثر از ساعدی اینقدر در ادبیات داستانی معاصر به یاد مانده است ولی به نظرم کار در ایده باقی مانده است؛ همین. 


  • محمدصادق رسولی

خانم دالووی، یک اثر کلاسیک غیرکلاسیک است، یک عاشقانهٔ‌ غیرعاشقانه، یک خواندنیِ عذاب‌آور لذت‌بخش. رمانی با پیرنگی ساده اما پیچیده همراه با جریان سیال خیال. این رمان فقط یک فصل دارد: از صفحهٔ اول تا صفحهٔ آخر؛ حتی تعداد خط‌های سفید بین پاراگراف‌ها، به عنوان فاصلهٔ زمانی، بسیار کم است. زمان در این داستان سرراست نیست؛ نویسنده ناگهان و بی‌خبر نقبی به گذشته می‌زند. شاید تنها نشانهٔ زمان، صدای زنگ ساعت میدان بیگ‌بن باشد، ساعتی یک بار. نام رمانْ خانم دالووی است ولی گاهی صفحه‌های بسیاری در ذهن دیگران می‌گذرد مانند پیتر والش، عاشق سابق او؛ ریچارد دالووی، همسرش؛ سپتیموس، کهنه‌سرباز جنگ؛ سالی، دوست قدیم او؛ و دیگر خرده‌شخصیت‌های داستان. از این جهت خواندن این داستان برای یک رمان‌نخوان یا فقط‌کلاسیک‌خوان توصیه نمی‌شود: اگر کسی از شعر مدرن تا حدی لذت می‌برد، مثلاً شعر «قصهٔ شهر سنگستان» اخوان، و یا از جریان سیال خیال خوشش می‌آید، مثل «شازده احتجاب» گلشیری، این کتاب نمونهٔ بسیاری خوبی برای خواندن است؛ همین بس که این کتاب در حداقل چهار فهرست معتبر صد رمانی که باید خواند وجود دارد (مانند فهرست مجلهٔ تایم). راستی، فیلم «ساعت‌ها» ساختهٔ‌استیون دالدری با بازی نیکول کیدمن، مریل استریپ و جولین مور اقتباسی کاملاً آزاد از این داستان است، البته نه خود داستان بلکه از زندگی وولف زمان نوشتن این داستان. 

از نظر گفتمان غالب بر این کتاب، به نظرم این کتاب بازنمود انسان غربی وامانده در میانهٔ‌ دو جنگ جهانی است، خسته از جنگ واپسین و مضطرب جنگی در آینده. انسانی وامانده بین عشق و جنسیت، بین دین و کفر، بین زیستن و مردن. انسانی که شاید نمونه‌اش خود نویسنده باشد، نویسنده‌ای که عاقبتش به خودکشی انجامید. 


  • محمدصادق رسولی

بسیار انتظار کشیدم تا این مطلب کوتاهْ آمادهٔ نوشتن شود. از فعل مجهول استفاده می‌کنم، چون واقعاً دست خودم نبود؛ خیلی طبیعی طول کشید. به جای این حرف‌ها بروم سر اصلِ مطلب بهتر است. خاطرهٔ اولین تجربهٔ اورژانس را قبلاً در یک از خاطره‌هایم در همین وبلاگ نوشته‌ام. آنجا نوشتم که آن زمان، دانشگاه برای همسران دانشجوها هیچ بیمه‌ای در نظر نمی‌گرفت و ما هم به خیال خوشِ تندرستیِ جوانی و البته به خاطر واقعیت برهنه‌ای به اسم بی‌پولی، بی‌خیال بیمه کردن شدیم. تا شد آنچه که شد؛ دو ساعت ماندن در اورژانس به علاوهٔ سیتی اسکن (یا به قول خودشان کت‌اسکن) مساوی شد با یک قبض ۱۲۰۰ دلاری. همان لحظه پولش را دادیم؛ گفتیم دندان لق را باید همان اول کند. آخر نمی‌دانستیم که کشور کشورِ هردم‌بیل است؛ قبض‌ها آمدند و آمدند و دیدیم آن ۱۲۰۰ دلار فقط هزینهٔ سلام به اورژانس بوده و قبض نهایی ۶۰۰۰ دلار ناقابل بود: مثلاً ۲۵۰ دلار هزینهٔ صندلی چرخداری که ما را از طبقهٔ همکف به طبقهٔ‌ دوم برد (برای تقریب ذهن می‌گویم: با تاکسی اوبر از دانشگاه تا فرودگاه با چهل دقیقه مسافت حدوداً می‌شود ۶۰ دلار). بعدترش از سر ناچاری فهمیدیم که برای بدبخت‌بیچاره‌ها کمک‌هایی وجود دارد. ما رفتیم و با افتخار حقوق ناچیز دانشجویی‌مان را رو کردیم و تخفیف گرفتیم. خلاصهٔ‌ مطلب، از آن شش هزار دلار، دو هزار و خرده‌ای‌اش را پرداختیم برای بیمارستانی که نه بستری داشت، نه عمل جراحی و نه چیز دیگری. گفتند سنگ کلیه است، خودش دفع می‌شود. گفتند برویم از داروخانه ژلوفن بخریم تا درد اذیت نکند. 


بعدتر همسرم دانشجو شد و این بار بازی دانشگاهش این بود که باید خودش هزینهٔ بیمه‌اش را بدهد. همین کار را کردیم. خبر آمد داریم سه‌نفره می‌شویم. خوشحال و خندان و قدحِ باده به دست، به بیمارستان رفتیم. همه چیز طبیعی بود: زایمان طبیعی بدون حتی تزریق مسکن اضافه‌ای که صدی نود نفر از مادران استفاده می‌کنند، زردی، که برای اکثر نوزادان پسر به وجود می‌آید، و ماندن در پرستاری به قدر دو روز اضافه زیر نور برای نوزاد، و دو شب بستری اجباری مادر طبق قانون ایالتی و یک شب بستری اضافی طبق تشخیص پزشک. گفتیم دیگر بهترین هتل دنیا هم شبی ۵۰۰ تا ۱۰۰۰ دلار بیشتر نمی‌شود؛ این را که تازه بیمه پوشش می‌دهد. سرتان را اگر نخواهم درد بیاورم، جانم برایتان بگوید که قبض نهایی به چه جان کندنی رسید. آخر کارشان همین است؛ خرد خرد قبض می‌فرستند. آزمایشگاه قبض جدا دارد، اورژانس جدا، پرستاری جدا، اتاق عمل جدا. همین دیگر: پول برق را جدا، پول آب را جدا؛ قصهٔ روسیاهی نظام پزشکی آمریکا شعر سپیدی است برای خودش. از آن‌هایی که بعضی‌ها باز هم برایش به‌به می‌گویند و چه‌چه می‌زنند. حالا چرا قبض‌ها را جدا می‌دهند، یک دلیلش نظام دیوان‌سالاری پیچیده‌شان است، دلیل دیگرش آن که اگر قبض از حدی بیشتر باشد، بعضی قوانین از صادرکنندهٔ قبض می‌خواهد که از آن حد بیشتر را تمام و کمال از بیمه بگیرد نه از بیمار (و بیمارستان بیشتر از آن که یار بیمار باشد، یار بیمه است؛ بیمه زنی است به معنای ترس و همسر جناب بیم.) قصه از سر گرفته شد: دوباره قبض‌ها آمدند و هر چه حساب کردیم دخل‌مان با خرج‌مان جور نشد. دوباره نامه فرستادیم و گفتیم که ببینید چقدر بدبختیم. آن‌ها گفتند باشد اینقدر تخفیف. دوباره گفتیم نه؛ مثل این که دقت نکردید که ما خیلی بدبختیم، مدارکش هم موجود است. گفتند باشد اینقدر تخفیف روی تخفیف قبلی. ولی مگر بستری شبی بیشتر از ده هزار دلار و پوشش بیمه‌ای حدود ۹۰٪، چقدر باید تخفیف بگیرد که با حساب و کتاب ما جور دربیاید؟ آخر آن که نزدیک به شش هزار دلار از جیب مبارک پرداختیم؛ آن هم برای زایمان طبیعی.


دیگر تصمیم گرفته بودم مطلبی در مورد این شعر سپید بنویسم ولی دلم درد گرفت. سر از اورژانس درآوردم. گرچه می‌دانستم نباید بروم ولی دل بود دیگر، زیادی درد داشت. گفتند آپاندیس است؛ گفتم بریزیدش دور؛ گفتند باشد می‌ریزیمش دور. اینترن اتاق عمل گفت تابستان کجا می‌روی؟ گفتم مایکروسافت. گفت چه کار می‌کنی؟ گفتم پردازش متن. گفت چه جالب. گفتم… چه گفتم؟ بقیه‌اش یادم نیست. داروی بیهوشی مرا برد به هیچ. یک شب بستری، چند لبخند از پرستار و دوباره قصهٔ همان قبض‌ها. حالا با این قبض آخری که بعد از دو بار درخواست تخفیف گرفتم، حدود ۳۳۰۰ دلار ناقابل برای بیماری‌ای می‌دهم که اگر به پزشک مراجعه نمی‌کردم، ملاقاتیِ حضرت عزرائیل می‌شدم. عمل زیبایی بینی نبود، آپاندیس بود؛ و ما ادراک ما دردِ آپاندیس.


عددها را خواندید؟ یک بار ۲۲۰۰ دلار، یک بار حدود ۶۰۰۰ دلار و دیگر بارْ ۳۳۰۰ دلار. این‌ها از جیب چه کسانی می‌رود؟ از جیب کسانی که هم دانشجواند و هم بیمه. و حقوقشان ماهی سه هزار دلار بیش نیست، سه هزار دلاری که همان اول حدود سی و پنج درصدش دود مالیات می‌شود. کرایهٔ خانهٔ‌ دانشگاه را دیگر نگویم بهتر است، که غم‌باد می‌گیرید. 


شاید باید قبض‌ها را نگاه داشته باشم برای روز مبادا. خدا را چه دیدی، توی تاکسی‌ای، بی‌آرتی‌ای، مترویی در کلان‌شهرِ تهران یکی حرف از رفاه آمریکا زد، بهشان نشان بدهم و بگویم: «زندگی کردن من مردن تدریجی بود/آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم.»


  • محمدصادق رسولی

نسیم مرعشی یک نویسندهٔ حرفه‌ای و کاربلد است؛ حالا اگر دانش‌آموختهٔ مهندسی از دانشگاه علم و صنعت باشد و مستقیماً تحصیلات مرتبط نداشته باشد مهم نیست. حتی اگر دههٔ‌ شصتی باشد و آنقدر دنیادیده نباشد که مثلاً‌ جنگ را مستقیماً لمس کرده باشد که به سنش بخورد که جزئیات را بداند،  مهم نیست. مهم همان است که گفتم: یک نویسندهٔ حرفه‌ای و کاربلد است. او در کتاب اولش «پاییز فصل آخر سال است» این مسأله را ثابت کرده است. «هرس» دومین رمانش است که در پاییز ۱۳۹۶ منتشر شده است. انگار در این رمان می‌خواهد چیز دیگری را ثابت کند، این که او لزوماً روایت‌گر نسل امروز نیست و خوب بلد است که از خوزستانی بودنش حداکثر استفاده را کند که دردهای کهنهٔ پدران و مادرانش را روایت کند. رمان «هرس»‌ با ضرباهنگ خیلی خوبی شروع می‌شود. گرچه مشکل ویرایشی اساسی دارد و شاید این مشکل از روی عمد باشد: مثلاً گاهی بی‌دلیل به یک عبارت حرف اضافه‌ای، نقطهْ اضافه می‌کند؛ مثلاً: «رسول خسته بود از خانه‌نشینی. از بی‌پولی. از صف مرغ و شیر و دفتر مشق کوپنی.». خب نویسنده به سادگی می‌توانست جای نقطه، ویرگول بگذارد. همان که عبارت‌ها بعد از فعل بیایند خودش رسانندهٔ فضای کلی روایت است. البته قبول دارم که این مشکل بیشتر بر عهدهٔ ویراستار است تا نویسنده.


هرس با روایت دانای کل نوشته شده است. از نظر زمانی کاملاً شکسته است. برای این کار دلیل مهمی وجود دارد: اگر از اول از سرگذشت رسول و نوال بدانیم، شاید دیگر رغبتی به خواندن داستان نداشته باشیم. تا حدود صفحهٔ پنجاه، احسنت و آفرین بود که از من به نویسنده نثار می‌شد ولی ناگهان همهٔ آن ساختمان عظیم فروریخت. نویسنده داستان را از زبان شخصیت‌ها لو می‌دهد و بعدش سعی دارد که بیشتر به درونیات دو شخصیت اصلی‌،‌ رسول و نوال، بپردازد. اینجاست که قلم‌فرسایی نویسنده بیشتر به چشم می‌آید: جاهایی دوست داریم جملات طولانی باشند تا یک‌نواختی زندگی رو شود، با جملاتی بسیار کوتاه طرفیم. جاهایی باید مکالمه به جریان بیفتد تا فضای کلی داستان رو شود ولی نویسنده ترجیح می‌دهد با خلاصهٔ روایی معماگونه و طولانی به کار خودش ادامه دهد. از صفحهٔ چهلم به بعد فقط یک پرسش در ذهن مخاطب باقی است: چرا نوال به روستایی رفته که فقط زنان بی‌کس و کار باقیمانده از جنگ در آن هستند؟‌ یکی‌اش هم «ام عقیل» که به رسول می‌گوید: 

«[گاومیشا] خیر از زندگی‌شون ندیدن ابوشرهان [نام دیگر رسول]. خمپاره خورد وسط طویله‌شون. دیگه از اون موقع نه زایمون می‌کنن، نه شیر می‌دن، نه می‌میرن. بعضیاشون بیست سال‌شون بیشتره. تا عمر دارن نگهشون می‌دارم. اگر عمر خودم برسه… ئی‌جا همه مثل همیم؛ گاومیشا، زنا، نخلا. همه عقیم، تنها، بی‌دنباله. همین چند روزیم. بمیریم تموم می‌شیم. ولی حالا انگار نخلا قراره بزان به امید خدا. زندگی‌مون داره عوض می‌شه یومّا، ها.» (ص ۴۰) 

متأسفانه تا پایان داستان هیچ دلیلی برای این جمعیت زنان بی‌کس و کار در روستایی بدون حتی یک مرد ارائه نمی‌شود. اصلاً نوال چطوری رفته آنجا؟ رسول چرا تا حالا پیدایش نشده و بعد از شش سال فیلش یاد هندوستان کرده؟

با وجود احترامی که برای زبان و روایت نویسنده قائلم و او را یکی از بهترین‌های نسل جدید داستان‌نویسی ایران می‌دانم، باید اذعان کنم که این کتاب نتوانسته از پس روایت خودش برآید. این همه تلخی بدون دلیل آن هم به بهانهٔ جنگ و کشته شدن فرزندش شرهان کمی زیادی نیست؟ بله، خیلی‌ها در زمان جنگ بدتر از این مصائب را دیدند و کار زندگی‌شان به جاهای باریک‌تر کشیده شده، ولی وظیفهٔ نویسنده روایت این مصائب در بستر قصه است، کاری که مرعشی نتوانسته به خوبی از عهده‌اش برآید.


اما نکتهٔ آخر در مورد نشر چشمه و کتاب‌هایش: اول آن که واقعاً کیفیت کاغذ و صحافی این کتاب در حد استاندارد کتاب‌هایی است که از آمریکا تهیه می‌کنم. از این جهت واقعاً آفرین دارد؛ کتابی سبک با کاغذی کاهی که برخلاف کاغذ تماماً سفیدْ چشم‌نواز است. ولی یک نکتهٔ آزاردهنده در کتاب‌های چشمه وجود دارد: واقعاً با گذاشتن یک نیم‌جمله از کتاب در روی جلد چه کسی ترغیب به خواندن کتاب می‌شود؟ من برای کتاب‌های خارجی‌ای که خواندم، توی همین وبلاگ طرح جلد گذاشته‌ام و با دیدن آن جلدها معلوم است آن‌ها چه می‌کنند. اول چند جملهٔ کوتاه از میان نقدهای مثبت از سوی منتقدان معروف می‌گذارند، اگر کتاب پرفروش بوده به صراحت به آن اشاره می‌شود و در نهایت اگر نویسنده قبلاً‌ جایزه‌ای برده به آن اشاره می‌شود. در کتاب «هرس» خریدار باید علم پیشین به این مسأله داشته باشد که مرعشی با همان رمان اولش جزء پرفروش‌ترین‌های سال ۹۵ و ۹۶ شد و جایزهٔ ادبی جلال آل احمد را از آن خود کرد. 


  • محمدصادق رسولی

شهید مطهری، در کتاب «خدمات متقابل اسلام و ایران»، پس از فهرست کردن علمای ایرانی تأثیرگذار در علوم اسلامی، می‌نویسد: «آنچه ممکن است غیرمنتظره تلقی شود این است که بیشترین سهم را در علوم عقلی از زمان میرداماد تا عصر ما، شمال ایران یعنی گیلان و مازندران و گرگان دارد. در حدود سی نفر از معاریف اساتید فلسفه از این ناحیه‌اند و در میان آنها فیلسوفان بسیار بزرگ و نامداری وجود دارند از قبیل میرداماد، ملا اسماعیل خواجویی، آقامحمد بیدآبادی، ملا علی نوری، میرفندرسکی، عبد الرزاق لاهیجی، ملا محمد جعفر لنگرودی و غیرهم. این گروه اگر چه مرکز تحصیل یا تدریسشان اصفهان بوده است، ولی خودشان از شمال ایران‌اند.» حالا این جملات از استادِ شهید چه ربطی به این کتاب دارد؟ خواهم گفت.


من معمولاً به کتاب‌های غیرداستانی‌ای که در امریکا منتشر می‌شوند خوشبین نیستم (به اصطلاح non-fiction)؛ دلیلش به پیش از امریکا آمدنم مربوط است: بازار کتاب ایران پر بود از کتاب‌هایی در مورد موفقیت و چطوری میلیاردر شویم و از این حرف‌ها. واقعیتش را بگویم، به خاطر آن که به خاطر چیزهای مزخرفی مثل کنکور ارشد مجبور بودم با خواندن آن کتاب‌های بی‌ربط به خودم انرژی و انگیزهٔ کاذب بدهم تا خودم را راضی کنم که کنج خوابگاه کز کنم و مثلاً مدار الکتریکی بخوانم. این کتاب‌های به اصطلاح غیرداستانی پر هستند از حرف‌های انرژی‌بخش که نه ربطی به جامعهٔ ما دارند و نه لزوماً ربط زیادی به حقیقت دارند. این کتاب‌ها در بهترین حالت، به درد جامعهٔ سرمایه‌داری امریکا می‌خورد. 


این که آن کتاب‌های غیرداستانی مفید نبودند یک وجه مسأله است. وجه دیگرْ آن است که هر جامعه‌ای به کتاب‌های غیرداستانی و سلسله مقالات نیاز دارد. معمولاً وظیفهٔ این گونه از کتاب‌ها رساندن مطالب عمیق علمی یا فلسفی به شکلی ساده و قابل فهم است. به همین دلیل، این کتاب‌ها پر از توصیف اتفاقات واقعیِ مرتبط با موضوع کتاب هستند که باعث می‌شود خواننده متن کتاب را سرراست و قابل فهم بیابد. به همین دلیل، نویسنده باید حداقل در حد یک رمان‌نویس معمولی نوشتن بلد باشد. البته از حق نگذریم نمونه‌های موفق، فارغ از درست یا نادرست بودن گزاره‌های کتاب‌ها، در این زمینه در ایران کم نداشتیم، مثل «جامعه‌شناسی خودمانی» (توضیح مسألهٔ پیچیدگی خلقیات ایرانی به صورتی ساده و همه‌فهم)، «غرب‌زدگی» (در این حد ساده که جلال آل احمد اصطلاح غرب‌زدگیِ فردید را اصلاً اشتباهی فهمید و آنچه که نوشت غرب‌مآبی بود تا غرب‌زدگی)،  و همین طور «سرلوحه‌ها»، «نشت نشا» و «نفحات نفت» از رضا امیرخانی (و البته باید اذعان کرد که متأسفانه امیرخانی زیادی تحت تأثیر مقالاتش قرار گرفته و مثلاً دو رمان «بی‌وتن» و «قیدار» بیشتر به مقاله‌داستان می‌مانند تا قصه‌داستان). ما به شدت نیاز داریم در مورد مسائل دینی و فرهنگی، کتاب‌های سادهٔ غیرداستانی داشته باشیم و این فقط از دست کسانی برمی‌آید که هم به موضوع مورد بحث تسلط نسبی داشته باشند و هم قلم خوبی داشته باشند.


کتاب «استثناها» زیرعنوانی دارد که باعث شد تا مدت‌ها به خریدنش فکر نکنم، یعنی «داستان موفقیت». با خودم فکر کردم که احتمالاً این کتاب پر است از قصهٔ موفقیت‌های فردی یک مشت میلیاردر و کارآفرین. به شکل کاملاً غیربدیهی این کتاب اصلاً در این مورد نیست. مخلص حرف این کتاب دو چیز است: نخست آن که موفقیت امری فردی نیست و لزوماً نسبت مستقیمی با ضریب هوشی و تلاش ندارد. البته هر کسی که به موفقیت رسیده، لزوماً ضریب هوشی متوسط یا متوسط به بالا داشته و تلاش بسیار کرده ولی این همهٔ قصه نیست. دوم آن که چهار عامل «جامعه‌»ای که فرد در آن رشد پیدا کرده، «پیشینه»ی فردی، خانوادگی و اقلیمی، «فرصت‌»ها و «میراث» او از جهت فرهنگی یا خانوادگی به همان نسبت و یا شاید بیشتر از هوش و تلاش فردی مؤثر هستند. در این کتاب مثال‌های فراوانی در مورد این چهار مسأله گفته شده که خواندنش را جالب‌تر می‌کند: 

  • چرا در یکی از دهکده‌های ایتالیایی‌نشین پنسیلوانیا میزان مرگ و میر ناشی از ناراحتی قلبی کم بوده است؟
  • چرا بیشتر بازیکنان زبدهٔ هاکی در کانادا متولد سه ماه اول سال هستند؟
  • چرا نیمی از سرمایه‌دارترین تاریخ در فاصلهٔ ده ساله از قرن بیستم به دنیا آمده‌اند؟
  • چرا بیشتر بزرگان نسل اول درهٔ سیلیکون همه متولد فاصلهٔ چهارساله از دههٔ ۱۹۵۰ هستند؟
  • چرا بیش از نیمی از برندگان جایزهٔ نوبل در رشته‌های علوم پایه از دانشگاه‌های ناشناخته بوده‌اند؟
  • چرا بیشتر شرکت‌های موفق وکالتی و حقوقی امریکا از آنِ یهودی‌های مهاجر اواخر نسل نوزدهم است؟
  • چرا در یکی از روستاهای کنتاکی امریکا کشت و کشتار زیاد بوده است؟
  • دلیل سقوط‌های متواتر هواپیمایی کرهٔ جنوبی در اواخر قرن بیستم چه بوده است؟
  • دلیل سقوط متواتر هواپیمایی کشور کلمبیا چه بوده است؟
  • چرا چینی‌ها اینقدر پرکارند؟ چرا شرق آسیایی‌ها اینقدر در ریاضیات قوی هستند؟
  • چرا یکی از مدارس برانکس نیویورک به شکل معناداری از بقیهٔ مدارس منطقه موفق‌تر شده است؟
  • چرا مادر خود نویسنده اینقدر موفق بوده و نسبت به همشهری‌هایش از لحاظ اجتماعی جایگاه ویژه‌ای پیدا کرده است؟


خب، اگر به جواب سؤال‌های بالا فکر می‌کنید، باید خواندن این کتاب برایتان جالب باشد. باید به تیزبینی شهید مطهری آفرین گفت که به این نکته پی برد که نزدیک به نیمی از بهترین‌های علوم اسلامی از شمال ایران بوده‌اند. ای کاش در این مسأله بیشتر مداقه شود تا دلیلش کشف شود. به نظرم پیدا کردن دلایل بومی برای سؤال‌هایی این‌چنینی می‌تواند راهگشای بسیاری از مشکلات موجود در وطن باشد؛ البته اصلاً منظورم راه‌حل‌های دم‌دستی مثل آن کتاب‌های موفقیت در نیم ساعت یا مصوبه‌ها و بخش‌نامه‌های اداری حاصل از جلسات رسمی نیست.


  • محمدصادق رسولی


استیفن کینگ نویسندهٔ پرطرفدار امریکایی در پیش‌گفتار کتابش، دربارهٔ نوشتن، می‌نویسد: «این کتاب (دربارهٔ‌ نوشتن) یک کتاب کوتاه است، به خاطر آن که بیشتر کتاب‌های دربارهٔ نویسندگی پر است از مزخرف.» وی در ادامه می‌نویسد: «یک استثنای برجسته در مورد قاعدهٔ مزخرف بودن آن کتاب‌ها کتابِ عناصر سبک، نوشتهٔ استرانک و وایت، است. مقدار مزخرف در این کتابْ ناچیز یا هیچ است.» 

یادم می‌آید سال اول دکتری کلاسی داشتیم با عنوان «نویسندگی علمی». معلم، که تخصصش زبان‌شناسی کاربردی بود، هر روز کتابِ عناصر سبک را در دست داشت و می‌گفت هر دانشجویی باید این کتاب را بخواند و داشته باشد. این دو توصیه از دو دید مختلف، یکی داستان‌نویس و دیگری معلم مقاله‌نویسی، مرا مجاب کرد که حداقل قبل از شروع به نوشتن پایان‌نامه نگاهی به این کتاب جیبی بیندازم. این کتاب مانند بسیاری از کتاب‌ها در این موضوع است البته سه تفاوت کلیدی دارد:

۱- رویکرد سره‌نویسی انگلیسی این کتاب طوری است که فقط به درد نویسندگی انگلیسی می‌خورد نه زبان دیگر. لذا اگر علاقه‌مند به بهبود نویسندگی انگلیسی مانند مقاله‌های علمی باشید، این کتاب یک «باید برای خواندن» است.

۲- کتاب خیلی فشرده است، کتابی جیبی که در دو ساعت قابل خواندن است. قواعد پیچیده‌ای در کتاب وجود ندارد و قابل فهم است ولی این که قاعده‌ای نگارشی فهمیده بشود متأسفانه به این معنی نیست که در عمل بشود آن را به کار برد. لذا این کتاب یک «کتاب مرجع» و «باید برای داشتن» است نه برای یک بار خواندن.

۳- به خاطر ساختار خاص کتاب، فصل آخر کتاب به درد نویسندگی به معنای عام هم می‌خورد؛ یعنی لزوماً‌ نباید نوشتهٔ علمی یا حتی انگلیسی باشد.


  • محمدصادق رسولی