دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۶ مطلب در آذر ۱۳۹۷ ثبت شده است

به خاطر رمان‌های موفقی مانند «بازماندهٔ روز»، «رسوایی»، و «زندگی پی» که جایزهٔ من‌بوکر را برده‌اند، بر آن شدم هر وقت برندهٔ جایزهٔ امسال وارد بازار آمریکا شود آن را تهیه کنم. همین کار را هم کردم. حتی منتظر نماندم طبق روال بازار کتاب که بعد از قدیمی شدن نسبی کتاب قیمتش افت می‌کند یا حتی دست‌دومش پیدا می‌شود، آن وقت به فکر خردیدنش بیفتم. وقتی صفحهٔ اول کتاب را باز کردم تصمیم گرفتم حتماً کتاب را در اولین فرصت بخوانم و از بقیهٔ کتاب‌های نخوانده عذرخواهی کنم:

The day Somebody McSomebody put a gun to my breast and called me a cat and threatened to shoot me was the same day the milkman died. 

در جملهٔ اول کتاب زمان، مکان و شخصیت‌ها همه مجهولند. جلوتر که می‌رویم متوجه می‌شویم همه چیز مجهول است و اسم‌ها به صورت «خواهرشوهر اول»، «شاید-دوست‌پسر»، «خواهرشوهر سوم»، و همه چیز و همه کس مجهول‌الهویه هستند. اگر ندانیم که نویسنده اهل ایرلند است، ممکن است متوجه اشارات تاریخی جغرافیایی در مورد «آن‌ور آب»، «این‌ور آب»، «آن‌ور جاده» و «این‌ور جاده» نشویم. در همان شروع داستان مردی به اسم شیرفروش که البته شغلش شیرفروشی نیست جلوی راه دختر را می‌گیرد. دختر عادت دارد موقع راه رفتن بدون نگاه کردن به اطرافش فقط کتاب بخواند. به شکل عجیبی شیرفروش از گذشتهٔ دختر باخبر است که البته این گذشته به خاطر مجهول‌الهویه بودن مکان‌ها و زمان‌ها مبهم است (ترجمهٔ چنین جمله‌ای بسیار دشوار است):

`You’re one of the who’s-it girls, aren’t you? So-and-so was your father, wasn’t he? Your brothers, thingy, thingy, thingy and thingy, used to play in the hurley team, didn’t they? Hop in. I’ll give you a lift.’

و با همین شروع صحبت، نویسنده نگاه فمینیستی خودش را کم‌کم بازنمایی می‌کند. مثلاً می‌گوید که شیرفروش اسم همهٔ اعتبار مرا که مردهای فامیل هستند گفت. شخصیت اول داستان از قرن بیستم منزجر است و دل به فضای عقلانی ادبیات قرن نوزدهم بسته است و به همین خاطر است که دوست دارد رمان‌های کلاسیک را موقع پیاده رفتن بخواند: 

«ترجیح می‌دادم تا خانه پیاده کتاب بخوانم. این کتابْ یک کتاب قرن نوزدهمی بود چون من کتاب‌های قرن بیستمی را دوست نداشتم، چون من قرن بیستم را دوست نداشتم.» (ص ۵)

طبق قرائن داستانی این رمان در یکی از دههٔ پایانی قرن بیستم میلادی ایرلند می‌گذرد و بیشتر بازگشت به عقب در جوانی شخصیت اول در دههٔ هفتاد است. فضایی به شدت امنیتی که آدم‌ها در کار هم سرک می‌کشند، حتی در پارک‌ها دوربین و شنود کار گذاشته شده است و گذشتهٔ آدم‌ها را افرادی مثل شیرفروش می‌دانند: 

«واقعیت این بود که هر چیزی می‌گفتی یا انجام می‌دادی خلق یک گزارهٔ سیاسی می‌کرد، بی‌آن که قصدی داشته باشی.» (ص ۲۵)

در این فضا دشمن «آن‌ور جاده» خطرناک‌تر از «آن‌ور آب» است ولی فناوری‌های دشمن مانند خودرو با آرم پرچم آن‌ور جاده در کشور است و «شاید-دوست‌پسر» عاشق همین خودروهاست. در این فضا داشتن اعتقاد مخالف جریانِ موجود یک جرم نابخشودنی محسوب می‌شود:

«چون او دین نادرستی در مکان نادرستی داشت، در بمب‌گذاری خودرو در حین کار کشته شد.» (ص ۴۷)

بازی‌های زبانی به کمک نویسنده می‌آید تا شرایط عرف‌های فرهنگی مردسالارانه و خاله‌زنکی جامعه را به تمسخر بگیرد:

“Somebody McSomebody as a candidate for me to marry … Your sister says her husband says that he heard everybody else say that you --” (p. 51)

در شهر بمبی قدیمی بازمانده از زمان نازی‌ها در فضایی متروک منفجر می‌شود اما برای کسی مهم نیست، چون این‌وری‌ها نمی‌توانند از این مسأله بهانه‌ای برای محکوم کردن آن‌وری‌ها استفاده کنند و بالعکس.

فضای کلی داستان «آنا برنز» نقد جامعهٔ ایرلند است که دین‌زده، سیاست‌زده و مردسالارانه است. نگاه فمینیستی در این داستان، مانند بسیاری از برگزیدگان جایزه‌های ادبی غرب، اظهر من الشمس است. از نظر تکنیکی با یک کار تجربی جذاب مواجه هستیم تا یک‌چهارم اول اما از آن به بعد داستان به دام تکرار می‌افتد. نزدیکی‌های میانهٔ داستان به نظرم دست نویسنده رو شده است و دیگر حرف زیادی برای گفتن ندارد. و همین باعث شد که من با کمال تأسف و بعد از چند روز درجا زدن و هر شب سه چهار صفحه خواندن عطای تمام کردن کتاب را به لقایش ببخشم. به نظرم این کتاب یک درس بزرگ برای نوشتن دارد: درست است که هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود، ولی در عین حال تازگی اگر مکرر شود دیگر تازه که نیست هیچ، خسته‌کننده هم است. این فضای مجهول‌الهویه و مجهول‌المکان از جایی به بعد ملال‌آور می‌شود. حالا که فکر می‌کنم متوجه می‌شوم که چرا به محض انتشار کتاب در انگلیس و ایرلند، این کتاب در آمریکا سر از بازار نشر درنیاورد. گویا بازار کتاب آمریکا حتی انتظار نداشت این کتاب جایزهٔ من‌بوکر ۲۰۱۸ را از آن خود کند و با تأخیر چندماهه کتاب را به بازار رساند. کتاب حتی در کشور خودش ظاهراً خیلی پرفروش نشده است. دلیلش واضح است. روی آوردن داوران این جشنواره مانند سال گذشته به آثار تجربی و فراموش کردن اصل مهم‌ترِ جذابیت با شمول مخاطب گسترده برای من جای سؤال دارد که تا کی می‌خواهد ادامه پیدا کند. من این نظر را در مورد کتاب برندهٔ سال قبل یعنی «لینکلن در برزخ» نیز دارم.

کم پیش می‌آید کتابی باشد که آغازش را دوست داشته باشم ولی در میانه از آن ملول شده باشم. این یکی از این جهت ممتاز است.  


برای آگاهی از کلیات داستان این نقد کوتاه از نیویورکر مناسب است:

https://www.newyorker.com/magazine/2018/12/10/a-novel-about-coming-of-age-amid-the-troubles


  • محمدصادق رسولی


«رنگْ حس لامسهٔ چشم است، موسیقی گوش است، واژه‌ای از دل تاریکی است.» (ص ۱۸۶)


این رمان که احتمالاً جزو اصلی‌ترین دلایل جایزهٔ نوبل ادبی برای اورهان پاموک است، مانند آخرین رمان نویسنده چندین راوی دارد که ما از زاویهٔ دید هر راوی با بخش‌هایی از داستان آشنا می‌شویم. اینجا اما راوی لزوماً انسان حی و حاضر نیست. همه جور راوی داریم از رنگ سرخ گرفته تا مرگ، شیطان،‌ سگ مینیاتور، درویش مینیاتور، و مرده‌ها. اصلاً شروع داستان این گونه است:

«من هیچ نیستم جز یک جسد، جسدی در ته یک چاه.»

در این داستان مانند اکثر داستان‌های پاموک روایتی خاص از شهر استانبول می‌خوانیم. این بار این روایت ظاهراً برگرفته از یک اتفاق تاریخی است. سلطان عثمانی تصمیم دارد به مناسبت هزارمین سال هجری قمری کتاب مینیاتور و نقاشی‌ای را به مدیریت یکی از استادان مینیاتور شهر استانبول درست کند. اما این اتفاق حاشیه‌هایی مانند به قتل رسیدن دو نفر از مینیاتوریست‌ها دارد. در این کتاب ارجاعات هنری و تاریخی در مورد هنر اسلامی بسیار زیاد است. و جالب آن است که اکثریت قاطع و شاید همهٔ ارجاعات در مورد هنر پارسی (هرات، شیراز، اصفهان، قزوین و تبریز) است. آن‌قدری که ارجاع مستقیم به داستان‌های شاهنامه، و خسرو و شیرین نظامی شده است شاید در هیچ رمان فارسی چنین اتفاقی نیفتاده باشد. در اواخر داستان با جمله‌ای بسیار جالب مواجه می‌شویم:

«چه استادان بی‌بدیل هرات و چه استادان اخیر تبریز، هنرمندان پارسی نقاشی‌های خارق‌العادهٔ بسیار بیشتری از ما عثمانی‌ها داشته‌اند.»

شاید به خاطر ستایش بی‌حد و حصر شاهنامهٔ فردوسی و داستان‌های حکیم نظامی، و ستایش هنرمندی کمال‌الدین بهزاد، نقاش ایرانی اهل هرات، بعضی‌ها دچار این سوءتفاهم شده باشند که داستان در مورد ستایش هنر ایرانی است. البته نویسنده چاره‌ای جز ستودن هنر ایرانی نداشته است. ظاهراً آن‌گونه که از متن برمی‌آید هنر و ادبیات اسطوره‌ای عثمانی هیچ حرفی برای گفتن در مقایسه با هنر و ادبیات پارسی نداشته است. شبیه این حرف را شفیعی کدکنی در مورد زبان‌های زندهٔ جغرافیای نزدیک ایران گفت که حرفش به حاشیه کشیده شد و آن را به حساب تعصب زبانی یک پژوهشگر فارسی‌زبان گذاشتند. اما دیگر اورهان پاموکِ ترک متعصب به استانبول را کجای دلمان[شان] بگذاریم[ند]؟ صحبت در این است که واقعیتی به هر دلیل در مورد تسلط هنر و ادبیات فارسی در گذشتهٔ تاریخ اسلام وجود دارد که با غوغاها و انگ‌های نژادپرستانه قابل لاپوشانی نیست. 

اما چرا می‌گویم این کتاب اصلاً در مورد ستایش فرهنگ پارسی نیست؟ سرخ در این داستان یک رنگ نمادین است. نمادی از رنگی که به زعم استادان نقاش آن زمانه ماندگارترین رنگ در نقاشی بوده است، از رنگ لب‌های شیرینِ شیرین در داستان خسرو و شیرین، از خون، از پرچم ترکیه، از ترکیه، از ترکیه، از ترکیه. داستان این است که ترک‌ها سال‌ها تحت تسلط فرهنگ ایرانی بوده‌اند. بسیاری از استادان این زعم را داشتند که نباید از این سنت تخطی کرد. حالا که هنر فرانسوی راه به تفکر برخی از هنرمندان باز کرده است، بحث سبکِ خاص هر هنرمند، امضای نقاش پای نقشش، و داشتن پرسپکتیو و دیگر اصول هنر اومانیستی غرب در طرح کتابی که سلطان سفارش داده به وجود آمده است. حالا در یکی از این طرح‌ها شیطان، سگ، سلطان و چیزهای دیگر در قد و قواره‌ای مشابه در یک نقش ایجاد شده‌اند. یکی از مینیاتوریست‌ها که مخالف این نوع نگاه است دست به کشتن آن نقاش‌ها می‌زند. استادش «عثمان» که شاید نماد گذشتهٔ فرهنگ عثمانی باشد بر این اعتقاد است که حالا که من بودن و امضای شخصی هنرمند، خلق دوبارهٔ جهان به جای نقش کردن چیزی که الله می‌بیند و داشتن زاویهٔ دید طبیعی به جای دید مفهومی اهمیت یافته است، بهتر است مثل استاد بهزاد با سوزن چشم خود را کور کند و بعد از دیدن آخرین رنگ جهان یعنی سرخ برای همیشه کور شود. و این همان آیه‌ای است که نویسنده از آغاز تا انجام داستان با آن بازی می‌کند «هل یستوی الاعمی و البصیر». اصلاً مینیاتوریست قاتل اهل ایران است و در جایی می‌گوید: 

«برای من داشتن سبک بسیار بدتر از قتل است.» 

قاتل تا پایان داستان اسمی از خودش نمی‌آورد و این همان بی‌امضایی یک نقاش در هنر سنتی اسلامی است. اعتقاد او این است که روی آوردن به نگاه غربی به هنر سرانجام خوشی نخواهد داشت: 

«تقلید از استادان فرانسوی بدون داشتن مهارت آنان، مینیاتوریست‌ها را بیشتر شبیه به برده می‌کند.» 

گویا این ترس که گذار از سنت به جهان تجدد است به زعم هنرمند سنتی چیزی جز بردگی و تقلید نیست. البته او قائل به جبری تاریخی در این زمینه نیز هست: «دیگر در استانبول هیچ جایی برای ما استادان مینیاتور که در آرزوی داشتن شأن و مهارت هستیم نیست. بله، اگر ما خودمان را به مقلدان استادان فرانسوی فروبکاهیم، این همان چیزی است که من بدان پی برده‌ام.» 

قاتل سعی می‌کند به هندوستان فرار کند تا از سیطرهٔ نگاه غربی پناه به هنر اصیل شرقی ببرد: «فرار من از استانبول شبیه به فرار ابن شاکر [هنرمند عراقی] از دست بغداد تحت اشغال مغول‌هاست.» 

پر واضح است که این قاتل سیطرهٔ هنر و فرهنگ غرب را در حد حملهٔ مغول‌ها ویران‌کننده می‌بیند اما در مقابل، «سیاه» دیگر مینیاتوریست ترکی که سال‌ها در ایران زیسته نظر دیگری دارد: 

«در این وهم که بتوانی از سیطرهٔ روش‌های فرانسوی بگریزی نباش. حتی اکبرخان [شاه هند] همهٔ هنرمندان را ترغیب به کشیدن به سبک اروپایی کرده است.» 

اینجاست که دیگر آیهٔ نمادین قرآن که از آغاز تا انجام استفاده شده است تکرار می‌شود: «و لله المشرق و المغرب». پنداری همهٔ غرب و شرقی که تا دیروز برای خدا بوده الان در سیطرهٔ نگاه اومانیستی اروپایی قرار دارد. ساعتی که پادشاه انگلیس به سلطان عثمانی هدیه داده است و در میدان اصلی شهر نصب شده است، نمادی است از پایان زمان سنت و آغاز تجدد. این ساعت برای شیخ شهر و حتی خود سلطان گوش‌خراش است اما بیشتر گوش‌خراشی به خاطر غلبهٔ ظاهری در امور نظامی و سیاسی است. هنوز شاهان و شیوخ پی به اصل مطلب نبرده‌اند. 

استانبولی که پاموک تصویر کرده است، شهری است که شیوخش مخالف تصویرگری به هر شکلش هستند. آن‌ها مردمان مذهبی را تهییج می‌کنند که به قهوه‌خانه‌ها حمله کنند و بساط عیش قهوه‌نوشی و پرده‌خوانی را جمع کنند. تصویرگران سنتی اسیر شاهدبازی و خودخواهی‌های خود هستند و در مقابل هجوم فرهنگ غربی حیران مانده‌اند، و شاهان در پی ثبت خود در تاریخ هستند، حالا مهم نیست که آن ثبت به سبک غربی باشد یا شرقی. این رمان که تصویرِ تهی شدن سنت از معنای اصلی و در مقابل دریافت سطحی تجدد در داستانی نمادین و پر از تمثیل‌های داستان‌های شاهنامه است، یک شاهکار ادبی است. کما این که از قول شیطان در میانهٔ داستان می‌خوانیم: «این هنرمندان که جرأت می‌کنند سوژه‌هایشان را در مرکز صفحه قرار بدهند، طوری که انگار انسان باید پرستش شود، و نقششان را مثل بت‌هایی می‌کشند که باید پرستش شوند.» اورهان پاموک علاوه بر به رخ کشاندن قدرت روایت‌گری‌اش، سواد هنری‌اش را به رخ خواننده می‌کشاند. 

به نظرم دو نقطهٔ ضعف در داستان وجود دارد که البته زیاد به کلیت کار ضربه نزده است. اول از همه لحن یکسان همهٔ راویان و دوم پرداخت زیاد به جزئیات هنر تصویرگری در بخش‌هایی از کتاب.


  • محمدصادق رسولی

درود

امکان خرید تعداد محدودی کتاب از ایران برای من فراهم شده است. اگر کتاب‌های خوبی مخصوصاً در زمینه شعر و داستان معاصر فارسی می‌شناسید، لطفاً در بخش نظرات بنویسید.

سپاس

  • محمدصادق رسولی

این اولین رمان جدی امیل زولا نویسندهٔ ایتالیایی‌الاصل اهل فرانسه است که در بیست و هفت سالگی‌اش منتشر شد و حواشی پیرامون کتاب باعث شد که مجبور شود برای چاپ دوم کتاب مقدمه‌ای بنویسد. داستان در مورد زنی به اسم ترز راکن است که به اجبار با پسرعمهٔ همیشه‌بیمار و مخنث‌اش ازدواج می‌کند اما دیگر تاب این شرایط را ندارد و با دوست شوهرش، لارن، رابطه برقرار می‌کند. کار به جایی می‌رسد که با هم‌دستی هم شوهرش کمیل را می‌کشند و اصل داستان تازه بعد از این قتل شروع می‌شود. 

وقتی خلاصهٔ داستان را شنیدم با خودم گفتم خب این داستان چه چیز تازه‌ای قرار است به «مادام بواری» نوشتهٔ استادِ نویسندگی زولا اضافه کند؟ با خواندن کتاب متوجه شدم که با اثری کاملاً متفاوت در گونهٔ ادبی ناتورالیسم طرف هستم. این کتاب در زمانی نوشته شده است که نظریات روان‌شناسی بر اساس اصول علم جدید باب شده بود و زولا جهانی را خلق کرده است که اوج فرومایگی و در عین حال اوج حقارت انسان را نشان می‌دهد. خلق چنین اثری بدون دقت در زاویهٔ دید اصلاً شدنی نیست و زولا این مسأله را از استاد زاویهٔ دید در نویسندگی، گوستاو فلوبر، خوب آموخته است. مثلاً وقتی خبر مرگ کمیل به گوش همکارانش می‌رسد می‌نویسد: «آن‌ها به این که یکی از همکارانشان غرق شده است خیلی افتخار می‌کردند.» که به نظرم همین یک جمله پوچی زندگی اداری و یک‌نواختی حاصل از این زندگی را نشان می‌دهد. در میانهٔ داستان، لارن به دنبال این است که مطمئن شود کمیل شوهر معشوقه‌اش غرق شده است. او به سردخانه‌ای می‌رود که مخصوص مغروقین و کشته‌های ناشناس شهر پاریس است. او چند روز پشت سر هم به آنجا می‌رود و شاهد جنازه‌های مختلف است. اما نویسنده گویا می‌خواهد از زاویهٔ دید لارن اوج پوچی مردمان شهرش را به رخ مخاطب بکشاند: «بعضی از کارگرها بعد از پایان روز کاری به آنجا می‌رفتند، با یک قرص نان و ابزارهایشان که زیر بغلشان بود و با دیدن مرده‌ها سرگرم می‌شدند.» یا در جایی دیگر می‌نویسد: «دسته‌ای از بچه‌ها می‌آمدند، بچه‌هایی که دوازده تا پانزده ساله بودند، از پشت پنجره به بخش جنازه‌های زنان می‌رفتند، دست‌هایشان را روی شیشه می‌گذاشتند و با نگاه مأیوسانه به سینه‌های لخت زنان خیره می‌شدند.» 

بعد از دو سال کشمکش، لوران و ترز ازدواج می‌کنند ولی حالاست که فکرهای منفی به آن‌ها حمله‌ور می‌شود. نویسندهٔ کافر که به عذاب وجدان گویا اعتقادی ندارد شخصیت‌ها را در موقعیت‌های مختلف قرار می‌دهد و آن‌ها را دچار حیرت، ترس و در نهایت جنون می‌کند. جنونی که در نهایت به یک تراژدی به‌یادماندنی می‌انجامد. امیل زولا در مقدمهٔ چاپ دوم کتاب می‌نویسد: «ترز و لوران دو انسان حیوان‌صفت هستند و دیگر هیچ.» 

این رمان در هیچ کدام از فهرست‌های پیشنهادی آثار فاخر ادبی نبود ولی به لطف قیمت ۹۹ سنت دسته‌دومش آن را خریدم و خواندم. خب آن فهرست‌ها که وحی منزل نیستند. با اطمینان می‌گویم که این کتاب یک شاهکار ادبی است که خواندنش مانند خواندن بسیاری از آثار معروف ادبی باید توصیه شود. در این کتاب با هنرنمایی نویسنده در شخصیت‌پردازی، بازی با زاویهٔ دید و توصیفات جالب طرف هستیم.  زولا در مقدمه می‌نویسد: «من همهٔ‌ صحنه‌ها را با دقت بسیار و با کنجکاوی محض یک دانشمند نوشتم.» 


  • محمدصادق رسولی


باز باران شیشهٔ پنجره را باران شست. دود غلیظ شهر را هم شست. آتش خاکسترشدهٔ شهر پارادایس را هم شست. ماسک را از روی دهان خیلی‌ها برداشت. آفتاب یک‌هفته‌ای از ما رو گرفته بود. مثل غروب بود ظهر آفتابی کالیفرنیا. همهٔ این چیزها را لابد شنیده‌اید. یک خبر است که شاید نشنیده باشید. خبری که برایم جالب (=؟ دردناک) بود، داوطلب شدن ۱۵۰۰ زندانی کالیفرنیا برای آتش‌نشانی با شروط زیر بود: ۱) عدم استخدام بعد از پایان آتش‌سوزی، ۲) دو روز مرخصی از زندان به ازای هر روز کار تمام‌وقت در دفع آتش، و ۳) حقوق ساعتی [؟] دلار. 


حالا حقوقشان چند دلار باشد خوب است؟ چند راهنمایی: ۱) اگر جلوی این آتش حتی یک روز زودتر از موعد گرفته می‌شد، میلیون‌ها دلار در هزینه‌های ایالت کالیفرنیا صرفه‌جویی می‌شد. ۲) اگر از سر کوچهٔ محلهٔ ما برای کار ساده‌ای مثل رنگ زدن نرده‌های حیاط کارگر بگیریم ساعتی ۲۰ تا ۲۵ دلار طلب می‌کند.  ۳) شغل آتش‌نشانی شغل پرخطرتری از رنگ زدن نرده‌های حیاط است (شیره را خورد و گفت شیرین است)، ۴) اگر برای آن شغل داوطلب نمی‌شدند، مجبور بودند در زندان در ازای آب و غذا برای شرکت‌های خصوصی پیمان‌کار زندان‌ها کار سخت مفت و مجانی کنند، و ۵) خیلی از این زندانی‌ها به جرم‌های خیلی کم در زندان هستند. بیشترشان از فقر و نداری زندانی شده‌اند.


پاسخ سؤال: 

https://www.youtube.com/watch?v=4e4vItOu3qA


پی‌نوشت: مطلب این هفتهٔ نیویورکر را بخوانید، در باب خطری که بیخ گوش ماست. اشاره به ایران هم شده است:

https://www.newyorker.com/magazine/2018/11/26/how-extreme-weather-is-shrinking-the-planet 


  • محمدصادق رسولی

«بخوانید، بخوانید، بخوانید. همه چیز بخوانید، آشغال، کلاسیک، خوب و بد، و ببینید هر کدام چطوری هستند. درست مثل نجاری که در حال کارآموزی است و به کار استادش دقت می‌‌کند. بخوانید! جذب خواهید کرد. آنگاه بنویسید. اگر خوب بود، خواهید فهمید. اگر خوب نبود، از پنجره نوشته‌تان را بیرون بیندازید.» (نقل از فاکنر در پشت جلد کتاب)


این کتاب را فاکنر در سال ۱۹۳۲ منتشر کرده است. از نظر زمانی و تکنیکی جزو دورهٔ قبل از بلوغ کامل تکنیکی فاکنر است اما همین رمان جزو صد رمان توصیه شدهٔ قرن بیستم در مجلهٔ تایمز است. سبک روایت داستان مخلوطی است از جریان سیال خیال با پیچ و تاب زاویهٔ دید. راوی دانای کل و گاهی سوم شخص از زاویهٔ دید شخصیت‌های مختلف داستان را روایت می‌کند و به همین خاطر با روایت‌های نامطمئنی طرف هستیم از جمله این که متوجه نمی‌شویم آیا «جو کریسمس» قاتل «خانم بردن» بوده یا «براون». داستان پیچیدگی‌های اجتماعی خاص خودش را دارد. «لنا» زن جوانی است که به امید پیدا کردن پدر بچه‌ای که در شکم دارد از آلاباما پیاده به سمت ممفیس می‌آید و به شهر جفرسون می‌رسد. در شهر جفرسون کارگری به اسم «جو کریسمس» مشغول به کار است که باور دارد بخشی از رگ و ریشه‌اش سیاه‌پوست است. او اگرچه ظاهراً کاملاً سفیدپوست است اما موهای متفاوتی با بقیه دارد. «های‌تاور» کشیشی است که اصرار داشته در شهر جفرسون تبلیغ کند ولی به دلایلی از جمله بدنام شدن همسرش از کارش خلع می‌شود ولی حاضر به ترک شهر نمی‌شود. «بایرون» کارگری که با «لنا» آشنا شده است، عاشق او می‌شود ولی صبر می‌کند تا او وضع حمل کند و الخ. داستان پیچ در پیچ و معماگونه است و در آن وضعیت بغرنج نژادپرستی، فقر و بی‌عدالتی جامعهٔ جنوب آمریکا نشان داده شده است. برخلاف داستان‌های بعدی فاکنر مانند «خشم و هیاهو» و «گور به گور» پیچیدگی داستان آن‌قدری نیست که دچار سرسام بشویم. گاهی حتی مکالمات به دام تکرار می‌افتند اما از کشش اصلی داستان چیزی کاسته نمی‌شود. داستان تا خط آخرش حرف برای گفتن دارد. اگر بخواهم یک نقطهٔ قوت از این داستان بگویم که آن را منحصر به فرد کرده است، بازی فراوان با زاویهٔ دید است. دقیقاً این همان تکنیکی است که در «گور به گور» به اوج خود می‌رسد.


  • محمدصادق رسولی