دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غزل» ثبت شده است

سیاه‌مشق ۵۱

۲۸
فروردين

شاید که جام او شراب دیگری دارد
مستی برایش جلوهٔ زیباتری دارد

گم بود دنیا در فراسوی نگاه او
شهر نگاهش وسعت پهناوری دارد

با هم قطاران بود اما خوب می‌دانست
این راه حتماً ایستگاه آخری دارد

باور نمی‌کردند خیلی‌ها که این مرداب
غیر از سیاهی‌ها، گل نیلوفری دارد

چون کاهنان وقتی که می‌دیدند عیسی را
‌انگار می‌کردند مریم همسری دارد

***

سردار بی‌سر می‌شود در های و هوی باد
وقتی شقایق بر فراز خود سری دارد

ویران شدم وقتی که دیدم دشمن از کینه
بر استوار گردن او خنجری دارد

پرواز کرد و تا به اوج آسمان‌ها رفت
آری بهشت از هر کجا باشد دری دارد
بالا و بالاتر به سمت انتها می‌رفت
هر کوه بی‌شک فاتح نام‌آوری دارد

او رفت تا ما آشنای زندگی باشیم
این زندگی بی او هوای دیگری دارد

کالیفرنیا -- تابستان ۲۰۱۷

  • محمدصادق رسولی

اگر آغوش تو ای ماه به دریا نرسد

قسم‌ات می‌دهم امروز به فردا نرسد


ترسم آن است نیایی و بخشکد دریا

بوسه‌ات بر لب این ساحل تنها نرسد


جنگل سرخوش از سوسوی صدها شب‌تاب

غرق غفلت بشود، نور به افرا نرسد


تو بیا و قدمی بر سر باران بگذار

حیف باشد که درختی به تماشا نرسد


سیزده شب همه ماه از پی ماه آمده است

به یقین آمدنی هست به حاشا نرسد


چه شبی هست شب چهارده چشم به راه

به بلندای زمانش شب یلدا نرسد


گفته بودی که می‌آیی به همین زودی‌ها

آنقدر زود بیا روز مبادا نرسد


پیر شد رود به رؤیای لبت بر لب خود

مرد مرداب و به فردای تو حتی نرسد


کار هر روز جهان روز مبادا شده است

 قصه آمدن ای کاش به اما نرسد


  • محمدصادق رسولی

علی

۲۸
آذر

به دنیا آمدی دنیا چه شیرین شد برای ما

چه زیبا هدیه‌ای هستی تو از سمت خدای ما


کنار رود تنها شهر ابری چارم آذر

به بیداری رسیدی و شنیدی لای‌لای ما


تو را در مهربانی‌های مادر دوست‌تر دارم

تو را و چشم‌های روشنت را در سرای ما


چه زیبا گریه کردی تو به حال مردم دنیا

چه اشکی آمد از شادی به چشم آشنای ما


بیا تا گوش‌های تو اذان در پرده اندازد

تو و سجاده چشمت من و حی علای ما


علی نام بزرگ مرد بودن نام تو، حالا

مدد خواه از علی آن هستی عشق و ولای ما


تو در آغوش مادر مثل عیسی در بر مریم

غم و بی‌تابی‌ات همچون صلیب و جلجتای ما


به وقت دیدنت گویا رباب آمد به یاد من

و اشک روضه‌ای تازه به یاد کربلای ما


تو باید مرد باشی مثل نامت پاک و بی‌پروا

برو تا سمت فرداها، نثار تو دعای ما


نیویورک -- آذر ۱۳۹۵

  • محمدصادق رسولی


چلهٔ عزا به سر آمد، چلهٔ پیاده رفتن شد

موقع شکست حصر آمد، نوبت رهایی از تن شد


راه خسروی چه شیرین شد، رد شدن ز مرز خواهش‌ها

موقع زیارتی دیگر، وقت ترک مام میهن شد


اربعین برای بعضی‌ها، سرگذشت کهنهٔ تقویم

از برای عاشقان اما، علت اصیلِ بودن شد


ای عجب که مانده‌ایم اینجا، در حصار تنگ این دنیا

دیگران که پر کشیدند و سهم‌شان شکستن من شد


ما سواره‌ها چه می‌فهمیم شوکت پیاده رفتن را

تاول قدومتان گویا تیر بر نگاه دشمن شد


روی من سیاه چون تاریخ، رویتان سپید چون جون است

جز دریغ و حسرتی دیگر، سهم من کمی سرودن شد


نیویورک -- صفر ۱۴۳۸ (۲۰۱۶)

  • محمدصادق رسولی


ابتدای قصه بی‌آب و ابتدای تشنگی با تو

انتهای قصه تا هیهات انتهای تشنگی با تو


انتهای قصه را او دید، از عتاب فاطمه ترسید

ناگهان زمین جان لرزید در هوای تشنگی با تو


کفش‌ها به روی گردن بود، بین ماندن و نماندن بود

آن طرف جهنم و اینجا کربلای تشنگی با تو


دسته‌دسته چیده شد گل‌ها، غنچه‌های باغ آزادی

در کویر تشنه پرپر شد، جان فدای تشنگی با تو


گفت من میانتان هستم؟ شهد انگبین من مرگ است

بی‌زره روانهٔ میدان شد برای تشنگی با تو


گوشه‌ای پیمبر افتاده، گوشه نه که ارباً اربا شد

گوشه‌های زخمهٔ دشتی، در عزای تشنگی با تو


گوشه‌ای رباب تنها شد، جان او اسیر غم‌ها شد

بعد از آن سه‌شعبهٔ خونین، لای‌لای تشنگی با تو


ساقی از شتاب لبریز و جان او لبالب از باران

تیر چشم و … گریهٔ مشکی در رثای تشنگی با تو


یا اخا بیا مرا دریاب، ای برادرم مرا دریاب

ای عجب برادرت خوانده است، از حیای تشنگی


جان من مرو مرو مهلا، گوش کن صدای خواهر را

"خواهرم زمان رفتن شد، نینوای تشنگی با تو"


دیدمت فتاده بر خاک و دیدمش فتاده بر سینه

خواهرت کشید دست از جان در قفای تشنگی با تو


زینبت میان نامردان در میان دود و خاکستر

عاقبت اسیر ماندن شد پا به پای تشنگی با تو


آیه‌ای دگر بخوان جانم، از لبان خیزران خورده

تو بخوان، شنیدنش با من، آیه‌های تشنگی با تو


شوکران قصه در شام و غربت سه‌ساله‌ای تنها

که سروده بیت آخر را ماجرای تشنگی با تو


نیویورک، محرم و صفر ۱۴۳۸ (۲۰۱۶)


* نقاشی «عرش بر زمین افتاد» از «حسن روح‌الامین».

  • محمدصادق رسولی


بگو
باور کنند اینها که عاشق را رهایی نیست

زبان گنگ کفترها نشان بی‌صدایی نیست


بگو سجاده‌هاشان را بسوزانند و برخیزند

که هر قد قامتی حتماً اشارات خدایی نیست


دلت را سوخت می‌دانم؛ دل است این چاره دیگر چیست

چه می‌دانند عاقل‌ها که دل چون و چرایی نیست


در این بازار مکاره که دین با دین هماورد است

نمی‌فهمند بعضی‌ها که شیدایی گدایی نیست


انا الحق گفته‌ای شاید که بردارند بر دارت

چه خوف از دار این دنیا که دار آشنایی نیست


تو را بسمل کنند این‌ها به میدان ریای شهر

که راه عاشقی را جز شهادت رهنمایی نیست


تمام قصهٔ ما شد به دلداری و دلگیری

دلت تنگ است می‌دانم مجال هوی و هایی نیست


بیا بنشین که بنشانیم لختی موج غم‌ها را

بخوانیم از لب دریا که غم را انتهایی نیست


ببین دارند آن‌سوتر به گوش عشق می‌خوانند

که ای جان و جهان من، جهانم تا نیایی نیست

نیویورک -- ۱۲ سپتامبر ۲۰۱۶
  • محمدصادق رسولی