دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

سیاه‌مشق 6

۱۱
خرداد

چشم تو مرا برد به آن سوی سرودن

تا لحظۀ زیبای دل از خویش زدودن

آهنگ صدایت شده آرامش این دل

موسیقی لبخند تو شد معنی بودن

 

شاید نشود اسم تو را باز بخوانم

از عشق تو، از لذّت آغاز بخوانم

شاید نشود نامه‌ای از دل بنویسم

از درد دلم، از غمِ این راز بخوانم

 

شعرم همه مدیونِ نگاهی‌ست که داری

سرگشتۀ آن حضرت آهی‌ست که داری

دلگیر مشو از نفس سادۀ حرفم

زیبایی تو اصلِ گناهی‌ست که داری

 

لبخند تو شعری‌ست که می‌شد بسرایم

برق نگهت آیۀ دل بود برایم

با آن که غم عشق تو دردی شده بر جان

تا درد تو باشی، همه دردی‌ست سزایم

 

هر واژه به یاد نگهت در هیجان است

چون آتشی از کوه غَمَم در فوران است

من پای همهْ قول دلم مانده‌ام این بار

در هر نفس از سجده‌ام این قول عیان است

 

نگذار که تنها شوم و شعر بخوانم

آوار شود این غم و در گریه بمانم

نگذار که شعر دلم از یأس بمیرد

امّید بده بر دل دلمرده و جانم

 

دوشنبه 11 خرداد 1388

 

****

پی‌نوشت:

انجمن ادبی «سیاه‌مشق» پس از تعطیلات عید با نام تازۀ «رَصَد صبح» به کار خود ادامه می‌دهد؛ همین.

  • محمدصادق رسولی

سیاه‌مشق 5

۰۴
خرداد

حتی اگر که یاد شیرین

مثل قند در دلت آب می‌شود

باید از مرز خسروی گذشته باشی

تا بر پیشانی تکیدۀ کویر

از خون گرم واژه‌های حک‌شده بر صفحه‌های آن

هزار آیۀ «شیرین‌تر از عسل» را

از لبان شوریدۀ عاشقی بشنوی که آب

در حسرت یک بوسه‌ از لبانش

تا انتهای تاریخ

هزار دجله را گریست و بی‌آبرو شد


اردیبهشت 88

  • محمدصادق رسولی

Unknown

۱۸
شهریور

 

در این دنیا

اگر نادان بمانی بهتر از آن‌ست

جواب پرسشت را با طناب دار بنویسند!

***

شبیه ماهی لجباز

                                که تنها آرزویش بوسه‌ای بر گونۀ آب‌ست

به دنبال جوابش پرس‌پرسان

علامت‌های پرسش را

تکاپو می‌کند هر بار

گلوگیر و نفس‌گیر است

-مانند طنابِ دار-

                                  پاسخ‌های بی‌رحمی

                                                                                که می‌خیزد به ناگاه از علامت‌های بی‌پاسخ

***

تو هم بگذر

سؤالت را

شبیه ماهیان با یک حباب ساده

                          -با یک آه –

                                               تا طعم تن دریا

                                                                               به روی بستر مهتاب بفرستش

که تا این اتفاق تلخ را هرگز نبینی

توی حلق واژه‌هایت پرسشی بی‌رحم را

                                                                      هرگز !

***

بترس از شب

                                            و از آن عینک مهتابی تاریک و وهم‌آلود

                                                                              و خورشیدی که در آن فاش خواهد شد

 

سراغ آب را هرگز

نگیر و آب را تنها

میان واژه‌های خیس و مبهوت خودت گاهی به یاد آور!

که در دریا همیشه

                                          آب یعنی آب را هرگز ندانستن!

  پنج‌شنبه 24 مرداد 1387

  • محمدصادق رسولی

Unknown

۰۸
مرداد

باران

ثانیه‌ها را

بر دقایق ناگزیر جنگل

طعنه می‌زند.

گاوها

-که خوب می‌دانند

بالاتر از سیاهی رنگی نیست-

زیباترین شعرها را

در علف‌های شلاق‌خورده بو می‌کنند

 

حتی سقوط ناگهانی آبشار

غرور ثانیه‌ها را

زیر لگدهایش له نکرده است

ثانیه‌هایی که نه سنگ

خاطرات انتظار رودند

برای به دریا رسیدن

 

شب هم‌آغوش جنگل

و ماه روی گهوارۀ رود

زمان

زمانۀ سردی است

ابر خواهش آسمان

آنقدر ارتفاع پست بیشه را

سجود رفته است

که صد هزار رود التماس

ماه را خواب دیده‌اند

اینجا فقط گاوها می‌‌دانند

که بالاتر از سیاهی رنگی نیست

 

۶ تیر ۸۷

 

  • محمدصادق رسولی

Unknown

۲۴
ارديبهشت

دیدی ای دل که زمان روی زمین بند نشد

وعده‌هایی که به دلها همه دادند، نشد

 

دیدی امروز جهان پیش تو پا افتاده است

سنگ حتی به رویش ثابت و پابند نشد

 

چرخ گردید به میل من وماها امّا

لحظه‌ای هیچ کسی راضی و خرسند نشد

 

کاروانی است جهان، ما پی ماندن ماندیم

چه کسانی که از این قافله رفتند، نشد

 

آسمان گریه بکن غربت انسان‌ها را!

غربت یک غزل تازه که هر چند نشد

اردیبهشت ۱۳۸۷

  • محمدصادق رسولی

تعطیل!

۱۹
فروردين

به گوشی آسمان؟ پرواز تعطیل!

قناری هیس! چون آواز تعطیل!

 

در میخانه‌ها را باز بستند

ترانه، شعر، حتی ناز تعطیل!

 

رسولان را پی تسلیم بردند

کماکان نشئۀ اعجاز تعطیل!

 

کبوتر بی‌هوا غمگین نشسته

نگاهش راه راه، آواز تعطیل!

 

تمام زندگی رو به افول است

غروبی تا ابد، آغاز تعطیل!

 

حساب خوبی دنیاست ممنوع!

و حتی لفظ چشم‌انداز تعطیل!

 

خلایق بیم از دشمن ندارند

ولیکن یار بد، همراز تعطیل!

 

کلام شعرهامان هم مکرر

کلام ناب یا ایجاز تعطیل!

 

دریچه‌های دنیا هم بهانه

قفس‌هایند آنها، باز تعطیل!

 

دوشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۶

  • محمدصادق رسولی

بی‌نشان شهر

۰۶
اسفند

 

کم می‌شود نگاه تو از دیدگان شهر

امّا نشسته نام تو بر واژگان شهر

 

غم، گریه، داغ با غزلی تازه می‌رسید

شعری جدید، هق‌هقِ تلخ از زبان شهر

 

دارم به نسل پاک شما غبطه می‌خورم

گریان شده ز حیرتتان آسمان شهر

 

چتری بیاورید برای نگاه‌ها

باریده بود باز چرا بی‌بهانه شهر؟

 

قلبی هنوز عطر هزاران شهید داشت

گم شد میان درد و غم آب و نان شهر

 

اینجا کسی میان هزار استخوان و خاک

دندان گرفته بر جگر از داستان شهر

 

دارد نفس نفس ز خدا می‌رسد درود

بشنو شمیم ناب دل از بی‌نشان شهر

 

حتی پلاک کوچکی از تو نمانده است

گمنام کوچه‌های زمین! قهرمان شهر!

 

نامت که جاودانۀ دنیاست بی‌گمان

حتی اگر که خاک شدی در دهان شهر

 

شعری نفس کشیده و قلبی تپید باز

امّید تازه‌ای که دمیده به جان شهر

 

یک‌شنبه ۵ اسفند ۱۳۸۶

  • محمدصادق رسولی

 

شهری که سقفش شب، چراغش تابش ماه

مردی مسافر در میانش بود ناگاه

 

مرد مسافر تو کجای قصه بودی؟

کاین‌گونه پیدا گشته‌ای، گم کرده‌ای راه!

 

اینجا کسی در انتظار روشنی نیست

برگرد! اینجا نیست امّا شهر دلخواه

 

توی بوی نان یا رنگ ظلمت را نداری

تو عطر و بوی یاس داری، جلوۀ ماه

 

اینجا کسی از دوریت دردی ندارد

حتی برای لحظه‌ای، اندازۀ آه

 

این مردمان با عشق تو کاری ندارند

امّا زبانهاشان به یادت، گاه و بیگاه

 

از نبض‌های شهر بوی انتظارت

می‌آید امّا گهگداری هم به اکراه

 

حرفت برای شعرها ناگفتنی ماند

تعریف کن درد دلت را باز با چاه

 

حیثیت این شهر هم بر باد می‌رفت

وقتی که برگشتی تو با صد درد جانکاه

 

آذر ۱۳۸۶

 

*****************

 

 

طنین نام تو را با غروب می‌بردند

تمام قلب زمین را دوباره آزردند

 

نگاه سرد زمین، آفتاب ماسیده

چراغ‌های زمین پشت ابرها مردند

 

غمی شبیه کپک روی نان مردم ماند

امان ز مردم دنیا که داغ می‌خوردند

 

امان ز مردم دنیا، امان از این بیداد

که اسم اعظم خود را به یاد نسپردند

 

دوباره هفتۀ ما تا به شش تصور شد

دوباره روز تو را بی‌دلیل نشمردند

 

کنار نیل دو چشمم، بیا تماشا کن!

جنازۀ دل من را به آب آوردند

 

۲۵ آبان ۱۳۸۶

 

 

***************************

 

گیرم که شعر روی لب ما نشست، بعد؟!

گیرم که باز یک دل عاشق شکست، بعد؟!

 

حتی اگر که جور کنی واژه‌های تلخ

در انتظار، دست روی دست، بعد؟!

 

هر هفته را مرور می‌کنی با نگاه خود

یک جمعه هم دوباره ز چشمت گذشت، بعد؟!

 

شاید که سنگ مشکل تو این نگاه توست

افتاده توی چاه ز دستان مست، بعد

 

داری قدم قدم به ته جاده می‌رسی

گیرم امید تازۀ او باز هست، بعد؟!

 

دی ۸۶

 

 

  • محمدصادق رسولی

راهِ عشق

۳۰
دی

آن راه که راهِ عشق با آگاهیست

هر راه دگر رویم، راهی واهیست

 

شاهنشه دل حسین باشد، آری

در کشور دل نظام شاهنشاهیست

۲۸دی ۱۳۸۶

*****

آن روز زمین صحنۀ محشر می‌شد

سیراب عطش، علیِّ اکبر می‌شد

 

زینب در و دیوار به یادش آمد

ذکرِ دلِ او مادر، مادر می‌شد

۲۷دی ۱۳۸۶

  • محمدصادق رسولی

در معرکه، تفسیر شهادت می‌کرد
در اوج عطش داشت روایت می‌کرد

لا حول و لا قوة الا بالله
هم مرگ به او سخت حسادت می‌کرد

سه‌شنبه ۲۵دی ۱۳۸۶
*****
پی‌نوشت: درگذشت دانشمند گرامی دکتر سید جعفر شهیدی و همچنین حضرت آیة‌الله مجتهدی را به عموم مسلمین تسلیت عرض می‌نمایم.

 

  • محمدصادق رسولی