دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

ورق می‌زنم

خاطرات روشنم را

تا اتاق‌های تاریک کودکی.

وقتی‌که رعد و برق

مهمان خانه‌مان می‌شد

و من

چه ساده

ژست می‌گرفتم

روبروی صاعقه‌ها

تا عکسم خوب روی ماه بیفتد

 

حالا سال‌های سال‌ست

که من منتظرم

یک صاعقه

                - خیس–

تکلیف چشمانم را روشن کند؟

و از پلّه‌های برقی توی

                - ای کرسی رفیع-

ارتفاع بگیرم

 

با تو اَم

صدای چشمانم را می‌شنوی

من هنوز منتظرم

ای نور عظیم

 

 

 

  • محمدصادق رسولی

از جاده-4-

۱۶
مرداد

 

این جاده

حتی اگر که ته بکشد

حتی اگر که من

پلهای روبروی خودم را

با گام‌های پر از امّا و از اگر

بی‌تاب بگذرم

حتی اگر که ماه

از روی گونه لرزان آب‌ها

بی‌رقص بگذرد

من در جوار تو ای محتوای سبز

از آبی صدای تو آرام می‌شوم

 

من  در شیوع لحظه‌های شرم بی‌تویی

در کوچه‌های شهر

بن‌بست‌ها را

تک‌تک دویده‌ام

تا شاید این حوالی بیراهگی من

آغاز انتهای شوم بی‌تو بودن و

پایان فصل‌های تلخ من شود

 

با تو

خط می‌کشم به روی علف‌های هرز زندگی

می خواهمت

ای سرنوشت من

هان این منم همان

 شعری که خط خطی‌ست.

 

 

۱۴ مرداد ۱۳۸۶

***********

 

 

پی نوشت:

دوستان عزیز، بسیار ممنون می شوم اگر در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید (پایین صفحه(.

یا حق.

 

 

  • محمدصادق رسولی

از جاده-3-

۰۹
مرداد

جایی برای گریه در شعرم باز کنید

من

از این پیچ و خم ممتد بدم می‌آید

انگار

دیگر هفت‌برادر

از کلنگ رضاخان ضجه نمی‌کشند

و رضاخان

دیگر از سبیل‌هایش

روغن انگلیسی نمی‌چکد.

رضاخان دارد

به صورت زنگ‌زده شیخ فضل‌الله

- همان که پدربزرگ می‌گفت

امام زمان به‌او از خودش شبیه‌تر است-

می‌خندد.

 

□□□

 

حالا

مردانی بی هیچ شباهت

برای ریش‌های از جنگ برگشته‌شان

ژل‌های امریکایی سفارش داده‌اند

فقط جایی برای گریه در شعرم باز کنید

من

همان هشتمین برادرم

که تاریخ مرا زائید

تا کلنگی دیگر بر سینه بگیرم

و از این درد مادرانه

گــریه کنم.

 

مرداد ۱۳۸۶

*******

پی نوشت:

هفت برادران منطقه ای است در کنار جاده کندوان. در کنار جاده، تعدادی صخره بلند - احتمالاً هفت سنگ- وجود دارد که رضای پهلوی در زمان افتتاح جاده؛ کلنگی بر روی یکی از سنگها زد که هنوز هم قسمتی از آن کلنگ روی سنگ باقی مانده است.

جاده کندوان در سال ۱۳۱۱ افتتاح شد و هم اکنون پنجمین جاده زیبای جهانگردی است. راستی آزادراه تهران-شمال چه شد؟

 

  • محمدصادق رسولی

 

ساعت درست ده‌ و ده دقیقه‌ست

و ثانیه‌ها منتظر من‌اند

شاید زمان ایستاده

و من

این جاده‌های سرازیری را دچار شده‌ام.

 

 

 

 

 

"ساعت ده و ده دقیقه

اینجا تهران‌ست

صدای ..."

تمام صداها جلوی چشمم سیاهی می‌روند

حتی ساعت‌های دیجیتالی دارند به من طعنه می‌زنند

انگار باید این عقربه‌ها را هل داد

تا ساعت دوباره صفر شود.

 

تیر ۱۳۸۶

  • محمدصادق رسولی

از جاده -2-

۳۱
تیر

به کوه‌های نم‌خورده

به سنگ‌هایی که روی ساقه‌ی کوه ریشه دوانیده‌اند

دارم هی زل می‌زنم

 

به شیبی که روی من سُر می خورد

آن‌قدر خیره شده‌ام

که آبشار شر و شر

روی واژه‌هایم خیس.

 

برای خلق صحنه‌ای دیگر

نیاز به سبقتی مه‌آلود دارم.

 

۲۲ تیر ۱۳۸۶

 

  • محمدصادق رسولی

از جاده-1-

۲۶
تیر

با این آسمان دست‌به‌نقد

و شعرهایی نسیه که هی وسط حرفم می‌پرند

جاده‌ای روی قلبم می‌سازم

شاید واژه‌ها

از روی قلبم پیاده بروند

 

۲۲ تیر ۱۳۸۶

  • محمدصادق رسولی

صحنه اوّل:

من از درون خودم می‌نویسم

شعرم درونی شده است

به روده‌هایم که می‌رسم

بوی پپسی می‌گیرم

آری

دجله‌ی من از پپسی پر است

و هیچ حرامی نیست

که بر من این رود را ببندد !

 

یادش بخیر

روز‌هایی را که

با یا علی

بحول‌الله می‌گفتم

و سهواً سجده‌دار می‌شدم

مگر که علی می‌توانست

مرا به سجده بیاندازد

حالا آن مرد دارد با چاه می‌گرید

و من

در چاه خودم فرو رفته‌ام.

 

صحنه دوم:

درست که پپسی‌ها

بازار را گرفته‌اند

امّا نمی‌دانم چرا

آب‌دوغ‌ها

به جان هم افتادند

آهای

یک مرد نیست

که این کساد را خراب کند؟!

 

صحنه سوم:

 

باز بوی تو

در درونم می‌میرد

آری مرد گفته بود

که شما

شکم‌هاتان از پپسی پر است

حرفم را نمی‌فهمید!

 

آری

سردآبرود هم می‌تواند کوفه باشد

وقتی

چشمانم

عریانیِ گرگ‌های شدیداً باکره را می‌بلعد.

 

صحنه چهارم:

" نه مادر!

نفرین نکن!

که او شهر را به حال خود وامی‌گذارد "

-        این ها را مرد می‌گفت-

و شهر ماند

با خدایی‌ که چشمانش

شهر را

خیره مانده است.

 

صحنه پنجم:

 

پلاژ

بوی جمعه دارد

. قایق‌ها

                                                جمعه را

کرایه‌کشی می‌کنند

مادر ابر‌ها را می‌گرید

آن مرد در باران نمی‌آید!

آن مرد باران را نمی‌آید!

آن مرد می‌آید!

 

صحنه ششم:

 

شلوغ که می‌شوی

سایت‌هایی که

دارند از باکره‌گی می‌میرند

تو را

هم‌بستر می‌شوند

نمی‌دانم چرا این‌ها

با این همه روسپی‌گریشان

همیشه باکره می‌کنند!

 

یک‌بار هم که درویش می‌شوی

سر از یاهو در‌می‌آوری:

" یا حق

-        خلخال از پای زنان مسلمان درآوردند

-        دست های مرد را منفجر کردند

-        آن مرد نمی‌آید باور کنید!"

خبرها را که باور می‌کنی

جدی‌جدی

آن مرد نمی‌آید.

 

صحنه هفتم:

 

هفت بار این شعر را غسل می‌دهم

امّا نمی‌شود با آن یک رکعت هم رکوع رفت

صد بار شعرم را با دریاها شسته‌ام

امّا این سگ

-        سگ لعنتی-

آدم هم نمی‌شود

چه برسد به شعر

...

 

۳ تیر ۱۳۸۶

  • محمدصادق رسولی

Unknown

۰۳
تیر

می خواهم نوشته‌هایم را به گور انسانیتم روانه کنم

اینجا واژه شهید می‌شود

   و هر شعری لایق ...

 

می خواهم بنویسم

اینجا

همین جایی که بوی تو را بیشتر می‌رساند

-حتی اگر گوش‌ها را بگیری

بوی تو بیش‌تر شنیده می‌شود

در شرماشرم حضور تو

آرام می‌شوم

و شرم می‌کنم

  که

     هستـــم

 

۱ خرداد ۱۳۸۶

  • محمدصادق رسولی

Unknown

۰۲
تیر

وقتی آینه‌ها جوابم نمی‌دهند

 

دلم می‌خواهد

 

خودم را

 

روبرویشان بشکنم.

 

شاید جواب

 

از خرده‌خرده تنم

 

بتابد روی آینه

 

تا پاسخ

 

شروعی دوباره باشد

 

برای سوال‌های بی‌جواب.

 

 

 

۳۱ خرداد ۱۳۸۶

  • محمدصادق رسولی

Unknown

۳۰
خرداد

یک واژه

صد شعر می‌شود وقتی تو باشی

رودخانهء ذهنم را

کاشکی می‌شد

سنگ تمام بگذاری

تا بادها نتوانند

مرا به دریاهای بی‌تویی ببرند.

 



 

وقتی ابدیت در  ذهنم

روانه نشود

احساسِ من‌بودن

احاطه‌ام می‌کند.

 

من در این سیال

-       این رودخانهء وهم

حضور را هضم شده‌ام

و دیگر

طعمِ لبانت را

با چشمهایم

غریبه می‌بینم

 



 

قول داده بودم

دیگر برای خود

شعر ننویسم

امّا

این خود

-       خود بیخودی‌ام

خدایی شده

که به خودی‌ها هم رحم نمی‌کند !

 



 

می‌خواهم تو را

از بادها پس بگیرم

می‌خواهم

پس بدهم

سهم تمام زوزه‌های باد را از درخت‌ها

به شبانگی جغدها

 



 

 

وقتی واژه می‌میرد

ذهنم کپک برمی‌دارد

این کپک‌ها

حتی برّه‌های ذهنم را

سیر نمی‌کنند

ذهنم

اسیر سیالِ بی‌تویی

سوار شده

می‌خواهم

سرِ همین جاده

پیش از این عبور لعنتی

روی لکنتِ

واژه واژه واژه‌ء بی‌تو

پیاده‌شوم

و خط باطل را

بر تابلوی این شهر بکشم

هوار خواهم زد:

آی انسان!

اینجا شهر تو تمام شد !

شَهرت

وزید و لای درخت‌ها

زوزه کشید

و رفت

و خورشید

در حوالی این روزنه‌ها

زوزه‌ها را پاک کرد

کاشکی

من هم پاک شده ‌باشم.

 

۲۹خرداد ۱۳۸۶

  • محمدصادق رسولی