دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

به نظر حقیر فقیر سراپا تقصیر، نوشتن شعر منثور دشوارتر از شعر موزون است. چرایش واضح است؛ شعر منثور عنصر مخدر موسیقی بیرونی را ندارد و باید از دیگر عناصر شعر استفاده کند. به نظرم یکی از مهم‌ترین نشانه‌های موفقیت یا عدم موفقیت شعر منثور فارسی میزان استقبال عموم به سمت آن شعر است. این که کتابی دو یا سه بار تجدید چاپ شود، با توجه به تعداد پایین شمارگان کتاب در ایران نشانهٔ آن است که اهلِ آن موضوع نظر به نسبت مثبتی به آن کتاب داشته‌اند. مهم آن است که کتابی در شمارگان بالا یا در تجدید چاپ‌های زیادی در بازار عرضه شود و تازه می‌شود گفت نشانهٔ استقبال بخش اندکی از جامعه به آن کتاب است. تا آنجا که می‌دانم، به جز استثناهایی، شعر منثور مورد استقبال عموم نبوده، حال آن که شعر نیمایی مانند اخوان، فروغ و سپهری به شدت مورد استقبال بوده و هنوز هم هستند. 

مقدمه طولانی شد. حال برگردیم به اصل مطلب یعنی جلد دوم مجموعه اشعار شمس لنگرودی در ۸۸۸ صفحه که بیشتر شامل سروده‌های دههٔ هشتاد و سه سال اول دههٔ نود خورشیدی اوست. زبان شعر لنگرودی برخلاف دیگر قله‌های[؟] شعر سپید زبانی ساده و با دایرهٔ واژگانی نسبتاً‌ محدود است: حساب نکرده‌ام چقدر ولی در بسیاری از اشعار از واژه‌های باد، برف، دریا و ساحل استفاده شده است. جاهایی شعر تنها یک طرح کوتاه است و معمولاً برداشت جدید از یک تصویر طبیعی یا حتی باهم‌آیی حروف و واژه‌هاست؛ مثلاً:

"آب می‌شوی برف!

وقتی بشنوی

چه به روز من آوردی"

البته ناگفته نماند که اگر یک موسیقی احساس‌برانگیز با ادای گوش‌نواز یک آدم خوش‌صدا از همین شعرها باشد همراه با تصاویر طبیعت احتمالاً چیز خوبی از آب درمی‌آید.

خلاصه کنم؛‌ این کتاب را آهسته‌آهسته و روزاروز و همزمان با کتاب «زبور پارسی» گزیدهٔ اشعار عطار خوانده‌ام. ناخودآگاه عطار و شمس لنگرودی را با هم توی ذهنم مقایسه کرده‌ام. به نظرم موسیقیِ شعر، دایرهٔ واژگانی، زبان ساده یا پیچیده و این جور چیزها همه بهانه‌اند. مشکل اصلی جای دیگری است: شعر امروز از تفکر خالی شده است. چیز قابل عرضه‌ای ندارد. مردم هم با این وضع اقتصادی چرا باید حافظ و سعدی را ول کنند و پول پای شعر امروز بدهند؟ راستی، گفتم پول، این را هم بگویم که برای من سؤال است چرا در بازار ایران که قیمت کتاب بر اساس تعداد برگ‌های کتاب محاسبه می‌شود، باید این قدر گل و گشاد کتاب چاپ شود. گاهی شعرهایی ده‌خطی در دو صفحه نوشته شده است. آقاجان!‌ این دیوان شعر است نه دفتر شعر؛ لذا هیچ اشکالی ندارد که مثل دیوان حافظ شعرها پشت سر هم نوشته شود. این‌ها به کنار، کتاب هشتصد و هشتاد و هشت صفحه‌ای آن قدر سنگین و بدقواره است که نمی‌شود توی دست نگاهش داشت. باید مثل کتاب خطی محترمانه روی میز گذاشت و خواند. آخرش کتاب چاپ ۱۳۹۴ می‌شود ۵۴ هزار تومان که به نرخ امروز و گران شدن چندبارهٔ کاغذ در ایران، اگر گوش شیطان کر تجدید چاپ شود، احتمالاً به مرزهای صد هزار هم خواهد رسید.


  • محمدصادق رسولی

این رمانِ کوتاه، که در سال ۸۳ منتشر شده، دو جایزه گرفته است. پس لابد باید شاید احتمالاً یقیناً خوب باشد که… باید اول پرسید رقبای این کتاب در آن دوره چه بوده‌اند؟ این داستان روایت زندگی «طلایه» است که حالا در آمریکا [دقیقاً چطوری؟] زندگی می‌کند و برادرش «علی» پی آن است که با او ارتباط برقرار کند. حالا طلایه توی ذهنش برمی‌گردد به خاطراتش، به دوران انقلاب، به خیانت برادر به برادر، به مردسالاری جامعهٔ ایرانی و از این جور حرف‌ها. اما دریغ از شخصیت‌پردازی، دریغ از جذابیت داستانی، و حتی دریغ از رعایت اصول نگارشی در نوشتن گفتگوها و حتی‌تر دریغ از ترجمهٔ جملات انگلیسی به فارسی. بیشتر از این حرفی ندارم.


  • محمدصادق رسولی

گویا «مارگاریت دوراس» به نسلی تعلق دارد که پی ساختارشکنی در رمان‌نویسی بوده‌اند. آن‌ها سبکی را به وجود آورده‌اند که به نام «رمان نو» مشهور شد. درست مثل شعر نو که در آن وزن عروضی دقیق و قافیه به عنوان اصول بدیهی شعر زیر پا گذاشته شده است، در رمان نو شخصیت‌پردازی، تعلیق، گره و گفتگو کنار می‌رود و شاعرانه‌نویسی شبیه به خاطرهٔ جریان سیال خیال جایش را می‌گیرد. رمان «عاشق» یک کار کوتاه است از خاطرات دختری سفیدپوست و فرانسوی که در مستعمرهٔ فرانسه در ویتنام با خانواده‌اش زندگی می‌کرده است؛ درست مثل دوراس که خودش متولد ویتنام است. بعد از مرگ پدر، زندگی برایشان دشوار می‌شود. برادر بزرگ‌ترش نااهل و قمارباز است، مادرش بیمار است و برادر کوچکش نیز سالم نیست. در چهارده سالگی، پسر یک میلیاردر چینی عاشقش می‌شود ولی به خاطر تفاوت نژادی و سنت‌های مرسوم نژادپرستانه این رابطه به خیر و خوشی ختم نمی‌شود. همین درون‌مایه را دوراس در پاراگراف‌هایی پراکنده در جای‌جای رمان چیده است. 

فارغ از آن که بگوییم «رمان نو» موفق است یا نه؛ به نظرم این کار، که گویا در سال چاپش بیش از ۷۰۰ هزار نسخه در فرانسه فروش داشته، بعد از گذشت حدود ۳۴ سال از انتشارش و گذشت زمان دیگر جذاب نیست. بشخصه چیزی را در این اثر نیافتم که برایم منحصر به فرد باشد گرچه به شاعرانگیِ روایت احترام می‌گذارم. 


  • محمدصادق رسولی


"لولیتا، نور زندگی‌ام، آتش صُلبم. گناهم، روحم. لو-لی-تا: نوک زبان سه گام را می‌پیماید تا در سومین گام به دندان برسد. لو. لی. تا.

او صبح‌ها «لو» بود، فقط «لو» که با قد چهار پا و ده اینچی‌اش با یک جوراب می‌ایستاد. وقتی شلوار کرباسش را می‌پوشید، «لولا» بود. وقتی مدرسه بود، «دولی» بود. وقتی اسمش را روی نقطه‌چین مدارک می‌نوشت «دولورس» بود. اما در آغوش من، او فقط «لولیتا» بود. 

آیا قبل از او معشوقی داشتم؟ بله، حتماً بله. حقیقتش این که اگر آن روز تابستان عاشق آن دختربچه نمی‌شدم، هیچ وقت لولیتایی که دوستش می‌داشتم در کار نبود. در قلمرو دریاها. کِی؟ خیلی سال قبل‌تر از این که لولیتا به دنیا بیاید و من آن موقع هم‌سن لولیتا بودم. یک آدم‌کش همیشه خوب می‌نویسد.

آقایان و خانم‌های هیئت منصفه! دلیل اول همان چیزی است که موجب حسودی فرشته‌های ناآگاه، ساده و بالدار شد. به این خارهای درهم‌تنیده بنگرید."


جملات بالا ترجمهٔ فی‌البداههٔ من از فصل اول کتاب لولیتا، نوشتهٔ ولادیمیر ناباکوف، نویسندهٔ فقید روس است. رمان اما آمریکایی است؛ یعنی نویسنده آن را در آمریکا و به زبان انگلیسی نوشته است و بعدها خودش آن را به روسی ترجمه کرده است. البته رمان در آمریکا منتشر نشد زیرا هیچ انتشاراتی حاضر به چاپ آن نشد و ناباکوف مجبور شد آن را در پاریس منتشر کند. جملات بالا از زبان «هامبرت هامبرت» شخصیت اول داستان است که به شکل یک زندگی‌نامهٔ خودنوشت نوشته شده است. همهٔ رمان این زندگی‌نامه است به علاوهٔ مقدمه‌ای از یک روان‌شناس [فرضی] به اسم «جان رِی». 

راوی زندگی‌نامه در آسایشگاه روانی به سر می‌برد و قرار است برای قتلی که مرتکب شده است محاکمه شود. او وسواس جنسی عجیب نسبت به دختربچه‌های نُه تا چهارده ساله (یا به قول خودش «حوری‌بچه») دارد؛ یعنی تا زمانی که دختر از نظر جسمی به زن تبدیل نمی‌شود. او در کودکی با «آنابلا» رابطه داشته است (تداعی‌کنندهٔ نام همسر چهارده سالهٔ‌ «ادگار آلن پو» نویسندهٔ آمریکایی) و بعد از مرگ ناگهانی آنابلا، هر جا که می‌رفته مشغول دید زدن دختران نابالغ بوده است. به دلایلی از اروپا به آمریکا می‌آید و مستأجر زنی بیوه به نام «شارلوت» می‌شود که آن زن بیوه دختری دارد به اسم «دولورس» یا همان «لولیتا». بعد از اتفاقاتی او پدرخواندهٔ لولیتا می‌شود و حد فاصل دوازده تا شانزده سالگی با او ارتباط نامشروع پیدا می‌کند. بعد لولیتا فرار می‌کند و با کس دیگری ازدواج می‌کند. نویسنده حالا به خاطر فرار لولیتا، از کسی که موجب فرارش شده، یعنی یک فیلم‌نامه‌نویس، انتقام می‌گیرد و به پایان آمد این قصه.

همهٔ این‌هایی که به عنوان خلاصهٔ داستان گفتم، رنگ ابتذال و کلیشهٔ شهوانی دارد. که دارد… نه صبر کنید… ندارد… نه خیرش هم؛ خیلی هم دارد… نه جانم ندارد. اصلاً برگردیم به حرف دکتر «جان رِی» در مقدمهٔ کتاب:

"به عنوان یک اثر تاریخی، «لولیتا» بدون شک به یک اثر کلاسیک در حلقه‌های علمی روان‌کاوی تبدیل خواهد شد… «لولیتا» همهٔ ما -والدین، مددکاران، دانشگاهیان- را وادار به داشتن نگرشی محتاطانه‌تر و دقیق‌تر نسبت به تربیت نسل بعد برای جهانی امن‌تر می‌کند."

خب پس. کتاب به عنوان یک هشدار اجتماعی است… نه؛ نیست. چرا؟ چون… چون… چون اصلاً این مقدمه از اصلش سر کاری است و برای مسخره کردن آن‌هایی است که از هر اثر ادبی دنبال پیام یا محتوای اخلاقی هستند. 

پس برگردیم به متن اصلی: آیا شخصیت اول داستان در این داستان به شکلی منزجرکننده ترسیم شده است؟ تا حدی نه! اصلاً یکی از انتشاراتی‌هایی که پیش‌نویس کتاب را برای نشر رد کرد، حرفش این بود که چرا کتابی که این قدر می‌توانست سوژهٔ رومانس و حتی پ---ن باشد این قدر رفته توی نخ مسائل روان‌کاوی. یکی از تناقض‌های این کتاب همان است که بیشتر خواننده‌های کتاب آخرش با شخصیت پست‌فطرت داستان هم‌ذات‌پنداری می‌کنند، دلشان برایش می‌سوزد و دوست ندارند او را در این نکبت دوری از لولیتا ببینند. سؤال اصلی این است که چرا؟

ناباکوف در خانواده‌ای روشنفکر و دموکرات در روسیه بزرگ شد و مربی خانگی‌اش انگلیسی بود. او که در انگلستان تحصیل کرد، بعدتر به آمریکا آمد. او یک فرمالیست (صورت‌گرا) تمام‌عیار بود و هیچ اصالتی برای محتوا قائل نبود. اصلاً او ادبیات را یک صورت از هنر می‌دید که مخاطبش باید با آفرینش ادبی هم‌داستان شود و پی پیام اخلاقی نباشد. آیا همهٔ این‌ها به این معنی است که ناباکوف در مورد دنیای اطرافش بی‌نظر بوده؟ همین فرار خانواده‌اش از نظام تزاری و بعدتر آمدنش به آمریکا گویای این مطلب است که نه. قبلاً در توضیح کتاب «رستاخیز کلمات» نوشتهٔ‌ شفیعی کدکنی چیزهایی در مورد فرمالیسم روس نوشته‌ام. آن‌ها به این اعتقاد دارند که کلمات در صورت درست هنری از خود معناهای جدید ساطع می‌کنند؛ گویا که دچار رستاخیز شده باشند. ناباکوف که در رستهٔ نویسندگان پست‌مدرن است خوب به این مسأله آگاه بوده و با گذاشتن یک راوی نامطمئن همه چیز را به بازی بگیرد و ذهن خواننده را قلقلک بدهد. در مقدمهٔ کتاب پایان همهٔ‌ شخصیت‌ها را می‌گوید که هر کسی چه بلایی سرش آمده. یعنی خبری از تعلیق و گره‌های کلاسیک در داستان نیست. راوی حرف‌های متناقض زیاد می‌زند: مثلاً می‌گوید اولین بار این لولیتا بوده که تمایل به رابطهٔ نامشروع داشته. پس سؤال اینجاست که چرا لولیتا از دست او فرار کرده است؟ در جای دیگری راوی می‌گوید موقع جوانی وقتی که تحت معالجهٔ روان‌کاوها بوده به آن‌ها دروغ‌های الکی در مورد خواب‌هایی که هیچ وقت ندیده است گفته و کلی سر کارشان گذاشته. جای دیگر به سراغ نویسندهٔ اغواگر لولیتا رفته تا او را بکشد ولی نویسنده انگار چیزهایی می‌گوید که گوییا خودِ ناباکوف است که کشته شده است و ما دچار مرگ مؤلف هستیم. اصلاً حتی معلوم نیست که این زندگی‌نامه را راوی برای هیئت منصفهٔ واقعی نوشته باشد؛ شاید بخواهد مای خواننده را هیئت منصفهٔ رفتارهایش بداند. به نظرم حتی انتخاب موضوعی به این حساسی، یعنی شهوتِ جنون‌آمیز به دختران نابالغ، برای ناباکوف یک بازی روانی با خواننده است که او را مجاب کند می‌شود از مبتذل‌ترین موضوع به بالاترین سطح هنری و ادبی رسید.

ناباکوف هم منتقد بود، هم شاعر، و هم نویسنده. شاید این تفاوت او و برخی از هم‌نسلانش با نویسندگان قرن بیست و یکم باشد. او نظریات روان‌کاوی فروید را خوب هضم کرده بود، در مورد کفر و دین نظرات خاص خودش را داشت، در مورد ادبیات و نظریات ادبی حرف برای گفتن داشت، به چند زبان زندهٔ دنیا در حد زبان مادری تسلط داشت و به خاطر همهٔ این‌ها دست به آفرینش اثری زده است که موقتاً مورد پسند جامعهٔ آمریکا واقع نشد ولی آن‌قدر به تدریج جای خودش را باز کرد که هم‌اکنون به عنوان مادهٔ درسی بیشتر کلاس‌های تحلیل و نقد ادبی در آمریکا خودش را تثبیت کرده است.

گویا این کتاب به خاطر صراحت جنسی در ایران ممنوع است و البته ترجمه‌های [ضعیف] آن موجود است. این کتاب را نباید به ترجمه خواند چون خیلی از حرف‌های ناباکوف شاعرانه است و در موسیقی رخ می‌کند: از همان آغازش نام لولیتا پر از موسیقی است. نسبت به اکثر کتاب‌های انگلیسی‌ای که خوانده‌ام بیشتر حس دشوارخوانی واژه‌ها به من دست داد؛‌ از بس که دایرهٔ واژگانی نویسنده وسیع است. آیا حالا باید این کتاب را خواند؟ پاسخش سخت است. اگر کسی پی فهم ادبی باشد؛ حتماً، چرا که نه. اگر کسی دنبال سرگرمی باشد، نمی‌توانم نظر قاطعی بدهم.


  • محمدصادق رسولی

شعر عرفانی ایران سه قله دارد که هر یکی از قبلی مرتفع‌تر است تا جایی که آخری‌اش این‌قدر ارتفاع می‌گیرد که دیگر کسی هم‌قدش هنوز پیدا نشده است. این سه قله حکیم سنایی، عطار نیشابوری، و مولوی هستند. به خاطر قوت غزلیات شمس و مثنوی معنوی معمولاً خوانندهٔ ایرانی به مولوی بسنده می‌کند و به سراغ آن دو دیگر نمی‌رود. البته کهن‌ساختارها در شعرهای دورهٔ سنایی و عطار نیز مزید بر علت شده تا برای خوانندهٔ غیرمتخصص خواندن و لذت بردن از اشعار سخت بشود. عطار مشکل دیگری هم دارد: حداقل بیست و چهار شاعر در تاریخ ادبیات ایران عطار بوده‌اند و شعرهای سطح پایینی مانند بلبل‌نامه را به اسم عطارِ اصلی نسبت داده‌اند. حالا استاد بی‌همتای ادبیات فارسی، محمدرضا شفیعی کدکنی، دست به کار شده و کتابی نوشته با چند مقالهٔ کوتاه در مورد زندگی و کتاب‌های متقن عطار، به همراه ۱۲۲ غزلِ گزیده‌شده و ۱۲۰ رباعی. در انتهای کتاب معنای واژه‌های سخت و اشارات تاریخی یا صوفیانه نیز آمده است که این‌گونه خواندن این کتاب شیرین‌تر می‌شود. چیزی جز این نمی‌توانم بگویم که این کتاب را اگر زیر سنگ هم بود، پیدا کنید و بخوانید. تنها دو رباعی از این کتاب نستوه می‌گذارم تا شاید تشویقی بشود برای خواندن این کتاب.


عاشق شدنِ مرد، زبون آمدن است

سر باختن است و سرنگون آمدن است

بر خویش برون آمدنت چیزی نیست

تدبیرِ تو از خویش برون آمدن است

(بر خویش برون آمدن: با خود ستیزه کردن؛ از خویش برون آمدن: نفیِ وجود خویشتن)


هر جان که بدان سِرِّ معما نرسید 

در شیب فرورفت و به بالا نرسید

بیچاره دلِ کسی که از شومی نفس

در قطرگی افتاد و به دریا نرسید


  • محمدصادق رسولی

اولین رمان نویسندهٔ دههٔ شصتی، که به گفتهٔ خودش در کارگاه رمان‌نویسی محمدحسن شهسواری نسخهٔ اولش را نوشته است. از این جهت، همهٔ این‌ها قاعدتاً باید به معنای یک کار پیش‌پا افتاده باشد؛ که نیست. کار از نظر تکنیکی بسیار پخته است. یک رمان شخصیت‌محور در مورد پیرمردی هفتاد ساله که انگاری چیزی در زندگی‌اش کم داشته و دارد. پیرمردی بدعنق که به همهٔ عالم و آدم توی دلش فحش می‌دهد. همهٔ اطرافیانش یا بوگندو هستند، یا وراجند، یا کودن‌اند، و از این جور چیزها. نویسنده با ثانیه‌های پیرمرد سر و کار دارد و به همین خاطر یک پاراگراف در پیری است و پاراگراف بعدی در جوانی و پاراگرافی بعدی در کودکی و به همین شکل جریان سیال خیال از دید دانای کل نویسنده جابجا می‌شود. به همین خاطر با یک رمان بسیار خوش‌خوان طرف هستیم که خیال را پرواز می‌دهد و به درد داستان‌خوان‌های عشقِ نوستالژی می‌خورد. پیرمرد حالا متوجه شده عشق سال‌های جوانی‌اش فراموشی گرفته و تبدیل به یک جسد زندهٔ چروکیده شده است که اگر حواست نباشد آب دهانش از گوشهٔ لب کجش بیرون می‌زند. پیرمرد که روزگار طولانی‌ای مدرس فیزیک و صاحب مؤسسهٔ آموزشی کنکور بوده، حالا تصمیم گرفته بازنشسته شود و در همین حیص و بیص کارش به خواهرزادهٔ عشق جوانی‌اش می‌افتد. 

از نظر گره‌گشایی و شخصیت‌پردازی کار بسیار پخته است. بیشتر نقش‌های داستان البته تیپ هستند و به شخصیت تبدیل نشدند ولی مهم آن است که نقش اصلی داستان که همه چیز حول زندگی او می‌چرخد یک شخصیت پخته و چندوجهی است. البته این کار نواقصی نیز دارد. جاهایی جمله‌بندی‌ها دمِ خروس تازه‌کاری نویسنده است که به قامتِ‌ قسمِ حضرتِ عباسِ شخصیت‌سازیِ پیراستهٔ داستان ناراست است. پرسش بزرگ داستان،‌ دلیل نرسیدن شخصیت اول [جمشید دلفانیان] به سیمین است که واضح نوشته نشده است؛ احتمالاً ربطی به شورش‌های دانشجویی دههٔ سی داشته است. شخصیت مهناز یک‌هویی دست به کاری عجیب می‌زند و حتی شرط ده روز زندگی با جمشید نیز زیاد با عقل جور درنمی‌آید. نوع مواجههٔ جمشید با مرگ و خداوند معلوم نیست؛ چطور می‌شود کسی که به همه چیز فکر می‌کند وقتی به مرگ و خدا می‌رسد سرسری بگذرد و خودش را با چیپس و ماست مشغول کند؟ شخصیت فرزندان مهندس [جمشید]، یعنی میعاد [ساکن آمریکا]، میثاق [جانشین او در مؤسسهٔ کنکور] و مینا [جوانمرگ‌شده] تا حد زیادی گل‌درشت هستند؛‌ خصوصاً‌ میعاد که دقیقاً‌ معلوم نیست که چه‌کاره است و چرا عین قرتی‌های فیلم‌های زرد است. نگاه جنسیت‌زدهٔ مهندس به همهٔ زن‌های دور و برش تا حدی باعث شخصیت‌بخشی به او می‌شود ولی از حدی بیشتر با توصیفاتی مفلوک طرف می‌شویم که بیشتر منزجرکننده است تا هنرمندانه. 

در مجموع این رمان این قدر جذاب بود که یک‌روز و نصفی ۳۰۰ صفحه را در چند نشست طولانی بخوانم. به همین خاطر، اگر علاقه‌مند به رمان‌های شخصیت‌محور بی‌حادثه و بدون گفتگومحوری هستید، می‌تواند گزینهٔ خوبی باشد. راستی، کتاب نامزد جایزهٔ مهرگان ادب هم شده است انگار.


  • محمدصادق رسولی

"چگونه آغاز کنم؟ با چه واژه‌هایی؟ مهم نیست، با چند واژه شروع کن. آنجا، روی برکه، ایستگاهی بود. روی برکه در ایستگاه؟ اما این درست نیست؛ یک اشتباه سبکی است. درستش چای‌سرا بود؛ حتی می‌شود گفت یک بوفه یا روزنامه‌فروشی در ایستگاه، اما نه در برکه. برکه فقط نزدیک ایستگاه بود. پس بگوییم ایستگاهی نزدیک برکه؛ مگر چقدر مهم است. عالی شد؛ پس می‌گویم: آنجا روی برکه نزدیک ایستگاه. یک لحظه صبر کن؛ ایستگاه چه شد، خودِ ایستگاه، اگر برایت سخت نیست، ایستگاه را توصیف کن، چگونه ایستگاهی بود، سکویش چطوری بود --چوبی یا بتونی-- و خانه‌هایش چگونه بودند؛ احتمالاً رنگ‌ها را یادت می‌آید یا شاید مردمانی که در آن خانه‌های نزدیک ایستگاه زندگی می‌کرده‌اند."

این آغاز رمان «مدرسهٔ احمق‌ها» نوشتهٔ «ساشا سوکولوف» است. در دورهٔ استبداد واقع‌گرایی در ادبیات روسیهٔ کمونیسم، این کتاب حتی مجوز چاپ نگرفت. ولی نویسنده آن را به انتشاراتی آمریکایی فرستاد که کارش انتشار کتاب‌های ممنوعهٔ بلوک شرق بود. کتاب به دست ناباکوف رسید و او از کتاب تمجید کرد. اولین بار کتاب در آمریکا و با ترجمهٔ انگلیسی منتشر شد. در دورهٔ گشایش فرهنگیِ گورباچف، این کتاب در روسیه نیز منتشر شد و مورد استقبال منتقدان قرار گرفت.


داستان از زبان یک شخص شیزوفرنیک است. بعضی از جملات کتاب (دقت کنید جمله نه پاراگراف) حدود شش صفحه است. جملات متناقض است و تقریباً داستانی وجود دارد. شخص شیزوفرنیک از قضا عاشق معلم مدرسه‌شان (مدرسهٔ احمق‌ها) شده، توهم دارد که مهندس است، کلمات را نمی‌تواند درست ادا کند، حافظه‌اش مختل است، در خودش چند شخصیت می‌بیند و قص علی هذا. همهٔ این‌ها را که گفتم نشانهٔ یک رمان تجربی خوب است ولی متأسفانه این رمان، یا حداقل بگویم ترجمه‌اش، خوب نیست. آن‌طور که فهمیدم، روس‌ها، حداقل رمان‌خوان‌های حرفه‌ای‌شان، از زبان مطنطن کتاب لذت برده‌اند ولی ما که این کتاب را به زبان روسی نمی‌خوانیم از آن محروم می‌مانیم. چه می‌ماند؟ یک کار معمولی، یک تجربه برای نویسنده‌های بعدی. از تکنیک که بگذریم،  داستان، حتی اگر سخت‌خوان باشد، باید خواندنی باشد. این داستان خواندنی نیست. صادقانه اعتراف می‌کنم که زیاد از این کتاب نفهمیدم در حالی که از نویسنده‌های سخت‌خوانی مانند فاکنر لذت برده‌ام. شاید یک جای کار نویسنده می‌لنگید؛ نشان به نشان کم دیده شدن کتاب در مجامع ادبی.


  • محمدصادق رسولی

با یک پیش‌شرط این رمان بسیار جذاب خواهد بود: حداقل تا صد صفحهٔ اول پایمردی کنید و داستانی بدون گره و تعلیق را تاب بیاورید. البته به این معنا نیست که آن صد صفحه خسته‌کننده است. نویسنده توانایی منحصر به فردی در تصویرسازی و روایت دانای کل دارد. این رمان، چهار بخش دارد. بخش اول فقط در یک روز در سال ۱۹۳۵ می‌گذرد. نویسنده به عالم تفکرات و خیالات بیشتر شخصیت‌های خانوادهٔ تالیس از جمله بریانی سیزده ساله (شخصیت اول داستان و در واقع نویسندهٔ فرضی این رمان)، خواهرش سیسیلیا، مادرش امیلی و پسر خدمتکار خانواده، رابی، می‌رود. بخش دوم چند سال بعد در شهر دان‌کیرک فرانسه و در زمان عقب‌نشینی نیروهای بریتانیا در پی حملهٔ برق‌آسای آلمان‌هاست و بیشتر بخش دوم از دیدگاه رابی است. بیشتر بخش سوم در بیمارستان لندن و از زاویهٔ دید بریانی است. در آخر این بخش امضای بریانی را در پای رمان می‌بینیم. گویا که او نویسندهٔ همهٔ این کتاب بوده است. بخش چهارم جهشی زمانی به سال ۱۹۹۹، آخرین سال قرن بیستم، می‌زند. حالا تولد هفتاد و چند سالگی بریانی است که متوجه شده کم‌کم به خاطر بیماری‌ای مهلک حافظه‌اش را از دست خواهد داد. او دیگر دختر سیزده‌سالهٔ خیال‌پرداز نیست و به یک رمان‌نویس مطرح تبدیل شده است. او برای آن که رمانش را در مورد حوادث دان‌کیرک دقیق بنویسد زمان‌های بسیاری را در سازمان اسناد کتابخانهٔ سلطنتی گذرانده است. 

کتاب با عنوان «تاوان» به فارسی ترجمه شده است که به نظرم معنای اصلی را نمی‌رساند. بهتر است برگردیم به عنوان انگلیسی یعنی atonement. این واژه از نظر واژه‌شناسی سه بخش دارد: at-one-ment که معنای یکی شدن را نیز می‌رساند. از دیدگاه بریانی، رمانی که نوشته است جبران اشتباهاتش است و به یک معنی می‌خواهد با خودِ سیزده‌ساله‌اش، با خواهرش، با پرستاران جنگ، با همه و همه یکی شود و همذات‌پنداری کند و از این طریق تاوان اشتباهش را بپردازد. گویا بریانی [در واقع خود مک‌یوئن نویسندهٔ کتاب] می‌خواهد جبران اتفاقات را با نوشتن انجام دهد. این رمان تاوان یک اشتباه است؛ اشتباهی به نام جنگ.

طرح کلی این داستان قابلیت مبتذل شدن را بیشتر از شاهکار شدن داشته است ولی نویسنده توانسته آن را به یک شاهکار ادبی تبدیل کند. بریانی سیزده‌ساله در خانواده‌ای متمول در یکی از شهرهای انگلستان در خانه‌ای بزرگ زندگی می‌کند. او عاشق داستان‌های جین آستین و متل‌های قدیمی است. حتی تدارک یک نمایشنامه را دیده که ناخواسته بچه‌های خاله‌اش وارد این نمایش می‌شوند. حالا او به صورت اتفاقی شاهد رابطهٔ عاشقانهٔ رابی و سیسیلیا می‌شود ولی به اشتباه فکر می‌کند که رابی در حال حمله و سوءقصد به خواهرش بوده. او تعرض به دخترخاله‌اش را نیز به گردن رابی می‌اندازد و همین باعث مکافات سنگین زندان برای رابی، محروم شدن رابی از تحصیل پزشکی در کمبریج، جدایی رابی از سیسیلیا، قهر سیسیلیا از خانواده و خلاصه به هم ریختن زندگی آرام یک خانواده می‌شود. حالا رابی به خاطر سوءسابقه‌اش فقط می‌تواند سرباز جنگی بشود و سیسیلیا از لج خانواده پرستار شده است. بریانی نیز قصد می‌کند پرستار بشود تا این گونه از خانواده دور بشود و استقلال بیشتری به دست بیاورد. ولی جنگ همه چیز را به هم می‌زند. حالا او شاهد فجایع جنگ در بیمارستان است و دیگر آن آدم قبل نیست. او بالأخره خواهرش و رابی را پیدا می‌کند و از آن‌ها طلب عفو می‌کند. انگار بخشش ویژه‌ای در کار نیست ولی حداقل کاری که می‌تواند بکند اعتراف به خطای خود است. 

سطح توصیف در این رمان فوق‌العاده است. نوع توصیف صحنه‌های جنگ یا پشت جبهه در بیمارستان فوق‌العاده است. نقب زدن نویسنده به درون اندیشهٔ شخصیت‌ها درست مانند جریان سیالی است که در خیال ما می‌گذارد. انگار می‌کنی که نویسنده ساعت‌ها فکر کرده تا درست مثل خیال کردن واقعی ما آدم‌ها آن خیال‌ها را به داستان تبدیل کند. در پس لایهٔ رویی‌ داستان، نویسنده دست به روایتی تلخ از عقب‌نشینی نیروهای هم‌وطنش از فرانسه زده است. برخلاف آنچه که به نسل‌هایی از انگلیسی‌ها گفته‌اند، اتفاقات جنگ جهانی همیشه‌اش سرشار از پیروزی نبوده است. پدرِ خود نویسنده که در آن عقب‌نشینی بوده، داستان زندگی‌اش را برای نویسنده می‌گوید و همین باعث می‌شود نویسنده دست به کار شود، نامه‌ها و دست‌نوشته‌های سربازان و پرستاران را از کتابخانهٔ سلطنتی بگیرد و بخواند، پی‌رنگی عاشقانه به داستان بدهد و شاهکاری را خلق کند. مرگ دو عاشق به خاطر جنگ استعاره‌ای است از اشتباهاتی که انسان‌ها در طول جنگ‌ها کرده‌اند و نتیجه‌اش جز به هم ریختن زندگی‌ها نبوده است. تکرار نمایش‌نامهٔ کودکی برایانی در روز تولد پیری‌اش توسط نوه‌های خانواده خود بیانگر تکرار تاریخ است. آن هم در همان کتابخانه‌ای که یک روزی او شاهد تنهایی خواهرش با رابی بوده است. اما دیگر در آن کتابخانه کتاب نیست؛ انگار مثل حافظهٔ بریانی که در حال محو شدن است، نسل امروز نیز از کتاب محروم شده است و دیگر گذشته را به یاد ندارد. در پایان داستان به خاطر پرش زمانی، احساسات خواننده به شدت درگیر می‌شود؛ یک نوستالژی عمیق با کلام شاعرانهٔ نویسنده شکل می‌گیرد. 

این رمان با الهام از سبک جین آستین آغاز شده است؛ کما این که نویسنده خود را وامدار جین آستین می‌داند ولی به نظرم این کار در نوع روایت بسیار جلوتر از جین آستین است؛ جین آستین حتی در بهترین کارش، «غرور و تعصب»، در رسم و رسومات روزمره و گاهی خاله‌زنکی باقی می‌ماند ولی مک‌یوئن از هر دری سخنی می‌گوید بی آن که آن سخن را گفته باشد. مثلاً پدر برایانی در اتاق فکر جنگ بوده است، مارشال (شخص متجاوز) کارش درست کردن شکلات برای رزمنده‌ها بوده و از همه مهمتر دلیل تنش اولیه بین سیسیلیا و رابی شکسته شدن گلدان یادگار عمویشان از جنگ جهانی اول بوده است. انگار که اگر خاطرات جنگ اول فهمیده می‌شد و دور ریخته نمی‌شد، شاید اشتباه بعدی، یعنی جنگ دوم، شکل نمی‌گرفت. این رمان چندلایه است و تحلیل بیشتر از این جز به مسلخ بردن یک اثر هنری هیچ فایدهٔ دیگری ندارد. باید این رمان را خواند و دید که چطور می‌شود تاریخ را در دل یک اتفاق احساسی جا داد. به قول نویسنده در مصاحبه‌اش بعد از چاپ کتاب «داستان‌نویسی یعنی آن که چگونه برای آن که حقیقت را بگوییم، دروغ بگوییم» یا همان «احسنها اکذبها»ی خودمان. 


  • محمدصادق رسولی

چشمم که به بکن‌نکن‌های کتاب خورد و روزآمد نبودن بعضی قواعد، به جای خواندن دقیق، به تورق سریع بسنده کردم. احتمالاً برای اهلش کتاب خوبی است، نه برای من که خرم از پل گذشته. در این موضوع، «نکته‌های ویرایش» علی صلح‌جو، و «غلط ننویسیم» مرحوم نجفی را توصیه می‌کنم.


  • محمدصادق رسولی


این کتاب تابع سنت پست‌مدرن! است. یعنی نویسنده خودش را در قالب هیچ قالبی نگنجاند. حالا نویسندهٔ سابق کتاب‌های کودک، رمانی نوشته است از زاویهٔ دید نوجوانی که به سندروم ساوان، نوع خاصی از اوتیسم، مبتلاست. افرادی که به این سندروم مبتلا هستند با وجود داشتن مشکلات ارتباطی و احساسی، به شدت در منطق و ریاضیات نبوغ دارند. کریستوفر شخصیت اول این داستان سعی دارد قصهٔ واقعی پیدا کردن قاتل سگ همسایه‌اش را با ویرایش معلم مدرسهٔ استثنایی‌ها، سیوبهان، بنویسد. او هر بخش داستان را با اعداد اول (یعنی ۲، ۳، ۵، ۷، ۱۱، الخ) نام‌گذاری می‌کند. وقتی که مغزش کار نمی‌کند، مسألهٔ ریاضی مطرح می‌کند تا مغزش آرام شود. به جای توصیف محل، نقشهٔ محل را می‌کشد. به جای توصیف دست‌خط، خود دست‌خط را می‌گذارد و از این جور چیزها. به همین خاطر با یک رمان جذاب و سرگرم‌کننده طرف خواهیم بود. به یک معنا، این رمان ترکیبی است از «خوشه‌های خشم» نوشتهٔ ویلیام فاکنر (از دید یک عقب‌ماندهٔ ذهنی)، «ناطور دشت» نوشتهٔ سالینجر (سفر یک قهرمان نوجوان در شهری بزرگ)، و «شرلوک هولمز» (به عنوان ماجرایی پلیسی). فارغ از آن که آیا واقعاً کسانی که به این سندروم مبتلا هستند این طوری فکر می‌کنند یا نه، یک‌دستی شخصیت داستان بسیار جالب است. 

از نقاط قوت داستان که بگذریم می‌رسیم به نقاط ضعف. اصل ماجرای داستان اختلاف عمیق بین پدر و مادر کریستوفر بوده که باعث دروغ گفتن پدرش به او و جدایی طولانی مادرش از اوست. حالا این وسط خانم الیزابت، همسایهٔ کریستوفر، هوس می‌کند رابطهٔ نامشروع مادر کریستوفر را با آقای همسایه (یعنی همسر سابق صاحب سگِ خدابیامرز) لو بدهد. یعنی اگر آن لو دادن در کار نبود، احتمالاً داستان هیچ‌جوره جلو نمی‌رفت. دومین مشکل این است که پدر کریستوفر وقتی لو رفتن ارتباط نامشروع همسر سابقش را با آقای همسایه، راجر، در دفترچهٔ کریستفور (یعنی رمان حاضر) می‌خواند به جای آن که آن دفترچه را دور بیندازد، نگهش می‌دارد. به نظرم این بخش از داستان هم زورچسبان بود. در اواخر داستان، کریستوفر به طرز معجزه‌آسایی از دست مأمور پلیس رها می‌شود و به لندن، خانهٔ مادرش، می‌رسد. اینجا هم معلوم نیست که چرا این اتفاق افتاده است. دیگر نکتهٔ داستان، تفکرات کفرآمیز و ماده‌گرای کریستوفر است که در جای‌جای کتاب تکرار می‌شود. آیا واقعاً کسی که به سندروم ساوان مبتلاست در نوجوانی تا این حد به دنیا و کائنات فکر کرده است؟ نمی‌دانم؛ شنیده‌ام کسانی مثل «جان نش»، اقتصاددان معروف، یا حتی انیشتین مبتلا به بیماری‌هایی این‌چنینی، البته نه دقیقاً این سندروم، بوده‌اند. واقعیتش حوصلهٔ پیدا کردن این که واقعاً این شایعه است یا نه، ندارم چون در پاسخ به اصل سؤال، یعنی این که اوتیسمی‌ها چطوری به دنیا نگاه می‌کنند، کمکی نمی‌کند.

نکتهٔ آخر این که متأسفانه در آشفته‌بازار کتاب ایران، هر کتابی که در اروپا یا آمریکا پرفروش می‌شود، چندین مترجمِ تازه‌کار و کهنه‌کار، خوب و بد، همه و همه هجوم می‌آورند برای ترجمهٔ آن کتاب. آخر چه کاری است؟ این طوری همان چند صد نسخه شانس فروش کتاب هم تخس می‌شود بین چند مترجم. به نظرم اگر مسألهٔ رعایت حق نویسنده‌های خارجی در ایران حل شود، این مشکل تا حد زیادی برطرف می‌شود. البته منکر این نیستم که بعضی از آثار کلاسیک نیاز به ترجمهٔ مجدد دارند. روی صحبتم در مورد آثار امروزی است.


  • محمدصادق رسولی