دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

در معرکه، تفسیر شهادت می‌کرد
در اوج عطش داشت روایت می‌کرد

لا حول و لا قوة الا بالله
هم مرگ به او سخت حسادت می‌کرد

سه‌شنبه ۲۵دی ۱۳۸۶
*****
پی‌نوشت: درگذشت دانشمند گرامی دکتر سید جعفر شهیدی و همچنین حضرت آیة‌الله مجتهدی را به عموم مسلمین تسلیت عرض می‌نمایم.

 

  • محمدصادق رسولی

آن کودک استوار را باور کن

لب‌تشنۀ بی قرار  را باور کن

 

تکلیف عطش برای او حتمی شد

شش‌ماهۀ روزه‌دار را باور کن

 

جمعه ۲۱دی ۱۳۸۶

  • محمدصادق رسولی

 

... و باز کوچه، خیابان، پیاده‌رو

هجوم سرد زمستان، پیاده‌رو

 

دوباره برف، زمین‌گیرِ این سرما

کنار کودک بی‌جان، پیاده‌رو

 

مرور سرد نفس‌های هر عابر

قدم قدم و کماکان پیاده‌رو

 

لحاف برفی خود را به تن می‌کرد

به روی کودک گریان، پیاده‌رو

 

پتوی سرد خودت را بکش بر دوش

که سرد می‌شود هر آن، پیاده‌رو

 

کسی به فکر زمستان و کودک نیست

شده‌ست قحطی وجدان، پیاده‌رو

 

دوباره شب و نگاهی که یخ می‌زد

رسیده مرگ شتابان، پیاده‌رو!

 

بیا سپید کن این کوچه را، ای برف

که روسیاه شد این سان، پیاده‌رو

 

که روسیاه شد کسی که انسان نیست

میان این همه انسان، پیاده‌رو

 

نمای تازۀ شعری که تکراریست

دوباره برف، زمستان، پیاده‌رو

 

سه‌شنبه 18 دی 1386

 

 

  • محمدصادق رسولی

با این سکوت، اسم خدا هم عوض شده است!

با لحنِ ترس، قافیه‌ها هم عوض شده است!

 

در کوچه‌های شهر، خدا جور دیگری است!

انگار شکل زهد و ریا هم عوض شده است!

 

یلدای بی‌گناه، بگو که چه کرده‌اند؟

کاین گونه رسم چلّۀ ما هم عوض شده است!

 

یلدای بی‌گناه، هوایی عشق بود

تغییر کرده فصل، هوا هم عوض شده است!

 

با این سکوتِ محض، در این شهر بی‌پناه

شعرم نفس برید، نوا هم عوض شده است!

 

بغضی است در گلوی نفس‌ها که ناگهان

بغضی شکست باز، صدا هم عوض شده است!

 

یکشنبه ۲دی ۱۳۸۶

  • محمدصادق رسولی

Unknown

۱۳
آذر

 

 

بی تو غروب شعرها، ناگاه پیدا شد

غمهای این پوسیده واژه باز افشا شد!

 

این خیمه‌شب‌بازیِ غم تکرار گردید

بازیگر دیوانه‌ای مجنونِ لیلا شد!

 

حتی نگاه آسمان‌ها از دهان افتاد

غم‌واژه‌های تلخ هم سهمِ غزلها شد!

 

این قصّه گویی تا ابد پایان نخواهد داشت

بس کن! کلاغ قصّۀ ما باز رسوا شد!

 

یعقوب دیدی زندگی کابوس غم گشته‌ست؟!

تعبیر خوابم، چاه، زندان و زلیخا شد!

 

در کوچه‌های شهر مردان را درو کردند

تنها مترسک در زمین شهر پیدا شد!

 

دنیا شبیه دار بر حرفم گره خورده

انگار هر رازی که دانستم هویدا شد!

 

بیهوده می‌گردم به دنبالِ صدای ماه

شبگرد نالان زمانه باز تنها شد!

 

حالا که من تنها، و بی تو اشک می‌ریزم

انگار هر اشکی که ریزم، شکل دریا شد!

 

۳۰ مهر ۱۳۸۶

  • محمدصادق رسولی

ناگهان چقدر زود دیر میشود!

یک شب که مرگ بر سر انسان چکید و رفت

از قلّه‌های قاف به نامت رسید و رفت

 

مرگ از شکوه اسم تو جانش به لب رسید

بی‌تاب گشت، بر سرِ قلبت تپید و رفت

 

آن آینه که ناگهان در روبروی تو

درد زبان عشق تو را هم چشید و رفت

 

یک مشت درد بر سر نامت نهفته بود

ناگفته‌های نام تو شد ناپدید و رفت

 

تابوت می‌برند به سرِ واژه‌های شهر

قیصر از این زمانۀ ظلمت رهید و رفت

 

۹ آبان ۱۳۸۶

 

  • محمدصادق رسولی

Unknown

۰۸
مهر

 

 

غربت به کوچه دوباره سرک کشید

بختک به خواب شب کوچه‌ها پرید

 

این اشک‌ها همگی بی‌پدر شدند

خون‌گریه از شب هر کوچه‌ای چکید

 

جاهای پای خدا ناپدید شد

دیگر نگاه خدا را کسی ندید

 

دنیا نگاه شما را به باد داد

از باغ چشم شما میوه‌ای نچید

 

ضربت به فرق شما غبطه می‌خورد

کز عشق با همگان فرق می‌کنید

 

این کوچه بی‌تو مرا بغض می‌کند

ای گریه‌ها همه‌تان قاتلِ منید

 

حالا تمام شدم با غروب تو

شاعر بدون تو از کوچه‌ها رهید

 

 

*******

 

 

این خیابان

که بی‌خودم

حتی بی‌تو

این کوچه

که دارم مرور می‌شوم

این باد

بوی خانۀ مادربزرگ نمی‌دهد

 

وقتی عبور می‌شوم

نگاه‌ها خیره

و من

بی‌خود

که زل زده‌ام

و موهایی که زده‌اند بیرون از روسری‌ها

آبشارها

بر قلبم آوار می‌شوند

این زیرخاکی خودش را گم کرده است

این جا

بوی خانۀ مادربزرگ نمی‌دهد.

 

 

**********

 

 

طرحی از خودم

باز روبروی خودم نشسته‌ام

تنم را

 آه ...

آه

این من

این منِ کدر

دیگر به دردِ من نمی‌خورد

 

 

  • محمدصادق رسولی

Unknown

۲۰
شهریور

 

دریا بیا مهتاب پابرجاست امشب

از کوچه‌های شب خدا پیداست امشب

 

دریا بیا موجی بزن بر چشم دنیا

چشمان این دنیا پر از دنیاست امشب

 

چشمان شب سوسوزنان در انتظارست

بر خود خروشی تازه کن غوغاست امشب

 

دریا کجایی؟ شعر من بی‌آبرو شد

از بس که گفت امشب همان فرداست امشب

 

دیگر دلم از استعاره ناامید است

امّا حقیقت همچنان زیباست امشب

 

از جزر و مد، از ماه هم چیزی ندیدیم

انگار نوبت هم به کار ماست امشب

 

ای کاش من در روح دریا غرق گردم

این را غزل از چشم من می‌خواست امشب

 

پنج‌شنبه ۱۶شهریور ۱۳۸۶

 

******************

پینوشت:

راستی مطلب زیر هم در ادامهء مطالب چهارخانه ای است:

نذیرشنبه و صدا و سیمای شرمنده

 

  • محمدصادق رسولی

Unknown

۱۲
شهریور

این جاده بی‌تو عقب‌گرد می‌شود

خورشید بی‌تو بسی سرد می‌شود

 

دنبال مرد در این کوچه‌ها شدم

مردانگی‌ست که هی طرد می‌شود

 

در کوچه بوی تو گم شد، نیامدی

خون مثلِ یک سگ ولگرد می‌شود

 

مردان شهر همه ته کشیده‌اند

آه این زمانه چه نامرد می‌شود

 

این جاده‌های نرفته وَ انتظار

این جا، تمامِ دلم درد می‌شود

 

باید که راه عقب‌مانده را دوید

باید گذشت وَ طی کرد! می‌شود

 

شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۶

روستای کلاک- کلاردشت

 

*********

راستی مطلب زیر را حتما بخوانید:

 لهجه فارسی افغانستان در ‌چهارخانه 

 

در ضمن یک بنده خدایی این مطلب را خواند و حالا شد این( این را هم اگر بخوانید بد نمیشود):

عذرخواهی دیرهنگام یک ایرانی از ملت بافرهنگ افغانستان

 

  • محمدصادق رسولی

Unknown

۰۸
شهریور

 

از کودکی‌هایم بیا تعریف کن دریا

من مانده‌ام بی‌خاطره در حجمِ این دنیا

 

در خیلِ پر از خالی از تصویرهایی محض

در انتها در بی‌کسی‌ها رو به فرداها

 

فردای من از دست شد با روزهایی تلخ

با روزهایی رفته اینجا مانده‌ام امّا

 

تنها میان این همه تن‌ها، تتن تن تن

تنها بیا تصویر کن لحنم، صدایم را

 

دریا بیا کولاک کن یک‌سر مرا گم کن

تا حس کنم از عمق جانم، فهم این الا

 

الا و الا، قطره‌ام من در میان تو

آدم! همین! آدم ولی تنهاتر از تنها

 

****************

 

*طرحی از واژه‌ها*

 

اگر که خدا خدا

این واژه‌ها

نه خدا – که ناخدا-

 

اگر که تو ناخدا

این واژه‌ها

نه خدا

نه ناخدا

 

واژه‌ها

پیش تو

همیشه به تناقض می‌رسند

 

۸ شهریور ۱۳۸۶

 

  • محمدصادق رسولی