دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

سیاه‌مشق ۴۴

دوشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۱۸ ب.ظ


با کاروان

آهسته آهسته

نجوای شب‌هایی لبالب از غمی لبریز...

باور ندارم تلخی آوازهایم را

-چو کاروان رود، فغانم از زمین بر آسمان رود... چه غمی دارم-

باور ندارم غربتم را...


لبریزم از یادی که در اعماق جانم ماند

از کاروانِ مانده بر جا و منی که رفته‌ام از دست...

پندار من این است...


نیویورک - فوریه ۲۰۱۳

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۹۵/۰۷/۰۵
  • ۴۱۴ نمایش
  • محمدصادق رسولی

سیاه‌مشق

شعر

نیمایی

نظرات (۵)

و منی که رفته ام از دست
پندار من این است...

خیلی خیلی قشنگ بود.

سلام. راستش رو بخواهید خیلی دوست دارم شعر بگم. ولی شاید استعدادش را نداشته باشم. این مطلب رو چند وقت پیش برای خودم نوشته بودم. شعر نیست ولی دوستش دارم.

گاهی دلم می خواهد در  روز ده بار اذان بگویند. شاید هم بیست بار. نه اصلا دائم الاذان باشد آن روز.

بنشینم، سجاده را پهن کنم.

چادر را سر کنم.

رو به قبله ساعت ها بنشینم.

حرف بزنم، آسمان را نگاه کنم.

دستانم را رو به آسمان بگیرم.

حرف بزنم. حرف بزنم.

با همه شان حرف بزنم.

نه اصلا حرف نزنم.

بشینم فقط نگاه کنم.

حرف نزده، حرف دلم پیدا باشد.

قرآن را باز کنم، آیه ای بخوانم.

همان آیه که باید بشنوم.

تسبیحی در دست بگیرم.

همان تسبیح را

همان تسبیح سبز رنگ

همان که فکر می کنی عجیب است.

آرام آرام ذکر بگویم

الهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل...

یک تسبیح، دو تسبیح....

شاید صد تسبیح

بگذار باور کنم که امروز دائم الاذان است

بگذار سجاده ام را پهن کنم

بگذار به آسمان لبخند بزنم

بگذار خدا را نظاره کنم...

بگذار قران باز کنم

بگذار همان آیه باشد

همان سوره

تسلیم نشوم

بگذار باور کنم.

پاسخ:
خیلی ممنون از لطف شما که وقت می‌گذارید و مطالب بنده را مطالعه می‌کنید.


شاید این دو شعر از سلمان هراتی و فاضل نظری شباهت موضوعی داشته باشد به نوشتهٔ شما:

http://sheroerfan.blogfa.com/post-109.aspx

http://emperorcries.blogfa.com/post-20.aspx
خواهش می کنم.
شعرهای قشنگی بودند. مخصوصا دومی. دیروز وقتی این شعر دومی رو باز می کردم، حاضر بودم، سه شنبه صبح بود و ما هم عازم جمکران، یک سفر اتفاقی به قم. البته که اتفاقی نیست، بهشت زهرای تهران در مسیر و حال و هوای عجیب آنجا و خودم و رفتن به قطعه ی 26 که آرزوی رفتنش رو داشتم و اصلا باور نمی کردم در راه در جاده، تابلوی بهشت زهرا رو  ناگهان ببینم و از پدر بخوام که در مسیر بریم اونجا و... هیچ وقت فکر چنین چیزی رو نمی کردم. دیوانه وار به دنبال قطعه 26 بگردم.
 و شب سه شنبه و حال و هوای عجیب جمکران و خداحافظی سخت  و چشمان منتظر و دل تنگی برای آنجا... و جاده پر از دل تنگی قم و نگاه به عقب ما تا جمکران از دید کاملا محو شد..

از جاده سه‌شنبه شب قم شروع شد.

خیلی خیلی ممنون از شعرهای خیلی قشنگ. امیدوارم یک روزی ما هم این طوری بتونیم شعر بگیم.
راستی متاسفانه گوشی ام خاموش شد از جمکران عکس بگیرم. خیلی دیروز قشنگ بود، طوری که نمیشد دل کند.
ولی این رو از مزار شهدا همون قطعه که به دنبالش بودم گرفتم. یاد شما هم کردم انجا.
انشالله شهید دست همه را بگیرد.
http://s9.picofile.com/file/8269702484/DSC_0010.JPG
التماس دعا
امیدوارم خوب شده باشه:

همیشه وقت رفتن که می رسد

دل بی قرار و بوی غربت می رسد

پا بر زمین و دست به سوی آسمان

میخکوب می شود چشمم به بی کران

آهسته آهسته باید که رفت

دل را باید گذاشت و چشم را که بست

در پیچ جاده و ظلمت  بی کران

محو شد گنبد آبی ات زیر سقف آسمان

تا کی شود دوباره وقت آمدن

وقت رسیدن و دست به دامن شدن

این بار که آمدم دستم بگیر

دستان خالی را برای همیشه بگیر

این بار که آمدم سه شنبه بود

سه شنبه وقت رفتن و روز دگر که بود

این جمعه هست چشمم به انتظار

خواهش کنم بیا با این دل بی قرار

دلم پر از گناه و چشمم پر از امید

اشکم پر از ریا و قلبی پر از تردید

بشکن این سکوت سالیان و ماهیان

غبار غفلت گرفته سراسر وجودمان

 

 

 

 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی