دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۱۳۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کتاب» ثبت شده است

نوشتن در مورد رمان «وقت تقصیر» بسیار دشوار است. چون نویسنده علاوه بر قالب عدم قطعیت و سیالیت زمان دست به روایتی شبه‌فلسفی شبه‌تاریخی یازیده و یک رمان به شدت سخت‌خوان را تحویل مخاطب داده است: 

«شاید قصه‌ام را برای خودم تکه‌تکه و در لباس آن‌که برای کسی دیگر می‌گویم به نجوا تعریف می‌کنم. چون هر روز تکه‌ای از آن را می‌سازم و بعد دیگر یادم نمی‌ماند یا مهم نیست قبلش چه گفتم. هرچه به ذهنم بیاید برای خودم به نجوا و سکوت می‌گویم. بعد در جواب خودم روز بعد تکه‌ای دیگر از آن ماجرا را به زبان سکوت و ایما و اشاره و حکایتی که هر شی‌ای به یادمان می‌آورد برای خودم و آن‌ها می‌گویم: و آن‌ها برای من می‌گویند. هیچ کداممان یادمان نمی‌ماند قبلاً چه گفته‌ایم و این باعث می‌شود حرف‌هایمان همیشه ضد و نقیض باشد. «یعنی مهم هم نیست خلافش را من گفته‌ام یا آن‌ها گفته‌اند. مهم آن است که تکه‌ای دیگر از قصه را بنا کنیم و زنده بمانیم در این‌جا که آشوب، تنهایی و سکوت این‌طور ما در چنگ خودش گرفته.» (صص ۲۷۵-۲۷۶، حاشیه از نویسنده).


در این رمان شخصیت‌های مختلفی وجود دارند که اصلی‌ترینشان «حیات» و «ابرو» هستند. در ظاهر اولیهٔ داستان، حیات عملهٔ حکومت است که «عاصی‌»هایی را که در کوه زندگی می‌کنند و شورشی‌اند دستگیر، شکنجه و اعدام می‌کند. آن هم اعدامی به وحشی‌ترین شکل ممکن: به تعداد قاطرهایی که برای متهم می‌آورند، او را به همان تعداد قسمت می‌کنند. در روایتی دیگر، «حیات»، «عاصی‌»هایی را که اهل معنا و حکمت هستند به «حکمتانه» می‌آورد تا به «مورچه»ها و «یقه‌چرک‌»ها کمک کند و باعث پیشرفت شود ولی از آن‌جایی که بیم آن دارد که عاصی‌ها ریاکار باشند یا واقعاً‌ حکیم نباشند، تا پای جان آن‌ها را زجر می‌دهد و اگر کارشان به اعدام بکشد، زن آن‌ها را از آن خودش می‌کند. «ابرو» یکی از عاصی‌هایی است که همراه با «آتش» و سوار بر مرکبش «مرگ» است ولی معلوم نمی‌شود به چه علتی به شهر «هگمتانه» می‌آید، زندگی عادی‌ای از سر می‌گیرد و با «گیسو»‌ ازدواج می‌کند. حالا «ابرو» هم به دام «حیات» افتاده و «حیات» از «گیسو» می‌خواهد که از ابرو طلاق بگیرد تا ابرو را زجرکش نکند ولی در عوض با او ازدواج کند. حیات البته مرضی دارد که باعث شده آلتش به کل نابود شود و معلوم نیست که چرا این همه زن‌های عاصی‌ها را آن خودش می‌کند. در پایان‌بندی داستان،‌ دیگر حیات و ابرو تنها هستند و با هم طی طریق می‌کنند. از آب می‌گذرند و به دریا می‌رسند. از دریا می‌گذرند و به کوه می‌روند و پناه به غار می‌آورند. 


در مجموع درست معلوم نیست که این تکه‌پاره‌های سخن کاتب به کجا می‌خواهد بینجامد. گویی شخصیت‌های این داستان، انسان نیستند و نسناسند:

«در حدیث آمده گروهی از عاد بر رسول خویش عصیان کردند. و خداوند آن‌ها را به صورت نسناس مسخ گردانید. بدین‌معنا که ناسی پست‌تر از ناس. نسناس‌ها از کلیهٔ موجودات شریف‌تر و شبیه‌تر به آدمی هستند. و موردشان آن است که اعمالی از ایشان سرمی‌زند که در شأن و ذات آدمی نیست.»… «نسناس‌ها آداب خودشان را دارند. حرفی را شروع می‌کنند و بی‌پایان می‌گذارند. «و تکه‌تکه حرف می‌زنند چون گذشته‌شان را نمی‌توانند به هم وصل کنند. ذهنشان این طوری است با شک و تکه‌تکه و با تعبیر زیاد و شاخ و برگ فراوان حرفی را می‌زنند. و فرار می‌کنند به سوی آنچه که نیست و باید باشد یا نباشد. حرف و عملشان بدون پایان است.» (صص ۲۵۶-۲۵۷)


و البته خود شخصیت‌ها از جمله ابر، دچار شک و دودلی شده:

«هر چه بیشتر به این شهر تکه و پاره و خِرت و پِرت‌های دور و برم «و آدمهای عجیب و غریبش نگاه می‌کنم بیشتر تو شک می‌افتم.» یک چیزی این‌جا جور درنمی‌آید. نمی‌دانم چون عجیبند به هم نمی‌خورند یا چون چون به هم نمی‌خورند عجیبند.» هر کدام از این آدم‌ها و وقایعی که می‌بینیم مال صفاتِ زمانی است، مال صفاتِ مکانی است. یکهو تو واقعه‌ای می‌افتم که مال ۱۰۰ سال پیش است، آدمی را می‌بینم که مال ۱۰۰۰ سال پیش است.. هر کدام از این چیزهایی که این‌جاست سهم زمانی است در دیروز و یا در فردا.» (ص ۲۴)


ابرو، زیاد به گوش‌ماهی‌ها گوش می‌دهد و اعتقاد دارد که تاریخ در دل همه چیز باقی می‌ماند ولی گوش شنیدنی برایشان وجود ندارد:

«هر کسی یک زبانی دارد برای خودش. سنگ‌ها زبان خودشان را دارند،‌ درخت‌ها زبان خودشان را دارند، ابرها زبان خودشان را دارند… هر کدام حکایتشان را که حکایت توست به زبان خودشان می‌گویند.» … «اگر زیاد به این (صدف) گوش کنی گاهی صدای دست و پا زدن هم می‌شنوی. یک نفر است که گم شده تو این دریا. گاهی دست و پا می‌زند، گاهی هم ول می‌کند. یک شب صدای خودش را هم شنیدم. داد می‌زد از ته دل. یک چیزی می‌گفت که من نفهمیدم. انگار به زبان به ما نمی‌گفت. فکر کنم یک نفر را هی صدا می‌کرد. جوری صدا می‌کرد که گفتم حتماً خدا را صدا می‌کند.» … «نمی‌دانم شاید این صداها مال وقتی است که هنوز این صدف را صید نکرده بودند. تا قبل از صیدش هر صدایی شنیده تویش مانده. تا وقتی که جان دارد آن صداها را برمی‌گرداند. هیچ چیزی تو این عالم گم نمی‌شود فقط دست به دست می‌شود. این راز بزرگی است که خیلی از اسرار از آن ریشه می‌گیرند.» حتی صدای یک پارو یا یک ماهی هم ثبت می‌شود جایی، حیف که گوش ما نمی‌تواند باقی صداها را بشنود.» هر چه صدف پیرتر باشد حکایت‌ها، ناامیدی‌ها و تقدیرش غریب‌تر است.» (صص ۱۵۴-۱۵۵)

«شاید صد سال یا هزار سال دیگر کسانی پیدا شوند که صدایم را از میان گوش‌ماهی‌ای، موج دریایی یا سازی که از چوب‌های درخت‌های اینجاست بشنوند. شاید همین الان حرف‌های ما را کسان دیگری هم می‌شنوند… و فکر می‌کنند وهمی، چیزی است. می خواهم آن‌ها همه بدانند چه به چه بوده و ...» (ص ۱۹۹)


در جاهایی از داستان در مورد تجسم اعمال صحبت می‌کند انگاری که این داستان تجسم اعمال جامعه‌ای است که حکومتش دانایی را به بدترین شکل مجازات می‌کند:

«گاهی فکر می‌کنم تجسم اعمال یا خوابِ سنگی، درختی، آبی، چیزی هستم، در لباسی که او می‌خواهد.» «… فکر می‌کردم افیون، خاطره و … فَر خدا هستم یا تعبیر… و تجسم افیون خدا. چون در ذکر او را درک می‌کردم و می‌فهمیدم که هست.» تا این‌که سرگردانی آمدم سراغم. به همه چیز شک کردم و او را از دست دادم. «حالا دیگر صفتی بودم که از ریشه جدا شده بودم. «بی‌صفت شده بودم چون بدجوری گم و گور شده بودم...» (صص ۱۷۳-۱۷۴)


همان طور که در آغاز گفتم، این کتاب سخت‌خوان است. به نظرم به آن شکلی که سهل ممتنع باشد نرسیده و این باعث می‌شود که داستان جذابیت پایانی خود را از دست بدهد. برای این داستان می‌شود بسیار تفسیر کرد؛ مثلاً این که «ابرو» نماد دانایی و جنگیدن برای دانایی است و حیات نماد زیستن در آنات روزمره؛ و کسانی که برای دانایی می‌جنگند «عاصی» هستند بر حکومتی که «مورچه»ها در حال زندگی روزمره هستند. هر چه که بوده، به نظرم این رمان، شاید در مضمون جلوتر از «هیس» کار قبلی نویسنده باشد ولی در شاکلهٔ داستانی نتوانسته کار خوبی از آن دربیاید.

  • محمدصادق رسولی

یک رمان کوتاه یا یک داستان بلند که می‌شود یک‌نفس خواند. وقتی که تمامش کردم، با خودم گفتم نظرم در مورد این کتاب چیست؟ یاد این بخش از فیلم «شب یلدا»ی «کیومرث پوراحمد» با بازی «محمدرضا فروتن» افتادم:‌ «زن بی‌حجاب نداریم. زن باحجابم نداریم. مرد بی‌غیرت نداریم. مرد باغیرتم نداریم. نوار مبتذل نداریم. ماهواره نداریم. صور قبیحه نداریم. هشیش، گرس، تریاک، ذغال خوب، رفیق ناباب نداریم . رقص، آواز، خوشی، خنده، بشکن و بالا بنداز نداریم. شرمندتونم. هیچ چیز ممنوعه کلاً نداریم. بفرمایید تو ملاحظه کنید. خواهش می‌کنم؛ نداریم، نداریم. جشن تولد یه بچه‌ست ولی بچه هم نداریم. مهمونیه ولی مهمون نداریم. نمایشه، نمایش. نمایش یه نفره.» این کتاب داستانی دارد که فقط می‌شود در دو خط خلاصه کرد: دکتر محسن نون، از آشنایان خانوادگی مصدق و از زیردستان دولتش بوده که موقع کودتا از ترس آن که به زنش ملکتاج تجاوز شود، حاضر به مصاحبهٔ رادیویی بر ضد مصدق می‌شود و تا آخر عمر از عذاب وجدان زیاد دچار تشویش و توهم می‌شود. دیگر هیچ وقت حتی یک روز خوش با زنش نمی‌گذارند و حالا که زنش مرده، جنازهٔ زنش را می‌دزدد تا بعد از بیست و سه سال در کنار او باشد. در آغاز کتاب، تکه‌شعری از «احمد شاملو» آورده شده که خلاصهٔ کل داستان هم می‌تواند باشد: «هرگز کسی این‌گونه فجیع/به کشتن برنخاست/که من به زندگی نشستم.» اما همین دو خط قصه را «شهرام رحیمیان» به شکل هنرمندانه‌ای با تغییر پشت سر هم راوی (از سوم شخص به اول شخص)، عقب و جلو بردن زمان و متنی سلیس تبدیل به قصه‌ای شاعرانه می‌کند. در نقدهای این کتاب که در اینترنت پیدا کردم، آن را با «شازده احتجاب» گلشیری مقایسه کرده‌اند و در مقایسه با آن، این کار را کاری ساده و بدون پیچیدگی داستانی عنوان کردند. حتی گردش راوی را عنصری اضافی دانستند که کمکی به جلو بردن داستان نمی‌کند. از این دیدگاه، این نقدها درست هستند ولی بیشتر از این‌ها چیزی که این داستان را جذاب می‌کند، شاعرانگی‌اش هست؛ همان‌گونه که «بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم» نوشتهٔ «نادر ابراهیمی» را جذاب و پرفروش کرده. مثلاً این اولین جملهٔ کتاب است: 

پشت همین میز چوبی شهادت می‌دهم که دکتر نون مرد، مرد، مرد. وقتی او می‌مرد، برگ‌های سرخ و زرد از شاخه‌های تنومند فرزندانش می‌بارید و صدای گوش‌نواز خوانندهٔ محبوبش، دلکش، با جیک‌جیک صدها گنجشک و شمیم صابونی که دوای در بدبویی پیری نبود، درهم آمیخته بود.

در ادامهٔ داستان می‌فهمیم که فرزندانش دو درخت هستند که ملکتاج اسمشان را بیژن و منیژه گذاشته بود. در این داستان مصدق همیشه زنده است و دکتر نون را می‌پاید. دکتر نون از شرم مصدق هیچ وقت روز خوش به زندگی‌اش نمی‌آورد و حتی به زنش نزدیک نمی‌شود. صبح و ظهر و شام عرق می‌خورد و بیشتر از قبل در توهم فرو می‌رود. 


ملکتاج گفت: «چرا نمی‌فهمی که دوستت دارم؟»

گفتم: «چرا نمی‌خوای بفهمی که آدمی که قبل از کودتا دوستش داشتی، با آدم بعد از کودتا فرق داره.»

آقای مصدق پرسید: «چه فرقی داره؟»

دکتر نون گفت: «راستش، اونی که رفت تو رادیو مصاحبه کرد دکتر فاطمی بود، نه دکتر نون.»

آقای مصدق خندید و گفت: «راستی؟»

دکتر نون گفت: «بله.»

دکتر مصدق با طعنه پرسید: «پس چرا اونو کشتن، تورو زنده نگه داشتن؟»

دکتر نون گفت:‌‌ «در حقیقت دکتر نونو کشتن و دکتر فاطمی رو که من باشم جراحی پلاستیک کردن که شکل دکتر نون بشم.»

دکتر مصدق دم در غش‌غش خندید و گفت: «پس اینجا با زن محسن چی کار داری؟»

دکتر نون گفت: «آدم خیانتکار، خیانتکاره دیگه. به زن دکتر نون، قهرمان ملی هم خیانت می‌کنه.»


سراسر این داستان مملو است از این توهمات دکتر نون و صحبت‌هایش با ملکتاج و مصدق. در مجموع کتابی است که در یک نشست می‌شود خواند و زیبا است. 




  • محمدصادق رسولی


می‌شود با این پیش‌فرض که چون کتابی را نویسنده‌ای معروف نوشته و آن نویسنده آن‌قدری معروف است که برای خود نشان‌دار است و کتاب‌هایش همه به یک طرح جلدند و از این حرف‌ها، کلی حرف شیک در مورد فلسفهٔ اگزیستانسیال گفت و ربطش داد به «خاطرات اردی‌بهشت»؛ به سی و یک خاطره از اردیبهشت یک پیرمرد تنها با فنر جاسازشده در قلب. حتی ربطش داد به «مردی به نام اووه» و شباهت این دو را دید. می‌شود در مورد قلم روان نویسنده گفت و در مورد توصیفاتش حرف‌های قشنگ زد. ولی صادقانه اگر بگویم، «مردی به نام اووه» یک کار معمولی است و «خاطرات اردی‌بهشت» یک افتضاح است. اگر بی‌گیومه‌گی مکالمه‌ها را بی‌خیال شویم و حتی اگر بی‌داستانی کتاب داستان را ندیده بگیریم، با این شخصیت‌های باورناپذیر چه کنیم؟ پیرمرد انگاری در دنیایی زیست می‌کند که از میز تحریر نویسنده را بیشتر ندیده. «نوشین» چه طوری همان روز اول با پیرمرد آن طوری صحبت می‌کند؟ تهمینه چه جور آدمی است؟ طاها چه صیغه‌ای است؟ الان هاروت و ماروت داستان یعنی این که بارقه‌های پست‌مدرن بودن در داستان وجود دارد و معلوم نیست همهٔ این خاطرات توهمات پیرمرد باشد یا نه؟ به نظرم این کتاب آنقدری درگیر تکنیک شده که فرم را فراموش کرده. این کتاب به قول کوچه‌بازاری «نافرم» است.


  • محمدصادق رسولی


نیمهٔ غایب، نوشتهٔ حسین سناپور، خوش‌اقبال بوده و علاوه بر بردن جایزهٔ ادبی مهرگان، تجدید چاپ‌های مختلفی خورده. این کتاب، یک رمان نسلی است؛ به این معنا که سعی دارد دو نسل از جوانان طبقهٔ متوسط ایرانی را به تصویر بکشد. این رمان از چند منظر قابل بررسی است. از منظر روایت و زبان، با یک کار به نسبت شسته‌رفته با زبانی فراتر از سطح مبتذل و روزنامه‌ای طرف هستیم. چرخش‌های هنرمندانه در زاویهٔ دید و حتی چرخش یک پاراگراف در میان راوی، یک پاراگراف دانای کل و یک پاراگراف شخص اول، باعث شده که رمان، رمانی خوش‌خوان باشد. منظر دیگر، شخصیت‌های داستانند. از این نظر با یک کار به شدت سطح پایین طرفیم. اصلاً معلوم نیست که این شخصیت‌ها چه نسبتی با آدم‌های واقعی دور و برمان دارند. اگرچه نویسنده سعی دارد فقط طبقهٔ غیرسنتی جامعه را به تصویر بکشد ولی در همین هم موفق نیست (و چه بسا این یک پدیدهٔ شایع در نویسندگان ایرانی است که بیشتر به توجه به طبقهٔ متوسط بسنده می‌کنند و کاری به بقیهٔ جامعه ندارند). گره‌های ناگشودهٔ داستانی، رفتارهای غیرمنتظره اما ناموجه از شخصیت‌ها کار را برای خواننده دشوار می‌کند. البته این مسألهٔ ناگشوده بودن گره‌های داستانی تا اواخر داستان جذاب است و باعث نشاندن خواننده می‌شود (مخصوصاً با زبان و روایت سطح بالا) اما وقتی داستان تمام می‌شود و معلوم نمی‌شود که مثلاً چرا و چگونه مادر سیمین‌دخت (سین‌دخت، سیمین، سیما) به آمریکا رفته و الهی دقیقاً چه رابطه‌ای با مادرش داشته، یا فرح چرا خوابگاه نبوده و هزار چرای دیگر، مخاطب را دچار دلزدگی می‌کند. البته ممکن است در گوشهٔ‌ دنجی از رمان اشاره‌ای کوتاه به دلایل شده باشد ولی آنقدری کوتاه بوده که نتوانسته در دل روایت خودش را خوب جا کند. منظر دیگر، توصیفات است. از این نظر با توصیفات ناهم‌وزن مواجه هستیم. بعضی جاها سطح توصیفات خیلی بالا می‌رود و بعضی جاها که انگار نویسنده حوصله نداشته به جای نشان دادن مثلاً عصبانیت شخصیت داستان، به یک کلمه بسنده می‌کند. در جاهایی البته راوی شخص سوم خودش را تبدیل به دانای کل تام می‌کند و در دل شخصیت‌های فرعی داستان می‌رود (مثلاً فلانی که فکر می‌کند که چشم‌های آبی‌اش خیلی جذاب است. از کجا فهمید که این طوری فکر می‌کند؟). آخر آن که استفاده متواتر از واژهٔ «پرهیب» در داستان آزاردهنده شده است.


در مجموع این رمان، خواندنی است ولی نه ماندنی نه. احتمالاً به خاطر زمان چاپ داستان (۱۳۷۸) و جو اجتماعی خاص آن دوران و البته شایعهٔ (درست یا نادرست) توقیف موقت کتاب در سال ۱۳۸۷ باعث شده اقبال به این کتاب بالا برود. شاید خوب باشد در مقابل این رمان،‌ رمانی متأخر را نام ببرم: «پاییز فصل آخر سال است» نوشتهٔ «نسیم مرعشی». کار مرعشی سطح زبانی بالای سناپور را ندارد ولی روایت یک‌دست و شسته‌رفته و شخصیت‌های باورپذیرتری دارد. و این باعث شده است که کار مرعشی را هم منتقدان بپسندند (جایزهٔ جلال آل احمد)‌ و هم عامه و هم این که نویسنده بتواند با اولین رمانش، جای پایش را در ادبیات فارسی سفت کند.


  • محمدصادق رسولی


در سیاههٔ صدتایی رمان فارسیِ رضا امیرخانی، اکثر رمان‌ها خارجی هستند و اندکی ایرانی. بین ایرانی‌ها بیشتر اسم‌ها برای عموم (حتی کتاب‌نخوان‌ها) آشنایند: محمود دولت‌آبادی، مصطفی مستور و سیمین دانشور. در این میان رمان «پستی» از «محمدرضا کاتب» هم هست و توضیح جلویش که از «هیس به‌تر است». من رمان پستی را شاید زود و بد خواندم. زود چون که وقتی خواندمش که حتی آن زمان تعداد خوانده‌شده‌های کلاسیکم به بیست عنوان نمی‌رسید. بد چون فکر می‌کردم رمان پست‌مدرن با واقعیت سیال را می‌شود به صورت تکه‌پاره در راه و توی شلوغی مترو خواند. این بار خواستم رمان «هیس» را با دقت بخوانم؛ بالاخره کتابی بود که جایزهٔ ویژهٔ منتقدان را برده بود. البته پیچیدگی این داستان طوری نبود که دقت زیاد راه به جایی ببرد. اول از همه دو چیز در کنار هم در این کتاب هستند که از یک طرف جاذبه دارد که بخوانی و از طرفی دافعه دارد که نخوانی. جاذبه‌اش قلم سلیس نویسنده است و دافعه‌اش عنوان‌ها و نوع رسم‌الخط. عنوان کامل کتاب این چنین است:‌ «هیس: -مائده؟ -وصف؟ تجلی؟» فصل‌های کتاب‌های هم به همین شکل عجیبند. مثلاً فصل اول کتاب: «حکایت سفر و شبانهٔ‌ یکم: حکایت سفر: تجلی: قدمگاه: خانهٔ آرامش» و یا فصل دوم کتاب: «حکایت سفر و شبانهٔ دوم: شبانهٔ دوم: مائده: زروان: خنجر و شمایل.» اما این نامفهومی دیری نمی‌پاید که می‌فهمی که نویسنده با یک شبکهٔ مفهومی نسبتاً‌ پیچیده خودش را کنار کشیده و کار را داده دست خواننده که داستان را بخواند:‌


«و بدی اسرار در این است که خیلی از آن‌ها را اگر همین طور صاف بگویی مطلب از دست می‌رود. فقط باید به آن اشاره کرد و رفت. شنونده باید عاقل باشد احتیاجی به عقل گوینده نیست.» (ضمیمه- ص ۲۸۶ - آخرین جملهٔ کتاب). 


(ادامهٔ مطلب ممکن است باعث لو رفتن بخشی از داستان بشود)

  • محمدصادق رسولی

مأمور سیگاری خدا، تاکسی‌نوشت‌های تقریباً مستند محسن حسام مظاهری است. به این دلیل می‌گویم تقریباً مستند که گاهی تکیه‌کلام‌های مشترک راننده‌ها و مسافران در روایت‌های مختلف آدم را به شک می‌اندازد (مثل «قربون دستت اینجا پیاده می‌شم» حتی از سوی دختر جوانی که حرف کم می‌زد). با آن که نویسنده ادعا می‌کند که هدفش داستان‌نویسی نبوده، آن را در قالب داستانک آورده. با این وجود، هر قالبی قواعد خودش را دارد و متأسفانه نویسنده نتوانسته از پس آن بربیاید. آوردن کلماتی مثل «جوانک» به جای آن که در یک یا دو خط توضیح بدهد و یا «از قیافهٔ طرف پیداست...» باعث می‌شود که برای کسی که زیاد داستان خوانده، این نوشته توی ذوق بزند. هدف من از خواندن این کتاب، مرور فرهنگ زیرپوستی شهر بود (می‌گویم مرور چون زمان روایت‌ها همان موقعی است که من تهران زندگی می‌کردم و هر روز به خاطر کار از تاکسی استفاده می‌کردم). در مجموع کتاب خوبی است ولی بعید می‌دانم رنگ ماندگاری به خودش بگیرد. شاید بعداً برای مطالعات تاریخی به کار بیاید ولی همان طور که در آغاز گفتم، این کتاب قوام کافی برای این که یک کتاب درجه یک باشد، ندارد.


  • محمدصادق رسولی

کتابی ممنوعه در دورهٔ خودش و به نقلی پرفروش‌ترین کتاب ممنوعه در فرانسهٔ قرن هجدهم. کاندید (به معنای خوش‌بینی) نوشتهٔ ولتر فیلسوف فرانسوی است. این رمان (یا نوولا) بیشتر به حکایت‌های قدیمی می‌ماند بدون آن که نویسنده به اصول امروزی داستان‌نویسی پایبند باشد. از جهتی با طنز همراه است و مرا به یاد کتاب «مارکو والدو»ی ایتالو کالوینو می‌اندازد. همهٔ هم و غم نویسنده این است که دیدگاه‌های فلسفی لایب‌نیتز را به شوخی بگیرد و راهی برای مخالفت با این نظر که جهان بر نظم و خوبی پیش می‌رود باز کند. کاندید، فرزند ناخلفی است که خاطرخواه مادام کونیوند می‌شود و پدر دختر وقتی متوجه این مسأله می‌شود او را از خانه بیرون می‌کند و آغاز سفرهای کاندید شروع می‌شود. مدتی اسیر بلغارها می‌شود و مدتی تحت مذمت مسیحیان افراطی. مدتی اسیر دست مسلمانان ترک می‌شود و مدتی اسیر زلزلهٔ مهیب پرتغال. تا آن که دوباره به معشوقه‌ش برمی‌خورد که پس از اتفاقات عجیب و غریب، حالا کنیز مشترک یک یهودی و مردی دیگر شده است. او را نجات می‌دهد و اما دست روزگار آن‌ها را به بوئنوس‌آیرس می‌رساند و چاره‌ای ندارد که دوباره از معشوقه‌اش جدا شود و  راهی ال‌درادو می‌شود. جایی که آرمان‌شهر خود را در آن می‌یابد. جایی که همه آزادند که هر عقیده‌ای داشته باشند، خبری از زندان و مجازات نیست و حتی فکر جنگ و جنایت به ذهن کسی خطور نمی‌کند. او آنجا را ترک می‌کند و به اروپا بازمی‌گردد و در این میانه سعی می‌کند که دوباره به معشوقش برسد. در نهایت هم به معشوقش می‌رسد که حالا زشت و آفتاب‌سوخته شده ولی مجبور است که به قول خودش پایبند باشد و با معشوقش در طی داستان، عروس هزارداماد شده است ازدواج کند. در این داستان چند شخصیت کلیدی وجود دارند که هر یک نماد گل‌درشتی هستند از طرز تفکر غالب در زمانهٔ ولتر. کاندید مانند اسمش خوش‌بین است و تحت تأثیر دوست فیلسوفش پنگلاس. هر بلایی که سرش می‌آید باز حس می‌کند که دنیا و مافیها بر نظم و خوبی پیش می‌رود و در میان همهٔ مشکلات نکات مثبتی را می‌بیند. پنگ‌لاس فیلسوفی است که انگار رونوشت لایب‌نیتز است. حتی زمانی که اعدام می‌شود و به خاطر ناشی بودن جلاد جان سالم به درمی‌برد، در مکالمه‌اش با کاندید می‌گوید: «به هر حال، من یک فیلسوفم و نباید به خاطر احساساتم از تفکراتم عقب‌نشینی کنم. مخصوصاً به خاطر این که لایب‌نیتز هرگز نمی‌توانسته اشتباه کند و با وجود این که نظم موجود بهترین چیز دنیاست.» مارتین، دوست کاندید، یک مانوی است و همهٔ جهان را شر می‌بیند. وقتی که کاندید از وجود یک مانوی در دنیای امروز تعجب می‌کند، مارتین دوباره تأکید می‌کند که تفکر مانوی درست‌ترین تفکر است. هر چقدر داستان جلوتر می‌رود، کاندید بیشتر با مارتین همسو می‌شود ولی هیچ وقت حاضر به اذعان در مورد درست بودن فکر مارتین نمی‌کند. بارون، خواهر مادام کونیوند، به شدت به عرف طبقاتی پایبند است و حتی پس از آن که کاندید، او و خواهرش را از بند بردگی و مرگ می‌رهاند باز حاضر به قبول ازدواجشان نیست. شاید مادام کونیوند، نماد آن دنیای زیبایی باشد که ولتر قصد به نقد کشیدنش را دارد. آن وقتی که کاندید ناچار به زندگی با او می‌شود، در مکالمه با دوستش پنگ‌لاس می‌گوید: «بیا در باغمان بکاریم.» پنگ‌لاس می‌گوید: «درست است. وقتی انسان به باغ عدن آورده شد، دلیلش این بود که باید روی زمین کار کند و این ثابت می‌کند که انسان نباید بیکار بماند.» کاندید گفت: «پس بیا بدون هر گونه مشاجره‌ای کار کنیم. این تنها راهی است که می‌شود زندگی را قابل تحمل کرد.»


به نظرم نوع نگاه ولتر فقط با همین داستان عجیب که ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند که حرفش را به اثبات برساند قابل اثبات بوده است. ولی از حق نباید گذشت که این کتاب یکی از نمادهای اصلی عصر روشنگری است. ولتر جهان را سیاه و خشن می‌بیند ولی در عین حال، راه حل را در کار و تلاش می‌بیند و شاید این حرف بعد از دو قرن و نیم از زمان نگارش کتاب، در تمدن غربی بیشتر به چشم بیاید. خاصه آن که این کتاب بسیار کوتاه است، ارزش خواندن دارد.


  • محمدصادق رسولی

مری شلی، نویسندهٔ کتاب، در خانواده‌ای روشنفکر به دنیا آمد. مادر او جزء اولین زنان فمینیستی بود که در مورد حقوق زنان کتاب نوشت و پدرش هم نویسنده‌ای قابل بود. مادرش موقع تولدش از دنیا رفت و خود او تحت تأثیر رفت و آمدهای گعده‌های روشنفکری قرار داشت. علاوه بر آن، او دچار مشکلات فراوان زایمان شده بود و چند فرزند مرده پشت سر هم به دنیا آورد. کتاب فرانکنستاین (فرانکشتاین) به نوعی محصول دوره‌ای است که عقل‌گرایی و علم‌گرایی مفرط در جامعهٔ غربی به اوج خود می‌رسد و از طرفی دیگر رمانتیسیسم در بین روشنفکران جامعه رواج پیدا می‌‌کند. نکتهٔ جالب توجه این کتاب آن است که نسخهٔ اول این کتاب در هجده سالگی نویسنده منتشر شده بود و مورد اقبال مخاطبان اوایل قرن نوزدهم قرار گرفت. 



ویکتور فرانکنستاین، دانشجوی جوانی است که پس از مطالعات فراوان، موفق می‌شود که موجودی زنده را به وجود بیاورد. موجودی که کریه است و وقتی متولد می‌شود، ویکتور اولین کسی است که از دنیا آمدن او منزجر است. ادامهٔ داستان تعقیب و گریزهای این غول کریه و سازنده‌اش است. غول برای آن که از خالقش انتقام بگیرد، شروع به قتل دوستان و نزدیکانش می‌‌کند و تنها خواسته‌اش از سازنده‌اش این است که برای او جفتی از جنس لطیف بسازد تا از تنهایی درآید. با وجود جالب بودن پی‌رنگ مرکزی داستان، این داستان آنقدرها که باید از روایت محکمی برخوردار نیست. البته این واقعیت که این داستان را یک زن هجده ساله نوشته است (و نه مثلاً داستایوسکی در اوج دوران نویسندگی‌اش) باعث می‌شود که کمتر در این مورد سخت بگیریم.آنقدری که نویسنده روی تنهایی این غول تمرکز می‌کند باعث می‌شود که مخاطب پیام اصلی داستان را فراموش کند. خود من، اواخر داستان برای انزوای غول ناراحت‌تر شدم از مرگ نویسنده از غصهٔ از دست دادن اطرافیانش به دست غول! در مجموع، این رمان، جزء تأثیرگذارترین رمان‌های قرن نوزدهم در نقد عقل‌گرایی مطلق غرب است و هنوز که هنوز است مخاطب دارد و چه بسا بسیاری از داستان‌های علمی-تخیلی از روی این کتاب مشق کرده باشند. خواندن این رمان کوتاه (در نسخه‌ای که من دارم خود داستان فقط ۱۹۶ صفحه است)، خالی از لطف نیست ولی می‌توانست خیلی بهتر از این باشد.


  • محمدصادق رسولی

این کتاب مجموعه‌ای از درس‌گفتارها به علاوهٔ چند مقالهٔ ترجمه‌ای از دیگران و چند مقالهٔ پراکنده از خود نویسنده است. در این کتاب، مانند «صور خیال در شعر فارسی»، همچنان نویسنده بر نگاه قالبی بر ادبیات می‌تازد (۱-۲)، اما به جد معتقد است که نگاه صورت‌گرایانه راهگشای نقد ادبی است و البته ریشه در گذشتهٔ ادبی ما نیز دارد (۳) و حتی بعضی از حرف‌هایش در کتاب «صور خیال...» را پس می‌گیرد (۴). گرچه او معتقد است که نباید در مسألهٔ صورت‌گرایی دچار افراط شد (۵) اما در جای جای کتاب حرف‌هایش حاکی از آن است که به صورت (فرم) اصالت می‌دهد (۶-۱۱). در ادامه، به بررسی ابعاد مختلف صورت‌گرایی می‌پردازد و بیشتر از همه در مورد تأثیر شگرف آشنایی‌زدایی صحبت می‌کند (۱۲-۱۴) و حتی اعتقاد دارد که شعرهای بدی که ماندگار شدند حتماً نحوی از آشنایی‌زدایی در خود داشته‌اند (۱۵). بخش دیگری از درس‌گفتارها در مورد «وجه غالب» در نظریهٔ صورت‌گراست. سپس در مورد پیام و نظام شعر صحبت می‌کند و با مثال آوردن از دوگانهٔ فروغ و شاملو (۱۶) به این نکته تأکید می‌کند که نوع خاص زبان شعر (این که مثلاً روزآمد باشد) لزوماً دلیل خوب بودن یا نبودن اثر ادبی نیست. مثلاً، به اعتقاد او شعر بهار نمونهٔ خوبی از شعر سترگ است که با وجود زبان کهن، از شعریت بالایی برخوردار است. او در مورد نیما این نظر را دارد که نیما شعر از پیچیدگی بیهودهٔ دوران قبل خود نجات داد و به سادگی شعر قرن چهارم و پنجم بازگرداند (۱۷). 



همان گونه که پیشتر اشاره شد (۵)، یکی از اهداف نویسنده واکاوی فرهنگی ادبیات ماست. همین جاست که او وارد بحث مناقشه‌برانگیزی می‌شود و ادعا می‌کند که بالندگی فرهنگی-ادبی نیازمند آزادی فکری جامعه است و چیرگی تفکر اشاعره (و شبه‌اشاعره بعد از غلبهٔ شیعه در ایران)، باعث نوعی از انجماد فکری شده است (۱۸-۲۰). با احترامی که برای استاد شفیعی کدکنی قائلم و به عنوان یک مخاطب عامی، به هیچ وجه نمی‌فهمم که چطور ایشان دورهٔ‌ قرن سوم تا پنجم ایران را دورهٔ «اومانیسم» می‌خوانند (ر.ک. ص ۲۵۱). به نظرم شبیه چنین برداشت نادرستی را (البته بدون آوردن عنوان اومانیسم به صراحت)، زرین‌کوب در کتاب «کارنامهٔ اسلام»ش داشته است.


در مجموع کتاب بسیار جذابی بود که نمی‌شد به راحتی زمینش گذاشت. به غیر از برخی از بخش‌های کوتاه در مورد زندگی نظریه‌پردازان روس، بقیهٔ بخش‌ها برای من آموزنده بود. این چندمین کتابی است که از انتشارات سخن به دستم رسیده و صفحه‌آرایی پیش‌پا افتاده و نگارش پر از اشتباهش مرا آزار داده. حیف این متن خوب با این صفحه‌آرایی ضعیف. (ارجاعات در ادامهٔ مطلب)

  • محمدصادق رسولی


علیرضا بدیع، پس از انتشار اولین مجموعه‌اش «پنجره‌های بی‌پرنده»، خودش را به عنوان یک شاعر جوان ولی جدی در زمینهٔ غزل معرفی کرد. غزل‌هایی شبه‌قدیمی با واژه‌هایی مثل پری از جمله وجه غالب کارهای اوست. به نظرم این کتاب، ادامهٔ کارهای قبلی علیرضا بدیع است که البته بدعت‌های زبانی جالبی هم دارد.


به دست آور دل آن شوخ ترسا را به لبخندی

به ترفندی سر این شیخ ترسو را به چنگ آور


مضمون بیشتر اشعار در این کتاب، عاشقانه است و عاشقانه‌اش هم برای کسی است که «خنده‌هایم را گرفت» و «سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود» ولی کتاب «به او تقدیم نمی‌شود.» مضامین اشعار آنقدری به هم شبیهند که می‌شود همه را بی‌وقفه پشت سر هم خواند و حس کرد که شاعر از یک قالب تازه به اسم «غزل-پشت-سر-هم» استفاده کرده است. در جاهایی البته با تصاویر بسیار زیبا مواجه می‌شویم. مثلاً در بیت زیر، یک تصویر کامل و گویا وجود دارد. آشنایی‌زدایی جالبی که با تشخیص در مورد جالباسی به وجود آمده و تناقض تلخ بودن عطر و خاطره‌ای که روی پیراهن‌ها مانده.


گریه کردم بی تو روی شانه‌های جالباسی

عطر تلخت مانده روی تک تک این پیرهن‌ها


یا در بیت زیر، که دوباره با یک تصویر کامل در بیت مواجهیم:


حوض بی‌ماهی، حیاط برگ‌ریزان، چای بدطعم

باز با گلپونه‌ها، من مانده‌ام تنهای تنها


در مجموع و با توجه به همهٔ این نوآوری‌ها، این کتاب آن «آن»ی را که باید داشته باشد ندارد. و البته متأسفانه سال‌هاست که در بین شعرهای امروز می‌گردم که مجموعهٔ شعری بیابم که این‌گونه باشد، نه در حد شعر حافظ، حتی در حد «حجم سبز» سپهری یا «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» فرخزاد ولی هر چه بیشتر می‌گردم، کم‌تر پیدا می‌کنم.


در پایان کتاب، غزلی بازنویسی‌شده از بیست سالگی شاعر است که به نظرم از غزل‌های جدیدش دل‌نشین‌تر است. شاید وزن بلند مصرع‌ها و شبه‌روایت موجود در غزل آن را برایم جذاب کرده باشد.


اندوهِ پشت پنجره، گلدانِ در گلو... حتا اتاق با نی و سنتور گریه کرد

مردی که ابر بود ـپریشان و نابه‌جاـ، آن شب به چارگوشهٔ ماهور گریه کرد

 

در گیر و دار کشف دموکراسی و حجاب، بابابزرگ عاشق خاتون شهر شد

دور از دولول سر پر داروغهٔ دروغ، در کوچه‌باغ‌های نشابور گریه کرد

 

کم‌کم به گریه فارغ از این ماجرا نشد، کنج اتاق با دف و نی هم‌صدا نشد

در روشنای میکده ـ بی ترس محتسب ـ مشروب خورد و حبهٔ انگور گریه کرد


کم کم شراب نیز از این قصّه پا کشید، کارش به «شیره‌خانهٔ آمیرزا» کشید

این داغ را که با منقل در میان گذاشت، تریاک سوخت تا ته و وافور گریه کرد

 

از پیرمردها که بپرسی هنوز هم، او را به دل سپردگی‌اش یاد می‌کنند

او را که بی‌قرار سواری به شکل مرگ، یک عمر پشت پنجره کافور گریه کرد

 

حالا زمان گذشته و من بیست‌ساله‌ام... در ابتدای راهم و ابری مچاله‌ام

بابابزرگ! یک نفر از خاندان تو، امروز با ترانهٔ منصور گریه کرد 


  • محمدصادق رسولی