دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۱۵۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «قفسه‌نوشت» ثبت شده است

نسخه‌ای که خواندم، از جهتی بی‌ربط جالب است: صفحهٔ اول کتاب نوشته شده چاپ اول ۱۳۴۳، چاپ دهم ۲۵۳۵. 


و اما بعد؛ تعارف را اگر کنار بگذارم، این کتاب یک کار ضعیف است با زبانی ضعیف، پیرنگ‌هایی ساده و بی‌پیرایه، توصیفاتی دم‌دستی، و مکالمه‌های پشت سر هم، بدون آن که به خواننده فرصت تنفس بدهد. البته ایده‌های داستان جذابند، مانند استحالهٔ‌ روحی مش حسن به گاو یا استحالهٔ‌ جسمی موسرخه به غول همیشه گرسنه. احتمالاً به خاطر همین ایده‌ها هم بوده که این اثر از ساعدی اینقدر در ادبیات داستانی معاصر به یاد مانده است ولی به نظرم کار در ایده باقی مانده است؛ همین. 


  • محمدصادق رسولی

خانم دالووی، یک اثر کلاسیک غیرکلاسیک است، یک عاشقانهٔ‌ غیرعاشقانه، یک خواندنیِ عذاب‌آور لذت‌بخش. رمانی با پیرنگی ساده اما پیچیده همراه با جریان سیال خیال. این رمان فقط یک فصل دارد: از صفحهٔ اول تا صفحهٔ آخر؛ حتی تعداد خط‌های سفید بین پاراگراف‌ها، به عنوان فاصلهٔ زمانی، بسیار کم است. زمان در این داستان سرراست نیست؛ نویسنده ناگهان و بی‌خبر نقبی به گذشته می‌زند. شاید تنها نشانهٔ زمان، صدای زنگ ساعت میدان بیگ‌بن باشد، ساعتی یک بار. نام رمانْ خانم دالووی است ولی گاهی صفحه‌های بسیاری در ذهن دیگران می‌گذرد مانند پیتر والش، عاشق سابق او؛ ریچارد دالووی، همسرش؛ سپتیموس، کهنه‌سرباز جنگ؛ سالی، دوست قدیم او؛ و دیگر خرده‌شخصیت‌های داستان. از این جهت خواندن این داستان برای یک رمان‌نخوان یا فقط‌کلاسیک‌خوان توصیه نمی‌شود: اگر کسی از شعر مدرن تا حدی لذت می‌برد، مثلاً شعر «قصهٔ شهر سنگستان» اخوان، و یا از جریان سیال خیال خوشش می‌آید، مثل «شازده احتجاب» گلشیری، این کتاب نمونهٔ بسیاری خوبی برای خواندن است؛ همین بس که این کتاب در حداقل چهار فهرست معتبر صد رمانی که باید خواند وجود دارد (مانند فهرست مجلهٔ تایم). راستی، فیلم «ساعت‌ها» ساختهٔ‌استیون دالدری با بازی نیکول کیدمن، مریل استریپ و جولین مور اقتباسی کاملاً آزاد از این داستان است، البته نه خود داستان بلکه از زندگی وولف زمان نوشتن این داستان. 

از نظر گفتمان غالب بر این کتاب، به نظرم این کتاب بازنمود انسان غربی وامانده در میانهٔ‌ دو جنگ جهانی است، خسته از جنگ واپسین و مضطرب جنگی در آینده. انسانی وامانده بین عشق و جنسیت، بین دین و کفر، بین زیستن و مردن. انسانی که شاید نمونه‌اش خود نویسنده باشد، نویسنده‌ای که عاقبتش به خودکشی انجامید. 


  • محمدصادق رسولی

نسیم مرعشی یک نویسندهٔ حرفه‌ای و کاربلد است؛ حالا اگر دانش‌آموختهٔ مهندسی از دانشگاه علم و صنعت باشد و مستقیماً تحصیلات مرتبط نداشته باشد مهم نیست. حتی اگر دههٔ‌ شصتی باشد و آنقدر دنیادیده نباشد که مثلاً‌ جنگ را مستقیماً لمس کرده باشد که به سنش بخورد که جزئیات را بداند،  مهم نیست. مهم همان است که گفتم: یک نویسندهٔ حرفه‌ای و کاربلد است. او در کتاب اولش «پاییز فصل آخر سال است» این مسأله را ثابت کرده است. «هرس» دومین رمانش است که در پاییز ۱۳۹۶ منتشر شده است. انگار در این رمان می‌خواهد چیز دیگری را ثابت کند، این که او لزوماً روایت‌گر نسل امروز نیست و خوب بلد است که از خوزستانی بودنش حداکثر استفاده را کند که دردهای کهنهٔ پدران و مادرانش را روایت کند. رمان «هرس»‌ با ضرباهنگ خیلی خوبی شروع می‌شود. گرچه مشکل ویرایشی اساسی دارد و شاید این مشکل از روی عمد باشد: مثلاً گاهی بی‌دلیل به یک عبارت حرف اضافه‌ای، نقطهْ اضافه می‌کند؛ مثلاً: «رسول خسته بود از خانه‌نشینی. از بی‌پولی. از صف مرغ و شیر و دفتر مشق کوپنی.». خب نویسنده به سادگی می‌توانست جای نقطه، ویرگول بگذارد. همان که عبارت‌ها بعد از فعل بیایند خودش رسانندهٔ فضای کلی روایت است. البته قبول دارم که این مشکل بیشتر بر عهدهٔ ویراستار است تا نویسنده.


هرس با روایت دانای کل نوشته شده است. از نظر زمانی کاملاً شکسته است. برای این کار دلیل مهمی وجود دارد: اگر از اول از سرگذشت رسول و نوال بدانیم، شاید دیگر رغبتی به خواندن داستان نداشته باشیم. تا حدود صفحهٔ پنجاه، احسنت و آفرین بود که از من به نویسنده نثار می‌شد ولی ناگهان همهٔ آن ساختمان عظیم فروریخت. نویسنده داستان را از زبان شخصیت‌ها لو می‌دهد و بعدش سعی دارد که بیشتر به درونیات دو شخصیت اصلی‌،‌ رسول و نوال، بپردازد. اینجاست که قلم‌فرسایی نویسنده بیشتر به چشم می‌آید: جاهایی دوست داریم جملات طولانی باشند تا یک‌نواختی زندگی رو شود، با جملاتی بسیار کوتاه طرفیم. جاهایی باید مکالمه به جریان بیفتد تا فضای کلی داستان رو شود ولی نویسنده ترجیح می‌دهد با خلاصهٔ روایی معماگونه و طولانی به کار خودش ادامه دهد. از صفحهٔ چهلم به بعد فقط یک پرسش در ذهن مخاطب باقی است: چرا نوال به روستایی رفته که فقط زنان بی‌کس و کار باقیمانده از جنگ در آن هستند؟‌ یکی‌اش هم «ام عقیل» که به رسول می‌گوید: 

«[گاومیشا] خیر از زندگی‌شون ندیدن ابوشرهان [نام دیگر رسول]. خمپاره خورد وسط طویله‌شون. دیگه از اون موقع نه زایمون می‌کنن، نه شیر می‌دن، نه می‌میرن. بعضیاشون بیست سال‌شون بیشتره. تا عمر دارن نگهشون می‌دارم. اگر عمر خودم برسه… ئی‌جا همه مثل همیم؛ گاومیشا، زنا، نخلا. همه عقیم، تنها، بی‌دنباله. همین چند روزیم. بمیریم تموم می‌شیم. ولی حالا انگار نخلا قراره بزان به امید خدا. زندگی‌مون داره عوض می‌شه یومّا، ها.» (ص ۴۰) 

متأسفانه تا پایان داستان هیچ دلیلی برای این جمعیت زنان بی‌کس و کار در روستایی بدون حتی یک مرد ارائه نمی‌شود. اصلاً نوال چطوری رفته آنجا؟ رسول چرا تا حالا پیدایش نشده و بعد از شش سال فیلش یاد هندوستان کرده؟

با وجود احترامی که برای زبان و روایت نویسنده قائلم و او را یکی از بهترین‌های نسل جدید داستان‌نویسی ایران می‌دانم، باید اذعان کنم که این کتاب نتوانسته از پس روایت خودش برآید. این همه تلخی بدون دلیل آن هم به بهانهٔ جنگ و کشته شدن فرزندش شرهان کمی زیادی نیست؟ بله، خیلی‌ها در زمان جنگ بدتر از این مصائب را دیدند و کار زندگی‌شان به جاهای باریک‌تر کشیده شده، ولی وظیفهٔ نویسنده روایت این مصائب در بستر قصه است، کاری که مرعشی نتوانسته به خوبی از عهده‌اش برآید.


اما نکتهٔ آخر در مورد نشر چشمه و کتاب‌هایش: اول آن که واقعاً کیفیت کاغذ و صحافی این کتاب در حد استاندارد کتاب‌هایی است که از آمریکا تهیه می‌کنم. از این جهت واقعاً آفرین دارد؛ کتابی سبک با کاغذی کاهی که برخلاف کاغذ تماماً سفیدْ چشم‌نواز است. ولی یک نکتهٔ آزاردهنده در کتاب‌های چشمه وجود دارد: واقعاً با گذاشتن یک نیم‌جمله از کتاب در روی جلد چه کسی ترغیب به خواندن کتاب می‌شود؟ من برای کتاب‌های خارجی‌ای که خواندم، توی همین وبلاگ طرح جلد گذاشته‌ام و با دیدن آن جلدها معلوم است آن‌ها چه می‌کنند. اول چند جملهٔ کوتاه از میان نقدهای مثبت از سوی منتقدان معروف می‌گذارند، اگر کتاب پرفروش بوده به صراحت به آن اشاره می‌شود و در نهایت اگر نویسنده قبلاً‌ جایزه‌ای برده به آن اشاره می‌شود. در کتاب «هرس» خریدار باید علم پیشین به این مسأله داشته باشد که مرعشی با همان رمان اولش جزء پرفروش‌ترین‌های سال ۹۵ و ۹۶ شد و جایزهٔ ادبی جلال آل احمد را از آن خود کرد. 


  • محمدصادق رسولی

شهید مطهری، در کتاب «خدمات متقابل اسلام و ایران»، پس از فهرست کردن علمای ایرانی تأثیرگذار در علوم اسلامی، می‌نویسد: «آنچه ممکن است غیرمنتظره تلقی شود این است که بیشترین سهم را در علوم عقلی از زمان میرداماد تا عصر ما، شمال ایران یعنی گیلان و مازندران و گرگان دارد. در حدود سی نفر از معاریف اساتید فلسفه از این ناحیه‌اند و در میان آنها فیلسوفان بسیار بزرگ و نامداری وجود دارند از قبیل میرداماد، ملا اسماعیل خواجویی، آقامحمد بیدآبادی، ملا علی نوری، میرفندرسکی، عبد الرزاق لاهیجی، ملا محمد جعفر لنگرودی و غیرهم. این گروه اگر چه مرکز تحصیل یا تدریسشان اصفهان بوده است، ولی خودشان از شمال ایران‌اند.» حالا این جملات از استادِ شهید چه ربطی به این کتاب دارد؟ خواهم گفت.


من معمولاً به کتاب‌های غیرداستانی‌ای که در امریکا منتشر می‌شوند خوشبین نیستم (به اصطلاح non-fiction)؛ دلیلش به پیش از امریکا آمدنم مربوط است: بازار کتاب ایران پر بود از کتاب‌هایی در مورد موفقیت و چطوری میلیاردر شویم و از این حرف‌ها. واقعیتش را بگویم، به خاطر آن که به خاطر چیزهای مزخرفی مثل کنکور ارشد مجبور بودم با خواندن آن کتاب‌های بی‌ربط به خودم انرژی و انگیزهٔ کاذب بدهم تا خودم را راضی کنم که کنج خوابگاه کز کنم و مثلاً مدار الکتریکی بخوانم. این کتاب‌های به اصطلاح غیرداستانی پر هستند از حرف‌های انرژی‌بخش که نه ربطی به جامعهٔ ما دارند و نه لزوماً ربط زیادی به حقیقت دارند. این کتاب‌ها در بهترین حالت، به درد جامعهٔ سرمایه‌داری امریکا می‌خورد. 


این که آن کتاب‌های غیرداستانی مفید نبودند یک وجه مسأله است. وجه دیگرْ آن است که هر جامعه‌ای به کتاب‌های غیرداستانی و سلسله مقالات نیاز دارد. معمولاً وظیفهٔ این گونه از کتاب‌ها رساندن مطالب عمیق علمی یا فلسفی به شکلی ساده و قابل فهم است. به همین دلیل، این کتاب‌ها پر از توصیف اتفاقات واقعیِ مرتبط با موضوع کتاب هستند که باعث می‌شود خواننده متن کتاب را سرراست و قابل فهم بیابد. به همین دلیل، نویسنده باید حداقل در حد یک رمان‌نویس معمولی نوشتن بلد باشد. البته از حق نگذریم نمونه‌های موفق، فارغ از درست یا نادرست بودن گزاره‌های کتاب‌ها، در این زمینه در ایران کم نداشتیم، مثل «جامعه‌شناسی خودمانی» (توضیح مسألهٔ پیچیدگی خلقیات ایرانی به صورتی ساده و همه‌فهم)، «غرب‌زدگی» (در این حد ساده که جلال آل احمد اصطلاح غرب‌زدگیِ فردید را اصلاً اشتباهی فهمید و آنچه که نوشت غرب‌مآبی بود تا غرب‌زدگی)،  و همین طور «سرلوحه‌ها»، «نشت نشا» و «نفحات نفت» از رضا امیرخانی (و البته باید اذعان کرد که متأسفانه امیرخانی زیادی تحت تأثیر مقالاتش قرار گرفته و مثلاً دو رمان «بی‌وتن» و «قیدار» بیشتر به مقاله‌داستان می‌مانند تا قصه‌داستان). ما به شدت نیاز داریم در مورد مسائل دینی و فرهنگی، کتاب‌های سادهٔ غیرداستانی داشته باشیم و این فقط از دست کسانی برمی‌آید که هم به موضوع مورد بحث تسلط نسبی داشته باشند و هم قلم خوبی داشته باشند.


کتاب «استثناها» زیرعنوانی دارد که باعث شد تا مدت‌ها به خریدنش فکر نکنم، یعنی «داستان موفقیت». با خودم فکر کردم که احتمالاً این کتاب پر است از قصهٔ موفقیت‌های فردی یک مشت میلیاردر و کارآفرین. به شکل کاملاً غیربدیهی این کتاب اصلاً در این مورد نیست. مخلص حرف این کتاب دو چیز است: نخست آن که موفقیت امری فردی نیست و لزوماً نسبت مستقیمی با ضریب هوشی و تلاش ندارد. البته هر کسی که به موفقیت رسیده، لزوماً ضریب هوشی متوسط یا متوسط به بالا داشته و تلاش بسیار کرده ولی این همهٔ قصه نیست. دوم آن که چهار عامل «جامعه‌»ای که فرد در آن رشد پیدا کرده، «پیشینه»ی فردی، خانوادگی و اقلیمی، «فرصت‌»ها و «میراث» او از جهت فرهنگی یا خانوادگی به همان نسبت و یا شاید بیشتر از هوش و تلاش فردی مؤثر هستند. در این کتاب مثال‌های فراوانی در مورد این چهار مسأله گفته شده که خواندنش را جالب‌تر می‌کند: 

  • چرا در یکی از دهکده‌های ایتالیایی‌نشین پنسیلوانیا میزان مرگ و میر ناشی از ناراحتی قلبی کم بوده است؟
  • چرا بیشتر بازیکنان زبدهٔ هاکی در کانادا متولد سه ماه اول سال هستند؟
  • چرا نیمی از سرمایه‌دارترین تاریخ در فاصلهٔ ده ساله از قرن بیستم به دنیا آمده‌اند؟
  • چرا بیشتر بزرگان نسل اول درهٔ سیلیکون همه متولد فاصلهٔ چهارساله از دههٔ ۱۹۵۰ هستند؟
  • چرا بیش از نیمی از برندگان جایزهٔ نوبل در رشته‌های علوم پایه از دانشگاه‌های ناشناخته بوده‌اند؟
  • چرا بیشتر شرکت‌های موفق وکالتی و حقوقی امریکا از آنِ یهودی‌های مهاجر اواخر نسل نوزدهم است؟
  • چرا در یکی از روستاهای کنتاکی امریکا کشت و کشتار زیاد بوده است؟
  • دلیل سقوط‌های متواتر هواپیمایی کرهٔ جنوبی در اواخر قرن بیستم چه بوده است؟
  • دلیل سقوط متواتر هواپیمایی کشور کلمبیا چه بوده است؟
  • چرا چینی‌ها اینقدر پرکارند؟ چرا شرق آسیایی‌ها اینقدر در ریاضیات قوی هستند؟
  • چرا یکی از مدارس برانکس نیویورک به شکل معناداری از بقیهٔ مدارس منطقه موفق‌تر شده است؟
  • چرا مادر خود نویسنده اینقدر موفق بوده و نسبت به همشهری‌هایش از لحاظ اجتماعی جایگاه ویژه‌ای پیدا کرده است؟


خب، اگر به جواب سؤال‌های بالا فکر می‌کنید، باید خواندن این کتاب برایتان جالب باشد. باید به تیزبینی شهید مطهری آفرین گفت که به این نکته پی برد که نزدیک به نیمی از بهترین‌های علوم اسلامی از شمال ایران بوده‌اند. ای کاش در این مسأله بیشتر مداقه شود تا دلیلش کشف شود. به نظرم پیدا کردن دلایل بومی برای سؤال‌هایی این‌چنینی می‌تواند راهگشای بسیاری از مشکلات موجود در وطن باشد؛ البته اصلاً منظورم راه‌حل‌های دم‌دستی مثل آن کتاب‌های موفقیت در نیم ساعت یا مصوبه‌ها و بخش‌نامه‌های اداری حاصل از جلسات رسمی نیست.


  • محمدصادق رسولی


استیفن کینگ نویسندهٔ پرطرفدار امریکایی در پیش‌گفتار کتابش، دربارهٔ نوشتن، می‌نویسد: «این کتاب (دربارهٔ‌ نوشتن) یک کتاب کوتاه است، به خاطر آن که بیشتر کتاب‌های دربارهٔ نویسندگی پر است از مزخرف.» وی در ادامه می‌نویسد: «یک استثنای برجسته در مورد قاعدهٔ مزخرف بودن آن کتاب‌ها کتابِ عناصر سبک، نوشتهٔ استرانک و وایت، است. مقدار مزخرف در این کتابْ ناچیز یا هیچ است.» 

یادم می‌آید سال اول دکتری کلاسی داشتیم با عنوان «نویسندگی علمی». معلم، که تخصصش زبان‌شناسی کاربردی بود، هر روز کتابِ عناصر سبک را در دست داشت و می‌گفت هر دانشجویی باید این کتاب را بخواند و داشته باشد. این دو توصیه از دو دید مختلف، یکی داستان‌نویس و دیگری معلم مقاله‌نویسی، مرا مجاب کرد که حداقل قبل از شروع به نوشتن پایان‌نامه نگاهی به این کتاب جیبی بیندازم. این کتاب مانند بسیاری از کتاب‌ها در این موضوع است البته سه تفاوت کلیدی دارد:

۱- رویکرد سره‌نویسی انگلیسی این کتاب طوری است که فقط به درد نویسندگی انگلیسی می‌خورد نه زبان دیگر. لذا اگر علاقه‌مند به بهبود نویسندگی انگلیسی مانند مقاله‌های علمی باشید، این کتاب یک «باید برای خواندن» است.

۲- کتاب خیلی فشرده است، کتابی جیبی که در دو ساعت قابل خواندن است. قواعد پیچیده‌ای در کتاب وجود ندارد و قابل فهم است ولی این که قاعده‌ای نگارشی فهمیده بشود متأسفانه به این معنی نیست که در عمل بشود آن را به کار برد. لذا این کتاب یک «کتاب مرجع» و «باید برای داشتن» است نه برای یک بار خواندن.

۳- به خاطر ساختار خاص کتاب، فصل آخر کتاب به درد نویسندگی به معنای عام هم می‌خورد؛ یعنی لزوماً‌ نباید نوشتهٔ علمی یا حتی انگلیسی باشد.


  • محمدصادق رسولی

چهار کتاب توی صندوق پستی‌ام بود از فرستنده‌ای ناشناس و فروشنده‌ای شناس (آمازون). یکی‌اش همین کتاب بود که با عنوان «پیشامد، بازی و همبستگی» به فارسی ترجمه شده است. البته به نظرم برای کلمهٔ دوم «تشکیک» برگردان مناسب‌تری است برای واژهٔ irony. زیاد طول نکشید که فرستنده خودش را معرفی کرد؛ پیرمردی امریکایی که به خاطر کار تخصصی‌ام در پردازش زبان طبیعی با من چند جلسهٔ نیمچه‌مشاوره‌ای گذاشته بود و خیلی اتفاقی بحث به فلسفه کشیده شد، و این گونه شد که او به نشانهٔ‌ تشکر و البته برای معرفی «آن گونه که خودش فکر می‌کند» کتابی از فیلسوف عملگرای امریکایی، ریچارد رورتی، فرستاد.


رورتی ده سال پیش از دنیا رفته است ولی آنقدری هم‌عصر ما بوده که بسیاری از سخنرانی‌هایش در یوتیوب موجود باشد (مثل این سخنرانی در مورد دین و علم یا مصاحبه کوتاهی از او در مورد دموکراسی و فلسفه). او به معنای دقیق کلمه یک لیبرال، بی‌دین و عملگرا بوده است. از نظر او بسیاری از فلسفه‌های قاره‌ای مانند کانت صرفاً روش‌های عملی برای گذار از تفکر کلیسایی و رسیدن به لیبرالیسم بوده و اکنون حرف‌های کانت و همهٔ ماوراءالطبیعه‌ای‌ها (متافیزیشن‌ها) بی‌وجه و بی‌کاربرد است. از نظر او چیزی به عنوان حقیقت، وجود خارجی ندارد و تنها واژگان و زبان ماست که دنیای درونی و بیرونی ما را می‌سازد. در همین جهت او در نقد فلاسفهٔ عصر روشنگری و حتی پساروشنگری مانند هایدگر برآمده است. در بخش دوم کتاب، او به مسألهٔ شکاکیت پرداخته و فلاسفه‌ای مثل هایدگر و نیچه را نه فیلسوف (به معنای دوست‌دار خرد) که نظریه‌پرداز شکاکیت می‌داند؛ چون از نظر او خرد و حقیقت معنایی ندارد. از این جهت، بعید است کسی به هر وجهی به امر قدسی معتقد باشد بتواند به قدر جمله‌ای با رورتی هم‌داستان باشد؛ چه این امر قدسی از جنس قشری‌گری دینی باشد، چه امثال متفکران معاصری چون حسین نصر. به قول داستایوسکی، نویسندهٔ روس، وقتی خدا نباشد، هر چیزی مباح است. در بخش سوم کتاب، او به مفهوم همبستگی می‌پردازد و تفسیر شخصی خود را از آثار ناباکوف و جرج اورول، دو داستان‌نویس قرن بیستمی، می‌آورد.


 خیلی دوست داشتم که خلاصه‌ای از ۹ فصل این کتاب را بیاورم ولی دیدم قبلاً کسانی دیگر این را در ویکی‌پدیای انگلیسی به شکل خوبی انجام داده‌اند.  همین طور ویدئوی کوتاهی در یوتیوب دیده‌ام که به شکل خیلی خوبی این کتاب را خلاصه کرده است. از آنجایی که سواد فلسفی ندارم و همین الان به جسارتم برای نوشتن خلاصه‌ای از کتابی که نصفش را نفهمیده‌ام می‌خندم، بهتر است که آن خلاصه‌ها را بخوانید تا مطلب ناقص من را. 


در صفحهٔ چهلم این کتاب آمده است:

خیلی سخت بشود زندگی انسانی را تصور کرد که حس کمال به دست آورده و موقع مرگ از آن که به هر که چه خواسته رسیده، شاد باشد.


همان موقع یاد این آیات از سورهٔ فجر افتادم که بسیاری آن را در تطبیق با حضرت خون خدا می‌بینند:

یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ﴿٢٧﴾ ارْجِعِی إِلَىٰ رَبِّکِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً ﴿٢٨﴾ فَادْخُلِی فِی عِبَادِی ﴿٢٩﴾ وَادْخُلِی جَنَّتِی ﴿٣٠﴾


اما رابطهٔ رورتی با ایران چه بوده است؟ در آخرین سال‌های عمر او و آخرین فصل عمر دولت اصلاحات، او برای دیدار با استادان ایرانی و برخی از سیاست‌مداران به ایران دعوت شد و شبیه این حرف‌ها را در ایران ارائه کرده است. جالب آن است که مرگ رورتی در ایران بازتاب روزنامه‌ای بیشتری داشته تا در خود امریکا. آن طور که گشته‌ام، این سخنرانی از پیام فضلی‌نژاد در نقد و خطر تفکر رورتی برای جامعهٔ ایران موجود است که البته بیشتر به جنبهٔ فلسفهٔ سیاسی رورتی پرداخته است. البته حسن رحیم‌پور ازغدی نقدهای کلی‌ای به امثال جان دویی و ریچارد رورتی داشته است ولی دقیقاً یادم نیست که کدام یک از سخنرانی‌های او در این مورد است.


  • محمدصادق رسولی

جزمین وارد در سال ۲۰۱۷ برای دومین بار توانست جایزهٔ ملی کتاب در زمینهٔ داستان را از آن خود کند، آن هم در فاصلهٔ کوتاه ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۷. بار اول، برای کتاب «Salvage the bones» و بار دوم برای کتاب «Sing, unburied, sing». از این جهت، او تنها زن سیاه‌پوستی است که توانسته بیش از یک بار چنین جایزهٔ معتبری را از آن خود کند. او اهل یکی از مناطق حومه‌ای می‌سی‌سی‌پی است و گویا همین قرابت وطنی با ویلیام فاکنر بر او اثری مستقیم گذاشته است، چه در اثر اخیرش، و چه در کار قبلی‌اش. به قول خودش در مصاحبه‌اش در مورد این کتاب، وقتی که برای اولین بار «گور به گور» فاکنر را خواند حس کرد از بس که فاکنر کار بی‌نقصی را ارائه کرده است، دیگر او برای نوشتن، حرف بیشتری برای گفتن ندارد اما بیشتر که دقت کرد متوجه شد که شخصیت سیاهان در کتاب‌های فاکنر خیلی در حاشیه است. انگار مأموریت جزمین وارد شرح درد سیاهان جنوب امریکاست.


شاید بشود نام کتاب را به «استخوان‌ها را نجات بده» ترجمه کرد. طبق گفتهٔ خود نویسنده، در انتخاب این نام قصدی وجود داشته. واژهٔ salvage با savage قرابت آوایی دارد و اگر آوای نادرست را بخوانیم می‌شود عنوان کتاب را «استخوان‌ها را وحشی کن» ترجمه کرد. استخوان‌ها استعاره‌ای است از خراب شدن زندگی «اش» و خانواده‌اش در میانهٔ طوفان کاترینا، طوفانی که در سال ۲۰۰۵ بخش زیادی از جنوب امریکا را ویران کرد. طوفانی که پس از طوفان کامیل که ۴۰ سال قبلش اتفاق افتاد، ویرانگرترین طوفان آن ناحیه بوده است. مردم این ناحیه آنقدر با انواع گردباد و طوفان خو گرفته بودند که خاطرات زندگی‌شان با طوفان گره خورده بود:

مادر گفت: هرگز طوفان دیگری مانند طوفان کامیل رخ نخواهد داد. گفت که اگر هم رخ بدهد، او دوست ندارد آن را ببیند. (ص ۲۱۸ -- مادر «اش» چهار سال قبل از طوفان از دنیا رفته است؛ گویا راوی مرگ مادرش را به آرزوی ندیدن طوفانی دیگر ربط داده است).


داستان از زبان «اِش» دختر نوجوانی است که در یکی از روستاهای می‌سی‌سی‌پی زندگی می‌کند. او همراه با پدر دائم‌الخمرش و سه برادرش راندال، اسکیتاه و جونیور زندگی می‌کند. مادرش موقع وضع حمل جونیور از دنیا می‌رود و همین باعث می‌شود که «اش» تنها باشد. پدرش زیاد به فکر او نیست. هر یک از برادرهایش سودای خودشان را دارند و به همین خاطر برای آن که احساساتش را با کسی در میان بگذارد، تنش را آزادانه نثار پسران جوان دهکده می‌کند. البته در این میانه دلباختهٔ پسری به اسم مانی است (Manny که می‌شود تداعی واژهٔ «مردانه» داشته باشد). اما مانی مثل بقیهٔ پسرها فقط جسم او را می‌خواهد. البته به قول مانی «هزینهٔ زن بودن» این است که باردار شود. حالا «اش» مانده است که چطوری این راز مگو را با خانواده‌اش در میان بگذارد. بیشتر فصل‌های اولیهٔ‌ داستان در مورد احساسات درونی «اش» است از تحولات درونی و حالت تهوع تا اضطراب افشای راز. او همزمان با خواندن افسانهٔ «مده‌آ» (اساطیر یونانی) که فرزندانش را به خاطر خیانت شوهرش کشت، با او همذات‌پنداری می‌کند و علاقه‌اش به مانی در طول داستان تبدیل به نفرت می‌شود. 


راندال، برادر بزرگ‌تر، به فکر برنده شدن در مسابقات بسکتبال و اسکیتا، برادر دوم، به فکر زایمان سگش «چاینا» است. در اینجا «چاینا» خود یک استعاره از مادر بودن است. برای آن که «چاینا» (که شاید اسمش معنای شکستنی بودن را تداعی کند) بتواند باردار شود، مانی سگ پسرعمویش را برای جفت‌گیری می‌آورد. حالا اسکیتا تمام تلاشش این است که توله‌های چاینا زنده بمانند و از آن که آن‌ها را به پسرعموی مانی بدهد طفره می‌رود. پدر «اش» به فکر طوفان است، طوفان کاترینا که قرار است از ردهٔ‌ پنج، یعنی بالاترین سطح خطر، باشد. به غیر از این که نوشتم، با داستان ویژه‌ای در کتاب طرف نیستیم ولی توصیفات دقیق و شاعرانهٔ کتاب و صحنه‌های زنده و ناب باعث کشش‌دار شدنش شده است. مثلاً در جایی از داستان،‌ اسکیتا برای آن که خانواده را از گرسنگی نجات بدهد، به شکار سنجاب می‌رود. نویسنده خیلی خوب از پس روایت این شکار، بریدن سر سنجاب و کنده شدن پوستش برآمده است. صحنهٔ به یاد ماندنی دیگر، صحنهٔ جنگ سگ‌ها (شبیه به مسابقهٔ خروس جنگی) است. 


این کتاب، با وجود همهٔ قوت‌هایش، یک مشکل بزرگ دارد: چرخش زاویهٔ دید در بعضی از پاراگراف‌های کتاب آزاردهنده است. «اش» دختر نوجوان و راوی داستان، در دوازده فصل که هر فصلش به اسم یک روز از دوازده روز قصه است، گاهی در یک پاراگراف‌، کنش‌های فیزیکی چند شخصیت را پشت سر هم توصیف می‌کند. گاهی سخت می‌شود پی این را گرفت که مرجع برخی از ضمایر در این توصیفات کدامند. البته هر چقدر که داستان جلوتر می‌رود، ذهن خواننده به این تراکم در روایت عادت می‌کند ولی به نظرم باز هم این چرخش زاویهٔ دید، یک نقطه ضعف کتاب است. از این جهت، کتاب دیگر نویسنده اثری محکم‌تر و قوی‌تر است. 


وارْد که خود را یک شاعر شکست‌خورده می‌داند و پس از عدم موفقیت در شاعری به نویسندگی پناه می‌آورد، ابایی ندارد از این که از تعابیر شاعرانه در کتابش استفاده کند. به نظر او، با وجود آن که نویسندگانی که از زبان و توصیفات معیار استفاده می‌کنند قابل ستایش هستند، او مسیری دیگری را انتخاب می‌کند، مسیری که زبان بتواند خواننده را هیپنوتیزم کند. از این جهت، قرابت سبکی نزدیکی بینِ این نویسنده و نویسندهٔ فقید وطنی، مرحون بیژن نجدی، وجود دارد (به جای خواندن این مطلب، بروید «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» و «دوباره از همان خیابان‌ها»ی نجدی را بخرید و بخوانید). 


چند نمونه از این تعابیر شاعرانه را به صورت فی‌البداهه ترجمه کرده‌ام: 


پدر گفت: گوش کردی؟

جیرجیرک‌ها گفتند: یِسسسسسسس! (ص ۹۶ -- yessssssss به معنای آره)


بعد از مرگ مادر، پدر گفت برای چه گریه می‌کنید؟ بس کنید. گریه چیزی را عوض نمی‌کند. ما هیچ وقت گریه را ترک نکردیم. فقط آرام‌تر گریستیم. پنهانش کردیم. من یاد گرفتم که چطوری، بدون آن که قطره‌ای اشک از چشمم بیرون آید، بگریم. پس آب داغ نمکین را بلعیدم و آن را در گلویم حس کردم. (ص ۲۰۶)


گویندهٔ پشت تلفن (ستاد مدیریت بحران) فهرستی را از کارهایی که باید انجام دهیم یادآور شد. نمی‌دانم آیا چنین چیزی گفت یا نه، ولی حس کردم که می‌گفت: می‌توانید بمیرید. (ص ۲۱۷)


چه کسی زایمان مرا انجام می‌دهد؟‌ و طوفان گفت: هیششششششش! (ص ۲۳۵)


ما در زیرشیروانی نشستیم تا که صدای باد از صدای هواپیمای جت جنگنده به صدای پیف و پاف سرفه تغییر کرد. ما در زیرشیروانی نشستیم تا که رنگ آسمان از نارنجیِ بیمار به خاکستری روشن و شفاف تغییر کرد. ما در زیرشیروانی نشستیم، تا که آب، که مانند سوپی جوشان زیر ما قلقل می‌کرد، وجب به وجب عقب‌نشینی کرد و به جنگل برگشت. ما در زیرشیروانی نشستیم، تا که باران تبدیل به قطره‌های ریز شد. ما در زیرشیروانی نشستیم تا که سرما خوردیم و باد نرمی که می‌وزید تنمان را به لرزه درآورد. ما روی زیرشیروانی مادربزرگ لیزبث در کنار هم غنودیم و سعی کردیم از هم گرما بگیریم ولی چه فایده. ما یک تودهٔ خیس بودیم، شاخه‌های سرد بودیم، مخروبهٔ انسان در میان باقیمانده‌اش. (ص ۲۳۷)


طوفان خندید: درختی از شاخه‌اش جدا شد و لنگ‌لنگان روی حیاط افتاد… (ص ۲۳۸ -- تداعی این که صدای شکستن درخت مثل صدای خندهٔ‌ طوفان است)


داستان کارتینا را، مادری که به خلیج آمد و سلاخی کرد، می‌نویسم. ارابه‌اش، طوفانی عظیم و سیاه بود که به قول یونانی‌ها، به اژدها زنجیر شده بود. او مادری کشنده بود که ما را تا مغز استخوان برید ولی زنده نگه‌مان داشت. ما را همچون نوزادانی چروک‌خورده، چون توله‌سگ‌های کور، چون بچه‌مارهای پخته‌شده زیر آفتاب، لخت و سردرگم رها کرد. برای ما خلیج تاریک و زمین سوخته‌‌ای به یادگار گذاشت. به ما یاد داد که بخزیم. ما را زنده نگه داشت تا نجات یابیم. کاترینا مادری است که به یاد خواهیم داشت تا آن که مادر بعدی، با دست‌های بی‌رحم و بزرگِ آغشته به خون، از راه برسد. (ص ۲۵۵) 


رمان امریکایی است دیگر؛ سرگرم‌کننده‌تر از رمان‌های اروپایی ولی عمق فکری پایین‌تری دارد. در تمام این داستان، حتی در گیراگیر حادثه خبری از یاد خدا در دل راوی نیست. خود نویسنده، درگیر این طوفان بوده و لابد آن لحظه را که دچار طوفان شده بود و مأمنی جز یاد او نداشته، فراموش کرده. به قول حضرت حق در سورهٔ یونس:


هُوَ الَّذِی یُسَیِّرُکُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ ۖ حَتَّىٰ إِذَا کُنتُمْ فِی الْفُلْکِ وَجَرَیْنَ بِهِم بِرِیحٍ طَیِّبَةٍ وَفَرِحُوا بِهَا جَاءَتْهَا رِیحٌ عَاصِفٌ وَجَاءَهُمُ الْمَوْجُ مِن کُلِّ مَکَانٍ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِیطَ بِهِمْ ۙ دَعَوُا اللَّـهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ لَئِنْ أَنجَیْتَنَا مِنْ هَـٰذِهِ لَنَکُونَنَّ مِنَ الشَّاکِرِینَ ﴿٢٢﴾ فَلَمَّا أَنجَاهُمْ إِذَا هُمْ یَبْغُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ ۗ یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا بَغْیُکُمْ عَلَىٰ أَنفُسِکُم ۖ مَّتَاعَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا ۖ ثُمَّ إِلَیْنَا مَرْجِعُکُمْ فَنُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ ﴿٢٣﴾


  • محمدصادق رسولی


«نعش‌کش» رمانی کوتاه (داستان بلند!) از محمدرضا گودرزی است؛ کتابی که دو راوی دارد: خود نویسنده و پسرش (توله‌سگ اول). نویسنده در همان اول تأکید دارد که این یک خاطره است و کسی اجازه ندارد نشانه‌شناسی یا برداشت‌های اجتماعی-سیاسی از این کتاب بکند. خب، این یعنی این کار را باید بکنیم. نویسنده در سودای بنز و پس از غر زدن‌های زنش، تصمیم می‌گیرد پی خرید بنز برود! با درآمد او چیزی بهتر از یک نعش‌کش بنز مدل ۱۹۹۳ تصادفی گیرش نمی‌آید. شروع داستان پر از تکیه‌کلام طنز است و از نیمه به بعد، دوپارگی داستان به چشم می‌آید. از نیمه به بعد، داستان جنبهٔ تخیلی و غیرواقعی پیدا می‌کند: بعد از آن که نویسنده خودرو را، بدون آنکه از پیشینهٔ خودرو به خانواده‌اش بگوید، به خانه می‌آورد متوجه بوهای عجیب و غریب می‌شود. انگار ارواح راننده، جنازهٔ دختر جوان و برادر همراهش دور و بر ماشین سرگردانند. بعداً سر و کلهٔ جسم داغان‌شدهٔ ارواح هم پیدا می‌شود و در این میان، نویسنده عاشق نرگس، دختر مرده، می‌شود و آنقدر غرق در رؤیاهایش شده که با ناپدید شدن روح‌های سرگردان، بیشتر در خیال‌های خود فرومی‌رود. انگاری که نویسنده از فرط بی‌ثمر بودن زندگی‌اش پناه به خیال آورده و آنقدری خیالات خود را باور کرده است که آن‌ها را خاطره می‌پندارد. به قول خودش، داستان باعث می‌شود که زندگی قابل تحمل شود. از آن طرف، راوی دوم دغدغهٔ موسیقی راک و فیلم‌های هالیوودی دارد، با دختر همسایه‌اش دوست است و به خاطر علاقهٔ دختر به داستان، وانمود می‌کند که اهل چخوف و استاین‌بک است (نمی‌دانم چرا در فارسی بهش اشتاین‌بک می‌گویند).


طرح مرکزی داستان خیلی جذاب است. طنزهای کلامی داستان جالب است؛ مثلاً در جایی نویسنده می‌گوید که قیافه‌ام مرموز شده و بعد خودش این امر را که مرموز بودن توصیف درست داستانی نیست به شوخی می‌گیرد. در مجموع داستانی دوست‌داشتنی است ولی ضعف‌های مشهودی در روایت وجود دارد. راوی دوم کاملاً قابل حذف است. شخصیت راوی دوم به شدت تصنعی است. گاهی جملاتش به نوجوان‌ها می‌ماند و گاهی به کودکان. قشنگ معلوم است که نویسنده نتوانسته از پس هم‌ذات‌پنداری با نسل جوان بربیاید. صادقانه بگویم، با وجود همهٔ این ضعف‌ها، طرح مرکزی داستان را خیلی دوست داشتم. به نظرم همین جاهاست که جای خالی ویراستار حرفه‌ای داستان در ایران به چشم می‌آید. بزرگ‌ترین نویسنده‌های امریکایی هم تابع حرف ویراستارشان هستند و بدون تأیید او کتاب را به نشر نمی‌سپارند. مثلاً آخرین کار «جزمین وارد» که در سال ۲۰۱۷ جایزهٔ رمان سال آمریکا را برده است، قبل از انتشار دو راوی داشت و به پیشنهاد ویراستار تبدیل به سه راوی شد. برگردم به حرف اصلی‌ام: این کتاب می‌توانست یک داستان ماندگار باشد ولی بعید می‌دانم از ۱۰۰۰ نسخه‌ای که نشر چشمه در سال ۱۳۹۳ منتشر کرده است، فراتر رفته باشد. 


  • محمدصادق رسولی

«ملکان عذاب» نوشتهٔ‌ ابوتراب خسروی در سال ۲۰۱۲ از سوی نشر ناکجا در پاریس منتشر شد. البته این کتاب در ایران قبل‌تر منتشر شده بود. این کتاب جایزهٔ گران‌قدر جلال آل احمد را از آن خود کرده است. شنیده‌ام که این کتاب نحوی از تکرار «اسفار کاتبان»، دیگر رمان این نویسنده، است که البته من آن رمانِ دیگر را نخوانده‌ام. برخلاف کتاب‌های داستان کوتاه نویسنده، مانند «کتاب ویران» و «دیوان سومنات»، با روایت خیلی پیچیده‌ای طرف نیستیم. سه نفر در این داستان روایت خود را به معنی واقعی می‌نویسند (یعنی با دست‌نوشته طرفیم): شمس شرف فرزند زکریا شرف، زکریا شرف فرزند شیخ احمد سفلی، و شیخ احمد سفلی. روایت‌ها در هم آمیخته شده‌اند و شروع داستان با روایت زکریاست از کودکی‌اش در خانهٔ خان بالاگداری در استان فارس. مادر زکریا، قیسو، پشت سر هم شوهر می‌کند و شوهرهایش به یک سال نکشیده می‌میرند. زکریا تنها فرزند مادر است که از خان‌های بالاگداری نیست و سرجهازی مادرش حساب می‌شود ولی تا زمانی که زکریا به تهران می‌آید هیچ نام و نشانی از پدرش پیدا نمی‌کند. و نقطهٔ عطف داستان آنجایی است که پدر زکریا که قبلاً فرماندهٔ قشون بوده و حالا قطب دراویش سمیرم شده خبر از او می‌گیرد و از او می‌خواهد به پدرش سر بزند.


در مجموع کشش و تعلیق موجود در داستان بسیار جالب است. در نسخهٔ نشر ناکجا کتاب ۳۲۳ صفحه دارد و عملاً با معماگونگی تا حدود صفحهٔ ۲۰۰ مواجهیم. زکریا داستان زندگی‌اش را سر پیری نوشته و به پسرش شمس می‌دهد. شیخ احمد هم داستان زندگی‌اش را سر پیری نوشته و به پسرش زکریا داده است. در مجموع با داستانی سرگرم‌کننده و قلمی روان و زبانی سطح بالاتر از زبان مرسوم و امروزی داستان‌های فارسی مواجه هستیم. متأسفانه این داستان از ضعف عجیبی در تعریف شخصیت‌ها رنج می‌برد. حتی زکریا درست مثل پسرش شمس می‌نویسد و انگار نه انگار که متعلق به دو نسل مختلف هستند. معلوم نیست که آن چیزهایی که زکریا خیال می‌کند (مثل کشته شده همسرش خجسته نجومی توسط اسفاهای خانقاه) درست باشد یا نه، چون در آخر داستان مواجه با اتفاقی می‌شویم که معلوم می‌شود خیلی از ادا و اطوارهای پدرش در خانقاه بازی‌ای بیش نبوده است. از طرفی دیگر رابطهٔ بین مجد و همسرش خانم تکش معلوم نیست چرا بد است. معلوم نیست که چطوری همسرش او را ول می‌کند و با سلیمی (که بعداً کشته می‌شود) می‌رود پی زندگی‌اش. اشارات صوفیانهٔ داستان معلوم نیست که واقعی است یا سرکاری! شاید نویسنده قصد داشته انواع تفکر موجود در زمان کودتای مصدق را به تصویر بکشد (در قالب اعضای انجمن ادبی شفق در شیراز): زکریا وارث و ادامهٔ وجود اهل خانقاه و علوم غریبه، مجد اهل روشنفکربازی و طرفدار حکومت،‌ سلیمی و همسرش هم اهل حزب توده و کمونیست. و البته حرف از مذهبی‌های جلسه هم زده شده ولی هیچ جا در داستان نشانی از آن‌ها نمی‌بینیم. شخصیت حوریه و دلیل اصرار پدرش، مجد، برای فرستادنش به اروپا هم قانع‌کننده نیست. 


خلاصهٔ مطلب آن که تا حدود صفحهٔ ۲۵۰ از کتاب با وجود شباهت زبانی روایت زکریا و شمس، راضی بودم. دوست داشتم بدانم که مراد از اتفاقات شبیه به رئالیسم جادویی (مانند خان‌های بالاگداری که دوست دارند با مادر زکریا ازدواج کنند یا قضیهٔ اسفاها) چیست. متأسفانه در پایان با چیزی که حتی مرا به جایی برساند مواجه نشدم. به نظرم این کتاب در روایت سربلند بیرون آمده ولی در مضمون یک کتاب ورشکسته است.


  • محمدصادق رسولی

«آفتاب‌پرست نازنین» یا «نحر سنگ‌ها» رمانی است از محمدرضا کاتب که در سال ۱۳۸۸ منتشر شده است. در صفحهٔ آغازین کتاب نوشته شده است: «و هفت سال سوم عشق بود:‌ برای سنین: … و ۱۴ تا ۲۱ سال و ...»، که ناخودآگاه مرا یاد حدیث نبوی می‌اندازد در مورد تربیت فرزند که هفت سال سوم، فرزند وزیر است (یعنی آن که باید هوایش را داشت ولی نباید به او امر و نهی کرد). این کتاب بین دو راوی جابجا می‌شود: فصل‌های راوی شخص اول با عنوان «بی‌دهان حرف می‌زنم» از زبان دختری که بعدها می‌فهمیم نامش «شوکا» است و به قول عمه‌اش «دو ور خشخاشی» است یعنی چندرگه است و هم ایرانی است و هم عراقی و هم ترک. فصل‌های راوی دانای کل با عنوان «این طوری هم می‌شود گفت» توصیف تعقیب و گریز «اکسیر» پیرمرد عراقی به همراه نوه‌هایش برای پیدا کردن قاتل فرزندش است. فرزند اکسیر را یکی از بعثی‌ها به قتل رسانده و حالا اکسیر به ایران می‌آید و زن و دختری به اسم «نهر» (یا مریم)‌ و «هانیه» (یا حلیمه) را دستگیر می‌کند و می‌خواهد آن‌ها را به حرف بیاورد که جای قاتل را نشان دهند. 



شوکا، شخصیت اول داستان در یک کارخانهٔ سنگ‌بری در روستایی مرزی نزدیک عراق کار می‌کند. سرگرمی‌اش «نحر سنگ‌ها»ی قبر است و با جابجا کردن تکه‌سنگ‌های قبر، مرده‌های ساختگی می‌سازد. از مادر عراقی‌اش که او و پدرش را رها و با یک سرهنگ بعثی ازدواج کرده متنفر است و اسم «آفتاب‌پرست» را برای مادرش برگزیده است. شوکا شاهد دستگیر شدن مریم و هانیه است ولی دوست ندارد پاسبان‌ها را خبر کند، انگاری که دارد انتقام خودش را از مادرش با دیدن زجر کشیدن مریم و هانیه می‌گیرد. مانند تمام داستان‌های کاتب، در این کتاب عدم قطعیت روایت موج می‌زند. معلوم نیست که مریم زن قاتل بعثی هست یا نیست. معلوم نیست که اکسیر واقعاً برای پسرش آمده یا از عراقی‌های ضدبعثی پول گرفته تا بعثی‌های سابق را به دام بیندازد و از این طریق هزینهٔ‌ عمل جراحی نوه‌اش «احلی» را جور کند. معلوم نیست که مریم همان آفتاب‌پرست است یا نه. و اصلاً معلوم نیست که آیا «آفتاب‌پرست» به شوکا و پدرش خیانت کرده یا چاره‌ای جز رفتن به عراق نداشته است. همهٔ این عدم قطعیت‌ها درست مانند تکه‌سنگ‌هایی است که شوکا از سنگ قبرها جور می‌کند و برای خودش مرده‌سازی می‌کند. و هر مرده‌ای یک روز زنده بود و لابد داستانی برای خودش داشته. ولی تنها چیزی که از داستان معلوم است، آن است که مضمون این داستان در مورد نفرتی است که جنگ بر گردهٔ ما نهاده است. شوکا، که به خاطر چندرگه بودنش انگار نمایندهٔ تمام این سرزمین‌های جنگ‌زده است، از مادرش نفرت دارد؛ و اکسیر آن قدر کینه از قاتل پسرش بر دل دارد که حتی به «گِل محمود» افغان که کمک‌شان کرده رحم نمی‌کند. اکسیر از بس که کینه به دل دارد، خود خوی حیوانی پیدا کرده است و این کینه را به نوه‌اش «مل» به ارث رسانده است. نویسنده در فصل انتهایی داستان، اندکی به روایت شبه‌کلاسیک و خطی پناه می‌برد تا منظورش را کمی روتر بیان کند: نفرت نفرت می‌آورد همان طور که آتش قبل از هر چیزی خودش را می‌سوازند.


تعلیق و معماگونگی در این داستان، مانند دیگر داستان‌های کاتب باعث شده که خواننده را با خودش تا ته داستان بکشاند ولی در مجموع کار دچار اطناب و بیش‌ابهامی شده است. به نظرم در میان کارهای کاتب، «هیس» چنین مشکلی را نداشته و «وقت تقصیر» تا حدی گلیم خودش را آب بیرون کشیده، ولی این کتاب نتوانسته آنقدری که باید و شاید رمان دلچسبی از آب دربیاید. البته باید اذعان کرد که در میان انبوه رمان‌های دم‌دستی فارسی سال‌های اخیر، رمان‌های کاتب غنیمت هستند و باید قدرشان را دانست.


  • محمدصادق رسولی