محمدصادق رسولی

ناگهان چقدر زود دیر میشود

ناگهان چقدر زود دیر میشود!

یک شب که مرگ بر سر انسان چکید و رفت

از قلّه‌های قاف به نامت رسید و رفت

 

مرگ از شکوه اسم تو جانش به لب رسید

بی‌تاب گشت، بر سرِ قلبت تپید و رفت

 

آن آینه که ناگهان در روبروی تو

درد زبان عشق تو را هم چشید و رفت

 

یک مشت درد بر سر نامت نهفته بود

ناگفته‌های نام تو شد ناپدید و رفت

 

تابوت می‌برند به سرِ واژه‌های شهر

قیصر از این زمانۀ ظلمت رهید و رفت

 

۹ آبان ۱۳۸۶

 

۱۱ آبان ۸۶ ، ۰۸:۰۹ ۱۳ نظر
محمدصادق رسولی

Unknown

 

 

غربت به کوچه دوباره سرک کشید

بختک به خواب شب کوچه‌ها پرید

 

این اشک‌ها همگی بی‌پدر شدند

خون‌گریه از شب هر کوچه‌ای چکید

 

جاهای پای خدا ناپدید شد

دیگر نگاه خدا را کسی ندید

 

دنیا نگاه شما را به باد داد

از باغ چشم شما میوه‌ای نچید

 

ضربت به فرق شما غبطه می‌خورد

کز عشق با همگان فرق می‌کنید

 

این کوچه بی‌تو مرا بغض می‌کند

ای گریه‌ها همه‌تان قاتلِ منید

 

حالا تمام شدم با غروب تو

شاعر بدون تو از کوچه‌ها رهید

 

 

*******

 

 

این خیابان

که بی‌خودم

حتی بی‌تو

این کوچه

که دارم مرور می‌شوم

این باد

بوی خانۀ مادربزرگ نمی‌دهد

 

وقتی عبور می‌شوم

نگاه‌ها خیره

و من

بی‌خود

که زل زده‌ام

و موهایی که زده‌اند بیرون از روسری‌ها

آبشارها

بر قلبم آوار می‌شوند

این زیرخاکی خودش را گم کرده است

این جا

بوی خانۀ مادربزرگ نمی‌دهد.

 

 

**********

 

 

طرحی از خودم

باز روبروی خودم نشسته‌ام

تنم را

 آه ...

آه

این من

این منِ کدر

دیگر به دردِ من نمی‌خورد

 

 

۰۸ مهر ۸۶ ، ۱۱:۰۱ ۲۱ نظر
محمدصادق رسولی

Unknown

 

دریا بیا مهتاب پابرجاست امشب

از کوچه‌های شب خدا پیداست امشب

 

دریا بیا موجی بزن بر چشم دنیا

چشمان این دنیا پر از دنیاست امشب

 

چشمان شب سوسوزنان در انتظارست

بر خود خروشی تازه کن غوغاست امشب

 

دریا کجایی؟ شعر من بی‌آبرو شد

از بس که گفت امشب همان فرداست امشب

 

دیگر دلم از استعاره ناامید است

امّا حقیقت همچنان زیباست امشب

 

از جزر و مد، از ماه هم چیزی ندیدیم

انگار نوبت هم به کار ماست امشب

 

ای کاش من در روح دریا غرق گردم

این را غزل از چشم من می‌خواست امشب

 

پنج‌شنبه ۱۶شهریور ۱۳۸۶

 

******************

پینوشت:

راستی مطلب زیر هم در ادامهء مطالب چهارخانه ای است:

نذیرشنبه و صدا و سیمای شرمنده

 

۲۰ شهریور ۸۶ ، ۰۸:۰۷ ۱۵ نظر
محمدصادق رسولی

Unknown

این جاده بی‌تو عقب‌گرد می‌شود

خورشید بی‌تو بسی سرد می‌شود

 

دنبال مرد در این کوچه‌ها شدم

مردانگی‌ست که هی طرد می‌شود

 

در کوچه بوی تو گم شد، نیامدی

خون مثلِ یک سگ ولگرد می‌شود

 

مردان شهر همه ته کشیده‌اند

آه این زمانه چه نامرد می‌شود

 

این جاده‌های نرفته وَ انتظار

این جا، تمامِ دلم درد می‌شود

 

باید که راه عقب‌مانده را دوید

باید گذشت وَ طی کرد! می‌شود

 

شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۶

روستای کلاک- کلاردشت

 

*********

راستی مطلب زیر را حتما بخوانید:

 لهجه فارسی افغانستان در ‌چهارخانه 

 

در ضمن یک بنده خدایی این مطلب را خواند و حالا شد این( این را هم اگر بخوانید بد نمیشود):

عذرخواهی دیرهنگام یک ایرانی از ملت بافرهنگ افغانستان

 

۱۲ شهریور ۸۶ ، ۱۴:۰۲ ۱۱ نظر
محمدصادق رسولی

Unknown

 

از کودکی‌هایم بیا تعریف کن دریا

من مانده‌ام بی‌خاطره در حجمِ این دنیا

 

در خیلِ پر از خالی از تصویرهایی محض

در انتها در بی‌کسی‌ها رو به فرداها

 

فردای من از دست شد با روزهایی تلخ

با روزهایی رفته اینجا مانده‌ام امّا

 

تنها میان این همه تن‌ها، تتن تن تن

تنها بیا تصویر کن لحنم، صدایم را

 

دریا بیا کولاک کن یک‌سر مرا گم کن

تا حس کنم از عمق جانم، فهم این الا

 

الا و الا، قطره‌ام من در میان تو

آدم! همین! آدم ولی تنهاتر از تنها

 

****************

 

*طرحی از واژه‌ها*

 

اگر که خدا خدا

این واژه‌ها

نه خدا – که ناخدا-

 

اگر که تو ناخدا

این واژه‌ها

نه خدا

نه ناخدا

 

واژه‌ها

پیش تو

همیشه به تناقض می‌رسند

 

۸ شهریور ۱۳۸۶

 

۰۸ شهریور ۸۶ ، ۱۸:۲۳ ۶ نظر
محمدصادق رسولی

Unknown

همین جاده‌ها رو به آخر شدند

زمان‌ها دگر دیرباور شدند

 

تو خاموش کن زودتر شمع را

که پروانه‌ها سخت کافر شدند

 

و این‌جا همه شکل‌شان قلب شد

مگس‌ها شبیه کبوتر شدند

 

خدا پای این عهد امضا گرفت

چرا ناخدایان خداتر شدند؟

 

و میشان دنیا چه خوشبین و شاد

که با گرگ‌ها هم برادر شدند

 

چنان بیشه را بوی خون می‌گرفت

چو اشک مرا خوب از بر شدند

 

شهید جدیدی کفن می‌کنند

و پرهای چشمم که پرپر شدند

 

بیا ای کبوتر کمی پر بزن

که این واژه‌ها هم مکرر شدند

 

بیا نای چوپان به دادم برس

که این گله‌ها گرگ‌پرور شدند

 

مرداد ۱۳۸۶

 

۲۷ مرداد ۸۶ ، ۱۷:۳۱ ۱۳ نظر
محمدصادق رسولی

از خاطرات کودکی-1-

ورق می‌زنم

خاطرات روشنم را

تا اتاق‌های تاریک کودکی.

وقتی‌که رعد و برق

مهمان خانه‌مان می‌شد

و من

چه ساده

ژست می‌گرفتم

روبروی صاعقه‌ها

تا عکسم خوب روی ماه بیفتد

 

حالا سال‌های سال‌ست

که من منتظرم

یک صاعقه

                - خیس–

تکلیف چشمانم را روشن کند؟

و از پلّه‌های برقی توی

                - ای کرسی رفیع-

ارتفاع بگیرم

 

با تو اَم

صدای چشمانم را می‌شنوی

من هنوز منتظرم

ای نور عظیم

 

 

 

۲۲ مرداد ۸۶ ، ۰۶:۱۷ ۶ نظر
محمدصادق رسولی

از جاده-4-

 

این جاده

حتی اگر که ته بکشد

حتی اگر که من

پلهای روبروی خودم را

با گام‌های پر از امّا و از اگر

بی‌تاب بگذرم

حتی اگر که ماه

از روی گونه لرزان آب‌ها

بی‌رقص بگذرد

من در جوار تو ای محتوای سبز

از آبی صدای تو آرام می‌شوم

 

من  در شیوع لحظه‌های شرم بی‌تویی

در کوچه‌های شهر

بن‌بست‌ها را

تک‌تک دویده‌ام

تا شاید این حوالی بیراهگی من

آغاز انتهای شوم بی‌تو بودن و

پایان فصل‌های تلخ من شود

 

با تو

خط می‌کشم به روی علف‌های هرز زندگی

می خواهمت

ای سرنوشت من

هان این منم همان

 شعری که خط خطی‌ست.

 

 

۱۴ مرداد ۱۳۸۶

***********

 

 

پی نوشت:

دوستان عزیز، بسیار ممنون می شوم اگر در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید (پایین صفحه(.

یا حق.

 

 

۱۶ مرداد ۸۶ ، ۰۳:۵۹ ۷ نظر
محمدصادق رسولی

از جاده-3-

جایی برای گریه در شعرم باز کنید

من

از این پیچ و خم ممتد بدم می‌آید

انگار

دیگر هفت‌برادر

از کلنگ رضاخان ضجه نمی‌کشند

و رضاخان

دیگر از سبیل‌هایش

روغن انگلیسی نمی‌چکد.

رضاخان دارد

به صورت زنگ‌زده شیخ فضل‌الله

- همان که پدربزرگ می‌گفت

امام زمان به‌او از خودش شبیه‌تر است-

می‌خندد.

 

□□□

 

حالا

مردانی بی هیچ شباهت

برای ریش‌های از جنگ برگشته‌شان

ژل‌های امریکایی سفارش داده‌اند

فقط جایی برای گریه در شعرم باز کنید

من

همان هشتمین برادرم

که تاریخ مرا زائید

تا کلنگی دیگر بر سینه بگیرم

و از این درد مادرانه

گــریه کنم.

 

مرداد ۱۳۸۶

*******

پی نوشت:

هفت برادران منطقه ای است در کنار جاده کندوان. در کنار جاده، تعدادی صخره بلند - احتمالاً هفت سنگ- وجود دارد که رضای پهلوی در زمان افتتاح جاده؛ کلنگی بر روی یکی از سنگها زد که هنوز هم قسمتی از آن کلنگ روی سنگ باقی مانده است.

جاده کندوان در سال ۱۳۱۱ افتتاح شد و هم اکنون پنجمین جاده زیبای جهانگردی است. راستی آزادراه تهران-شمال چه شد؟

 

۰۹ مرداد ۸۶ ، ۱۲:۰۷ ۲۲ نظر
محمدصادق رسولی

ده‌ و ده دقیقه

 

ساعت درست ده‌ و ده دقیقه‌ست

و ثانیه‌ها منتظر من‌اند

شاید زمان ایستاده

و من

این جاده‌های سرازیری را دچار شده‌ام.

 

 

 

 

 

"ساعت ده و ده دقیقه

اینجا تهران‌ست

صدای ..."

تمام صداها جلوی چشمم سیاهی می‌روند

حتی ساعت‌های دیجیتالی دارند به من طعنه می‌زنند

انگار باید این عقربه‌ها را هل داد

تا ساعت دوباره صفر شود.

 

تیر ۱۳۸۶

۰۶ مرداد ۸۶ ، ۰۸:۳۸ ۲ نظر
محمدصادق رسولی