دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم

ادامهٔ وب‌نوشت‌های دلشـــرم در بلاگفا

دلشــرم
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

Unknown

۰۸
خرداد

تو بزرگ‌ترین علامت سوالی

که همیشه با علامت تعجّب

به تو نگریسته‌ام

و گویایی‌ات را با نقطه‌ها

نا‌نوشته گذاشته‌ام

 

دیگر نقطه سر خط را نمی‌خواهم

دیگر نمی‌خواهم به خاطر همه‌چیز

هیچ‌چیز شوم

دیگر نمی‌خواهم واژه‌ها

نوشتن را آغازی باشند

دیگر تو را فقط برای نوشتن نمی‌خواهم

 

می خواهم به پروانه‌ها بگویم

که باد بوی تو را نشنیده می‌گیرد

و ابر

باد می‌شود

می‌ترکد

می‌بارد

و تو

نشنیده

 نشنیده

می‌باری

بر شهر چشمم

 

دیگر به بادها نمی‌گویم

که تو همانی که شنیده نمی‌شود

 

آری

از علامت سوال بدون جواب بدم می‌آید

 

-        از خودم بدم می‌آید

 

و از تو در حیرتی 

علامت تعجّب! می‌گذارم

و سوال هایت را

نانوشته بر سنگِ قبرم می‌نویسم

و همیشه خالی‌تر از تو پُر می‌شوم

و یاد می‌گیرم

که بی‌ارتفاع تو سقوط نکنم

و بی موجِ تو آرام نگیرم.

 

دیگر مرا به واژه‌ها نگریستن نیازی نیست

که تو تمام واژه‌های ناگفته‌ام را با نقطه‌ای به پایان رسانیدی

و به سمت سبزی‌های پرطراوت تراویدی

و عشق را

بارها

        و بارها

                زمزمه کردی

 

۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۶

  • محمدصادق رسولی

Unknown

۰۸
خرداد

به بانوی آب‌ها قسم

دیگر نمی‌خواهم

چشمنم را در فضای منسوخ تنم چریده کنم

 

به اشک

و هر آنچه از آب است

قسم

که عشق را بایدم

و هر چه جز آن‌ را

نباید

پس این من را

نباید

 

۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۶

  • محمدصادق رسولی

Unknown

۰۷
خرداد

باورم نمی‌شود

که شعر

دست یک کودکِ فلسطینی

       سنگ می شود.

و شعرپرانی

شبهای شعرِ یک کودک

به امید شاعری که می‌آید

که هر چه شعر را

به مشام بادها برساند

 

کاش

روزی

آن غزل که باید

قافیه‌ها را ببازد

                 به صحنه‌های روسیاه میدان‌های ردیف‌دار

                        

دلم می‌خواهد

تمام ترانه‌هایت را

بر روی قلبم بخوانی

تا شعرِ من هم

رنگِ سنگ بگیرد

 

۱ خرداد ۱۳۸۶

  • محمدصادق رسولی

Unknown

۰۷
خرداد

این بار دیگر

در خودی‌های بی‌خودی‌ام

می‌توانم تمامِ تو را بسرایم.

 

امّا نه دیگر بار

شعر را یارای با تو بودن نیست

که تو در مشاعره‌ات

عاشورایی آفریدی

که صد اربعین آفرین را

به معاشرت برخاست

 

من در این خودی‌های بی‌خودی‌ام

می‌خواهم تو را فقط بسرایم

که دیگر بار شعر اتفاق تازه‌ای باشد

بر کربلای نگاهم

 

می‌شود آیا

نگاهت را با ماه قسمت کرد؟

 

۱ خرداد ۱۳۸۶

  • محمدصادق رسولی

Unknown

۰۶
خرداد

از این همه بودن
بی‌تو بودن
بی‌ تو در نبودن
از این همه نبودن
بدم می‌آید

مرا با خود در هر بود و نبودی ببــر
نگذار
سرنوشتم را بادها رقم بزنند

۱۹ اریبهشت ۱۳۸۶

  • محمدصادق رسولی

Unknown

۳۱
ارديبهشت

تمام هستی‌ام را پیش رویت گذاشته‌ام

و می‌خواهم چیزی شبیه تو شوم

به کلمات می‌نگرم

و کلمات را با سوی تو همسو می‌کنم

و هر چه بیشتر دوست می‌دارمت را تکرار می‌کنم

کمکم کن

مگذار در این بی‌خودی‌ها

بی تو شوم

و تو را گم کنم

نگریستن به تو را می‌خواهم نه دیدنت را ...

می‌خواهم تو را

سجده سجده ببوسم

و تکبیرت را با غرور

اقامه شوم

مرا کمک کن

ای راهنمای راه‌گم‌کرده‌های راه‌جو

۱۹ اریبهشت ۱۳۸۶

  • محمدصادق رسولی